چپتر 102: ۲۴. مهمانی از راه دور میآید (۱)
0کادنزا نگاهش را بین زیک و دئوس رداینطور و بدل کرد. اگر همین الان با شمشیرم سرگذاشت اون دئوس رو قطع کنم، میتونم زیک رو برگردونم؟
نه، اینطوری نمیشد.
رابطه آنها ازشدیم قبل با اعتماد بهاحضار هم گره خورده بود.
تنها راه برایاما جدا کردنشان، از بیندشمن بردن همین اعتماد بود.
کادنزا یککردیم قدم بهآکوما عقب برداشت.
«نیازی نیست اینقدر تند انتقاد کنی. بشریت هنوز دنبالگذاشت یه راه بهتره. تا زمانی که شیاطین برای همیشه توهاله دنیای شیاطین مهر و موم نشن، این جنگ تموم نمیشه.»
زیک رو به کادنزا گفت:
«شاید من با ارباب دئوس باشم، اما معنیش اینمیجنگیم نیست که با شوالیههای زودیاک دشمن میشم. ما همازش برای بشریت میجنگیم. فعلاً همینجا کنار هم مبارزه میکنیم.»
اوریدون زد زیر خنده.
«کادنزا اینقدر ازش تعریف کرد که آب از ده و لوچهم راه افتاد،دوران واسه همین پرسیدم این دیگه چه جور بچهایه، حالا میبینم منم ازش خوشمفقط اومده. عالیه! فعلاً بیاید برگردیم پیش ارباب جوریکس. راستی، شماها الان از کجا میاید؟»
«آه، سونگهوانگچونگ.»
«سونگهوانگچونگ؟ اونجا اوضاع چطوره؟»
«نویهکان رو ول کردیمآکوما و به قلعه آکومااینطور تو ورده پناهنده شدیم.»
«که اینطور؟ پساحضار دیر یا زود ماروی رو هم احضار میکنن.»
اوریدون شمشیر سنگینششدیم را روی شانهزود گذاشت و آهی کشید.
«انگار دوران جنگ یهو یه نسلزودیاک پریده جلو. پس، یه قهرمان کهکنار از هاله استفاده میکنه پیدا شده؟»
زیک درکردیم جواب حرفش فقطورده سرش را خاراند.
حتماً دلیلی داشتهاحضار که خدا بهسنگینش آنها قدرت داده است.
متأسفانه، احتمالاً دلیلششدیم جایی فراتر از درکاحضار و خرد انسان بود.
«داری بهم میگی ادایمعنیش پادشاهان مقدس رو دربیارم؟میشم فکر نکنم از پسم بربیاد.»
موندوگن، ارباب قلعه جوریکس،آکوما در حال جویدن یکاینطور تکه گوشت بزرگ بود.
«همون چیزی رو بخورم و بنوشم که مردمشانه میخورن؟ اونا الان دارن از گشنگی میمیرن. وپریده آبی رو میخورن که جنازه مورچهها توش شناوره.»
زیک جلویشپناهنده سر تعظیماینطور فرود آورد.
«تو چطور؟ پالادینها میگفتن که قدرت عظیمی به دستمیجنگیم آورده. اما اون که شوالیه زودیاکه! چرا دو تاازش موجود به این عظمت تو این قلعه جمع شدن؟»
بوی تندکردیم الکل زدآکوما زیر بینی زیک.
«میگن به یه تاجر به اسم دئوس وفاداری. اما، هر چیزی که تودوران قلعه جوریکس نفس میکشه متعلق به منه، موندوگن. اینکه با کی میگردی بهفقط خودت مربوطه. اما، اون قدرتت باید تمام و کمال در خدمت منِ موندوگن باشه.»
زیک میفهمید.
حالا دیگر ترساما تمام وجود اربابزودیاک را فرا گرفته بود.
قلعه نابود شده بود و حتی ویلایشدیم تابستانی که فکر میکردند امن است، باسنگینش یک حمله غافلگیرانه به گند کشیده شده بود.
او هنوز ارباب قلعه جوریکس وسنگینش روستاهای اطرافش بود، اما حالا چیز زیادیدوران برای حکومت کردن برایش باقی نمانده بود.
مردم داشتندپناهنده از گرسنگیاینطور تلف میشدند.
آنها در یک دشت به ظاهر امندشمن در چند کیلومتری ویلا مستقر شده بودند،میکنیم اما حتی یک کیسه خواب هم نداشتند.
همه روی چمنهاقلعه دراز کشیده بودندپناهنده و سعی میکردند بخوابند.
اقامتگاه ارباب جوریکس هممیکنن چیزی بیشتر از یکشانه چادر با پرچمهای برافراشته نبود.
