چپتر 247: انتقام موفقیتآمیز (۵)
0شیره روآخه به گوشت تفتدادهمغازه شده اضافه کرد.
با اینکه گوشت آب انداخته بود، اما روی شعلهیآورد قوی همهی آبش بخار شد و گوشتی که حالا بازرهپوش یه لایه نازک شکر پوشونده شده بود، حسابی برق میزد.
سبزیجات ترد و گوشت تفتداده شدهی شیرینهفته دست به دست هم دادن تا غذاییذرات بسازن که هیچکس نمیتونه ازش بدش بیاد.
اگه اینو بریزی روی نودلندارم و با هم بخوریش، به عنوانروزه یه غذای جدید واقعاً حرف نداره.
«شنیدم نمونهی اولیه تموم شده؟»
دئوس، در حالی که داشتداشت نودل میخورد، چشماش رو بالازیک آورد و به زیک نگاه کرد.
«نمونهی اولیهی نودل؟روزه بده بیاد. میچشمچطوری و نظر میدم.»
«نه بابا.ببینیش اژدهای زرهپوشوارپ رو میگم.»
«آها! اون؟ هرچطوری وقت آماده شد،کنم خودش میاد بیرون دیگه.»
«مگه اینتموم ایدهی خودحالی شما نبود؟»
«من از این فشار روانیِ وحشتناک که مجبورمغازه باشم بیشتر از یه ماه به یه چیزیبیخیال گیر بدم و علاقه نشون بدم، اصلاً خوشم نمیاد.»
«...نمیخوای بریببینیش یه نگاهیوارپ بهش بندازی؟»
«اگه خودت اینقدرچطوری کنجکاوی، چرا پاکنم نمیشی بری ببینیش؟»
«من که دروازهی وارپ ندارم.»
«انرژی شیطانی که داری.نمیرسی اگه درست و حسابی بدوی،کنم دو سه روزه نمیرسی مگه؟»
«آخه چطوری یهدروازهی هفته مغازه رو ولشیطانی کنم به امون خدا؟»
«اینطوریه؟ پس با موشک ذرات تاریک... بیخیال.امون امروز بعد از کار میرم. به خاطرامروز اختلاف ساعت، اگه الان بریم اونجا نصفهشبه.»
«آره.»
زیک در حالی کهنمیرسی سوت میزد، یه بشقابمغازه دیگه گوشت تفت داد.
«ولی چطوریببینیش اینقدر خوشمزهوارپ سرخش میکنی؟»
یه تیکه گوشتچطوری تیره رو برداشتمکنم و انداختم تو دهنم.
«چیز خاصی نیست.دئوس فقط سس سویامیخورد و شکر میخواد.»
«مگه میشه چیز خاصی نباشه؟ تازه یه ماه و نیمهامون اینجا زندگی میکنیم، ولی از اشراف گرفته تا مردم عادی،میرم همه دارن سر خوشمزگی این غذا سر و دست میشکنن.»
«احتمالاً به خاطر اینه که همانرژی خوشمزهست هم ارزون. من که اجارهنمیرسی نمیدم. چون این زمین مال شماست.»
«گوشتش هم که گراز وحشی ماگورته. ازامون همون گوشتایی که هیچکس نمیخوره و میندازنامروز دور چون بدمزهست. خیلی سر و صدا کرده.»
«اگه یه روز کامل تو سس سویا، سیببالا شکری و الکل بخوابونیش، قابل خوردن میشه. اگه ادویههایبابا معطر هم بزنی، بوی گندش هم از بین میره.»
زیک روی گوشتی که آبشآخه کشیده شده بود روغن ریختامون و دوباره روی آتیش تفتش داد.
«بعدش همهی مواد مرینیت رو جدا میکنیم وداری تو روغن سرخش میکنیم. گوشت فقط وقتی خوشمزهمغازه میشه که سطحش قشنگ روی آتیش برشته بشه.»
«اینم واسه خودش فلسفهای داره.»
«راستی، نظرتونتموم در موردحالی دیاس-ایره چیه؟»
«شنیدم کامائل رو گرفتی.»
«با جنگیدن بادروازهی یه فرشته مگهانرژی به کجا میرسم؟»
«راستش... بین تمام کساییهفته که باهاشون جنگیدم، اونخدا از همه قویتر بود.»
