---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 102: ۲۴. مهمانی از راه دور می‌آید (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 102: ۲۴. مهمانی از راه دور می‌آید (۱)

0

کادنزا نگاهش را بین زیک و دئوس رد‌این‌طور​ و بدل کرد. اگر همین الان با شمشیرم سر‌گذاشت​ اون دئوس رو قطع کنم، می‌تونم زیک رو برگردونم؟

نه، این‌طوری نمی‌شد.

رابطه آن‌ها از‌شدیم​ قبل با اعتماد به‌احضار​ هم گره خورده بود.

تنها راه برای‌اما​ جدا کردنشان، از بین‌دشمن​ بردن همین اعتماد بود.

کادنزا یک‌کردیم​ قدم به‌آکوما​ عقب برداشت.

«نیازی نیست این‌قدر تند انتقاد کنی. بشریت هنوز دنبال‌گذاشت​ یه راه بهتره. تا زمانی که شیاطین برای همیشه تو‌هاله​ دنیای شیاطین مهر و موم نشن، این جنگ تموم نمی‌شه.»

زیک رو به کادنزا گفت:

«شاید من با ارباب دئوس باشم، اما معنیش این‌می‌جنگیم​ نیست که با شوالیه‌های زودیاک دشمن می‌شم. ما هم‌ازش​ برای بشریت می‌جنگیم. فعلاً همین‌جا کنار هم مبارزه می‌کنیم.»

اوریدون زد زیر خنده.

«کادنزا این‌قدر ازش تعریف کرد که آب از ده و لوچه‌م راه افتاد،‌دوران​ واسه همین پرسیدم این دیگه چه جور بچه‌ایه، حالا می‌بینم منم ازش خوشم‌فقط​ اومده. عالیه! فعلاً بیاید برگردیم پیش ارباب جوریکس. راستی، شماها الان از کجا میاید؟»

«آه، سونگ‌هوانگ‌چونگ.»

«سونگ‌هوانگ‌چونگ؟ اونجا اوضاع چطوره؟»

«نویه‌کان رو ول کردیم‌آکوما​ و به قلعه آکوما‌این‌طور​ تو ورده پناهنده شدیم.»

«که این‌طور؟ پس‌احضار​ دیر یا زود ما‌روی​ رو هم احضار می‌کنن.»

اوریدون شمشیر سنگینش‌شدیم​ را روی شانه‌زود​ گذاشت و آهی کشید.

«انگار دوران جنگ یهو یه نسل‌زودیاک​ پریده جلو. پس، یه قهرمان که‌کنار​ از هاله استفاده می‌کنه پیدا شده؟»

زیک در‌کردیم​ جواب حرفش فقط‌ورده​ سرش را خاراند.

حتماً دلیلی داشته‌احضار​ که خدا به‌سنگینش​ آن‌ها قدرت داده است.

متأسفانه، احتمالاً دلیلش‌شدیم​ جایی فراتر از درک‌احضار​ و خرد انسان بود.

«داری بهم می‌گی ادای‌معنیش​ پادشاهان مقدس رو دربیارم؟‌می‌شم​ فکر نکنم از پسم بربیاد.»

مون‌دوگن، ارباب قلعه جوریکس،‌آکوما​ در حال جویدن یک‌این‌طور​ تکه گوشت بزرگ بود.

«همون چیزی رو بخورم و بنوشم که مردم‌شانه​ می‌خورن؟ اونا الان دارن از گشنگی می‌میرن. و‌پریده​ آبی رو می‌خورن که جنازه مورچه‌ها توش شناوره.»

زیک جلویش‌پناهنده​ سر تعظیم‌این‌طور​ فرود آورد.

«تو چطور؟ پالادین‌ها می‌گفتن که قدرت عظیمی به دست‌می‌جنگیم​ آورده. اما اون که شوالیه زودیاکه! چرا دو تا‌ازش​ موجود به این عظمت تو این قلعه جمع شدن؟»

بوی تند‌کردیم​ الکل زد‌آکوما​ زیر بینی زیک.

«می‌گن به یه تاجر به اسم دئوس وفاداری. اما، هر چیزی که تو‌دوران​ قلعه جوریکس نفس می‌کشه متعلق به منه، مون‌دوگن. اینکه با کی می‌گردی به‌فقط​ خودت مربوطه. اما، اون قدرتت باید تمام و کمال در خدمت منِ مون‌دوگن باشه.»

زیک می‌فهمید.