او آن داخل، گوشتاینطور میجوید و شراب مینوشیدمیکنن تا اضطرابش را تسکین دهد.
«قسم بخور.باشم با قدرتت ازشوالیههای من محافظت کن.»
«قدرت یک جنگجو متعلق به هیچ پادشاه یا ارباب خاصی نیست. منمیکنن شخصاً پیرو دئوس هستم، اما به عنوان اربابم بهش خدمت نمیکنم. قدرتپریده یک جنگجو فقط متعلق به خداست و فقط از دستورات او اطاعت میکنه.»
موندوگن لیوانی را کهمیکنن در دست داشت بهشانه سمت سر زیک پرت کرد.
شاید چون مست بود یا چونزود دقیق نشانه نگرفته بود، لیوان حلبیشانه با صدای بلندی روی زمین غلتید.
خدمتکار جا خورد، لیوان راشوالیههای برداشت و الکل ریخته شدهفعلاً روی زمین را پاک کرد.
«تخمسگِ مغرور. اگه گذاشتم به عنوانپناهنده یه خانواده از جنگجوهای قراردادی تو قلعهشمشیر زندگی کنی، باید قدردان لطف اربابت باشی.»
زیک درزود سکوت توهینهایشمیکنن را پذیرفت.
در همان لحظه، مردیاینطور با قدمهای سنگین و پرشمشیر سر و صدا وارد شد.
«هی موندوگن.باشم معلومه حسابیمعنیش مست کردی.»
«ببین کی اینجاست! کانادین خودمون!»
کانادین دید کهاحضار موهای زیک باسنگینش الکل خیس شده است.
وضعیتی بود که خیلی چیزها را روشن میکرد. بهشمشیر نظر میرسید موندوگن که کنترلش را از دست داده ونسل در ناامیدی غرق شده بود، شروع به پرخاشگری کرده است.
«زیک، بلند شو.»
«کانادین، دوست قدیمی من. بیاورده بشنو این چی میگه. زیک،زود بگو ببینم. ارباب تو کیه؟»
«ارباب من فقط خداست.»
«من کیام؟»
«شما ارباب هستید.»
«من برای تو کیام؟»
«ارباب قلعه جوریکس،احضار جایی که منسنگینش توش زندگی میکنم.»
«پس من اربابتم!»
«قدرت یکباشم جنگجو داراییمعنیش هیچکس نیست.»
موندوگن زد زیر خنده.
«هاها! ببین، دوست من. همونطور که گفتی، تا قدرت بهآهی دست آورد، بهمون خیانت کرد. میخواد بره دنبال شوالیه زودیاک!استفاده تبدیل شدن به یه پالادین معروف تو سونگهوانگچونگ، رویای هر جنگجوییه.»
با شنیدن جمله «همونطوراینطور که گفتی»، لبخند معذبیمیکنن روی لبهای کانادین نشست.
زیک آه کوتاهیاما کشید و روزودیاک به موندوگن گفت:
«این بحث درباره این نیست کهپناهنده کی به کی خیانت میکنه. مگهمیکنن بشریت فقط یک ارباب حقیقی نداره؟»
«اینو باش، حالا دارهمیکنن با کمال پررویی واسه ماگذاشت درس الهیات هم میده، نه؟»
«زیک، تو برو بیرون.اینطور ارباب زیاد نوشیده. حرفهایمیکنن امروزش رو به دل نگیر.»
«بله، استاد کانادین.»
زیک سرش راقلعه خم کرد وپناهنده از چادر خارج شد.
ستارههای شناور دراحضار آسمان تاریک شب،سنگینش چشمانش را پر کردند.
زودیاک به ۱۲ صورت فلکی درزود امتداد دایرهالبروج، یا مسیری که خورشیدشانه از آن عبور میکند، اشاره دارد.
ستارههایی به شکل علامت سؤال، کهزودیاک نمایانگر سر صورت فلکی شیر (لئو)کنار بودند، مستقیماً در روبهرو دیده میشدند.
پالادین لئو.
کادنزا گفته بوداحضار که میخواهد زیکسنگینش در آن جایگاه بنشیند.
موندوگن اوپناهنده را خائناینطور خطاب کرد.
از زمان ملاقات بامعنیش دئوس، دنیا با سرعتمیشم سرسامآوری تغییر کرده بود.
و خودش حتیقلعه سریعتر از دنیاپناهنده تغییر کرده بود.
قدمی برداشت.
به دنبال ستارههای دیگریاینطور که دشت تاریک رامیکنن نقطهچین کرده بودند، راه افتاد.
اینها آتشهایی بودنداما که برای تحملزودیاک سرما روشن شده بودند.
