چپتر 318: رسیدگیهای پس از جنگ (۱)
0زکه سوار برشمشیری پشت یوما شدهمه و در دشت تاخت.
واقعاً دشت بینهایتی بود.
با اینکه مدت زیادی تاخته بود، اصلاً نتوانستگیر به رشتهکوهی که آنقدر دور بود ولی بهکالبد نظر میرسید میشود با دست گرفتش، نزدیکتر شود.
چقدر اینطوری تاخته بود؟
بعد از رسیدن بهمینوشید یک جویبار بزرگ، زکهدارن تصمیم گرفت کمی استراحت کند.
یومای دنیایانگار شیاطین عاشقشده خون جنگجوها بود.
حتی اگر فقطبدن یک قطره به اومحدودکننده میدادی، سریع انرژیاش برمیگشت.
از طرفی، شمشیر جادوییرفته آزمودئوس هم شمشیری بودقطعهزمینی که خون جنگجوها را مینوشید.
«این دور و بر همه فقط خوندوست من رو دوست دارن. خونم رو دوستالبته دارین یا خودم رو؟ فرقی هم نمیکنه البته.»
عرقش را در جویبارشده شست و روی خزههایی کهرفته مثل فرش بودند، دراز کشید.
نسیم خنکی از اعماقاصلیاش جنگل وزید و عرقگیر زکه را خشک کرد.
— بیا اینجا.
ناگهان باد زمزمه کرد.
اولش فکر کرد اشتباهشده شنیده، اما صدا کمکمافتاد واضحتر شد. کاملاً مشخص بود.
زکه آروم بلند شد. اعماق جنگل تاریک بود. انگار که مسخالان شده باشد، به آن سمت راه افتاد. چقدر راه رفته بود؟مخفی در میان آن سرسبزی انبوه، قطعهزمینی پر از نور وجود داشت.
زنی آنجا بود.
«راگوئل.»
از آنجایی که بدن اصلیاش فاسد شده و دررفته یک گوی محدودکننده گیر افتاده بود، چیزی که الان روبهرویراگوئل زکه قرار داشت، توهمی شبیه به کالبد دوم راگوئل بود.
زکه نگاهی به اطراف انداخت.
یک حصار مخفی، ارتباطرفته با دنیای بیرون راقطعهزمینی کاملاً قطع کرده بود.
زکه روی یکشمشیری زانو نشست وهمه سرش را خم کرد.
با اینکه طرف مقابل فقطباشد یک توهم بود، اما باز همسرسبزی یک فرشته مقرب به حساب میآمد.
ادای احترام کردبدن و منتظر ماندگوی تا او حرف بزند.
«چقدر از حقیقت رورفته دیدی؟ هنوز هم پوچیقطعهزمینی این دنیا رو درک نمیکنی؟»
«من ازآزمودئوس این کلمات قلمبهسلمبهاین سر در نمیارم.»
«این دنیا پر از دروغه. قاره خوزه اینطوریافتاد بود، دنیای شیاطین هم همینطوره. قرنهاست که بشریتداشت درجا میزنه. فکر میکنی این ارادهی پروردگار حقیقیه؟»
«این چیزیهآنجایی که بهاصلیاش من یاد دادن.»
«این آموزش از طرف کیه؟ واقعاً از طرفقطعهزمینی یک خالق واحد اومده؟ یا گروهی از دروغگویانبدن هستن که بهدروغ ادعا میکنن خودِ او هستن؟»
«من تواناییآزمودئوس تشخیص اینمینوشید چیزا رو ندارم.»
«مگه نگفتمانگار این قدرتشده رو بهت میدم؟»
«از پسش برنمیام.»
«ناامیدکنندهست.»
«راگوئل. خداآزمودئوس دقیقاً چهمینوشید جور موجودیه؟»
«او پروردگار این دنیاست.»
«یعنی میگی مالکش اونه؟»
«حتی نیازی نیست مالکشرفته باشه. دنیا به خاطرقطعهزمینی وجود اوست که وجود داره.»
«موجودی به اون عظمت... فقطاین یه گوشه نمیشینه تا یهدارین خدای دروغین رو تماشا کنه.»
«او برای مدتی حضور نداشت.»
«آخه چراآنجایی باید همچیناصلیاش کاری کنه؟»
در جواب سؤال زکه،رفته راگوئل سرش را تکانقطعهزمینی داد و به حرف آمد.
«این کار ساندالفون بود. کار متاترون. اون خواهران دوقلو در اصل مثل خدایان این دنیا بودن. همهچیز بهخزههایی وجود اومد و رشد کرد. در شش شب، نور و تاریکی کوهها، دریاها، حیوانات و گیاهان رو خلق کردن،اولش و حتی انسانها متولد شدن. اونا خدا بودن. تا قبل از اینکه با اون ظالم روبهرو بشن، خدا بودن.»
