چپتر 323: رویارویی با ارباب مشتری (۲)
0هامیل در حالی که دست به سینه ایستاده بود، به سیارهی سرخ وخبردار قهوهای زیر پایش خیره شد و گفت: «یه شاعری یه زمانی میخوند کهبیرحمیه اونجا مثل یه گردنبند از هفت مهرهی مرجانیه که یه پادشاه میندازه گردنش.»
حلقهی عظیمی ازروحشون بالا تا پایینمیمیرن کشیده شده بود.
هامیل ادامه داد: «در واقع اونآره فقط یه طوفانه. انقدر بزرگه کهخبردار دهها هزار ساله همینطوری داره میچرخه.»
زیک گفت: «اینجا همهچی باآدم دهها هزار سال حساب میشه. آدمااونقدرها حتی صد سال هم عمر نمیکنن.»
«برای همینه که مدیرهایبمیره جداگانهای وجود دارن. حتی اگهعالمه اربابان دنیا شما آدما باشین.»
«این یعنی نظم و تعادل.»
«به نظر میاد شاکی هستی.»
زیک با پوزخندی جواب داد:آدم «مگه میشه؟ من کی باشممیمیرن که جرئت کنم شاکی باشم؟»
هامیل گفت: «اون یاروییبمیره که همیشه باهاته، یهاینکه بند داره غر میزنه.»
زیک گفت:بدون «خب، اونخبردار شیطانه دیگه.»
«حتی شیطان هم باید مطیع مدیر باشه. مگه نظم اینبدون جهان همون نظم مطلق نیست؟ شیاطینی که با جنگجوها درگیرتازه میشن هم هر صد سال یکبار کارشون رو انجام میدن.»
زیک گفت: «پس با اینآدم حساب، دئوس هم باید حدودمیمیرن هشت سال دیگه بمیره. همینه دیگه.»
هامیل تایید کرد: «آره. اینکه یه عالمه آدماینکه بدون اینکه حتی روحشون از وجود شیطان یااونقدرها اون خبردار بشه میمیرن، اونقدرها هم بیرحمانه نیست.»
«گاهی وقتا یه نوزاد تازه متولدمیمیرن شده از مریضی میمیره. باید بگیم اینمتولد بیرحمیه؟ اگه اینطوره، پس طبیعت ذاتاً بیرحمه.»
زیک گفت: «من که خودم یه آدمم، فکر میکنمآدم اشتباهه که مردم رو به خاطر نفهمیدن این نظم یانوزاد نارضایتی و دستوپا زدنشون برای فرار از سرنوشت سرزنش کنید.»
هامیل گفت: «نظم خدا بایدآدم رعایت بشه. اینطور نیست که ایناونقدرها قضیه سودی برای من داشته باشه.»
زیک پرسید: «پس برای بشریته؟»
«حتی اون هم فقط بخش کوچیکی از نظم خداست. هیچکس نمیدونه هدف خدا از خلق این هماهنگی و نظمطبیعت چی بوده. ما فقط میتونیم حدس بزنیم. که همون هم دقیق نیست. ما فقط از پشت این دو تارعایت حدقهی چشم دنیا رو میبینیم. اینکه فکر کنی میتونی با اون چشمهای تاریکت حقیقت رو ببینی، تهِ غرور و تکبره.»
زیک پوزخند زد: «اطاعتتایید کن. همهش تو همینعالمه یه کلمه خلاصه میشه.»
هامیل گفت: «آره. اگهعالمه از نظم پیروی نکنی،خبردار تهش مدیر حذفت میکنه.»
در نگاه اول،هشت حرفش کاملاً غیرمنطقیکرد به نظر میرسید.
اما به محض اینکهخبردار این فکر از ذهنش گذشت،گاهی زیک فقط سرش رو خاروند.
موجودی که جلوش ایستاده بود، یک فرشتهی مقربعالمه بود. شیرهایی که به نمایندگی از خدا، وظیفهیبیرحمانه محافظت از نظم جهان رو بر عهده داشتن.
