چپتر 340: ۷۷. خدای فرشتگان سقوطکرده (۳)
0«اونا اولاینطوری به مانابود حمله کردن.»
زکه بابیش شنیدن حرفهای آپریلاینطوری لبخند تلخی زد.
«تو این قرن، بشریت دو بار به دنیایمرگ شیاطین حمله کرده. بچههایی که الان تو دنیایسرزمین شیاطین به دنیا میان، بدون هیچ گناهی آسیب دیدن.»
«شیاطین دشمنان بشریتن.»
«یه فرشته بودحالا که اون شیاطینخودشون رو به وجود آورد.»
«یه فرشته سقوطکرده.»
«و همون فرشتهسعی ما رو تبدیلدوری به جنگجو کرد.»
«منظورت چیه؟»
«شیاطین دشمنانی هستن کهنابود برای جلوگیری از نابودیقدرتمند بشریت به وجود اومدن.»
آپریل بابیش شنیدن حرفهایکاش زکه اخم کرد.
«ارباب زکه، حتماً دیوونه شدی.بیارزش اینا همهش به خاطر اینه کهلبهایش بیش از حد با شیاطین میگردی.»
«کاش اینطوری بود. بشریت تا حالا دو بار نابود شده. خودشون خودشون رو نابودمرگ کردن، نه به خاطر یه دشمن قدرتمند، بلکه به دست خودشون. نژاد شیاطین، مصیبتیهدیگه که از طرف خدایی که داشت این وضعیت رو تماشا میکرد، بهشون داده شده.»
«ترجیح دادن به جای اینکهشده نابود بشیم، از ترس بلرزیم تانژاد شاید اینطوری انسانها بتونن زنده بمونن.»
«امکان نداره.»
«شاید باورشعجیب سخت باشه،جنگ اما حقیقته.»
«حتماً یه شوخی شیطانیه.»
«پادشاه شیاطین هم فقط یه قربانی این زمانهست. اونا موجودات ترحمانگیزی هستن که فقط برای جنگیدن و مردن به دنیا میان.ترجیح سرنوشتشون اینه که تو جنگی که هر صد سال یه بار اتفاق میافته، به دست یه قهرمان کشته بشن. دئوس بهپادشاه این سرنوشت عجیب شک کرد. اون سعی کرد از یه جنگ بیارزش دوری کنه و بر سرنوشت مرگ پادشاه شیاطین غلبه کنه.»
ملکه لبهایشبیش را محکم رویاینطوری هم فشار داد.
«شیاطین فقط یه سرزمین با روزهای آفتابی میخواستن. الان هم بهش رسیدن. دیگه هیچ دلیلی برای حمله به انسانها ندارن. اگه شیاطین به انسانها حمله نکنن، انسانها هم نیازی نیست از شیاطین بترسن. فکر نمیکنی بخیه زدن این زخم، همینجابری بهترین راه باشه؟ حالا با چه توجیهی میخوای بری جنگ؟ کی حاضره فقط به خاطر اینکه خانوادهش کشته شدن، بره جنگ؟ فکر نمیکنی اینطوری خانواده یه نفر دیگه هم میمیره؟ اعلیحضرت آپریل جسو. فقط کافیه شما یه نفر مورد تمسخرمنتظر قرار بگیری. فقط کافیه قسمی که خوردی رو پس بگیری و تو دردسر بیفتی. فقط باید مرگ خانوادهت رو تو قلبت دفن کنی و عذاب بکشی. به این فکر کن که با این کار جون چند نفر رو میتونی نجات بدی.»
«این دیگه خیلی ظالمانهست.»
«متأسفم.»
آپریل برایبیش مدتی غرقکاش در افکارش شد.
و زکهعجیب در سکوتجنگ منتظر جوابش ماند.
«همه... انگشت اتهامشون رو سمت من میگیرن. میگن اون یه زنبیارزش رقتانگیزه که به قسمی که موقع مرگ پدرش خورده بود، خیانتسرزمین کرده. میگن یه زن ضعیفه که از ترس شیاطین تسلیم شده.»
«حتی اگه نتوننحالا تو روت بگن،خودشون پشت سرت حتماً میگن.»
