---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 247: انتقام موفقیت‌آمیز (۵) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 247: انتقام موفقیت‌آمیز (۵)

0

شیره رو‌آخه​ به گوشت تفت‌داده‌مغازه​ شده اضافه کرد.

با اینکه گوشت آب انداخته بود، اما روی شعله‌ی‌آورد​ قوی همه‌ی آبش بخار شد و گوشتی که حالا با‌زره‌پوش​ یه لایه نازک شکر پوشونده شده بود، حسابی برق می‌زد.

سبزیجات ترد و گوشت تفت‌داده شده‌ی شیرین‌هفته​ دست به دست هم دادن تا غذایی‌ذرات​ بسازن که هیچ‌کس نمی‌تونه ازش بدش بیاد.

اگه اینو بریزی روی نودل‌ندارم​ و با هم بخوریش، به عنوان‌روزه​ یه غذای جدید واقعاً حرف نداره.

«شنیدم نمونه‌ی اولیه تموم شده؟»

دئوس، در حالی که داشت‌داشت​ نودل می‌خورد، چشماش رو بالا‌زیک​ آورد و به زیک نگاه کرد.

«نمونه‌ی اولیه‌ی نودل؟‌روزه​ بده بیاد. می‌چشم‌چطوری​ و نظر می‌دم.»

«نه بابا.‌ببینیش​ اژدهای زره‌پوش‌وارپ​ رو می‌گم.»

«آها! اون؟ هر‌چطوری​ وقت آماده شد،‌کنم​ خودش میاد بیرون دیگه.»

«مگه این‌تموم​ ایده‌ی خود‌حالی​ شما نبود؟»

«من از این فشار روانیِ وحشتناک که مجبور‌مغازه​ باشم بیشتر از یه ماه به یه چیزی‌بی‌خیال​ گیر بدم و علاقه نشون بدم، اصلاً خوشم نمیاد.»

«...نمی‌خوای بری‌ببینیش​ یه نگاهی‌وارپ​ بهش بندازی؟»

«اگه خودت این‌قدر‌چطوری​ کنجکاوی، چرا پا‌کنم​ نمی‌شی بری ببینیش؟»

«من که دروازه‌ی وارپ ندارم.»

«انرژی شیطانی که داری.‌نمی‌رسی​ اگه درست و حسابی بدوی،‌کنم​ دو سه روزه نمی‌رسی مگه؟»

«آخه چطوری یه‌دروازه‌ی​ هفته مغازه رو ول‌شیطانی​ کنم به امون خدا؟»

«این‌طوریه؟ پس با موشک ذرات تاریک... بی‌خیال.‌امون​ امروز بعد از کار می‌رم. به خاطر‌امروز​ اختلاف ساعت، اگه الان بریم اونجا نصفه‌شبه.»

«آره.»

زیک در حالی که‌نمی‌رسی​ سوت می‌زد، یه بشقاب‌مغازه​ دیگه گوشت تفت داد.

«ولی چطوری‌ببینیش​ این‌قدر خوشمزه‌وارپ​ سرخش می‌کنی؟»

یه تیکه گوشت‌چطوری​ تیره رو برداشتم‌کنم​ و انداختم تو دهنم.

«چیز خاصی نیست.‌دئوس​ فقط سس سویا‌می‌خورد​ و شکر می‌خواد.»

«مگه می‌شه چیز خاصی نباشه؟ تازه یه ماه و نیمه‌امون​ اینجا زندگی می‌کنیم، ولی از اشراف گرفته تا مردم عادی،‌می‌رم​ همه دارن سر خوشمزگی این غذا سر و دست می‌شکنن.»

«احتمالاً به خاطر اینه که هم‌انرژی​ خوشمزه‌ست هم ارزون. من که اجاره‌نمی‌رسی​ نمی‌دم. چون این زمین مال شماست.»

«گوشتش هم که گراز وحشی ماگورته. از‌امون​ همون گوشتایی که هیچ‌کس نمی‌خوره و می‌ندازن‌امروز​ دور چون بدمزه‌ست. خیلی سر و صدا کرده.»