«فکر میکنیتموم بتونی نزارحالی رو هم بگیری؟»
«اگه واقعاًبدوی بتونم قدرتش روآخه درک کنم، شاید.»
«پس دیاس-ایره روشیه کهوارپ نقاط ضعف حریف روداری به سلاح آموزش میده، درسته؟»
«نه فقط نقاط ضعف، بلکه نقاط قوت و کل الگویموشک مبارزهی طرف رو واردش میکنیم. حتی روشهای تقریبی برای واکنش نشونالان دادن بهش. انگار که دو تا بدل از خودم داشته باشم.»
«من کهتموم حتی نمیتونمحالی اداشم دربیارم.»
«مجبور نیستی ازش تقلیدنمیرسی کنی. فقط کافیه بهمغازه روش خودت قویتر بشی.»
«درسته. بعداًببینیش یه پاداشیوارپ بهم بدید.»
«هر وقت خواستی.»
همون موقع،تموم یه پسرحالی بچه اومد سمتم.
«شما دئوس هستید؟»
«اوه، آره.»
«روزنامهتون رو آوردم.»
«اوه، بهتموم این زودیحالی چاپ شد؟»
دو تا سکهروزه دادم به پسره.چطوری انعامِ آوردنش بود.
یه مدت پیشدروازهی که از خوندنش خوشمشیطانی اومده بود، مشترکش شدم.
دو هفته یه بار چاپ میشد و ماهی دو تاموشک سکه نقره با هزینه ارسالش درمیاومد، واسه همین کالای لوکسی بودالان که فقط اونایی که وضعشون خوب بود میتونستن بهش فکر کنن.
«ممنون!»
کاسهی خالی رو ازنمیرسی روی پیشخون دادم به زیککنم و روزنامه رو باز کردم.
«خبر جالبی هم توش هست؟»
«...آره، یه چیزایی هست.»
«بازم عکسای خاکبرسریه؟»
«چرا، میخوای ببینیش؟»
«آره...»
«وقتی سیگنیآخه خوابید بهتهفته قرضش میدم.»
«ها ها ها.»
«نمیگم از اوناروزه بدم میاد. ولی خبرهفته جالبتری از اونم هست؟»
این رو گفتم ووارپ روزنامه رو از وسط تادرست کردم و گرفتم سمت زیک.
—همسر ملکه ورده، رگین ونمغازه هولی بیچ در دادگاه بازندهموشک شد! خطر حبس در زندان!
—شیری که دردئوس قفس حبس خواهدمیخورد شد (لئو پالادین).
زیک تو سکوت به اونآخه کلمات خیره شد و بعدامون دوباره نگاهش رو برگردوند سمت آشپزخونه.
«چون اون دیگه بچه نیست.»
روزنامه روآخه دوباره گذاشتم جلوممغازه و ورق زدم.
«فقط میخوای تماشا کنی؟»
«حتی اگه یه ناجینمیرسی هم یهو پیداش بشه، فقطکنم به ضرر دادگاهش تموم میشه.»
«فکر کنم حق با توئه، ولی...انرژی اون پسرعموی ارباب قلعهی اینجاست دیگه،نمیرسی نه؟ میخوای یه هول کوچیک بهش بدیم؟»
«این کارو نکن.»
«چرا؟»
«رگین الان شوهر ملکه شده. باید تبدیل به یه اشرافزاده تو سیاستاینطوریه مرکزی بشه. اینجا دنیایی نیست که فقط با مهارت تو شکار هیولاهاالان بتونی توش دووم بیاری. فکر کنم باید خودش از پس این مشکل بربیاد.»
سرم رو تکون دادم.
«حرفت بیراه نیست...»
«از پسشتموم برمیاد. چونحالی رگینه دیگه.»
زیک با لبخند گفت:نمیرسی «خب، اگه تو اینطورمغازه میگی، پس حتماً همینطوره.»
«اگه وقتببینیش کردی، میتونیوارپ بیاریش پیش من.»
«آره. بهش آشپزی یادهفته میدم. چون برادر کوچیکترته،خدا حتماً خوب یاد میگیره.»
«دارم میگمتموم زنداداشت رو همداشت با خودت بیار.»