«اما... دیگهبیش کسی توکاش جنگ نمیمیره.»
«آره.»
ملکه آپریلمیافته به حرفهایکشته زکه فکر کرد.
چیزی که در تمام این مدت عذابش میداد، میل به انتقام نبود. بلکهطرف آسیب بزرگی بود که در جنگی که به خاطر انتقام راه انداخته بود،ترس به او وارد شد و مثل یک بار سنگین روی دوشش سنگینی میکرد.
تعداد شوالیهها نصف شده بوداینطوری و جمعیت نیروی کار هم بهقدرتمند طرز محسوسی کاهش پیدا کرده بود.
کل کشور با کمبود نیروی انسانی مواجهکنه بود. کار به جایی رسیده بود که حتیداد مقابله با هیولاهای ماگوورت هم داشت سخت میشد.
همهچیز به هم ریخته بود. صدای بلند موافقان جنگسعی که میگفتند کشور در چند سال آینده جایگاه خودشمحکم را پیدا میکند، حالا فقط یک مشت حرف توخالی بود.
جوخه ترور به زورنابود توسط کسانی که مسئول اینبلکه شکست بودند، تشکیل شده بود.
اما حتی همان همکاش توسط قلعهای که درشده آسمان بود، نابود شد.
حالا هیچ چارهای جز آمادهبیارزش شدن برای جنگ همهجانبهای که هشتلبهایش سال دیگر اتفاق میافتاد، وجود نداشت.
در آن وضعیت، چیزیکشته که مدام به آنعجیب فکر میکرد، جان رگین بود.
او را از دستنابود میداد. قطعاً در جنگ هشتبلکه سال آینده از دستش میداد.
با شناختی که ازکاش شخصیت رگین داشت، میدانست کهخودشون او اهل هیچجور سازشی نیست.
او شجاعانه میجنگیدسعی و در خط مقدمکنه میدان نبرد کشته میشد.
اگر زکه برای پیدا کردن زمینهای کشاورزیسرنوشت جایگزین به شمال سفر نمیکرد، رگین جانشمرگ را در همین جنگ از دست داده بود.
این حقیقتاینطوری به شدتنابود برایش سنگین بود.
رگین میمیرد.
یک زمانی در زندگیجنگ آپریل بود که تنهامرگ چیزی که میخواست، انتقام بود.
هنوز هممیافته فکر میکرد کهبشن قضیه همین است.
اما همان لحظهای که فهمیدشده ممکن است رگین را از دستنژاد بدهد، انتقام برایش کاملاً بیاهمیت شد.
تازه آن موقع بودکاش که اثرات مخرب جنگشده خودشان را نشان دادند.
آیا اصلاً اینسعی جنگ چیزی برایدوری به دست آوردن داشت؟
با این حال، فکر میکردبشن که نمیتواند بیخیالش بشود. البتهجنگ قبل از اینکه زکه چیزی بگوید.
در حالی که انگار داشت باخودشون خودش فکر میکرد، گفت: «یعنی... منمصیبتیه تنها کسیام که باید خجالت بکشه...»
به نظربیش میرسید که تصمیمشاینطوری را گرفته بود.
زکه سرش راسعی برایش خم کرد وکنه قدردانیاش را نشان داد.
دلیل اصلی اینکه زکه به ایندئوس قلعه آمده بود، در واقع ایندوری بود که سیگنی را با خودش ببرد.
اما سیگنی در حال حاضر در قلعه نبود.قدرتمند به نظر میرسید که از طرف میگو دعوتنامهوضعیت دریافت کرده و رفته بود به دنیای شیاطین.
از آنجایی که لاخه هم برای همراهی باشده او رفته بود، تنها کسانی که در قلعه ماندهخدایی بودند، همکاران قدیمی نویهکان، یعنی جوشاک و اکتور بودند.
یکی دیگر از همکارانشان، یعنی سادیموس، خیلی وقت پیش به رزدیالبهایش احضار شده بود. دلیلش هم این بود که به لطف تخصصش دردلیلی جادوی سیاه، به عنوان یکی از اعضای پروژه دئوس انتخاب شده بود.