شک کردنآره به حرفهاش چقدرآدم میتونست مغرورانه باشه؟
زیک گفت: «پسهشت حالا بهم بگو. چطوریآره میتونم اینجا پیداش کنم؟»
با این حرف،روحشون زیک دوباره بهمیمیرن مشتری نگاه کرد.
هامیل گفت: «محض اطلاعت، فقطکرد همون یه لکهی قرمز، هماندازهیبدون سیارهی مادری خودت، یعنی زمینه.»
«اینقدر بزرگه؟»
«نگو که نمیدونستی.»
«راستش روبدون بخوای نمیدونستم.خبردار مشتری اینقدر بزرگه؟»
هامیل گفت: «ولیبمیره هیچ راهی برایآره احضار نزار وجود نداره.»
زیک پرسید: «احضار؟»
«آره.»
زیک نیشخندی زد. بعدخبردار کوتاه با دو هیولایبیرحمانه خدای مرگ خودش صحبت کرد.
«به خادم ستارگان تبدیل بشید.»
هدف اصلی «خادم ستارگان»عالمه در واقع کار کردن بهبشه عنوان یه نیروگاه برق بود.
اما مدتها بود که ازتایید اون دستگاه عظیمِ جمعآوری انرژی،آدم به عنوان یه سلاح استفاده میشد.
مثل هر چیز دیگهای که به دستاونقدرها بشر ساخته میشه، خادم ستارگان هم آدمهایمریضی بیشماری رو به کام مرگ کشونده بود.
تنها کاری که این دستگاه میکرد، این بودعالمه که انرژی تولید شده تو فضای خارج ازبیرحمانه جو رو از طریق امواج رادیویی به زمین بفرسته.
با اینکه مکانیزمش ساده به نظر میرسید، اماخبردار خادم ستارگان تو دستهبندی سلاحها قرار میگرفت وتازه نقشهی ساختارش تو دیتابیس دروگر ثبت شده بود.
نوری جلوی چشمهای زیکبمیره درخشید و یه سازهیاینکه عظیم رو شکل داد.
میلههای بلند مثل تار عنکبوت تو هماونقدرها گره خوردن و به یه سازهی دوکیشکلمریضی تبدیل شدن. چیزی شبیه به یه قیف.
در حالی که زیکتایید داشت خادم ستارگان روعالمه میساخت، هامیل دوباره آهی کشید.
«نمیتونم جلوی خودماینکه رو بگیرم وبدون یولگئوم رو مقصر ندونم!»
زیک گفت: «نزارهشت بود که این مهارتآره رو بهم یاد داد.»
«آه! که اینطور؟ ولی آخه میخوای ازاونقدرها خادم ستارگان چه استفادهای بکنی؟ نکنه قصدمریضی داری بیهدف روی سطح مشتری پرتو شلیک کنی؟»
زیک گفت: «نهبمیره بابا. فقط میخوامآره چند کلمهای حرف بزنم.»
هامیل باآره تعجب پرسید:عالمه «حرف بزنی؟»
«میگن صداحدود هم یهبمیره نوع موجه.»
هامیل جواببدون داد: «همهیخبردار انرژیها همینطورن.»
زیک گفت: «داشتم با خودم فکر میکردم کهعالمه با استفاده از خادم ستارگان، میتونم صدام روبیرحمانه به کل سیارهی مشتری مخابره کنم یا نه.»
هامیل از ایناینکه ایدهی زیک سرشبدون رو کج کرد.
زیک روحدود به مشتریبمیره فریاد کشید:
«نزار! ای خادمِ منخبردار نزار! اربابت اومده وبیرحمانه تو هنوز زانو نزدی؟!»
تمام چیزی کهبمیره فریاد زد همینآره چند کلمه بود.
بعد همراه با خادم ستارگان بهبدون نیمکرهی جنوبی مشتری رفت و دقیقاًبیرحمانه همون چرتوپرتها رو دوباره فریاد زد:
«نزار! ای خادمِ حقیر،بمیره نزار! بیا و به اربابتعالمه خوشآمد بگو! چرا تعظیم نمیکنی؟»
هامیل تو سکوتروحشون به کارای زیکمیمیرن خیره شده بود.
