---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 326: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم چپتر ۳۲۶ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 326: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم چپتر ۳۲۶

0

«بابل... مگه یه‌موردش​ دستگاه برای باز‌نمی‌دونم​ کردن دروازه ابعادی نبود؟»

«نه، فکر کنم اینم‌راستی​ شنیده بودم که ازش‌بدن​ به عنوان سلاح استفاده می‌شه.»

هامیل عصبانی شد.

«هی وسط حرفم نپر!»

دئوس با بی‌حوصلگی گفت: «وقتی بدنت رو از‌زنیکه‌ی​ دست دادی دیگه این‌قدر داد نزن. اگه حس‌مهارت‌های​ می‌کنی در حقت ظلم شده، پاشو بیا دیدنم.»

«مردک بی‌ادب!‌برو​ یه آدم‌راستی​ فوق‌العاده بی‌شعور.»

«اگه فکر می‌کنی بی‌ادبم، خب باهام دهن‌به‌دهن نذار، مگه‌گفتی​ نه؟ قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته برو خونت.‌ذره‌ای​ راستی، به زیردسات گفتی اون بدن گم‌شده‌ت رو برگردونن؟»

«خب...»

«چرا؟ خجالت می‌کشی؟»

«یه آدم که‌خونت​ حتی ذره‌ای احترام برای‌اون​ فرستاده‌ی خدا قائل نیست.»

«آخه چرا پادشاه‌بدتری​ شیاطین باید به‌خونت​ فرستاده‌ی خدا احترام بذاره؟»

«اگه به اینم فکر کنی...»

هامیل دهنش رو بست. فکر می‌کرد‌نمی‌دونم​ این یه راز بزرگ تو این‌همه‌چیز​ دنیاست و بدون اجازه نمی‌شه فاشش کرد.

اما دئوس همین‌خونت​ الانش هم بیشتر‌گفتی​ این چیزها رو می‌دونست.

«چیه؟ یه فرشته ساختتش؟»

«...تو می‌دونستی؟»

«اینم می‌دونی که پادشاه شیاطین‌بزنه​ و قهرمان، در واقع خدایانی‌اومد​ هستن که لوسیفر خلقشون کرده؟»

«من... من هیچ‌وقت‌خونت​ فکر نمی‌کردم این‌قدر راحت‌اون​ در موردش حرف بزنه!»

«نمی‌دونم چرا اسم اون زنیکه‌ی لعنتی اومد وسط، اما خودم همه‌چیز رو فهمیدم.‌برگردونن​ این بدن به یه ذهن درخشان و مهارت‌های استدلالی تیز مجهزه. حتی بچه‌ها‌شیاطین​ هم وقتی اسم کارآگاه دنیای شیاطین، دئوس، به گوششون می‌خوره گریه‌شون بند میاد.»

هامیل دهنش رو بست.

در همین‌راحت​ حین، دئوس دوباره‌بزنه​ به حرف اومد.

«دقیقاً نمی‌دونم بابل چیه، اما قدرتی برای دستکاری ابعاده. برعکسش، شاید راهی هم برای‌حتی​ حمله با استفاده از ابعاد وجود داشته باشه. بادبانی که تو یه نسیم ملایم‌بست​ تکون می‌خوره باعث حرکت کشتی می‌شه، اما یه باد شدید دکل رو می‌شکنه، مگه نه؟»

«بهش می‌گن طوفان فازی.»

دئوس با‌اتفاق​ شنیدن حرف‌های‌بیفته​ هامیل پوزخند زد.

«اسم‌های قلمبه‌سلمبه روش‌موردش​ نذار. من فقط‌نمی‌دونم​ بهش می‌گم آتش بابل.»

«تو...!»

«زیک.»

«بله، دئوس.»

«من بهت کمک نمی‌کنم.»

«بله.»

«اون عوضی رو‌بدتری​ بگیر و بکشونش‌خونت​ اینجا. جلویم زانو بزنه.»