«اگه یه روز کامل تو سس سویا، سیب‌بالا​ شکری و الکل بخوابونیش، قابل خوردن می‌شه. اگه ادویه‌های‌بابا​ معطر هم بزنی، بوی گندش هم از بین می‌ره.»

زیک روی گوشتی که آبش‌آخه​ کشیده شده بود روغن ریخت‌امون​ و دوباره روی آتیش تفتش داد.

«بعدش همه‌ی مواد مرینیت رو جدا می‌کنیم و‌داری​ تو روغن سرخش می‌کنیم. گوشت فقط وقتی خوشمزه‌مغازه​ می‌شه که سطحش قشنگ روی آتیش برشته بشه.»

«اینم واسه خودش فلسفه‌ای داره.»

«راستی، نظرتون‌تموم​ در مورد‌حالی​ دی‌اس-ایره چیه؟»

«شنیدم کامائل رو گرفتی.»

«با جنگیدن با‌دروازه‌ی​ یه فرشته مگه‌انرژی​ به کجا می‌رسم؟»

«راستش... بین تمام کسایی‌هفته​ که باهاشون جنگیدم، اون‌خدا​ از همه قوی‌تر بود.»

«فکر می‌کنی‌تموم​ بتونی نزار‌حالی​ رو هم بگیری؟»

«اگه واقعاً‌بدوی​ بتونم قدرتش رو‌آخه​ درک کنم، شاید.»

«پس دی‌اس-ایره روشیه که‌وارپ​ نقاط ضعف حریف رو‌داری​ به سلاح آموزش می‌ده، درسته؟»

«نه فقط نقاط ضعف، بلکه نقاط قوت و کل الگوی‌موشک​ مبارزه‌ی طرف رو واردش می‌کنیم. حتی روش‌های تقریبی برای واکنش نشون‌الان​ دادن بهش. انگار که دو تا بدل از خودم داشته باشم.»

«من که‌تموم​ حتی نمی‌تونم‌حالی​ اداشم دربیارم.»

«مجبور نیستی ازش تقلید‌نمی‌رسی​ کنی. فقط کافیه به‌مغازه​ روش خودت قوی‌تر بشی.»

«درسته. بعداً‌ببینیش​ یه پاداشی‌وارپ​ بهم بدید.»

«هر وقت خواستی.»

همون موقع،‌تموم​ یه پسر‌حالی​ بچه اومد سمتم.

«شما دئوس هستید؟»

«اوه، آره.»

«روزنامه‌تون رو آوردم.»

«اوه، به‌تموم​ این زودی‌حالی​ چاپ شد؟»

دو تا سکه‌روزه​ دادم به پسره.‌چطوری​ انعامِ آوردنش بود.

یه مدت پیش‌دروازه‌ی​ که از خوندنش خوشم‌شیطانی​ اومده بود، مشترکش شدم.

دو هفته یه بار چاپ می‌شد و ماهی دو تا‌موشک​ سکه نقره با هزینه ارسالش درمی‌اومد، واسه همین کالای لوکسی بود‌الان​ که فقط اونایی که وضعشون خوب بود می‌تونستن بهش فکر کنن.

«ممنون!»

کاسه‌ی خالی رو از‌نمی‌رسی​ روی پیشخون دادم به زیک‌کنم​ و روزنامه رو باز کردم.

«خبر جالبی هم توش هست؟»

«...آره، یه چیزایی هست.»

«بازم عکسای خاک‌بر‌سریه؟»

«چرا، می‌خوای ببینیش؟»

«آره...»

«وقتی سیگنی‌آخه​ خوابید بهت‌هفته​ قرضش می‌دم.»

«ها ها ها.»

«نمی‌گم از اونا‌روزه​ بدم میاد. ولی خبر‌هفته​ جالب‌تری از اونم هست؟»

این رو گفتم و‌وارپ​ روزنامه رو از وسط تا‌درست​ کردم و گرفتم سمت زیک.

—همسر ملکه ورده، رگین ون‌مغازه​ هولی بیچ در دادگاه بازنده‌موشک​ شد! خطر حبس در زندان!

—شیری که در‌دئوس​ قفس حبس خواهد‌می‌خورد​ شد (لئو پالادین).

زیک تو سکوت به اون‌آخه​ کلمات خیره شد و بعد‌امون​ دوباره نگاهش رو برگردوند سمت آشپزخونه.