حتی خودم هم شک داشتمکرد که طرف با همچین تحریک کودکانهایروحشون خودش رو نشون بده یا نه.
با این حال، فقط بر اساسبدون این حدس که اون بیش از حدگاهی روی غرورش حساسه، تا اینجا اومده بودم.
مگه استراتژی دیگهایهشت بهتر از کشوندنش بهآره میدون نبرد وجود داشت؟
زیک یه روز کامل روبشه همراه با خادم ستارگان چرخید ونوزاد به مسخره کردن نزار ادامه داد.
خادم ستارگان صدای اون رو روی فرکانسهایاینکه مختلف امواج رادیویی سوار کرد و تومیمیرن سراسر مشتری و قمرهای اطرافش پخش کرد.
اگه اون دور وعالمه بر بود، محال بودخبردار صدای زیک رو نشنوه.
هامیل پرسید: «بیفایده نیست؟»
زیک در جوابروحشون هامیل فقط شونههاشمیمیرن رو بالا انداخت.
«توقع نداشتم همون روز اول پیداش بشه. نزار به شدت آدمروحشون شکاکیه. احتمالاً الان داره دنبال دئوس میگرده. تا وقتی مطمئن نشهمریضی که دئوس اینجا نیست یا دقیقاً کجاست، خودش رو نشون نمیده.»
هامیل پوزخند زد: «مردی کهآدم زمانی ارباب بابل بوده، فقطمیمیرن از پادشاه شیاطین میترسه. واقعاً رقتانگیزه.»
زیک جواب داد:هشت «این نشون میدهکرد دئوس چقدر قدرتمنده.»
«نمیتونم منکرش بشم.روحشون خود من هم یهاونقدرها بار ازش شکست خوردم.»
هامیل دوبارههشت به زیکتایید نگاه کرد.
«با اینکه به خاطرعالمه حضور دئوس زیاد به چشمبشه نمیومدی، اما بچهی بدی نیستی.»
زیک با تعجب گفت: «ها؟»
هامیل ادامه داد: «به نظر میرسه دیگه نمیشهبیرحمانه بهت گفت انسان... هنوز هم که دستوری ازبگیم طرف خدا برامون نیومده. واقعاً باید چی صدات کنم؟»
زیک قاطعانههشت گفت: «منتایید یه انسانم.»
هامیل سر تکون داد: «انسانها موجوداتبدون فانیِ هوشمندی هستن. تو الان جاودانهبیرحمانه شدی، پس دیگه نمیشه بهت گفت انسان.»
زیک گفت: «مگه هویتِ آدمتایید به این چیزاست؟ من خودم روبدون یه انسان میدونم و همین کافیه.»
«مهم نیست. فقط چون یه سگ فکر میکنه آدمه، نمیشه بهش گفت آدم. یه زمانی، بشریت عروسکهای مکانیکی رو توسعه داد. به خاطر همین، عروسکهای مکانیکیای ساخته شدن که میتونستن برایدستوپا خودشون فکر کنن. در رأس همهشون، خدای تمام دستگاههای مکانیکی به نام دئوس اکس ماکینا گیلگمش قرار داشت. اون پا رو از انسانها فراتر گذاشت و حتی خودش رو یه خدا میدونست،میتونی اما در نهایت پایان فلاکتباری داشت. وقتی مُرد، هیچکس اون رو به عنوان یه خدا یا یه انسان ستایش نکرد. فقط به یه مشت پیچ و مهره و تیکه آهن متلاشی شد.»
«گیلگمش...»
«اون یه هوش بینقص با یه بدن مکانیکی بود.بشه یه زمانی، تقریباً جایگزین بشریت شد، اما در عوض،مریضی بشریت به سمت تقویت کردن خودش رفت. نتیجهاش شد آداپادا.»
زیک پرسید: «منظورتهشت همون انسان ارتقایافتهستکرد که نزار خلق کرد؟»
هامیل جواب داد: «اون زمانی واقعاًمیمیرن یه محقق بزرگ بود. ولی حالا سقوطمتولد کرده و تبدیل به یه شیطان شده.»
«اما اشکالی نداره اینتایید چیزا رو به منعالمه میگی؟ اینا تاریخ عصر طلاییه.»