«تو فکر این هستم‌بیفته​ که یه امتحانی بکنم، اما‌گفتی​ مطمئن نیستم بشه. راستی، دئوس.»

«ها؟»

«برای اینکه بتونم با خیال‌زیردسات​ راحت به نزار حمله کنم،‌برگردونن​ اول باید قضیه رگین حل بشه.»

«این الان یه تهدیده؟»

«خواهش می‌کنم.»

«هوف...»

«چطور می‌تونست نباشه؟»

«فکر کنم اگه‌بدتری​ من برم، میگو‌خونت​ تو دردسر بیفته...»

دئوس سرش رو‌بدتری​ چرخاند و به‌خونت​ دخترش نگاه کرد.

اگه دوباره اون رو تو جایگاه پادشاه شیاطین قرار‌لعنتی​ می‌دادیم، یه مشکل حل می‌شد. اما، اگه گروه ترور‌تیز​ به میگو هم حمله می‌کردن، یه دردسر دیگه درست می‌شد.

دئوس با ابروهای گره‌خورده لحظه‌ای‌زیردسات​ فکر کرد و بعد با‌برگردونن​ یه لبخند درخشان به حرف اومد.

«ستایشم کنید. هر چی نباشه، این‌خونت​ بدن یه نابغه‌ست.» زیک گفت: «من‌گم‌شده‌ت​ یکم... نگرانم.» دئوس از جاش بلند شد.

«یه ایده‌ی اسرارآمیز به‌بیفته​ ذهنم رسیده که می‌تونه‌زیردسات​ همه‌ی مشکلات رو حل کنه.»

به این ترتیب،‌موردش​ دئوس هفت دوک رو‌اسم​ دور هم جمع کرد.

چیزی که اونجا گفت کافی‌زیردسات​ بود تا هفت دوک رو‌برگردونن​ حسابی گیج و آشفته کنه.

«من از پادشاه شیاطین بودن استعفا می‌دم.» با لحنی‌گفتی​ سبک‌تر از «من از کار پاره‌وقتم استعفا می‌دم»، دوران‌ذره‌ای​ دمیورگوس ۶۶۸ام تو عرض فقط چند ماه به پایان رسید.

هفت دوک چند روز سر این موضوع دعوا کردن که‌اون​ آیا میگو باید دمیورگوس ۶۶۹ام نامیده بشه یا ۶۶۷ام، و‌فرستاده‌ی​ در نهایت تصمیم گرفتن لقب ۶۶۸ام رو کلاً حذف کنن.

دوران سلطنت دمیورگوس‌موردش​ همچنان دست همون‌نمی‌دونم​ ۶۶۷ام باقی موند.

هیچ‌چیز جدیدی‌برو​ زیر این‌راستی​ خورشید وجود نداره.

دئوس احتمالاً با شنیدن این حرف مخالفتش رو‌زیردسات​ ابراز می‌کرد، اما زیک با دیدن کارایی که‌می‌کشی​ دئوس می‌کرد، حس دژاووی شدیدی بهش دست داد.

یه قلعه‌اتفاق​ تو آسمون پادشاهی‌برو​ ورده ظاهر شد.

این کاملاً با روند‌حرف​ عادی پی‌ریزی و ساختن یه‌لعنتی​ قلعه روی زمین فرق داشت.

مناره‌های قلعه که تو‌راستی​ ابرها ریشه داشتن، به‌بدن​ سمت زمین کشیده شده بودن.

یه قلعه‌ی وارونه.

اما خیلی واضح‌تر‌بدتری​ از اون بود که‌راستی​ بشه بهش گفت سراب.

مردم از قلعه‌ای که‌حرف​ یه شبه تو آسمون‌زنیکه‌ی​ ظاهر شده بود، وحشت کردن.