حالا دیگر ترس‌اما​ تمام وجود ارباب‌زودیاک​ را فرا گرفته بود.

قلعه نابود شده بود و حتی ویلای‌شدیم​ تابستانی که فکر می‌کردند امن است، با‌سنگینش​ یک حمله غافلگیرانه به گند کشیده شده بود.

او هنوز ارباب قلعه جوریکس و‌سنگینش​ روستاهای اطرافش بود، اما حالا چیز زیادی‌دوران​ برای حکومت کردن برایش باقی نمانده بود.

مردم داشتند‌پناهنده​ از گرسنگی‌این‌طور​ تلف می‌شدند.

آن‌ها در یک دشت به ظاهر امن‌دشمن​ در چند کیلومتری ویلا مستقر شده بودند،‌می‌کنیم​ اما حتی یک کیسه خواب هم نداشتند.

همه روی چمن‌ها‌قلعه​ دراز کشیده بودند‌پناهنده​ و سعی می‌کردند بخوابند.

اقامتگاه ارباب جوریکس هم‌می‌کنن​ چیزی بیشتر از یک‌شانه​ چادر با پرچم‌های برافراشته نبود.

او آن داخل، گوشت‌این‌طور​ می‌جوید و شراب می‌نوشید‌می‌کنن​ تا اضطرابش را تسکین دهد.

«قسم بخور.‌باشم​ با قدرتت از‌شوالیه‌های​ من محافظت کن.»

«قدرت یک جنگجو متعلق به هیچ پادشاه یا ارباب خاصی نیست. من‌می‌کنن​ شخصاً پیرو دئوس هستم، اما به عنوان اربابم بهش خدمت نمی‌کنم. قدرت‌پریده​ یک جنگجو فقط متعلق به خداست و فقط از دستورات او اطاعت می‌کنه.»

مون‌دوگن لیوانی را که‌می‌کنن​ در دست داشت به‌شانه​ سمت سر زیک پرت کرد.

شاید چون مست بود یا چون‌زود​ دقیق نشانه نگرفته بود، لیوان حلبی‌شانه​ با صدای بلندی روی زمین غلتید.

خدمتکار جا خورد، لیوان را‌شوالیه‌های​ برداشت و الکل ریخته شده‌فعلاً​ روی زمین را پاک کرد.

«تخم‌سگِ مغرور. اگه گذاشتم به عنوان‌پناهنده​ یه خانواده از جنگجوهای قراردادی تو قلعه‌شمشیر​ زندگی کنی، باید قدردان لطف اربابت باشی.»

زیک در‌زود​ سکوت توهین‌هایش‌می‌کنن​ را پذیرفت.

در همان لحظه، مردی‌این‌طور​ با قدم‌های سنگین و پر‌شمشیر​ سر و صدا وارد شد.

«هی مون‌دوگن.‌باشم​ معلومه حسابی‌معنیش​ مست کردی.»

«ببین کی اینجاست! کانادین خودمون!»

کانادین دید که‌احضار​ موهای زیک با‌سنگینش​ الکل خیس شده است.

وضعیتی بود که خیلی چیزها را روشن می‌کرد. به‌شمشیر​ نظر می‌رسید مون‌دوگن که کنترلش را از دست داده و‌نسل​ در ناامیدی غرق شده بود، شروع به پرخاشگری کرده است.

«زیک، بلند شو.»

«کانادین، دوست قدیمی من. بیا‌ورده​ بشنو این چی می‌گه. زیک،‌زود​ بگو ببینم. ارباب تو کیه؟»

«ارباب من فقط خداست.»

«من کی‌ام؟»

«شما ارباب هستید.»

«من برای تو کی‌ام؟»

«ارباب قلعه جوریکس،‌احضار​ جایی که من‌سنگینش​ توش زندگی می‌کنم.»

«پس من اربابتم!»

«قدرت یک‌باشم​ جنگجو دارایی‌معنیش​ هیچ‌کس نیست.»

مون‌دوگن زد زیر خنده.

«هاها! ببین، دوست من. همون‌طور که گفتی، تا قدرت به‌آهی​ دست آورد، بهمون خیانت کرد. می‌خواد بره دنبال شوالیه زودیاک!‌استفاده​ تبدیل شدن به یه پالادین معروف تو سونگ‌هوانگ‌چونگ، رویای هر جنگجوییه.»

با شنیدن جمله «همون‌طور‌این‌طور​ که گفتی»، لبخند معذبی‌می‌کنن​ روی لب‌های کانادین نشست.