«منظورت ملکهست؟»
«آره.»
«خب، ملکه بودن تو همچین کشور کوچیکی به چه دردیموشک میخوره؟ یه تیکه زمین بزرگ پر از گراز بهتون میدم.ساعت یا شایدم بتونید اونجا روی ماه یه پادشاهی جدید راه بندازید.»
«اونم بد نیست.»
«راستش، اگه پای پادشاهی وردهآخه وسطه، اینطوریام نیست که هیچامون ربطی به من نداشته باشه...»
«ربط؟»
«آره، وقتی تازه از دنیای شیاطین اومدهامون بودم بیرون، تقریباً نابودش کردم. من همونامروز کسی بودم که پادشاه قبلی رو کشت.»
«...این اصلاً داستانی نیست که بخوای موقعچشماش غذا خوردن و روزنامه خوندن تعریفش کنی.میچشم مگه پادشاه قبلی پدر همون زنداداشم نیست؟»
«واقعاً؟ خب، نگران نباش. حتی اگه منو ببینه همکنم یادش نمیاد. چون یهو نقشهام رو عوض کردم، خاطراتبعد آدمای تو قلعه رو پاک کردم تا همهچیز فراموش بشه.»
زیک سرش رو تکون داد.
«شیطان واقعی همون شیطانه.»
«چون قتلعامتموم و نابودیحالی تخصص منه.»
«اگه جلویبدوی من این کاروآخه بکنی، جلوتو میگیرم.»
«اونوقت حتیببینیش اگه تووارپ هم باشی، میکشمت.»
«چون ماآخه قهرمان وهفته پادشاه شیاطینیم.»
«خب، وقتی بالاخرهدئوس اون روز برسه، راهمونچشماش از هم جدا میشه.»
۱۰ سال بعد.
در اصل، قرار بود دنیا یهانرژی جنگ بزرگ و کلیشهای با محوریتنمیرسی پادشاه شیاطین و قهرمان داشته باشه.
اما الانآخه همهچیز حسابی شیرمغازه تو شیر شده.
پادشاه شیاطین خودشدئوس رو بازنشسته کرد وچشماش دخترش جاش رو گرفت.
تازه، دختره خودش یهنمیرسی جنگجوئه که سطح خونمغازه خالصش نزدیک به ۵۰ درصده.
از اون بدتر، یه شرورندارم خیلی ترسناکتر از پادشاه شیاطین بهروزه اسم نزار تو آسمونها کمین کرده.
با این حال، پادشاه شیاطین سابق که درخدا واقع قویترین موجود این دنیا بود، به همراه قهرمانیمیرم که از همه جنگجوها جلو زده بود، یعنی زیک...
داشتن تو یه دکهحالی غذاخوری خیابونی برای خودشونبالا میپلکیدن و وقت میگذروندن.
واقعاً عاقبتبدوی این دنیانمیرسی چی میشه؟
فکر کنم حتیدروازهی خود خدا همانرژی نتونه پیشبینیاش کنه، نه؟
«من ازآخه طرف اسکاتیل بابتمغازه گستاخیاش عذرخواهی میکنم.»
کسی که میکائیل باحالی نگاهی رو به پایینبالا باهاش احوالپرسی میکرد، کامائل بود.
کامائل دقیقاً تو هموننمیرسی لحظه داشت یه تخممرغمغازه رو روی چشمش میغلتوند.
«ارباب فلامبه، نیازی نیست اینقدر مؤدبانه باشیطانی من صحبت کنی. این مسیریه که خودمچطوری انتخاب کردم و کارماییه که نصیبم شده.»
اسکاتیل حالا پشت سرهفته میکائیل ایستاده بود وخدا سرش رو پایین انداخته بود.
از اونجایی که جرئت نداشتم تومیخورد بحث دو تا فرشته مقرب دخالتاولیهی کنم، دهنم رو بسته نگه داشتم.
عطر تلخ و شیریننمیرسی چای شیر، از رویمغازه میز به مشام میرسید.
کامائل چایش رو مزهمزه کرد.
«حس میکنم با هدیههفته دادن این چای اعلا،خدا در واقع خودم سود کردم.»
