چپتر 278: قهرمان، پادشاه شیاطین، دایی و خواهرزاده (۳)
0«مطمئنی انسانی؟»
«اینجا پادشاهی ورده است. فکردرست کنم اینجا با مرز جنوبیجادو پادشاهی ورده فاصلهی زیادی نداره.»
«مگه وردهپالادینه قدرتمندترین کشور بینکردید پادشاهیهای انسانی نیست؟»
«درسته.»
«پس طبیعیهپشت که بهپرید مشکل بخوریم.»
«جای خجالت نداره سرورم. با این حال،برای ارتش دنیای شیاطین هم ضعیف نیست. امادلم بین دشمنا یه جنگجوی خیلی وحشی هست.»
«جنگجو؟»
«بله سرورم. شایعات میگنواقعاً که اون شوهر ملکههالیویچ آپریل له ورده است.»
«شوهر ملکه یهوایورن جنگجوعه. حتماً مهارتهای خوبیپایگاه داره. اسمش رو فهمیدی؟»
«بله سرورم.کند اون واقعاً...ماسک حریف خوبی نیست.»
«کیه؟»
«رگین وناسمش هالیویچ. اونواقعاً یه لئو پالادینه.»
«آه!»
«انگار تعجب کردید.»
«واقعاً غافلگیر شدم. ولیتعجب شاید راه بهتری باشه.ولی الان این لئو پالادین کجاست؟»
«مراقب باشید. اون یه جنگجویحریف بیرحمه که یه بار به اصرارانگار آسکالون به دنیای شیاطین حمله کرد.»
«خوب میدونم. فقط بگو کجاست.»
تورتو سرش رو خم کرد.
«بله سرورم. ما در حالکردید حاضر توی میدان نبرد شمالراه غربی درگیر جنگ با جانورنماها هستیم.»
میگو دوباره پشت وایورن پرید.
تمام نیروهاش رو توی پایگاهتمام گذاشت و تنهایی به سمتسمت میدان نبرد شمال غربی راه افتاد.
لبخندی روی لبهام نشست.
هیچوقت فکرپالادینه نمیکردم اینطوری باکردید هم روبهرو بشیم...
میگو یکی از پرهایواقعاً سر وایورن رو کند ولئو باهاش یه ماسک درست کرد.
دو تا سوراخ برای چشمهاتمام روی پر درآوردم و با جادوافتاد اون رو روی تیغهی بینیم چسبوندم.
دلم میخواستکند با تمام توانمدرست یه امتحانی بکنم.
رگین معلم میگو بودتعجب که مهارتهای مبارزه روولی بهش یاد داده بود.
جانورنماها بیناسمش شیاطین نسبتاًواقعاً قوی بودن.
بدنهای مقاومیپشت داشتن و هوششونتمام هم عالی بود.
گرگینههایی که بهشون لایکانتروپ میگفتن و جانورنماهایی باچشمها سر خرس، شیر و ببر یه ارتش تشکیلتوانم داده بودن و در برابر گروه رگین میجنگیدن.
با اینکه میگفتن قویتعجب هستن، ولی این فقطولی یه حرف معمولی بود.
در برابر رگین که هاله خودش رورگین پخش کرده بود و بالمونگ رو میچرخوند،غافلگیر هیچکدوم از شیاطین حرفی برای گفتن نداشتن.
از همین الان همپرید توی این میدان نبرد، اسمتنهایی رگین مترادف با عزرائیل بود.
اونها شیاطین رو بدون کوچکترین رحمی قلعوقمعبرای میکردن، انگار میخواستن کینهای رو که ازدلم جنگ قبلی به دل داشتن خالی کنن.
حدود هزار نیرویانگار جانورنما با تمام توانشدم به رگین حمله کردن.
اونها به نوبت و بدون اینکهکیه بهش فرصت استراحت بدن بهش یورشتعجب میبردن تا استقامتش رو تحلیل ببرن.