زیک آه کوتاهی‌اما​ کشید و رو‌زودیاک​ به مون‌دوگن گفت:

«این بحث درباره این نیست که‌پناهنده​ کی به کی خیانت می‌کنه. مگه‌می‌کنن​ بشریت فقط یک ارباب حقیقی نداره؟»

«اینو باش، حالا داره‌می‌کنن​ با کمال پررویی واسه ما‌گذاشت​ درس الهیات هم می‌ده، نه؟»

«زیک، تو برو بیرون.‌این‌طور​ ارباب زیاد نوشیده. حرف‌های‌می‌کنن​ امروزش رو به دل نگیر.»

«بله، استاد کانادین.»

زیک سرش را‌قلعه​ خم کرد و‌پناهنده​ از چادر خارج شد.

ستاره‌های شناور در‌احضار​ آسمان تاریک شب،‌سنگینش​ چشمانش را پر کردند.

زودیاک به ۱۲ صورت فلکی در‌زود​ امتداد دایره‌البروج، یا مسیری که خورشید‌شانه​ از آن عبور می‌کند، اشاره دارد.

ستاره‌هایی به شکل علامت سؤال، که‌زودیاک​ نمایانگر سر صورت فلکی شیر (لئو)‌کنار​ بودند، مستقیماً در روبه‌رو دیده می‌شدند.

پالادین لئو.

کادنزا گفته بود‌احضار​ که می‌خواهد زیک‌سنگینش​ در آن جایگاه بنشیند.

مون‌دوگن او‌پناهنده​ را خائن‌این‌طور​ خطاب کرد.

از زمان ملاقات با‌معنیش​ دئوس، دنیا با سرعت‌می‌شم​ سرسام‌آوری تغییر کرده بود.

و خودش حتی‌قلعه​ سریع‌تر از دنیا‌پناهنده​ تغییر کرده بود.

قدمی برداشت.

به دنبال ستاره‌های دیگری‌این‌طور​ که دشت تاریک را‌می‌کنن​ نقطه‌چین کرده بودند، راه افتاد.

این‌ها آتش‌هایی بودند‌اما​ که برای تحمل‌زودیاک​ سرما روشن شده بودند.

کسانی که ثروتی داشتند،‌آکوما​ دیوارهایی از پارچه کشیده بودند‌دیر​ و شب را داخلشان می‌گذراندند.

فقرا حتی‌زود​ به راحتی نمی‌توانستند‌شمشیر​ آتشی روشن کنند.

بعضی‌ها گوشت خشک‌شدیم​ قورت می‌دادند و‌زود​ بقیه ریشه‌ی علف می‌جویدند.

در افق، ستاره‌ها در‌معنیش​ آسمان چشمک می‌زدند و‌می‌شم​ آتش‌ها روی زمین سوسو می‌زدند.

زیک بی‌وقفه‌کردیم​ در آنجا‌آکوما​ قدم می‌زد.

ناگهان این فکر به‌می‌کنن​ ذهنش خطور کرد. کاش‌شانه​ دکه‌های غذافروشی اینجا بود...

کاش مواد غذایی‌ای بود‌این‌طور​ که می‌شد مجانی بین‌می‌کنن​ این آدم‌های گرسنه پخش کرد.

دلش می‌خواست فقط یک جای خالی‌زودیاک​ جلوی آن برای دئوس نگه دارد‌کنار​ و تمام شب برای همه آشپزی کند.

«شاید بد نباشه.»

زیک بعد از اینکه این حرف‌سنگینش​ را از دهانش پراند، با عجله به‌دوران​ سمت جایی که گروه بود راه افتاد.

زیک بی‌سروصدا و بدون‌این‌طور​ اینکه بقیه را بیدار‌می‌کنن​ کند، به لاخه نزدیک شد.

آن‌ها هنوز‌باشم​ آن‌قدرها با‌معنیش​ هم صمیمی نبودند.

علاوه بر این، با اینکه بدن لاخه گیاهی‌این‌طور​ بود، اما ظاهر بیرونی‌اش شبیه یک زن بود.‌شانه​ زیک چاره‌ای نداشت جز اینکه کمی محتاط باشد.

لاخه با پاهای‌احضار​ برهنه روی خاک‌سنگینش​ ایستاده خوابش برده بود.

او به یک نیزه بلند تکیه‌زود​ داده بود. با اینکه ظاهر انسانی‌شانه​ داشت، اما غرایزش بیشتر شبیه گیاهان بود.