سنگ سفیدی کهدئوس شبیه به تخممرغ بود،چشماش روی میز گذاشته شد.
کبودیهای تیرهبدوی دور چشمهاش کاملاًآخه به چشم میخورد.
با اینکه میکائیل سعی میکرد بهانرژی روی خودش نیاره، اما ناخودآگاه نگاهشنمیرسی به سمت اون کبودیها کشیده میشد.
کامائل لبخند تلخی زدهفته و انگار که بخوادخدا بهونه بیاره، به حرف اومد:
«واقعاً میشه به این گفت کبودی؟ اگهچشماش بخوام دقیقتر بگم، یه جور خطا تومیچشم سوابق روحمه که ترمیمش زمان زیادی میبره، اما...»
کامائل کهبدوی حرفش رو خوردهآخه بود، دوباره گفت:
«خب آره، همون کبودیه.»
«پس، ازآخه سنگ بازیابیهفته آران استفاده نمیکنی؟»
«یولگئوم اینتموم رو بهمحالی هدیه داد.»
«اومده بود اینجا؟»
«آره. با یه دوستوارپ قدیمی دیداری تازه کردمداری و یه کم گپ زدیم.»
«اونم یه خدای باستانیه. شمامغازه دو تا از زمانهای خیلی دورذرات با هم دوست بودید، مگه نه؟»
«حالا که جایگاههای متفاوتی داریم، نمیتونیم مثلچشماش قبل به هم نزدیک باشیم، ولی وقتیمیچشم تنهاییم دیگه نیازی نیست درگیر این تشریفات باشیم.»
میکائیل لحظهای به فنجوننمیرسی چای خیره شد ومغازه بعد به حرف اومد:
«حرفی هم از من زد؟»
«خیلی طولانی حرف نزدیم. اون یولگئومکنم اژدهای طلای حقیقیه. هیچ حرفی از بیرونبیخیال اومدن از اون چشمه به میون نیومد.»
«آه! اون دقیقاً همینطوریه.»
«طبیعیه. ما فرشتهایم. دلیلی که خدا این قدرت عظیم رو بهخدا ما داده اینه که به عنوان نمایندهاش عمل کنیم. عدالت ما توساعت این خلاصه میشه که حتی یک میلیمتر هم از دستوراتش سرپیچی نکنیم.»
میکائیل درببینیش جواب حرفهای کامائلندارم لحظهای سکوت کرد.
ارباب فلامبهآخه دوباره بههفته حرف اومد:
«چیزی که داری ازش محافظت میکنی، یه یادگار از عصر طلاییه. فرشتگاناولیهی نابودی. اونا مدتهاست که تو این فضای کوچیک حبس شدن تا ازآماده همون سلاحهایی محافظت کنن که عصر طلایی رو به کل نابود کرد.»
«درسته. از سلاحهای دوره دوم مثل موشکهای بالستیکمغازه ترموهستهای، بمبهای هیدروژنی و بمبهای نوترونی گرفته تا یادگارهایامروز دوره سوم. حتی بابل هم اینجا به خواب رفته.»
کامائل آه کوتاهی کشید.
«برام سؤاله که آیا این انسانهای احمق یه روزی میتونن از این یادگارها عاقلانه استفادهبعد کنن یا نه. ما داریم از این امید واهی محافظت میکنیم. خیلی راحتتر بود اگه همهچیزخوشمزه رو نابود میکردیم و به مشتی خاکستر تبدیلشون میکردیم. ولی ارباب این اجازه رو بهمون نداد.»
«اونا هنوزم احمقن. من فقط به خاطرچشماش دستور پروردگار دارم تماشاشون میکنم، ولی ازمیچشم این بازیهای بیهوده فقط خستگی به تنم میمونه.»
«درکت میکنم. توروزه الان داری قاره خوزههفته رو مدیریت میکنی، درسته؟»
«آره.»
«انسانها فقط وقتی دست از جنگیدن با همدیگه برمیدارن که یه دشمن خارجی وجود داشته باشه.کار قاره خوزه دقیقاً بر اساس همین ایده کوچیک به وجود اومد، و لوسیفر خودش رو فاسد کردمیکنی تا نقش شرور داستان رو بازی کنه. هرچند، فکر کنم الان دیگه باید بهش بگیم دمیورگوس ۶۶۶ام.»