جوشاک و اکتور رسماً توسطبشن پادشاهی به عنوان مربیان آموزشیجنگ برای نسل صفر استخدام شده بودند.
آنها زکه را تحسیننابود میکردند، اما نمیتوانستند تا آخربلکه عمر در آشپزخانه ول بگردند.
اگر قرار بود بین کارمند یک تفریحگاه ساحلیشده بودن و فرماندهی شوالیههای پادشاهی یکی را انتخابطرف کنند، کاملاً طبیعی بود که دومی را انتخاب کنند.
یکی دیگر از پیروان زکه،بیارزش یعنی کاتران، رفته بود تاملکه یک مدت به زادگاهش سر بزند.
از آنجایی که مدام با زکه میگشت، مهارتهایش بهسعی طرز قابلتوجهی پیشرفت کرده بود. احتمال زیادی وجود داشتمحکم که در آینده نزدیک به رتبه دی ارتقا پیدا کند.
علاوه بر این، شایعاتی به گوشخودشون میرسید که قرار است به زودیمصیبتیه به عنوان شوالیه زودیاک منصوب بشود.
اخیراً شوالیههای زودیاک ضربه سنگینی خورده بودند کهشده آنها را تا مرز نابودی پیش برده بود.طرف تعداد جنگجوهای رتبه دی هم اصلاً کافی نبود.
با این حال، حتی اگر جای خالی هممرگ وجود داشت، غیرممکن بود شوالیهای را که بهسرزمین رتبه دی نرسیده، به عنوان شوالیه زودیاک منصوب کنند.
در نتیجه، تعداد کل شوالیههای زودیاک به شدت کم بود. بابیارزش وجود اینکه میگفتند هنوز چیزی تأیید نشده، اما کاملاً طبیعی بودسرزمین که کاتران، یکی از بهترین تازهکارها، برای این مقام نامزد بشود.
هرچند شخص مورد نظر، درشده واقع دلش میخواست همچنان به عنواننژاد ملازم زکه به کارش ادامه بدهد.
زیک مدتی تو خوابگاهکاش خالی موند و بعدشده به سمت شهر راه افتاد.
حالا دیگه پیدا کردنجنگ نجیبزادهای که قیافه زیکمرگ رو نشناسه، کار سختی بود.
از اونجا که شوالیهها مدام میاومدن تاسرنوشت ادای احترام کنن، زیک هم سرش رومرگ خم میکرد تا جواب سلام همهشون رو بده.
زیک در جواب سلامنابود شوالیه جوانتر، با احترامقدرتمند سرش رو خم کرد.
شوالیههای داخل قلعه ازکاش این رفتار متواضعانهاش بیشترشده تحت تأثیر قرار گرفتن.
زیک که داشت بیهدف تو خیابون اصلی قدممرگ میزد، با به مشام رسیدن یه بوی تندسرزمین و غلیظ از یه مغازه، سر جاش وایساد.
وقتی استخون و گوشتکشته گاو برای مدت طولانی میجوشید،سعی همچین بوی مطبوعی بلند میشد.
شاید خیلیا از این بو خوششون نیاد، اماقدرتمند زیک اینطور نبود. اون به خوبی میدونست که پشتتماشا این بو، چه طعم عمیق و بینظیری قایم شده.
اسم مغازهبیش «خانه درختکاش گیلاس» بود.
همون لحظه که زیک اسم رو دید، فهمید قضیهغلبه چیه. این رستوران رو خانواده ترودو میچرخوندن؛ همون پسریآفتابی که تو گذشته تو قلعه باهاش آشنا شده بود.
اونقدر از دیدنقهرمان این مغازه خوشحال شدسرنوشت که مستقیم رفت داخل.
حالا که همه میشناختنش،نابود دیگه دلیلی برای قایمقدرتمند کردن قیافهاش وجود نداشت.
«خوش اومدین... اِ!»
پسرک، یعنی ترودوسعی ون بیچ، قیافهدوری زیک رو شناخت.
بلافاصله بعد ازقهرمان این غافلگیری، تعظیمدئوس کرد و سلام داد.
«آقای پن جید.»