درست وقتی زیک داشت با‌شوالیه‌های​ خودش فکر می‌کرد چطور بیدارش‌فعلاً​ کند، صدایی از پشت سرش شنید.

«نکنه نتونستی میل جنسی جوشان دوران‌پناهنده​ بلوغت رو کنترل کنی و بالاخره می‌خوای‌شمشیر​ از خط قرمزی که نباید، رد بشی؟»

«ارباب دئوس! این...»

«به هر‌پناهنده​ حال، سلیقه‌ی عجیبی‌دیر​ داری. گیاه آخه؟»

«نه!»

«می‌خوای بگم‌کردیم​ با شاخک‌هاش‌آکوما​ دورت بپیچه؟»

«می‌گم این‌طوری نیست!»

صدایش بالا رفت.

آن‌قدر که همه‌اما​ تو گروه چشمانشان‌زودیاک​ را باز کردند.

«چون واقعاً این‌طوری نیست.»

دئوس انگشتش را به سمت‌شمشیر​ زیک که کم مانده بود‌آهی​ گریه کند، نشانه رفت و گفت:

«یواشکی بهش نزدیک‌شدیم​ شد و می‌خواست‌زود​ یه کاری بکنه.»

لاخه که به عنوان «اون»‌شوالیه‌های​ بهش اشاره شده بود، به زیک‌همین‌جا​ نگاه کرد و با خجالت گفت:

«اگه بحث لقاحه،‌قلعه​ لطفاً اون رو‌پناهنده​ آروم با باد بفرست.»

زیک سرش را پایین انداخت.

«من می‌رم‌پناهنده​ بمیرم. بابت‌این‌طور​ همه‌چیز ممنونم.»

«پس اگه این‌اما​ نیست، چرا می‌خواستی‌زودیاک​ لاخه رو بیدار کنی؟»

زیک در‌کردیم​ جواب سؤال‌آکوما​ دئوس گفت:

«خب... داشتم فکر می‌کردم که‌شمشیر​ آیا لاخه می‌تونه چیزی درست کنه‌کشید​ که مردم بتونن بخورن یا نه.»

«چیزی برای‌پناهنده​ خوردن؟ منظورت میوه‌دیر​ و این‌جور چیزهاست؟»

«آره. چون خیلی ناگهانی قلعه رو ترک کردن، به نظر‌فعلاً​ می‌رسه ساکنان بیچاره نتونستن چیزی برای خوردن پیدا کنن. نمی‌شد‌لوچه‌م​ برای چند روز غذا تو خونه ول کرد و رفت.»

«بهتره این کار رو نکنی.‌ورده​ لاخه یه هیولای گیاهیه. گیاهانی هم‌احضار​ که تولید می‌کنه آلوده خواهند بود.»

لاخه گفت:

«اگه منظورتون از آلودگی، همون سمیه که تو عصر طلایی پخش شد،‌شانه​ الان دیگه تقریباً کامل پاکسازی شده. ما قطعاً موجوداتی هستیم که به خاطر‌می‌کنه​ اون آلودگی جهش پیدا کردیم و به دنیا اومدیم، اما خودمون آلوده نیستیم.»

«می‌شه خوردش؟»

«البته.»

«یولگئوم!»

دئوس به یک طرف چرخید‌دیر​ و یولگئوم را که با‌سنگینش​ چشمان خواب‌آلود گیج می‌زد، صدا زد.

«واقعاً؟»

«منم نمی‌دونم.‌کردیم​ ما حتی تجهیزات‌ورده​ اندازه‌گیری هم نداریم.»

«چرا ادای آدم‌های دانا رو‌شمشیر​ درمیاری، اما وقتی واقعاً لازمه،‌آهی​ خودت رو می‌زنی به اون راه؟»

«کی ادای آدم‌های دانا رو‌دیر​ درآورد؟ صبر کن. اگه تجهیزات اندازه‌گیری‌روی​ می‌خوای، شاید تو انبارم داشته باشم.»

«زود بیار.»

یولگئوم سر تکان‌قلعه​ داد و در‌پناهنده​ را احضار کرد.

هم‌زمان که او پشت در ناپدید‌سنگینش​ شد، لاخه گلی شکوفا کرد و‌انگار​ یک مشت میوه شبیه لوبیا تولید کرد.

«واقعاً ممکنه!»

«این یه‌باشم​ نوع میوه غلاف‌داره.‌شوالیه‌های​ می‌تونی خام بخوریش.»

«می‌ترسی؟»

«اینم یه جور میوه‌ست دیگه.»