یه قلعه‌ی زیبا به رنگ بنفش می‌تونست‌اون​ یه معجزه باشه، اما این یکی با آجرهای‌ذره‌ای​ قرمز خونی و سقفی سیاه ساخته شده بود.

حتی با یه نگاه هم‌برو​ می‌شد فهمید که داره داد‌اون​ می‌زنه یه قلعه از دنیای شیاطینه.

سونگ‌هوانگ‌چونگ در واکنش به این تغییر‌خونت​ ناگهانی، با عجله کشیش‌های رده‌بالا رو احضار‌برگردونن​ کرد و هر روز جلسه تشکیل می‌داد.

اونا منتظر یه وحی‌حرف​ احتمالی بودن، اما خدا‌زنیکه‌ی​ هیچ جوابی برای دعاهایشان نداشت.

در همین حال،‌خونت​ بعضی از جنگجوها به‌اون​ قلعه‌ی آسمانی نزدیک شدن.

اونا آدم‌های فوق‌العاده شجاعی بودن. مهارت‌های برجسته‌ی رتبه D هم یه امتیاز اضافه‌شون بود.

با این حال، فقط‌بیفته​ بعد از چند ساعت‌زیردسات​ از قلعه فرار کردن.

اونایی که‌راحت​ زنده موندن‌حرف​ شهادت دادن.

اونجا...

یه «پادشاه شیاطین» اونجاست.

ساختار گروه ترور شکل گرفت.

این رگین بود‌موردش​ که در رأس‌نمی‌دونم​ قرار داشت، نه کادنزا.

رگین شمشیر‌برو​ رو به‌راستی​ دست گرفت.

در واقع، همه‌چیز‌بدتری​ برای رگین فقط‌خونت​ یه بار سنگین بود.

با وجود اینکه از‌بیفته​ مرگ اوریدون عصبانی بود،‌زیردسات​ اما عقده‌ی انتقام نداشت.

دلیل دیگه‌ش این بود که چند‌نمی‌دونم​ باری با دئوس ملاقات کرده بود‌همه‌چیز​ و چیزهایی در موردش فهمیده بود.

اوریدون همین‌طوری الکی نمرده بود. اون‌گفتی​ احتمالاً به عنوان یه قهرمان در حال‌می‌کشی​ مبارزه با پادشاه شیاطین کشته شده بود.

از بعضی جهات، انتقام‌جویی شخصی سر‌خونت​ این موضوع چیزی بیشتر از یه‌گم‌شده‌ت​ دست‌وپا زدن زشت و بی‌معنی نبود.

قضیه‌ی ملکه‌اتفاق​ آپریل هم‌بیفته​ مشابه بود.

پادشاه شیاطین و پادشاه انسان‌ها.

اونا دشمن همدیگه بودن. نمی‌شد یکی‌گفتی​ رو به خاطر کشتن اون یکی‌خجالت​ سرزنش کرد. چون همیشه اوضاع همین‌طور بوده.

مشکل، قلب کسایی‌بدتری​ بود که این درد‌راستی​ رو تجربه کرده بودن.

بدبختی و خشم توسط خشونتی غیرقابل مقاومت مسدود‌زیردسات​ شده بود، در نتیجه این احساسات فقط همون‌می‌کشی​ حوالی پرسه می‌زدن و جایی برای رفتن نداشتن.

به همین دلیل بود‌حرف​ که رگین خودش رو به‌لعنتی​ عنوان یه انتقام‌جو معرفی کرد.

چیزی که رگین واقعاً از‌زیردسات​ طریق این انتقام بهش امید‌برگردونن​ داشت، التیام پیدا کردن اونا بود.

اون امیدوار‌اتفاق​ بود که‌بیفته​ با مرگش...

آپریل و کادنزا دیگه‌بیفته​ مجبور نباشن از زخم‌های‌زیردسات​ گذشته رنج ببرن. چون...

این تنها کاری‌موردش​ بود که می‌تونست‌نمی‌دونم​ برای خانواده‌ش انجام بده.