اصلاً فرصتی نبود که فکر کنن این استراتژی فایدهای داره یاافتاد نه. اگه این کار رو نمیکردن، یگان اصلی شیاطین که درپرهای حال انجام یه چرخش در مقیاس بزرگ بود، به خطر میافتاد.
جانورنماها حالا داشتن به ارتشدرست انسانها که ده تا گاریجادو رو محاصره کرده بودن حمله میکردن.
روی گاریهاپالادینه غذای ارتشتعجب بارگیری شده بود.
اونها تصادفاً متوجه شده بودن که کالسکه پیشروهالیویچ توی یه باتلاق گیر کرده و معطل مونده،ولی برای همین کل ارتش رو بسیج کرده بودن.
فکر میکردن به همین راحتی میتونننیروهاش غذای دشمن رو غارت کنن، اما ازروی شانس بدشون به پیشگامان رگین برخورد کردن.
این فقط یه یگان نیزهدار سههزار نفرهبرای بود، اما وقتی رگین رهبریشون رو به عهدهمیخواست گرفت، به یه نیروی کاملاً متفاوت تبدیل شدن.
اونها به همراه پنجهزار نیروی برده که اسکورتولی گاریها رو بر عهده داشتن، یه آرایش دفاعیمراقب محکم برای مقابله با ارتش شیاطین تشکیل دادن.
کلید ماجرااسمش در نهایتواقعاً خود رگین بود.
یگان جانورنماها تمام توانشون رو گذاشته بودن تاگذاشت به رگین فشار بیارن و رگین هم بالمونگ رونمیکردم میچرخوند تا هرچه سریعتر از این محاصره خلاص بشه.
در نهایت،کند این رگین بوددرست که پیروز شد.
اونها هزار نفر از شیاطینکردید رو از پا درآوردن و بهبهتری سمت عقب اردوگاه دشمن یورش بردن.
این تبدیل بهفهمیدی نبرد یک نفر دررگین برابر دههزار نفر شد.
با این حال، درپرید واقع این اون دههزار نفرتنهایی بودن که وحشت کرده بودن.
فضای اطراف رگین خالیماسک شد. چون همه برای اینکهدرآوردم باهاش درگیر نشن، عقبنشینی میکردن.
رگین زد زیر خنده و به گروهی ازولی جانورنماها حمله کرد. دهها نفر مثل مگسهایی کهمراقب روی هوا له بشن، جونشون رو از دست دادن.
جانورنماها دیگهاسمش نمیتونستن به ارتشحریف انسانها فشاری بیارن.
به نظر میرسید نبردپرید امروز هم قراره به عنوانتنهایی یه شکست تحقیرآمیز ثبت بشه.
درست تو همونباهاش لحظه، یه وایورنسوراخ از آسمون پایین اومد.
وایورن با اون بالهای پوشیده از پرهایشدم ریز و گردن درازش، در حالی که یهکجاست گلوله آتیش از دهنش تف میکرد، بال زد.
رگین به خاطر باد شدیدیحریف که راه افتاده بود، صورتشپالادینه رو پوشوند و عقب رفت.
یه دخترپشت از پشتپرید وایورن پیاده شد.
صورتش بهکند خاطر اون ماسکدرست عجیبوغریب مشخص نبود.
لباسهاش هم متعلق به نژاد شیاطین بود.شدم لباسهایی پر از زیورآلات طلایی و مشکیپالادین که به زور بدنش رو پوشونده بود.
با توجه به خط فک ظریف و ارتفاع دهانش، بهپالادینه نظر میرسید یه دختر جوون باشه، اما با در نظرباشه گرفتن اینکه اون یه شیطان بود، اینجور گمانهزنیها هیچ معنیای نداشت.
لحظهای که رگین اونپرید رو دید، حتی موهایگذاشت کرکی بدنش هم سیخ شد.
هر بار که مخفیانه با اونسوراخ چشمهایی که نمیتونست واضح ببیندشون چشمبینیم تو چشم میشد، قلبش به شدت میکوبید.