«اون واقعاً باهوش بود. اینکه بشریتمیخورد تونسته ۶۶۶ قرن رو بدون انقراضاولیهی دووم بیاره... دستکمی از یه معجزه نداره.»
کامائل به حرفهای میکائیل خندید.
«معجزهاس. برای اولین بار، این قطار ترمزشیطانی بریدهای که داشت مستقیم به سمت نابودیچطوری میرفت، برای یه مدت طولانی متوقف شد.»
«اما اگه همینجوری پیش بره، هیچوقت به سرزمینخدا موعود خدا نمیرسیم. هیچوقت اون روزی نمیرسه کهکار بتونن از این یادگار عصر طلایی استفاده کنن.»
«برام مهم نیست اگه مجبور بشم تاچشماش ابد همینجا بمونم و از این یادگارمیچشم محافظت کنم. چون این رسالت یه فرشتهاس.»
«نظم اصلاً یعنیروزه چی؟ آنتروپی همیشهچطوری در حال افزایشه.»
«بینظمی ماده به معنی بینظمی روحانرژی نیست. هرجومرج نظم نیست، اما این نظمیآخه هم که الان داریم، نظم واقعی نیست.»
«بینظمیِ مطلق،آخه خودش یههفته جور نظمه.»
«این دقیقاً همون چیزیه که ارباب از بشریت میخواد. یه جور خواسته عمیق و بیپایان.نظر تا زمانی که به اون درجه از بلوغ برسن که هر کاری میکنن خودش تبدیلاین به نظم بشه، نه اینکه فقط بخوان نظم رو یاد بگیرن... اون همیشه داره تماشاشون میکنه.»
میکائیل با چهرهای پرنمیرسی از شک و تردیدمغازه سرش رو تکون داد.
«احتمالاً غیرممکنه. بشریتدروازهی اونقدرها هم کهانرژی فکر میکنی عاقل نیست.»
«شاید حق با تو باشه.مغازه اما این ما نیستیم کهموشک باید قضاوت کنیم، بلکه اربابمونه.»
میکائیل با شنیدن حرفهایحالی کامائل سرش رو بهبالا نشونه تأیید پایین آورد.
«حق بابدوی توئه. اشتباهنمیرسی از من بود.»
«نه. شاید تو...دروازهی این منظره روانرژی از قبل دیدی.»
«اژدهایان. اگه فقط انسانهاهفته هم میتونستن اون نظمخدا خردمندانه اژدهایان رو داشته باشن...»
«برای همینهتموم که اینقدر رویداشت قوانین پافشاری میکنی.»
«آره.»
«...متاترون صاحب تاجه. کسی کهندارم یه زمانی ایهوبا نامیده میشدبدوی و نزدیکترین فرشته به خدا بود.»
«اگه میشد انسانها رو هممغازه همونطوری رهبری کرد، تمام هرجومرجهایموشک این دنیا از بین میرفت.»
کامائل به این حرفهایحالی میکائیل که انگار فقطبالا از سر درددل بود، خندید.
«درسته. ولی مگه ما خیلی وقتچطوری پیش، سقوط اونایی که میخواستن براینطوریه انسانها حکومت کنن رو به چشم ندیدیم؟»
کسی که این دو فرشتهندارم مقرب داشتن در موردش حرفبدوی میزدن، کسی نبود جز نزار.
نزار آخرینآخه موجود خداگونه درمغازه میان انسانها بود.
اما در نهایت اون هم سقوطمیخورد کرد. حتی بچههای خودش هم بهشاولیهی خیانت کردن و مهر و مومش کردن.
مهمونی چای تموم شد وآخه میکائیل به همراه زیردستش، اسکاتیل،امون فرشته نابودی رو ترک کردن.
«اسکاتیل.»
«بله، میکائیل.»
«برگرد پیشش.»
«شما مشکلی ندارید؟»
«برو و بهدروازهی پروردگار خدمت کن.انرژی وظیفه یه فرشته همینه.»
اسکاتیل سرشآخه رو به نشونهمغازه احترام خم کرد.
بالهای سفیدش رو که ازداشت جنس نور بودن باز کردزیک و به دل آسمون پر کشید.