«میتونی مثلبیش قبل داداش صداماینطوری کنی. حالت چطوره؟»
«چشم، داداش.»
صداش پر از استرس بود.
مادرش که پشت پیشخون نشستهشده بود، از پشت سر پسرشدست سرک کشید تا ببینه چه خبره.
ترودو رفتبیش سمت مادرشکاش و گفت:
«ایشون زیکعجیب ون جیدِجنگ پایانبخش هستن.»
با اینکه مادرش ازکشته نوادگان مستقیم نبود، اما اونمسعی از یه خانواده جنگجو میاومد.
با چهرهای متعجب به زیک نگاه کرد.دشمن لقب «پایانبخش» به جای خود، اما جایگاه فعلیاشداشت تو قلعه خیلی بالاتر از این حرفها بود.
از پشت پیشخون اومدکاش بیرون و جلوی زیکشده سر تعظیم فرود آورد.
«عالیجناب زیک.»
«خواهش میکنم این کار رو نکنید. منسرنوشت فقط اومدم یه کاسه سوپ بخورم. یاد طعمغلبه سوپی افتادم که ترودو قبلاً برام آورده بود.»
«بهترین موادموناینطوری رو براتوننابود آماده میکنیم.»
زیک در حالی که دستاینطوری ترودو رو میگرفت و مینشست،دشمن گفت: «همون چیزای معمولی هم کافیه.»
«مگه نگفتم اینطوری خشک نشو؟»
«آخه...»
«این حرفا ارزششحالا رو داره؟ شمشیرزنیخودشون رو زیاد تمرین کردی؟»
«آه! برادر بزرگترم این بار به یه گروه شوالیه کوچیک ملحق شد.بلکه به خاطر جنگ قبلی... جای خالی تو محفل شوالیهها زیاد بود. منم وقتیدادن بزرگتر بشم میتونم وارد بشم. پدر و مادرم هم تصمیم گرفتن حمایتمون کنن.»
«خوبه. فقط تو کاری که میکنی سخت تلاش کن. جنگ چیز مزخرفیه، برای همینفشار بهتره اصلاً اتفاق نیفته... اما هیچوقت هم از بین نمیره. کسایی که میجنگن بایدنیست به خودشون افتخار کنن. ما باید تو یه جنگ عادلانه بجنگیم، نه یه جنگ بزدلانه.»
«حتماً تو ذهنم میمونه. با ایندئوس حال، همه دارن درباره جنگی که هشتکنه سال دیگه اتفاق میافته زیاد حرف میزنن.»
«همم...»
«آدمای زیادی تو اون جنگ میمیرن، مگه نه؟ یه جنگ تمامعیار علیه شیاطین... فقط دو نفر از شوالیههای زودیاک تو این جنگ زنده موندن. خیلی از جنگجویان رتبه D هم کشته شدن.»
«باید سعی کنیمسعی جلوی وقوع همچیندوری چیزی رو بگیریم.»
«اگه شمامیافته اون جلو بایستید،بشن میتونیم پیروز بشیم.»
«واقعاً اینطوره؟»
«معلومه. شما پادشاه شیاطین قبلیاینطوری رو شکست دادید. پس با پادشاهقدرتمند شیاطین فعلی هم مشکلی نخواهید داشت.»
«باید یه کاریسعی بکنم. برای رسیدندوری به بهترین نتیجه.»
زیک لبخندی زد و گفت:
به نظر میرسید اگه مشکلاتشده اساسیتر حل بشن، چیزایی مثلدست جنگ هم خودبهخود از بین میرن.
وقتی زیک این سؤال رواینطوری به زبون آورد، ترودو با قاطعیتقدرتمند جواب داد: «چرا آدما میرن جنگ؟»
«شیاطین، شیطانن دیگه.سعی باید از ایندوری دنیا محو بشن.»
«این... خب،میافته فکر کنمکشته همینطور باشه.»
«حتماً همینه.»
«اگه بیشتر با همکاش روبهرو بشیم و هموشده بشناسیم، این نفرت کمتر میشه.»
«همچین چیزی غیرممکنه. اونا شیطانن.»
درست همونمیافته موقع، سوپ وبشن برنج رو آوردن.