«یعنی میگیانگار یولگئوم... این دنیاباشد رو خلق کرده؟»
«متاترون و ساندالفون، خواهران دوقلو، به پای اون خدا افتادن. اونا تصمیم گرفتن اون خدا روکالبد به عنوان اربابشون بپذیرن و بر روز و شب حکومت کنن. او هم لوسیفر، ساریل، زافکیل،توهم رازیل، کامائل، زادکیل، هامیل و راگوئل رو به عنوان همراهانش پذیرفت و بر دنیا حکومت کرد.»
نامهایی که راگوئلافتاد به زبان آورد، فرشتگانانبوه مقرب عهد عتیق بودند.
«خدا در حالی که من در یک فداکاری بزرگ به خواب رفته بودم، رفت. اما هیچکدوم ازروی همکارانم در موردش حرفی نمیزنن. این دنیا تبدیل به یه دنیای جعلی شده که به یه پادشاهناگهان دروغین خدمت میکنه. هیچکس به حرفم گوش نمیده، برای همین چارهای ندارم جز اینکه تنهایی پیش برم.»
«اینقدر خودت رو عذاب نده. شاید سوءتفاهمیراه پیش اومده؟ چطوره با جزئیات بیشتر از یولگئوموجود بپرسی؟ میگن یولگئوم خدای این دنیاست. یا ساندالفون.»
«ساندالفون کجاست؟»
«اونم منم...»
«چرا خدای دروغینشمشیری داره با صدایهمه ساندالفون حرف میزنه...»
حرفهای راگوئل ناگهان قطع شد.
وقتی او ناپدید شد،اصلیاش توهمی هم که ساختهگیر بود از بین رفت.
جنگلی که تاافتاد لحظهای پیش انبوهسرسبزی بود، پژمرده شد.
آب زلال و روان گلآلوداین شد و صخرههای پوشیده ازدارین خزه به خاکستر تبدیل شدند.
«بهش اعتماد نکن. ازشده اونجایی که تو خیلیافتاد مهربونی... یه کم نگرانم.»
«یولگئوم.»
کسی که در آنرفته جنگل خشکیده ظاهر شد،قطعهزمینی کسی نبود جز یولگئوم.
یولگئوم دستش را بهمینوشید سمت شاخهای که مثل استخوانخونم خشک شده بود دراز کرد.
هر جا که نوک انگشتانش و گرمای بدنشافتاد با آن تماس پیدا میکرد، جوانههای سبز رنگداشت ظاهر میشدند. برگها باز شدند و گلها شکوفه دادند.
ظاهرش دقیقاًآنجایی مثل یکاصلیاش خدا بود.
«یولگئوم... واقعاًراه تو این دنیامیان رو خلق کردی؟»
«بیا، دیدیآزمودئوس گفتم. همین الانشماین خام حرفاش شدی.»
«آه! پس اینطور نیست؟»
«بیشتر از این نمیتونماصلیاش چیزی بگم. من متاترونگیر نیستم. من فقط یولگئومم.»
زکه سرش را خاراند.
«همونطور که انتظار میرفت، چون با ارباب دئوس نیستم، اوضاعمدارین حسابی به هم ریخته. اگه همینطوری پیش بره، بقیه گولمفرش میزنن و کلید نابودی بشریت رو دو دستی تقدیمشون میکنم.»
«اینقدر خودت رو دستکم نگیر. زکه، تو یه انسانرفته معمولی نیستی. ذهن قوی در بدن قوی قرار داره.آنجا ذهن یه ابرانسان هم ناگزیر به یه ابرانسان تبدیل میشه.»
«ممنون بابت تعریفتون.»
زکه لبخندیراه زد و دوبارهمیان دهان باز کرد.
«راستی، ارباب دئوس چیکار میکنه؟»
«منم نمیدونم.انگار راهمون ازشده هم جدا شد.»
«آره؟ برای چی؟»
«چون خیلی رو اعصاب بود.»
«ارباب دئوس کلاًشمشیری از اونایی نیست کهدوست با بقیه مهربون باشه.»
«به هر حال، تا وقتی اونسمت یارو جفت زانوهاش رو زمین نزنه وقطعهزمینی سرش رو خم نکنه، عمراً برگردم پیشش.»
«اینطوری که شما میگین،اصلیاش انگار قراره برای همیشهگیر از هم جدا بمونین.»
«تو چی میدونی آخه؟»
«ولی از اونجایی که تااین اینجا اومدین، به نظر میرسهدارین داشتین راگوئل رو زیر نظر میگرفتین.»
زکه به یاد آورد که چطورسمت وقتی با او حرف میزد، اطرافشانانبوه را با یک حصار پوشانده بود.