رگین به طور فعالی‌راستی​ به عنوان ستون فقرات‌بدن​ گروه ترور خدمت می‌کرد.

تو یک سال گذشته،‌بیفته​ مهارت‌هاش در مقایسه با‌زیردسات​ قبل رشد بی‌نظیری کرده بود.

مهارت‌های شمشیرزنی کادنزا‌بدتری​ دیگه حتی به گرد‌راستی​ پای رگین هم نمی‌رسید.

به نظر می‌رسید مهارت‌هاش در حین‌نمی‌دونم​ آموزش دادن به میگو و بودن‌همه‌چیز​ در کنار اون خیلی پیشرفت کرده بود.

با پخش شدن خبر قدرت او،‌گفتی​ تعداد متقاضیان جوخه ترور بیشتر شد.‌خجالت​ «اون قلعه تو آسمون دیگه چه صیغه‌ایه؟»

کادنزا نوک شمشیرش رو‌بیفته​ پایین انداخت و با چشم‌های‌گفتی​ توخالی به آسمون خیره شد.

جایی که قاتل‌ها‌بدتری​ مستقر شده بودن، عمارت‌راستی​ قدیمی وربلر جنوبی بود.

سونگ‌هوانگ‌چونگ همون نزدیکی‌ها ساخته شده بود‌نمی‌دونم​ و تالار وربلر جنوبی به پادگانی‌همه‌چیز​ برای شوالیه‌های زودیاک تبدیل شده بود.

حالا شوالیه‌های زودیاک در‌راستی​ آستانه نابودی بودن و تیم‌گم‌شده‌ت​ ترور هم داشت منقرض می‌شد.

رگین که داشت با‌بیفته​ کادنزا تمرین مبارزه می‌کرد،‌زیردسات​ یه آه کوتاه کشید.

«فقط خدا می‌دونه.»

«می‌گن اونجا‌راحت​ قلعه‌ایه که شیطان‌بزنه​ توش زندگی می‌کنه.»

«باورت می‌شه؟ اینا فقط چرت‌زیردسات​ و پرتای آدمای بیکاره. دلیل به‌چرا​ وجود اومدنش هم هنوز معلوم نیست...»

همون موقع، یکی‌بدتری​ پرید وسط حرفشون و‌راستی​ دهنش رو باز کرد.

«قلعه شیطانه.»

با شنیدن اون‌موردش​ صدا، مو به‌نمی‌دونم​ تن کادنزا سیخ شد.

حتی یه لحظه‌خونت​ هم اون صدا‌گفتی​ رو فراموش نکرده بود.

«دمیورگوس!»

نوک شمشیرش رو‌بدتری​ چرخوند و با‌خونت​ صدای تیزی داد زد.

اما بلافاصله بعدش،‌موردش​ کادنزا دید که دنیا‌اسم​ داره دور سرش می‌چرخه.

اگه بخوام دقیق‌تر بگم، این خود کادنزا بود‌بدن​ که داشت می‌چرخید. مثل یه تیکه زباله کوبیده شد‌فرستاده‌ی​ به دیوار و بعد دوباره تو هوا معلق شد.

شمشیر آهنی تمرینیش مچاله‌بیفته​ شده بود و تمام‌زیردسات​ بدنش از درد تیر می‌کشید.

«هیچ پیشرفتی نکردی. یا‌بیفته​ شایدم پیشرفت کردی ولی انقدر‌گفتی​ ناچیزه که اصلاً حس نمی‌شه؟»

دئوس لبخندی زد و‌حرف​ دستی رو که بالا‌زنیکه‌ی​ برده بود، پایین آورد.

بدن کادنزا که تو هوا‌زیردسات​ معلق بود، مثل عروسکی که‌برگردونن​ نخ‌هاش پاره شده باشه، افتاد زمین.

رگین زیر بغلش رو‌بیفته​ گرفت و شمشیرش رو‌زیردسات​ سمت دئوس نشونه رفت.