اون یه ابرقدرت وحشتناک بود. نه،غافلگیر یه چیزی فراتر از صرفاً قویباشه یا ضعیف بودن تو وجودش بود.
لحظهای که بافهمیدی هم روبهرو شدن،کیه تمام بدنش منقبض شد.
رگین به دستی که بالمونگتمام رو گرفته بود فشار آوردسمت و آروم سپرش رو بالا آورد.
دختر هم به حرکت دراومد.
با برداشتن گامهای بلندتعجب به چپ و راست،ولی فاصلهشون به سرعت کم شد.
رگین سپرش رو جلو گرفت.حریف هاله بالهاش رو باز کردپالادینه و تمام فضای اطرافش رو بلعید.
هاله قدرتی بودوایورن که تقریباً نقطهنیروهاش مقابل شیاطین حساب میشد.
همون دیدن هاله همماسک باعث شد شیاطین ردهپایینچشمها یه قدم عقب برن.
با این حال، به نظرکردید نمیرسید این قضیه در موردراه شخصی که روبهروش بود صدق کنه.
دختری که مثل صاعقهواقعاً میدوید، با پای عقبشهالیویچ محکم به زمین لگد زد.
بدنش رو تو هوا چرخوندتمام و پاهاش رو دراز کرد.سمت یه لگد فوقالعاده هیجانانگیز بود.
پاشنهی پاش دقیقاًباهاش به مرکز سپرسوراخ رگین برخورد کرد.
ترکی روی هاله افتاد. رگینکردید جا خورد و یک بار دیگهبهتری تمام قدرت بدنش رو جمع کرد.
هالهای که در آستانهی پاره شدنکیه بود، دوباره به هم پیوند خوردتعجب و نور درخشانتری از خودش ساطع کرد.
اما تو همون لحظه، دختر دوباره بدنشپایگاه رو چرخوند و این بار با اونلبهام یکی پاش دوباره به مرکز سپر ضربه زد.
هاله در نهایتباهاش نتونست دوام بیارهسوراخ و خرد شد.
نور تکهتکه شدانگار و محیط اطرافغافلگیر رو از هم درید.
رگین بلافاصله ضدحمله زد.
نوک شمشیرپشت بالمونگ به سمتتمام قلب دخترک رفت.
دخترک ساعدش رو بالا آورد و سعیبرای کرد به پهلوی شمشیر ضربه بزنه. امادلم شمشیر رگین به این راحتیها دفع نمیشد.
برخورد دست و سطح شمشیر جرقهای ازشدم آتش ایجاد کرد و رگین یک بارپالادین دیگه با سپرش دخترک رو تحت فشار گذاشت.
تو همون لحظه،فهمیدی دخترک پرید عقب ورگین تو هوا پشتک زد.
لگدش مثل یهوایورن صاعقه به سپرنیروهاش رگین برخورد کرد.
هاله دوباره در هم شکست.
رگین تعادلش رو ازتعجب دست داد و درولی نهایت یه قدم عقب رفت.
تجربهی عجیبی بود.
شیطانی که میتونهوایورن به این راحتینیروهاش هاله رو نابود کنه!
از طرفکند دیگه، رگینماسک احساس عجیبی داشت.
خودش رو باانگار سپر پوشوند وغافلگیر فاصلهاش رو بیشتر کرد.
رگین فریاد زد:فهمیدی «نقابت رو دربیار ورگین خودت رو نشون بده!»
اما دخترک فقط خندید، دوباره فاصلهنیروهاش رو کم کرد و با هرلبخندی دو مشت به رگین فشار آورد.
رگین حرکاتکند کاملاً دفاعی ازدرست خودش نشون میداد.
و من باانگار دقت به حرکاتغافلگیر دخترک نگاه کردم.
هرچی بیشتراسمش نگاه میکردم،واقعاً بیشتر شبیهش میشد.
«میگو!»
همون برادرزادهی کوچولو.
دخترک متوقف شد.
«چه زود لو رفتم.»
«میگو! تو اینجا چیکار میکنی!»