«چون اون دیگه بچه نیست.»

روزنامه رو‌آخه​ دوباره گذاشتم جلوم‌مغازه​ و ورق زدم.

«فقط می‌خوای تماشا کنی؟»

«حتی اگه یه ناجی‌نمی‌رسی​ هم یهو پیداش بشه، فقط‌کنم​ به ضرر دادگاهش تموم می‌شه.»

«فکر کنم حق با توئه، ولی...‌انرژی​ اون پسرعموی ارباب قلعه‌ی اینجاست دیگه،‌نمی‌رسی​ نه؟ می‌خوای یه هول کوچیک بهش بدیم؟»

«این کارو نکن.»

«چرا؟»

«رگین الان شوهر ملکه شده. باید تبدیل به یه اشراف‌زاده تو سیاست‌این‌طوریه​ مرکزی بشه. اینجا دنیایی نیست که فقط با مهارت تو شکار هیولاها‌الان​ بتونی توش دووم بیاری. فکر کنم باید خودش از پس این مشکل بربیاد.»

سرم رو تکون دادم.

«حرفت بی‌راه نیست...»

«از پسش‌تموم​ برمیاد. چون‌حالی​ رگینه دیگه.»

زیک با لبخند گفت:‌نمی‌رسی​ «خب، اگه تو این‌طور‌مغازه​ می‌گی، پس حتماً همین‌طوره.»

«اگه وقت‌ببینیش​ کردی، می‌تونی‌وارپ​ بیاریش پیش من.»

«آره. بهش آشپزی یاد‌هفته​ می‌دم. چون برادر کوچیکترته،‌خدا​ حتماً خوب یاد می‌گیره.»

«دارم می‌گم‌تموم​ زن‌داداشت رو هم‌داشت​ با خودت بیار.»

«منظورت ملکه‌ست؟»

«آره.»

«خب، ملکه بودن تو همچین کشور کوچیکی به چه دردی‌موشک​ می‌خوره؟ یه تیکه زمین بزرگ پر از گراز بهتون می‌دم.‌ساعت​ یا شایدم بتونید اونجا روی ماه یه پادشاهی جدید راه بندازید.»

«اونم بد نیست.»

«راستش، اگه پای پادشاهی ورده‌آخه​ وسطه، این‌طوریام نیست که هیچ‌امون​ ربطی به من نداشته باشه...»

«ربط؟»

«آره، وقتی تازه از دنیای شیاطین اومده‌امون​ بودم بیرون، تقریباً نابودش کردم. من همون‌امروز​ کسی بودم که پادشاه قبلی رو کشت.»

«...این اصلاً داستانی نیست که بخوای موقع‌چشماش​ غذا خوردن و روزنامه خوندن تعریفش کنی.‌می‌چشم​ مگه پادشاه قبلی پدر همون زن‌داداشم نیست؟»

«واقعاً؟ خب، نگران نباش. حتی اگه منو ببینه هم‌کنم​ یادش نمیاد. چون یهو نقشه‌ام رو عوض کردم، خاطرات‌بعد​ آدمای تو قلعه رو پاک کردم تا همه‌چیز فراموش بشه.»

زیک سرش رو تکون داد.

«شیطان واقعی همون شیطانه.»

«چون قتل‌عام‌تموم​ و نابودی‌حالی​ تخصص منه.»

«اگه جلوی‌بدوی​ من این کارو‌آخه​ بکنی، جلوتو می‌گیرم.»

«اون‌وقت حتی‌ببینیش​ اگه تو‌وارپ​ هم باشی، می‌کشمت.»

«چون ما‌آخه​ قهرمان و‌هفته​ پادشاه شیاطینیم.»

«خب، وقتی بالاخره‌دئوس​ اون روز برسه، راهمون‌چشماش​ از هم جدا می‌شه.»

۱۰ سال بعد.

در اصل، قرار بود دنیا یه‌انرژی​ جنگ بزرگ و کلیشه‌ای با محوریت‌نمی‌رسی​ پادشاه شیاطین و قهرمان داشته باشه.

اما الان‌آخه​ همه‌چیز حسابی شیر‌مغازه​ تو شیر شده.