کسانی که ثروتی داشتند،آکوما دیوارهایی از پارچه کشیده بودنددیر و شب را داخلشان میگذراندند.
فقرا حتیزود به راحتی نمیتوانستندشمشیر آتشی روشن کنند.
بعضیها گوشت خشکشدیم قورت میدادند وزود بقیه ریشهی علف میجویدند.
در افق، ستارهها درمعنیش آسمان چشمک میزدند ومیشم آتشها روی زمین سوسو میزدند.
زیک بیوقفهکردیم در آنجاآکوما قدم میزد.
ناگهان این فکر بهمیکنن ذهنش خطور کرد. کاششانه دکههای غذافروشی اینجا بود...
کاش مواد غذاییای بوداینطور که میشد مجانی بینمیکنن این آدمهای گرسنه پخش کرد.
دلش میخواست فقط یک جای خالیزودیاک جلوی آن برای دئوس نگه داردکنار و تمام شب برای همه آشپزی کند.
«شاید بد نباشه.»
زیک بعد از اینکه این حرفسنگینش را از دهانش پراند، با عجله بهدوران سمت جایی که گروه بود راه افتاد.
زیک بیسروصدا و بدوناینطور اینکه بقیه را بیدارمیکنن کند، به لاخه نزدیک شد.
آنها هنوزباشم آنقدرها بامعنیش هم صمیمی نبودند.
علاوه بر این، با اینکه بدن لاخه گیاهیاینطور بود، اما ظاهر بیرونیاش شبیه یک زن بود.شانه زیک چارهای نداشت جز اینکه کمی محتاط باشد.
لاخه با پاهایاحضار برهنه روی خاکسنگینش ایستاده خوابش برده بود.
او به یک نیزه بلند تکیهزود داده بود. با اینکه ظاهر انسانیشانه داشت، اما غرایزش بیشتر شبیه گیاهان بود.
درست وقتی زیک داشت باشوالیههای خودش فکر میکرد چطور بیدارشفعلاً کند، صدایی از پشت سرش شنید.
«نکنه نتونستی میل جنسی جوشان دورانپناهنده بلوغت رو کنترل کنی و بالاخره میخوایشمشیر از خط قرمزی که نباید، رد بشی؟»
«ارباب دئوس! این...»
«به هرپناهنده حال، سلیقهی عجیبیدیر داری. گیاه آخه؟»
«نه!»
«میخوای بگمکردیم با شاخکهاشآکوما دورت بپیچه؟»
«میگم اینطوری نیست!»
صدایش بالا رفت.
آنقدر که همهاما تو گروه چشمانشانزودیاک را باز کردند.
«چون واقعاً اینطوری نیست.»
دئوس انگشتش را به سمتشمشیر زیک که کم مانده بودآهی گریه کند، نشانه رفت و گفت:
«یواشکی بهش نزدیکشدیم شد و میخواستزود یه کاری بکنه.»
لاخه که به عنوان «اون»شوالیههای بهش اشاره شده بود، به زیکهمینجا نگاه کرد و با خجالت گفت:
«اگه بحث لقاحه،قلعه لطفاً اون روپناهنده آروم با باد بفرست.»
زیک سرش را پایین انداخت.
«من میرمپناهنده بمیرم. بابتاینطور همهچیز ممنونم.»
«پس اگه ایناما نیست، چرا میخواستیزودیاک لاخه رو بیدار کنی؟»
زیک درکردیم جواب سؤالآکوما دئوس گفت:
«خب... داشتم فکر میکردم کهشمشیر آیا لاخه میتونه چیزی درست کنهکشید که مردم بتونن بخورن یا نه.»
«چیزی برایپناهنده خوردن؟ منظورت میوهدیر و اینجور چیزهاست؟»
«آره. چون خیلی ناگهانی قلعه رو ترک کردن، به نظرفعلاً میرسه ساکنان بیچاره نتونستن چیزی برای خوردن پیدا کنن. نمیشدلوچهم برای چند روز غذا تو خونه ول کرد و رفت.»
«بهتره این کار رو نکنی.ورده لاخه یه هیولای گیاهیه. گیاهانی هماحضار که تولید میکنه آلوده خواهند بود.»
لاخه گفت:
«اگه منظورتون از آلودگی، همون سمیه که تو عصر طلایی پخش شد،شانه الان دیگه تقریباً کامل پاکسازی شده. ما قطعاً موجوداتی هستیم که به خاطرمیکنه اون آلودگی جهش پیدا کردیم و به دنیا اومدیم، اما خودمون آلوده نیستیم.»
«میشه خوردش؟»
«البته.»
«یولگئوم!»
دئوس به یک طرف چرخیددیر و یولگئوم را که باسنگینش چشمان خوابآلود گیج میزد، صدا زد.