میگو پرید روی وایورنماسک و به آسمون اوج گرفت:درآوردم «انگار خبرا به گوشت نرسیده.»
رگین در حالی که طلسمکردید پرواز رو روی خودش اجرا میکردبهتری و دنبالش میرفت، پرسید: «کدوم خبرا؟»
فقط وقتی به ارتفاعی رسیدنحریف که دستشون به ابرها میرسید،پالادینه میگو وایورن رو متوقف کرد.
وایورن بالهاش رووایورن پهن کرد و رویپایگاه جریان هوا شناور شد.
رگین باکند چهرهای گیج بهدرست میگو نگاه کرد.
«من دمیورگوس ۶۶۷ام هستم.»
«امکان نداره! خواهرفهمیدی سیگنی اینو میدونه؟کیه برادر زیک چی؟»
«مادرم همین چندوایورن وقت پیش شخصاً بهپایگاه دنیای شیاطین سر زد.»
«دوباره دزدیدنت؟»
«نه. اومده بود تفریح.تعجب وقتی من پادشاه شیاطینم، کیشاید جرئت داره مادرم رو بدزده؟»
رگین همونطوراسمش تو هوا ماتحریف و مبهوت موند.
میگو ادامه داد: «مهمتر ازتمام اون، عمو جون چطور تبدیلسمت به مقام رسمی پادشاهی ورده شده؟»
«یه سری قضایا پیش اومد.»
«چه قضایایی؟»
«اونو... بعداً از مادرت میشنوی.»
«چرا لپات سرخ شده؟»
«تو الان پادشاهباهاش شیاطینی! چرا اینجوریسوراخ میکنی؟ بابات چی؟»
میگو با شیطنتانگار جواب داد: «یهغافلگیر سری قضایا پیش اومد.»
«قصد داریاسمش عموت روواقعاً دست بندازی؟»
میگو لبخند محوی زد.پرید از پشت وایورن پریدگذاشت و رفت تو بغل رگین.
رگین جا خوردباهاش و میگو روسوراخ محکم بغل کرد.
«ما هزارانپالادینه متر توتعجب هواییم بچه!»
«دلم براتاسمش تنگ شدهواقعاً بود، عمو.»
تو سال اول زندگیش، میگوتمام توسط چهار نفر بزرگ شدهسمت بود: یولگئوم، سیگنی، رگین و لکسیا.
معلومه کهکند وابستگی عمیقیماسک بینشون بود.
رگین آهی کشید.
«اصلاً عوضاسمش نشدی. میتونی پروازحریف کنی، مگه نه؟»
«آره.»
میگو قدم تو آسمونماسک گذاشت. یه قدم دورترچشمها از رگین چرخید و خندید.
«عمو قویتر شده. حتیتعجب با قدرت خودم همولی شکست دادنت راحت نیست.»
«من باید اینو بگم. اون کاملاًکیه انرژی روح شیطانی بود... همون لحظهایتعجب که اون لگد رو دیدم، یادت افتادم.»
«پدرم انرژی روح شیطانی و روح شیطانیپایگاه رو بهم منتقل کرد. انرژی روح شیطانی منبعنشست قدرت پادشاه شیاطینه و روح شیطانی منبع مهارتهاشه.»
«دئوس این کار رو کرد؟»
«آره. اون ازانگار تاج و تختغافلگیر پادشاه شیاطین کنارهگیری کرده.»
«چقدر بیمسئولیت! چرافهمیدی این کارمای وحشتناککیه رو انداخت گردن تو؟»
«برای همینپشت گفتم یه سریتمام قضایا پیش اومد.»
«چطوری ازکند دست نزارماسک فرار کردی؟»
میگو خلاصهای از اتفاقاتیتعجب که تا الان افتاده بودشاید رو برای رگین تعریف کرد.
رگین بعد از شنیدنواقعاً کل داستان، تا مدتهاهالیویچ زبونش بند اومده بود.
«تو... تصمیم گرفتیوایورن پادشاه شیاطین بشی چونپایگاه دلت برای شیاطین سوخت؟»
«میخوام ازکند شرافت پدرمماسک هم محافظت کنم.»