«چی تو رو کشونده اینجا؟»

«آه، برادر کوچولوی زکه.‌حرف​ شنیدم عضو یه جور گروه‌لعنتی​ ترور یا همچین چیزی شدی.»

«از قبل می‌دونستی؟»

«فکر کردی با این همه آدمی که استخدام‌زیردسات​ کردین، ما خبردار نمی‌شیم؟ همون‌طور که شما بین شیاطین‌حتی​ جاسوس گذاشتین، ما هم چند تا انسان رو خریدیم.»

دئوس لبخندی زد‌بدتری​ و نگاهش رو‌خونت​ به آسمون دوخت.

«اون قلعه شیطانه. اما یه‌بزنه​ قلعه معمولی نیست. خودش به تنهایی‌خودم​ یه منبع عظیم از قدرت جادوییه.»

«یه منبع از قدرت جادویی...»

«اگه بخوام ساده بگم، یه بمب خیلی‌راستی​ بزرگه. نه فقط اینجا، بلکه تو پایتخت‌چرا​ تک‌تک کشورها یکی از اینا درست کردیم.»

«چرا!»

«چرا... احمقی چیزی‌موردش​ هستی؟ سوال جدیدتر‌نمی‌دونم​ و بهتری نداری بپرسی؟»

«اگه می‌خوای پادشاهی انسان‌ها‌راستی​ رو نابود کنی، مگه‌بدن​ نباید فقط منفجرش کنی؟»

«دقیقاً. ولی این با سلیقه هنری من جور درنمیاد. دلم‌اون​ می‌خواد شماها یکم بیشتر زجر بکشید. می‌خوام از درد به‌فرستاده‌ی​ خودتون بپیچید و التماس کنید که ترجیح می‌دین خودکشی کنید.»

«آه. شیطان...»

«برای همین ساختمش.‌موردش​ خب دیگه، بازی‌نمی‌دونم​ رو شروع کنیم؟»

«منظورت از بازی چیه؟»

«بازی قاتل‌ها.»

«قاتل‌ها، چی دوست دارین؟ به رشد کردن ادامه بدین. قدم به قدم. هرچند برای شماها خیلی سخته. باید بگیم این حد نهایی نسل چهارمه؟ هر‌پادشاه​ چی باشه، در مقایسه با نسل صفر خیلی ضعیف‌تره. به نظر می‌رسه چند نفری زیر سایه محافظت فرشته‌ها، از نرخ خون خالص ده درصد عبور‌ساختتش​ کردن. یه وقت بابتش زیاد به خودتون مغرور نشید؟ خب، نسل چهارم همون نسل چهارمه دیگه. عملکردتون در مقایسه با جنگجوهای نسل صفر بدجوری پایینه.»

کادنزا از کنار‌موردش​ رگین گذشت و‌نمی‌دونم​ روی پاهاش ایستاد.

عصبانی بود و می‌خواست چیزی فریاد بزنه، اما به‌گم‌شده‌ت​ خاطر ضربه‌ای که چند لحظه پیش خورده بود، انگار‌خدا​ تمام اعضا و جوارح داخلیش به هم پیچیده بود.

در حالی که خون سرفه می‌کرد،‌خونت​ نزدیک بود دوباره بیفته، اما با تکیه‌برگردونن​ دادن به رگین تونست سر پا بمونه.

«داری سعی‌اتفاق​ می‌کنی بهمون‌بیفته​ توهین کنی؟»

«تازه فهمیدی؟ معلومه که توهینه. اگه شما‌اسم​ رو قبر اجدادتون تف کنید، من یه‌ذهن​ خلط غلیظ جمع می‌کنم و می‌ندازم روش.»

دئوس پوزخندی‌برو​ زد و‌راستی​ ادامه داد.