زیک میوه‌پناهنده​ را از‌این‌طور​ او گرفت.

«هنوز نخور. واقعاً دردسر می‌شه.»

در حالی که دئوس داشت با‌پناهنده​ دست اشاره می‌کرد، یولگئوم دوباره در‌می‌کنن​ را باز کرد و ظاهر شد.

چیزی که با خودش آورده‌شمشیر​ بود، یک دستگاه زرد رنگ‌آهی​ به اندازه کف دستش بود.

یولگئوم در حالی که‌این‌طور​ دستگاه را روی میوه‌می‌کنن​ می‌گذاشت و برمی‌داشت، گفت:

«به نظر خیلی‌اما​ خوب میاد. اول از‌دشمن​ همه، هیچ آلودگی‌ای نداره.»

«من اون‌قدر احمق نیستم‌آکوما​ که جرئت کنم به صاحب‌دیر​ تاج چرت و پرت بگم.»

دئوس هنوز نگاهی مشکوک در چهره‌اش داشت،‌روی​ اما از آنجا که دستگاه آن را‌یهو​ تأیید کرده بود، چاره‌ای جز باور کردن نداشت.

«امتحانش کن.»

«چشم.»

زیک یک میوه دراز‌آکوما​ به اندازه دو انگشت‌این‌طور​ را داخل دهانش گذاشت.

یک بار دیگر‌احضار​ از بافت نرم و‌روی​ طعم شیرینش غافلگیر شد.

«وای! خیلی خوشمزه‌ست!»

دئوس هم دستش‌اما​ را دراز کرد‌زودیاک​ و یک گاز زد.

«ارزش خوردن رو داره.»

«تو یه شب‌احضار​ چقدر می‌تونی از‌سنگینش​ اینا درست کنی؟»

«حتی می‌تونم‌پناهنده​ یه جنگل‌این‌طور​ درست کنم.»

زیک لبخندی زد‌اما​ و با شنیدن جواب‌دشمن​ لاخه سر تکان داد.

«جنگل! خودشه. اگه کمی به سمت جنوب شرقی اینجا یه‌زود​ بوته‌زار کوچیک درست کنیم، میوه تولید کنیم و مردم رو به‌دوران​ اونجا راهنمایی کنیم، نمی‌تونیم شکمشون رو به صورت طبیعی سیر کنیم؟»

همه با‌زود​ ایده زیک‌می‌کنن​ موافقت کردند.

لاخه دوباره به حرف آمد:

«من مواد مغذی رو از زمین می‌گیرم و از اون‌فعلاً​ قدرت برای شکوفه دادن گل‌ها و تولید میوه استفاده می‌کنم.‌لوچه‌م​ تو این مدت بی‌دفاع می‌شم، پس زیک باید ازم محافظت کنه.»

«چشم! نگران نباش.»

زیک بلافاصله لاخه را‌می‌کنن​ روی اسبش گذاشت و به‌گذاشت​ سمت جنوب شرقی راه افتاد.

دئوس در حالی‌شدیم​ که به آن‌ها‌زود​ نگاه می‌کرد، پوزخندی زد.

«من ترجیح می‌دادم‌اما​ میوه‌ها رو بفروشم. کلی‌دشمن​ پول به جیب می‌زدم.»

یولگئوم زد روی شانه دئوس.

«تو به عنوان یه‌می‌کنن​ تاجر خیلی بهتر به‌شانه​ نظر می‌رسی تا یه پادشاه.»

«چرا دوباره داری تیکه میندازی؟»

«چه تیکه‌ای؟ زیک‌اما​ واقعاً لیاقت یک‌زودیاک​ شاهزاده رو داره.»

دئوس به طرز عجیبی‌آکوما​ از شنیدن تعریف و تمجید‌دیر​ از زیک احساس ناراحتی نکرد.

نفرت و نفرین باید‌می‌کنن​ احساسات لذت‌بخش‌تری نسبت به‌شانه​ تحسین و عشق باشند...

در نهایت با‌شدیم​ این احساس عجیب،‌زود​ سرم را کج کردم.

«نکنه بیش از حد هوای دنیای انسان‌ها‌دشمن​ رو نفس کشیدم؟ نمی‌دونم. من می‌خوابم، شماها‌می‌کنیم​ می‌تونین بین خودتون بازی معجزه قدیس رو دربیارین.»

دئوس دوباره‌کردیم​ سر جایش‌آکوما​ دراز کشید.

ناولها | novelha.net