پادشاه شیاطین خودش‌دئوس​ رو بازنشسته کرد و‌چشماش​ دخترش جاش رو گرفت.

تازه، دختره خودش یه‌نمی‌رسی​ جنگجوئه که سطح خون‌مغازه​ خالصش نزدیک به ۵۰ درصده.

از اون بدتر، یه شرور‌ندارم​ خیلی ترسناک‌تر از پادشاه شیاطین به‌روزه​ اسم نزار تو آسمون‌ها کمین کرده.

با این حال، پادشاه شیاطین سابق که در‌خدا​ واقع قوی‌ترین موجود این دنیا بود، به همراه قهرمانی‌می‌رم​ که از همه جنگجوها جلو زده بود، یعنی زیک...

داشتن تو یه دکه‌حالی​ غذاخوری خیابونی برای خودشون‌بالا​ می‌پلکیدن و وقت می‌گذروندن.

واقعاً عاقبت‌بدوی​ این دنیا‌نمی‌رسی​ چی می‌شه؟

فکر کنم حتی‌دروازه‌ی​ خود خدا هم‌انرژی​ نتونه پیش‌بینی‌اش کنه، نه؟

«من از‌آخه​ طرف اسکاتیل بابت‌مغازه​ گستاخی‌اش عذرخواهی می‌کنم.»

کسی که میکائیل با‌حالی​ نگاهی رو به پایین‌بالا​ باهاش احوالپرسی می‌کرد، کامائل بود.

کامائل دقیقاً تو همون‌نمی‌رسی​ لحظه داشت یه تخم‌مرغ‌مغازه​ رو روی چشمش می‌غلتوند.

«ارباب فلامبه، نیازی نیست این‌قدر مؤدبانه با‌شیطانی​ من صحبت کنی. این مسیریه که خودم‌چطوری​ انتخاب کردم و کارماییه که نصیبم شده.»

اسکاتیل حالا پشت سر‌هفته​ میکائیل ایستاده بود و‌خدا​ سرش رو پایین انداخته بود.

از اونجایی که جرئت نداشتم تو‌می‌خورد​ بحث دو تا فرشته مقرب دخالت‌اولیه‌ی​ کنم، دهنم رو بسته نگه داشتم.

عطر تلخ و شیرین‌نمی‌رسی​ چای شیر، از روی‌مغازه​ میز به مشام می‌رسید.

کامائل چایش رو مزه‌مزه کرد.

«حس می‌کنم با هدیه‌هفته​ دادن این چای اعلا،‌خدا​ در واقع خودم سود کردم.»

سنگ سفیدی که‌دئوس​ شبیه به تخم‌مرغ بود،‌چشماش​ روی میز گذاشته شد.

کبودی‌های تیره‌بدوی​ دور چشم‌هاش کاملاً‌آخه​ به چشم می‌خورد.

با اینکه میکائیل سعی می‌کرد به‌انرژی​ روی خودش نیاره، اما ناخودآگاه نگاهش‌نمی‌رسی​ به سمت اون کبودی‌ها کشیده می‌شد.

کامائل لبخند تلخی زد‌هفته​ و انگار که بخواد‌خدا​ بهونه بیاره، به حرف اومد:

«واقعاً می‌شه به این گفت کبودی؟ اگه‌چشماش​ بخوام دقیق‌تر بگم، یه جور خطا تو‌می‌چشم​ سوابق روحمه که ترمیمش زمان زیادی می‌بره، اما...»

کامائل که‌بدوی​ حرفش رو خورده‌آخه​ بود، دوباره گفت:

«خب آره، همون کبودیه.»

«پس، از‌آخه​ سنگ بازیابی‌هفته​ آران استفاده نمی‌کنی؟»

«یولگئوم این‌تموم​ رو بهم‌حالی​ هدیه داد.»

«اومده بود اینجا؟»

«آره. با یه دوست‌وارپ​ قدیمی دیداری تازه کردم‌داری​ و یه کم گپ زدیم.»