این یعنی داشتبدن خودش را ازگوی دید کسی مخفی میکرد.
زکه گفت: «نه فقط راگوئل،میان بلکه رازیل هم داره فاسدوجود میشه. یهو یاد حرف دئوس افتادم.»
«منظورت همونآزمودئوس قضیه فاسدمینوشید شدن اژدهایانه؟»
«آره. اگه کسی داره عمداً این فساد رو ایجادرفته میکنه، اصلاً چیز عادیای نیست. وگرنه باید بگیم کهآنجا دو تا فرشته مقرب کاملاً تصادفی و همزمان سقوط کردن...»
«و همچینآنجایی چیزی غیرممکنه،اصلیاش مگه نه؟»
یولگئوم جواب داد: «راستشرفته نمیدونم. چون خیلی وقتهاقطعهزمینی اتفاقات غیرقابلتصور کاملاً تصادفی میافتن.»
«جدی؟»
«چرا جوری حرف میزنی انگارباشد داری درباره یکی دیگه میگی؟میان میخوای حداقل یه آینه برات بگیرم؟»
«ها؟ آه... منظورت منم؟»
«تو گذشته مواردی بوده که آدما نقابشون روقطعهزمینی برداشتن و وارد سرزمین خدایان شدن، اما این اولیناصلیاش باره که نمونهای به این افراطیگری تو رو میبینیم.»
«هاها، یولگئوم داره بهم لطف میکنه. من فقط بهخونم لطف قدرت اون هیولای شینیگامی یکم قویتر شدم. خب،خزههایی این دفعه چیه؟ نیازه زیربغلها رو هم چک کنیم؟»
«نمیخوای دست از این مدل حرف زدن شبیهافتاد اون یارو برداری؟ آخه چطور ممکنه یه فرشتهداشت با چیزی مثل کپک تحت تأثیر قرار بگیره؟»
«مطمئنی؟»
«رازه.»
«امکان نداره.»
«یا شایدمانگار دلت میخواد یهباشد قدم بری بالاتر؟»
«بله؟»
«به دنیای خدایان.»
«این...»
«زکه، تو صلاحیتش رو داری.»
«چرا اینقدر ترسناک حرف میزنی؟ دئوس از اون آدمهاییه که هرالان چیزی رو یهویی میپرونه، واسه همین مشکلی نیست، اما وقتی تومخفی هم اینطوری حرف میزنی، دیگه نمیتونم فقط با خنده ازش بگذرم.»
«این یه پیشنهادافتاد جدیه. ما داریم دنبالانبوه استخدام اون یارو میگردیم.»
«دنیای خدایانآزمودئوس دیگه چیه؟مینوشید باید بگیم ترکیب؟»
«جستجوی تائو؟»
«آخ...»
«او...»
«اون دیگه چیه؟»
«همین سؤال شروعشه. تائو چیست؟»
«خیلی سخته.»
«اگه ازشراه فرار نکنی،رفته بالاخره بهش میرسی.»
در باز شد.
یولگئوم دوبارهانگار سعی کردشده از آنجا برود.
«یولگئوم!»
«چیه؟»
یولگئوم خندید:آزمودئوس «هر وقت نیازاین داشتی صدام کن.»
«با وجود اینکهمسخ زکه هستی! ولیسمت باشه، تو ذهنم میمونه.»
وقتی زکه به پایگاهاصلیاش برگشت، با فضایی پرگیر از هرجومرج روبهرو شد.
دلیلش هم چندان دور نبود.
زنی با موهای سیاهمینوشید به زکه نگاه کرددارن و سر تکان داد.
زکه در یکمسخ نگاه هویت اوسمت را تشخیص داد.
«اژدها... تویی.»
«من آپونال هستم،افتاد اژدهای سیاه. درودسرسبزی بر جنگجوی بزرگ، زکه.»
«بیخیال این تشریفاتشمشیری شو. همون زکههمه صدام کنی کافیه.»
شوالیههای اژدهای زردمسخ حالا در صفوفسمت منظم ایستاده بودند.
چهرههایشان تاریک بود.بدن عجله و اضطرابگوی در نگاهشان موج میزد.
نه فقط آنها، بلکهرفته رگین هم با چهرهای جدینور به زکه خیره شده بود.
مقصر تمامآزمودئوس این ماجراها احتمالاًاین همین اژدها بود.
زکه از او پرسید:
«مشکلی پیش اومده؟»
«من فقط یه پیامرسانم.رفته درخواستی از طرف اعلیحضرت آپریل،نور ملکه پادشاهی ورده دریافت کردم.»
«اعلیحضرت ملکه؟»
«مسافت زیادی رو پرواز کردمباشد تا پیدات کنم. من با قلمروسرسبزی ماگورت اینجا آشنا نیستم... یکم میترسم.»
