---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 333: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 333: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۷۵. بیداری گیلگمش (۴)

زکه با لحنی مطمئن گفت: «اگه نمی‌خوای قبول کنی، باشه، می‌گیم‌لوله​ همین‌طوره. چرا دیگه بس نمی‌کنی؟ تو تمام خدمتکاران ستاره مشتری رو‌کنترل​ هم از دست دادی. چندتا دستبند قادر مطلق هم حریف من نمی‌شن.»

نزار پوزخندی زد‌نیازی​ و پرسید: «اصلاً‌نابودی​ می‌دونی خدمتکار ستاره چیه؟»

«یه ماشینه که‌اشتباه​ رعد و برق‌زره​ درست می‌کنه دیگه.»

«یه ژنراتور تو مداره.»

«خب پس همون‌اینکه​ ماشینی که رعد‌آره​ و برق می‌سازه.»

نزار با تحقیر گفت: «با اون دانش قرون وسطایی‌ت عمراً بتونی درکش کنی. فاصله بین من و تو،‌همزمان​ از فاصله بین تو و یه میمون هم بیشتره. نیازی نیست واسه نابودی هر چهار نیم‌کره مشتری این‌قدر‌فاز​ شلوغش کنی. با قدرت بابل، می‌شه نه تنها مشتری، بلکه هر چهار قمر بزرگش رو همزمان نابود کرد.»

زکه شانه بالا انداخت: «آخرین باری‌زره​ که نتونستی با قدرت اون بابل من‌اینکه​ رو بکشی کی بود؟ آها! همین امروز.»

«فکر کردی از‌الان​ تکنولوژی خنثی‌سازی فاز‌هیچ​ طول موج تعجب می‌کنم؟»

«راستش رو‌درکی​ بخوای، خودم‌نداری​ که تعجب کردم.»

نزار با لحنی سرد جواب داد: «اگه یه میمون‌این‌قدر​ به زبون آدما حرف بزنه، همه تعجب می‌کنن. ولی‌همزمان​ نباید این رو با خوندن متون مقدس اشتباه بگیری.»

«یعنی این زره‌اشتباه​ فلزی که الان پوشیدی‌فلزی​ از بابل هم قوی‌تره؟»

«تو اصلاً هیچ‌الان​ درکی از اینکه‌هیچ​ بابل چیه نداری.»

زکه بی‌تفاوت گفت: «آره، نمی‌دونم.»

نزار شروع به توضیح کرد: «بابل فقط یه لوله کوچیکه. یه دستگاهه که می‌شه وصلش کرد به سدی که حجم عظیمی از آب رو نگه داشته‌نتونستی​ تا جریان داخلش رو کنترل کنه. می‌تونی آب رو متوقف کنی یا کاری کنی برعکس جریان پیدا کنه و ازش به عنوان یه گذرگاه استفاده کنی،‌همه​ یا می‌تونی از اختلاف فشار بین ابعاد به عنوان سلاح استفاده کنی. اما خودش به تنهایی فقط انرژیه. اینکه چطور ازش استفاده کنی، یه مسئله کاملاً متفاوته.»

«خب که چی؟»

«امواج به منشأ ماده متصل هستن. فکر کردی می‌تونی بدون درک‌آره​ کردنش، بابل رو کنترل کنی؟ دی‌اس؟ اسم پرطمطراق ‹روز غضب› رو‌عظیمی​ روش گذاشتن، اما برای من چیزی بیشتر از یه خاله‌بازی بچگانه نیست.»

زکه آهی کشید.

«نزار. همه می‌دونن که تو موجود فوق‌العاده‌ای هستی. راستش رو بخوای، من حتی یک دهم چیزایی که‌بزرگش​ می‌دونی رو هم نمی‌فهمم. دقیقاً چون این‌قدر ماهری، واقعاً امیدوارم نظرت رو عوض کنی. اگه از این‌تکنولوژی​ دانش برای نفع بشریت و البته این دنیا استفاده کنی، همه تو این دنیا بهت احترام می‌ذارن.»