هامیل پوزخندی زد.
«باز چی میگی؟ تو چهار خدایکرد مرگ رو داری، که خودشون بهروحشون نوعی تاریخ عصر نقرهای محسوب میشن.»
«اگه یه روزی از بودنبشه به عنوان جانور خدای مرگوقتا دست بکشم، میتونم دوباره انسان بشم؟»
«اگه اون چهار خدا قبولکرد کنن، آره. شما با یهبدون پیمان دوطرفه به هم وصل شدین.»
«درسته.»
زیک اونا رو پذیرفته بودتایید و قول داده بود کهآدم به وجودشون معنای جدیدی ببخشه.
اینکه بهشون احترامروحشون گذاشته بشه ومیمیرن دوست داشته بشن.
حس میکرد این یهتایید تکلیف ابدیه که بایدعالمه تا همیشه انجامش بده.
فقط در صورتی که به عنوان درستکارترینروحشون جنگجو برای همه زندگی کنی، میتونی خواستههایوقتا اون چهار خدای مرگ رو برآورده کنی.
مثل یهحدود خدای بینامبمیره و نشان.
«این سرنوشت توئه.»
«من فقط یه جنگجوئم.»
«شاید بهتر باشه بهعالمه جای "یه جنگجوی ساده"،خبردار بهت بگیم "همون قهرمان".»
زیک در سکوت، موقعیتش رو در امتدادآره صفحه استوایی سیاره مشتری تغییر داد. در پسزمینهمیمیرن هفت پرچم سرخ، با صدای بلندی فریاد زد.
غرش شیری بود که انگاربشه تمام احساساتی که تو قلبشونوقتا قلقلک میداد رو بیرون میریخت.
«نزار، نزارِ کوچولو! اربابتتایید اومده! زود باش، بیفت روآدم زانوهات و بهم تعظیم کن!»
و به محضاینکه اینکه این کلمات تمومروحشون شد، مشتری بیدار شد.
حتی میشدحدود گفت کهبمیره زیبا بود.
نه، ازبدون یه لحاظ،خبردار ترسناک بود.
اتمسفری که با سرعتتایید در امتداد عرض جغرافیاییعالمه مشتری میچرخید، ناگهان متوقف شد.
کل سیاره مشتری بهعالمه رنگ طلایی کمرنگ دراومد وبشه تصاویر بیشماری روش نقش بست.
بعضیها شبیه مرغ مگسخوار بودن. از طرف دیگه، یهعالمه عنکبوت دهپا هم بود و یه جای دیگه یه میمونوقتا شبگرد هندی با یه دم بلند و فرخورده دیده میشد.
زیک نمیدونست، اما اون نقاشیهابشه مربوط به دشتی به ناموقتا نازکا روی زمینِ گذشته بودن.
تصاویری که با نورتایید طلایی کشیده شده بودن،عالمه در واقع معنی خاصی نداشتن.
فقط یه شوخی کوچیک بود.
اما خودحدود نور اصلاًبمیره شوخیبردار نبود.
سیستم ابری.
این گواهی بر وجود یه میدان رعداینکه و برق بود، یه میدان نیروی مغزی کهاونقدرها با چیدمان متراکم خدمتگزاران ستارگان ایجاد شده بود.
رعد و برقاینکه در امتداد خطوطبدون دلخواه بازی میکرد.
خوشههای نوری که با سرعت نور حرکتآره میکردن، دهها هزار کیلومتر رو طی کردهبشه و حتی با قدرت بیشتری تقویت میشدن.
در ازای از دست دادن چند ثانیه زمانبیرحمانه برای شارژ شدن، مقدار انرژیای که اون رعدبگیم و برق داشت، از محدودیتهای فیزیک فراتر میرفت.
نزار یه سیستمبمیره ابری کامل رو اینجااینکه روی مشتری ساخته بود.
خود ستاره تبدیل به یه قلعه شدهروحشون بود و در داخل میدان نیروی مغزیاش،وقتا نام نزار با نام خدا برابری میکرد.
ابرها به دنبال نور میچرخیدن.