گوشت سر و گردن که حسابیخودشون پخته و نازک برش خورده بود، توطرف یه آبگوشت کمی کدر داغ شده بود.
وقتی اون رو با پیازچهاینطوری و تره میخوردی، طعم لذیذیدشمن کل دهن رو پر میکرد.
«اما من فکر میکنم صاحببیارزش یه رستوران سوپفروشی بودن، شاید ازلبهایش یه قهرمان واقعی بودن بهتر باشه.»
ترودو با شنیدنقهرمان حرف زیک سرشدئوس رو تکون داد.
برای اون پسر، «صاحب یه سوپفروشی شدندشمن به جای یه جنگجو»، رؤیای بیش ازخدایی حد بیرحمانه و کوچیکی به نظر میرسید.
«گزارش میدیمبیش که نمونهکاش اولیه تکمیل شده.»
دئوس که با یهجنگ روزنامه روی صورتش خوابیدهمرگ بود، چشماش رو ریز کرد.
اسکاتول تومیافته نور قابلکشته مشاهده بود.
«چیه. تو که میگفتی غیرممکنه،شده حالا چی شد یهو مثلدست طوطی راه افتادی اومدی گزارش میدی؟»
«درسته... ولی قبل ازکاش هر چیز، من دارم زیرخودشون سایه سرورم دئوس زندگی میکنم.»
«انگار بازعجیب این عوضی زاغسیاهبیارزش منو چوب زده.»
«نه.»
«به هراینطوری حال، کجایی؟نابود اسلحهسازی روسدیا؟»
«بله.»
«بریم. یولگئوم کجاست؟»
«همونجاست.»
دئوس سرش رو چرخوند وشده یولگئوم رو دید که دمردست روی صندلی آفتابگیر دراز کشیده.
حتی بند مایوش روکاش هم باز کرده بود وخودشون داشت پشتش رو برنزه میکرد.
«خیلی خستهام.»
«نکنه انتظار داریقهرمان بشینم به خروپفهاتدئوس موقع خواب گوش بدم؟»
«داری بااینطوری اژدهای طلاینابود حقیقی درمیافتی؟»
«مگه بیکاری؟بیش اصلاً برای چیاینطوری باید دعوا کنیم؟»
«بیا با هم بریم.»
«اگه بیای جلوم سرکشته خم کنی و التماسعجیب کنی، شاید بهش فکر کنم.»
«خودتو لوس نکن.»
«باشه. خودت خواستی اینو بشنوی.»
«نکنه تو گوشات فیلترجنگ گذاشتی که فقط چیزاییمرگ که دوست داری رو میشنوی؟»
«ممنون بابت تعریفت.»
«فیلتر نیست، یهحالا مترجمه که دقیقاً بابدشمن میل من کار میکنه.»
بعد از کمی جر واینطوری بحث، یولگئوم و دئوس بهدشمن سمت دروازه انتقال حرکت کردن.
حتی تو اون مدتی که زیک به خاطر مشکلات مربوط به رگینمحکم دور بود و اتفاقات مختلفی با نزار در جریان بود، کار ساختندارن گذرگاههای دروازه انتقال تو سراسر جهان، قدم به قدم داشت پیش میرفت.
حالا نزدیک به صدکشته نقطه از طریق این دروازههاسعی به هم متصل شده بودن.
اگه بگیم کل سیاره تبدیل به یه منطقه مسکونی یکروزه شده، اغراق کردیم،طرف اما حالا دیگه میشد با داشتن حداقل سه روز وقت آزاد، به هرترس جایی سفر کرد. اونم برای مردم عادی که از اسب و کالسکه استفاده میکردن.
مشکل اینجا بود که هنوز هیچکس ازشنابود استفاده نمیکرد، برای همین حتی یه پنی ازمصیبتیه هزینههای ساخت این شبکه حملونقل هم برنگشته بود.
خوشبختانه، دئوس با پرتفوی سرمایهگذاریش خیلی راحت برخورد میکردغلبه و معتقد بود اگه برای بلندمدت سرمایهگذاری کنی وآفتابی بیقید و شرط پاش وایسی، در نهایت به سود میرسی.