«ولی واقعاً حوصله‌سربره. شماها خیلی ضعیفین. راستش رو بخواین، از جنگ قبلی یه انتظاراتی داشتم. به نظر‌حتی​ می‌رسید اگه انسان‌ها قدرتشون رو جمع کنن و حمله کنن، یه زوری می‌زنن. اما نتیجه‌اش چی شد... همه‌شون‌بزرگ​ فقط با یه حرکت دست من مردن. آه، چقدر خسته‌کننده. برای همین می‌خوام یکم بیشتر بهتون وقت بدم.»

«وقت؟»

«نه سال، نه، فقط حدود هشت سال دیگه مونده، مگه نه؟ تا زمانی که اصلاً از همون اول قرار بود‌بچه‌ها​ جنگ بشه. روز موعود همون روزه. من دنیای شیاطین رو ترک می‌کنم و به دنیای انسان‌ها حمله می‌کنم. اینکه بتونید‌داشته​ جلوم رو بگیرید یا نه، کاملاً به این بستگی داره که چقدر خوب بتونید نسل صفر رو آموزش بدین، گرفتی؟»

کادنزا لبش رو گاز گرفت.

رگین گفت:

«اون قلعه دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«قلعه تو آسمون؟ اونم یه جور نشونه از قرارداده... شماها مغزهای راحتی دارین که چیزایی رو که‌استدلالی​ نمی‌خواین به یاد بیارین، خیلی راحت فراموش می‌کنین. در عین حال، این هشدار منه. اگه قبل از روز‌شاید​ موعود کار روی اعصابی بکنید، مثلاً دوباره یه ارتش بردارید بیارید دنیای شیاطین، بوم! می‌فهمی که چی می‌گم؟»

تو این لحظه‌خونت​ یه فکری از‌گفتی​ ذهن رگین گذشت.

اگه مردم‌اتفاق​ رو از‌بیفته​ قلعه تخلیه کنیم...

همون موقع،‌اتفاق​ دئوس دوباره دهنش‌برو​ رو باز کرد.

«محض اطلاعتون، اون قلعه‌حرف​ جوری ساخته شده که پادشاهای‌لعنتی​ هر کشور رو تعقیب کنه.»

«آه!»

«فکر نمی‌کنی باحال باشه؟ خیلی بهتر از دورهمی سربازای شکست‌خورده‌ست که جمع‌گم‌شده‌ت​ می‌شن تا زخم‌هاشون رو لیس بزنن، نه؟ برای جنگی آماده بشید که خود‌پادشاه​ شیطان تأییدش کرده. اما تا وقتی که جنگ شروع نشده، موی دماغم نشید.»

رگین گفت:

«عالیه. همین کار رو می‌کنیم.»

دئوس خندید.

به چشم‌های رگین نگاه کردم.‌برو​ درست مثل کاری که با‌اون​ زکه کردم، همون لحظه انجامش دادم.

قوی‌تر خواهید شد.

دئوس بعد از یه نگاه‌بزنه​ گذرا بهش، تو هاله‌ای توهم‌مانند از‌خودم​ یه سگ بالدار سیاه ناپدید شد.

دئوس دوباره تو‌خونت​ یه جایی با فاصله‌اون​ از قلعه ظاهر شد.

زکه و‌اتفاق​ هامیل اونجا‌بیفته​ ایستاده بودن.

«هشت سال دیگه...‌بدتری​ واقعاً می‌خوای به‌خونت​ دنیای انسان‌ها حمله کنی؟»

دئوس به‌راحت​ سوال زکه‌حرف​ لبخند زد.

«تو چی فکر می‌کنی؟»

«این دفعه دیگه نمی‌دونم.»

«منم نمی‌دونم. اگه یادت‌بیفته​ موند، برو. من که قصد‌گفتی​ ندارم براش آلارم تنظیم کنم.»

دئوس شونه‌هاش رو‌موردش​ بالا انداخت و‌نمی‌دونم​ به زکه گفت:

«پس بیا بریم ژوپیتر.»

ناولها | novelha.net