زیک مدت طولانیای بهخبردار تصویری که روی زمینبیرحمانه پهن شده بود نگاه کرد.
نقاشیای بود که شبیه بازی بچههاآره به نظر میرسید. اما در عینخبردار حال، زیباییِ نهفتهای توش حس میشد.
هامیل بهآره زیکِ ماتعالمه و مبهوت گفت:
«مراقب باش. میتونی قدرت دشمنتایید رو همهجا حس کنی، ازآدم سقف گرفته تا زیر پاهات.»
«انگار محاصره شدیم.»
«باید یه میدان نیروی مغزیِ واکنشگرا باشه. ممکنهعالمه الان آروم به نظر برسه، اما به محضبیرحمانه اینکه تکون بخوریم، متناسب با حرکتمون حمله میکنه.»
«به نظرآره میاد این قدرتآدم ملکه آمیتیس باشه.»
«آمیتیس مادر گیلگمش هم هست.»
«آها! چیزیبدون که اونخبردار خلق کرده...»
«آمیتیس مغزی داشت که میتونست فکر کنه، برای همین به یهروحشون ماشین نیاز داشت تا براش مثل دست و پا عمل کنه.مریضی این آمیتیس و قبیلهاش بودن که بدن مکانیکی رو توسعه دادن.»
«انگار اون زمان فقط انسانهاآدم وجود نداشتن. قبیله مغز الکترونیکیمیمیرن و قبیله انسانهای مکانیکی هم بودن.»
«همهشون توسط انسانها خلق شدن،تایید اما یه زمانی فراتر ازآدم انسانها پیشرفت کردن و شکوفا شدن.»
«و بعدشبدون دوباره توسط انسانهابشه فتح شدن، درسته؟»
«خوب میدونی.»
«انسانها... چرا خدااینکه اینقدر به انسانها لطفروحشون داره و طرفداریشونو میکنه؟»
«کاملاً برعکسه.»
«از این موضوع خوشت نمیاد؟»
«نه، اینطور نیست که من طرفدار انسانها باشم. همهچیزآدم به جز انسانها، برای انسانها خلق شده. این طرفداریوقتا نیست. انسانها دلیلی هستن که این دنیا وجود داره.»
در پایان حرفهایاینکه هامیل، لبخند تلخیبدون رو لبهاش نشست.
با دیدن اونهشت لبخند، زیک حس کردآره پشت گردنش سرد شد.
اون حالتبدون چهره... افکارشخبردار متوقف شد.
یه صاعقه عظیمبمیره مثل طوفان شروعآره به چرخیدن کرد.
رعد و برق محکمعالمه به هم پیچید و یهبشه فانوس غولپیکر رو شکل داد.
و از میون اونبمیره توده نورهای در هماینکه پیچیده، یه موجود ظاهر شد.
«یه جوجه کوچولو دارهخبردار جلوی عقاب خدا جیکجیکبیرحمانه میکنه. خندهداره! واقعاً مسخرهست!»
اسم اون نزار بود.
اون اربابآره مشتری، ستارهعالمه طوفانها بود.
زیک گفت: «همونطورهشت که انتظار میرفت،کرد اینجا قایم شده بودی.»
نزار با شنیدنروحشون اولین کلمات زیک،میمیرن چشماش رو باریک کرد.
«اعتراف میکنم. قایم شده بودم. یه زمانی، هر دو بال خودم رو از دست دادم و مریضگاهی بودم، برای همین یه مدت پناه گرفتم. هان شین از بین پاهای یه اراذل کوچه و بازار ردمردم شد و کنفوسیوس تو هفت پادشاهی آواره بود و گدایی میکرد. اما چطور این میتونه یه ضعف باشه؟»
زیک با طعنه گفت:عالمه «اینقدر طولانی توجیه میکنی،خبردار معلومه حسابی خجالت کشیدی.»
نزار دهنشحدود رو بست.بمیره زیک لبخند زد.
«تو یه زندگیِ کاملاً قابل پیشبینیمیمیرن و تابلو داری. چرا بعضی وقتاتازه سعی نمیکنی یه زندگی صادقانه داشته باشی؟»