«اونم یه خدای باستانیه. شما‌مغازه​ دو تا از زمان‌های خیلی دور‌ذرات​ با هم دوست بودید، مگه نه؟»

«حالا که جایگاه‌های متفاوتی داریم، نمی‌تونیم مثل‌چشماش​ قبل به هم نزدیک باشیم، ولی وقتی‌می‌چشم​ تنهاییم دیگه نیازی نیست درگیر این تشریفات باشیم.»

میکائیل لحظه‌ای به فنجون‌نمی‌رسی​ چای خیره شد و‌مغازه​ بعد به حرف اومد:

«حرفی هم از من زد؟»

«خیلی طولانی حرف نزدیم. اون یولگئوم‌کنم​ اژدهای طلای حقیقیه. هیچ حرفی از بیرون‌بی‌خیال​ اومدن از اون چشمه به میون نیومد.»

«آه! اون دقیقاً همین‌طوریه.»

«طبیعیه. ما فرشته‌ایم. دلیلی که خدا این قدرت عظیم رو به‌خدا​ ما داده اینه که به عنوان نماینده‌اش عمل کنیم. عدالت ما تو‌ساعت​ این خلاصه می‌شه که حتی یک میلی‌متر هم از دستوراتش سرپیچی نکنیم.»

میکائیل در‌ببینیش​ جواب حرف‌های کامائل‌ندارم​ لحظه‌ای سکوت کرد.

ارباب فلامبه‌آخه​ دوباره به‌هفته​ حرف اومد:

«چیزی که داری ازش محافظت می‌کنی، یه یادگار از عصر طلاییه. فرشتگان‌اولیه‌ی​ نابودی. اونا مدت‌هاست که تو این فضای کوچیک حبس شدن تا از‌آماده​ همون سلاح‌هایی محافظت کنن که عصر طلایی رو به کل نابود کرد.»

«درسته. از سلاح‌های دوره دوم مثل موشک‌های بالستیک‌مغازه​ ترموهسته‌ای، بمب‌های هیدروژنی و بمب‌های نوترونی گرفته تا یادگارهای‌امروز​ دوره سوم. حتی بابل هم اینجا به خواب رفته.»

کامائل آه کوتاهی کشید.

«برام سؤاله که آیا این انسان‌های احمق یه روزی می‌تونن از این یادگارها عاقلانه استفاده‌بعد​ کنن یا نه. ما داریم از این امید واهی محافظت می‌کنیم. خیلی راحت‌تر بود اگه همه‌چیز‌خوشمزه​ رو نابود می‌کردیم و به مشتی خاکستر تبدیلشون می‌کردیم. ولی ارباب این اجازه رو بهمون نداد.»

«اونا هنوزم احمقن. من فقط به خاطر‌چشماش​ دستور پروردگار دارم تماشاشون می‌کنم، ولی از‌می‌چشم​ این بازی‌های بیهوده فقط خستگی به تنم می‌مونه.»

«درکت می‌کنم. تو‌روزه​ الان داری قاره خوزه‌هفته​ رو مدیریت می‌کنی، درسته؟»

«آره.»

«انسان‌ها فقط وقتی دست از جنگیدن با همدیگه برمی‌دارن که یه دشمن خارجی وجود داشته باشه.‌کار​ قاره خوزه دقیقاً بر اساس همین ایده کوچیک به وجود اومد، و لوسیفر خودش رو فاسد کرد‌می‌کنی​ تا نقش شرور داستان رو بازی کنه. هرچند، فکر کنم الان دیگه باید بهش بگیم دمیورگوس ۶۶۶ام.»

«اون واقعاً باهوش بود. اینکه بشریت‌می‌خورد​ تونسته ۶۶۶ قرن رو بدون انقراض‌اولیه‌ی​ دووم بیاره... دست‌کمی از یه معجزه نداره.»

کامائل به حرف‌های میکائیل خندید.

«معجزه‌اس. برای اولین بار، این قطار ترمز‌شیطانی​ بریده‌ای که داشت مستقیم به سمت نابودی‌چطوری​ می‌رفت، برای یه مدت طولانی متوقف شد.»

«اما اگه همین‌جوری پیش بره، هیچ‌وقت به سرزمین‌خدا​ موعود خدا نمی‌رسیم. هیچ‌وقت اون روزی نمی‌رسه که‌کار​ بتونن از این یادگار عصر طلایی استفاده کنن.»