«این فداکاری خیلیانگار بزرگیه! تو کلاًغافلگیر دو سالته بچه!»
«عمو، ایناسمش فداکاری نیست. منحریف دختر پادشاه شیاطینم.»
«دختر یه قدیسه هم هستی!»
میگو به داد زدنماسک رگین خندید. بعد لبخندش رودرآوردم جمع کرد و جدی شد.
«رگین ون هولی جید، مقام ارشد پادشاهی ورده. یه موضوعی هست که میخوام باهات در میون بذارم. باور دارم که هم برایحمله ما و هم برای شما شرایط مختلفی وجود داره که ادامه این جنگ به نفع هیچکدوممون نیست. چرا قلعه رو به ماپرید پس نمیدی و ارتش رو عقب نمیکشی؟ اگه این کار رو بکنی، شیاطین هرگز حتی یه قدم هم از اون قلعه فراتر نمیذارن.»
«میگو!»
«خواهش میکنم.»
رگین مستقیمکند به چشمهایماسک میگو خیره شد.
بعد سرش روانگار عمیقاً خم کردغافلگیر و جواب داد:
«پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۷ام. منظورتون رو به خوبی درک میکنم.پالادینه ادامه این جنگ تو خواستههای پادشاهی ما نیست. من طبقباشه خواسته شما ارتش رو عقب میکشم. لطفاً سر قولت بمون.»
«به اسم مادرم قسم میخورم.»
میگو تو آسمونباهاش اوج گرفت و دوبارهبرای پرید رو پشت وایورن.
«عمو! پس بعداً میبینمت.»
«میگو! بیخیالاسمش پادشاه شیاطینواقعاً بودن بشو!»
«نه. نمیتونم شیاطینی که بهم اعتماد دارن وگذاشت روم حساب میکنن رو رها کنم. عمو همیشه بهمنمیکردم یاد میداد: "کمک به ضعیفان اولین وظیفهی یه جنگجوئه."»
«ولی طرف مقابلت شیاطینن!»
«خون شیطان تو رگهای منمکردید جریان داره. من یه جنگجوراه هستم. و میخوام جنگجوی شیاطین باشم.»
میگو یه دور بزرگ دور رگینکیه پرواز کرد. بعد چرخید و بهتعجب همون سمتی که ازش اومده بود برگشت.
رگین تا مدتها رفتن میگو رو تماشا کرد.گذاشت تا وقتی که کاملاً تبدیل به یه نقطه کوچیکنمیکردم نشد و ناپدید نشد، نتونست از جاش تکون بخوره.
آتشبس موقت بینباهاش پادشاهی ورده و شیاطینبرای خیلی ناگهانی اتفاق افتاد.
در واقع، به نظر میرسید طرفغافلگیر انسانها دست بالا رو داره، اما اگهالان به شرایط نگاه میکردی، لزوماً اینطور نبود.
پیروزیهای محلی فقط با تکیه بر ابرانسانی بههالیویچ اسم رگین به دست میاومد، اما خود پادشاهیولی انسانها داشت با بحرانهای بزرگی دستوپنجه نرم میکرد.
اونا هیولاهای ورموود بودن.
سقوطشون به زمین بهماسک این معنی بود که مرزدرآوردم قلمروی ورموود کاملاً فرو ریخته.
حتی تعداد کمی از هیولاها کهغافلگیر از گذرگاه آتشفشان آیو اومده بودن،باشه کل پادشاهی رو ویران کرده بودن.
حالا هیولاهایی با دهها برابر اونکیه اندازه، برای پیدا کردن غذا شروع بهکردید بالا رفتن از قاره خوزه کرده بودن.
با اینکه این فقط اول کار بود، اما کاملاًتنهایی مشخص بود که اگه سیستم دفاعی مؤثری نداشته باشیم،اینطوری اونا تبدیل به تهدیدی خیلی بزرگتر از شیاطین میشن.