«واقعاً؟»
«منم نمیدونم.کردیم ما حتی تجهیزاتورده اندازهگیری هم نداریم.»
«چرا ادای آدمهای دانا روشمشیر درمیاری، اما وقتی واقعاً لازمه،آهی خودت رو میزنی به اون راه؟»
«کی ادای آدمهای دانا رودیر درآورد؟ صبر کن. اگه تجهیزات اندازهگیریروی میخوای، شاید تو انبارم داشته باشم.»
«زود بیار.»
یولگئوم سر تکانقلعه داد و درپناهنده را احضار کرد.
همزمان که او پشت در ناپدیدسنگینش شد، لاخه گلی شکوفا کرد وانگار یک مشت میوه شبیه لوبیا تولید کرد.
«واقعاً ممکنه!»
«این یهباشم نوع میوه غلافداره.شوالیههای میتونی خام بخوریش.»
«میترسی؟»
«اینم یه جور میوهست دیگه.»
زیک میوهپناهنده را ازاینطور او گرفت.
«هنوز نخور. واقعاً دردسر میشه.»
در حالی که دئوس داشت باپناهنده دست اشاره میکرد، یولگئوم دوباره درمیکنن را باز کرد و ظاهر شد.
چیزی که با خودش آوردهشمشیر بود، یک دستگاه زرد رنگآهی به اندازه کف دستش بود.
یولگئوم در حالی کهاینطور دستگاه را روی میوهمیکنن میگذاشت و برمیداشت، گفت:
«به نظر خیلیاما خوب میاد. اول ازدشمن همه، هیچ آلودگیای نداره.»
«من اونقدر احمق نیستمآکوما که جرئت کنم به صاحبدیر تاج چرت و پرت بگم.»
دئوس هنوز نگاهی مشکوک در چهرهاش داشت،روی اما از آنجا که دستگاه آن رایهو تأیید کرده بود، چارهای جز باور کردن نداشت.
«امتحانش کن.»
«چشم.»
زیک یک میوه درازآکوما به اندازه دو انگشتاینطور را داخل دهانش گذاشت.
یک بار دیگراحضار از بافت نرم وروی طعم شیرینش غافلگیر شد.
«وای! خیلی خوشمزهست!»
دئوس هم دستشاما را دراز کردزودیاک و یک گاز زد.
«ارزش خوردن رو داره.»
«تو یه شباحضار چقدر میتونی ازسنگینش اینا درست کنی؟»
«حتی میتونمپناهنده یه جنگلاینطور درست کنم.»
زیک لبخندی زداما و با شنیدن جوابدشمن لاخه سر تکان داد.
«جنگل! خودشه. اگه کمی به سمت جنوب شرقی اینجا یهزود بوتهزار کوچیک درست کنیم، میوه تولید کنیم و مردم رو بهدوران اونجا راهنمایی کنیم، نمیتونیم شکمشون رو به صورت طبیعی سیر کنیم؟»
همه بازود ایده زیکمیکنن موافقت کردند.
لاخه دوباره به حرف آمد:
«من مواد مغذی رو از زمین میگیرم و از اونفعلاً قدرت برای شکوفه دادن گلها و تولید میوه استفاده میکنم.لوچهم تو این مدت بیدفاع میشم، پس زیک باید ازم محافظت کنه.»
«چشم! نگران نباش.»
زیک بلافاصله لاخه رامیکنن روی اسبش گذاشت و بهگذاشت سمت جنوب شرقی راه افتاد.
دئوس در حالیشدیم که به آنهازود نگاه میکرد، پوزخندی زد.
«من ترجیح میدادماما میوهها رو بفروشم. کلیدشمن پول به جیب میزدم.»
یولگئوم زد روی شانه دئوس.
«تو به عنوان یهمیکنن تاجر خیلی بهتر بهشانه نظر میرسی تا یه پادشاه.»
«چرا دوباره داری تیکه میندازی؟»
«چه تیکهای؟ زیکاما واقعاً لیاقت یکزودیاک شاهزاده رو داره.»
دئوس به طرز عجیبیآکوما از شنیدن تعریف و تمجیددیر از زیک احساس ناراحتی نکرد.
نفرت و نفرین بایدمیکنن احساسات لذتبخشتری نسبت بهشانه تحسین و عشق باشند...
در نهایت باشدیم این احساس عجیب،زود سرم را کج کردم.
«نکنه بیش از حد هوای دنیای انسانهادشمن رو نفس کشیدم؟ نمیدونم. من میخوابم، شماهامیکنیم میتونین بین خودتون بازی معجزه قدیس رو دربیارین.»
دئوس دوبارهکردیم سر جایشآکوما دراز کشید.