«برام مهم نیست اگه مجبور بشم تا‌چشماش​ ابد همین‌جا بمونم و از این یادگار‌می‌چشم​ محافظت کنم. چون این رسالت یه فرشته‌اس.»

«نظم اصلاً یعنی‌روزه​ چی؟ آنتروپی همیشه‌چطوری​ در حال افزایشه.»

«بی‌نظمی ماده به معنی بی‌نظمی روح‌انرژی​ نیست. هرج‌ومرج نظم نیست، اما این نظمی‌آخه​ هم که الان داریم، نظم واقعی نیست.»

«بی‌نظمیِ مطلق،‌آخه​ خودش یه‌هفته​ جور نظمه.»

«این دقیقاً همون چیزیه که ارباب از بشریت می‌خواد. یه جور خواسته عمیق و بی‌پایان.‌نظر​ تا زمانی که به اون درجه از بلوغ برسن که هر کاری می‌کنن خودش تبدیل‌این​ به نظم بشه، نه اینکه فقط بخوان نظم رو یاد بگیرن... اون همیشه داره تماشاشون می‌کنه.»

میکائیل با چهره‌ای پر‌نمی‌رسی​ از شک و تردید‌مغازه​ سرش رو تکون داد.

«احتمالاً غیرممکنه. بشریت‌دروازه‌ی​ اون‌قدرها هم که‌انرژی​ فکر می‌کنی عاقل نیست.»

«شاید حق با تو باشه.‌مغازه​ اما این ما نیستیم که‌موشک​ باید قضاوت کنیم، بلکه اربابمونه.»

میکائیل با شنیدن حرف‌های‌حالی​ کامائل سرش رو به‌بالا​ نشونه تأیید پایین آورد.

«حق با‌بدوی​ توئه. اشتباه‌نمی‌رسی​ از من بود.»

«نه. شاید تو...‌دروازه‌ی​ این منظره رو‌انرژی​ از قبل دیدی.»

«اژدهایان. اگه فقط انسان‌ها‌هفته​ هم می‌تونستن اون نظم‌خدا​ خردمندانه اژدهایان رو داشته باشن...»

«برای همینه‌تموم​ که این‌قدر روی‌داشت​ قوانین پافشاری می‌کنی.»

«آره.»

«...متاترون صاحب تاجه. کسی که‌ندارم​ یه زمانی ایهوبا نامیده می‌شد‌بدوی​ و نزدیک‌ترین فرشته به خدا بود.»

«اگه می‌شد انسان‌ها رو هم‌مغازه​ همون‌طوری رهبری کرد، تمام هرج‌ومرج‌های‌موشک​ این دنیا از بین می‌رفت.»

کامائل به این حرف‌های‌حالی​ میکائیل که انگار فقط‌بالا​ از سر درددل بود، خندید.

«درسته. ولی مگه ما خیلی وقت‌چطوری​ پیش، سقوط اونایی که می‌خواستن بر‌این‌طوریه​ انسان‌ها حکومت کنن رو به چشم ندیدیم؟»

کسی که این دو فرشته‌ندارم​ مقرب داشتن در موردش حرف‌بدوی​ می‌زدن، کسی نبود جز نزار.

نزار آخرین‌آخه​ موجود خداگونه در‌مغازه​ میان انسان‌ها بود.

اما در نهایت اون هم سقوط‌می‌خورد​ کرد. حتی بچه‌های خودش هم بهش‌اولیه‌ی​ خیانت کردن و مهر و مومش کردن.

مهمونی چای تموم شد و‌آخه​ میکائیل به همراه زیردستش، اسکاتیل،‌امون​ فرشته نابودی رو ترک کردن.

«اسکاتیل.»

«بله، میکائیل.»

«برگرد پیشش.»

«شما مشکلی ندارید؟»

«برو و به‌دروازه‌ی​ پروردگار خدمت کن.‌انرژی​ وظیفه یه فرشته همینه.»

اسکاتیل سرش‌آخه​ رو به نشونه‌مغازه​ احترام خم کرد.

بال‌های سفیدش رو که از‌داشت​ جنس نور بودن باز کرد‌زیک​ و به دل آسمون پر کشید.

ناولها | novelha.net