«تو پادشاهی چهبدن خبره؟ از قیافهات معلومهمحدودکننده که اتفاق بدی افتاده.»
«بحران بزرگی گریبانافتاد پادشاهی رو گرفته... نه،انبوه گریبان کل بشریت رو.»
«چه مشکلی؟»
«یه جنگ درگرفته. ظاهراًشده انسانها با تمام قواافتاد به دنیای شیاطین حمله کردن.»
«واقعیت داره؟»
«تعداد عظیمی از جنگجوها، شوالیهها، دهقانهاسرسبزی و بردهها بسیج شدن. به نظر میرسهآنجا یه ارتش میلیونی چند بار اعزام شده.»
«شکست خوردین.»
«به نظر میرسه دیوار شمالی پایتخت دنیای شیاطین سقوطرفته کرده بود. درست همون لحظهای که میخواستیم پیروزی کامل روراگوئل جشن بگیریم... پیروزی کامل تبدیل به یه شکست مطلق شد.»
«دشمن کی بود؟»
«دمیورگوس ۶۶۶ام.راه میگن پادشاهرفته تبعیدی برگشته.»
آیا بهترآزمودئوس نبود اصلاًمینوشید این را نمیپرسید؟
نه، اوانگار از قبلشده جواب را میدانست.
زکه هم دنیای انسانها و هم دنیایمحدودکننده شیاطین را بهخوبی میشناخت. در حال حاضر،توهمی کفه ترازوی قدرت به نفع انسانها سنگینی میکرد.
اگر انسانها در آن جنگ بهسرسبزی این شکل مفتضحانه شکست خورده بودند،زنی یعنی او دست به کار شده بود.
«حتی از بین اون شوالیههای زودیاک هم، فقط دو نفر زندهخودم برگشتن. میگن شوالیههای مقدس لیبرا و ویرگو نتونستن از شوک شکست بیرونکشید بیان و دارن دیوونه میشن. پادشاهی شوالیهای برای محافظت از قلعه نداره...»
«چی؟»
«شوالیههای کافی وجود نداشت.»
«گفتی کدوماراه از پالادینهارفته زنده موندن؟»
«شوالیههای زودیاکآزمودئوس لیبرا ومینوشید ویرگو زنده موندن.»
«برای شوالیه اسکورپیومسخ چه اتفاقی افتاد...سمت یا همون آقای اوریدون؟»
«اون توآنجایی میدان نبرداصلیاش کشته شد.»
لحظهای که زکه این حرفمیان را شنید، احساس کرد چیزیوجود محکم به قفسه سینهاش کوبیده شد.
«اون... کشته شد؟»
«متأسفم.»
زکه به رگین نگاهاصلیاش کرد. احساس میکرد دقیقاً میداندافتاده پشت آن چهره چه میگذرد.
کادنزا و اوریدون،افتاد معلمها و اعضایسرسبزی خانواده رگین بودند.
«ممنون که بهم گفتی.»
زکه سرش را پایینشده انداخت. تا مدتها نتوانستافتاد دوباره سرش را بالا بیاورد.
«ارباااااااااااب!»
«آه، باز شروع شد.»
دئوس باآزمودئوس کلافگی رویشمینوشید را برگرداند.
«هفت دوک چند روزه کهباشد شبانهروز دارن جلسه میذارن. شمامیان قطعاً میتونید پیروز بشید. صددرصد!»
دئوس باآنجایی شنیدن حرفهایاصلیاش الکس آهی کشید.
«نتایج جلسه شماافتاد دقیقاً چه دستاوردسرسبزی عینیای رو تضمین میکنه؟»
«از طریقآزمودئوس یه طوفانمینوشید فکری شدید...»
«کدوم فکر؟ کدوم مغز؟ عروس دریایی؟سمت تمساح؟ بز؟ مار؟ خفاش؟ سوسک سرگینغلتان؟انبوه سرطان اژدها؟ اصلاً مغز شماها کجاتون آویزونه؟»
«من عروس دریایی نیستم!»
«آه، ببخشید. هشتپا.»
«بیولدرها بهترینآزمودئوس مغزهای دنیایمینوشید شیاطین هستن.»
«آخرین کاری که این مثلاً بهترینسمت مغز اخیراً انجام داد این نبود کهقطعهزمینی بچسبه به نزار و پاچهخواریش رو بکنه؟»
«من کی پاچهخواری کردم؟»
«نزار خودشراه میگفت که حسابیمیان رو اعصابش بودی.»
«این یه پاپوشه.شمشیری شما باید به نصایحدوست رعایای وفادارتون گوش بدید.»
«میخوای بازجوییت کنم؟»
«نه، اما آخه نزار کجاست؟فاسد حتی شایعه شده که وقتیچیزی قاره خوزه فروپاشید، اونم باهاش مرده...»