«چیزی که من می‌خوام احترام نیست، اطاعته. شما باید از من اطاعت کنید.‌اینکه​ من تو رو پادشاه دنیای بعدی می‌کنم. فرماندار منظومه شمسی بودن چطوره؟ نه،‌حجم​ یه دنیای بزرگ‌تر بهت می‌دم. حاکمیت روی پنج ستاره این اطراف رو بهت می‌سپارم.»

زکه لبخند تلخی زد:‌پوشیدی​ «برای من همون‌قدری که‌اینکه​ بتونم یه چادر بزنم کافیه.»

نزار با عصبانیت غرید: «با این ظرفیت و دیدگاه کوچیکت‌فقط​ چطور می‌تونیم درباره دنیا بحث کنیم! جونت رو می‌بخشم، پس‌جریان​ گمشو. من از الان به بعد می‌رم تا دئوس رو بکشم.»

«فقط با‌بیشتره​ پوشیدن یه زره‌واسه​ همچین چیزی ممکنه؟»

«می‌خوای امتحان کنی؟ قدرت گیلگمش...»

زکه زمزمه‌فلزی​ کرد: «گیلگمش... لابد‌قوی‌تره​ اسم همون زرهه‌ست.»

«زره...»

نزار خندید.

اول یه خنده‌اشتباه​ ریز کرد و‌زره​ بعد زد زیر خنده.

«بمیر. ای‌فلزی​ کسی که‌پوشیدی​ زمانی اربابم بودی.»

نزار بازوهاش رو به سمت جلو دراز کرد.‌شروع​ یه شکاف قرمز روی کف دستش ظاهر شد‌حجم​ و نور به سرعت توش به جریان افتاد.

تغییرات به همین‌جا ختم نشد.

شکاف کف دستش‌اشتباه​ بازتر شد و‌زره​ یه درز ایجاد کرد.

تمام چیزی که‌الان​ اون فضا رو پر‌درکی​ کرده بود، قرمز بود.

فقط کف دستش نبود.

طلای سرخ از‌نیازی​ آرنج‌هاش گذشت و‌نابودی​ به شونه‌هاش رسید.

و یه خط‌اشتباه​ شعاعی عظیم پشت‌زره​ کمرش ظاهر شد.

شصت و چهار ستون فلزی‌قوی‌تره​ دور کمر نزار پخش شدن‌بی‌تفاوت​ و یه حلقه دایره‌ای شکل دادن.

نورهای پنج رنگ توی‌نداری​ اون حلقه می‌درخشیدن، درست‌شروع​ مثل هاله یه قدیس.

زکه با اون نور آشنا‌واسه​ بود. این همون سطح از‌شلوغش​ انرژی بود که بابل داشت.

نورهای پنج رنگ در امتداد‌یعنی​ خطوط قرمز روی تمام بدن‌قوی‌تره​ نزار شروع به پدیدار شدن کردن.

«این قدرت‌فلزی​ گیلگمشِ. من‌پوشیدی​ آتشم و جاودانه.»

زکه تغییر‌درکی​ کردنش رو‌نداری​ تماشا کرد.

شونه‌هاش کمی سفت شد.

به نظر نمی‌رسید دروغ بگه. زکه برای اولین‌الان​ بار این خطر رو با تمام وجودش حس کرد.‌نمی‌دونم​ سوزاکو و اژدهای آبی منقبض و هوشیار شده بودن.

زکه صداش رو‌الان​ بالا برد تا سوزاکو‌درکی​ و اژدهای آبی بشنون.

شایدم حرفی‌درکی​ بود که داشت‌بی‌تفاوت​ به خودش می‌گفت.

«خداوند هوای‌بیشتره​ آدمای متواضع‌نیست​ رو داره!»

به فضا لگد زد و به جلو خیز‌الان​ برداشت. شمشیرش رو مستقیماً به سمت قلب نزار‌آره​ که حالا به گیلگمش تبدیل شده بود، فرو برد.

دئوس با چهره‌ای‌الان​ جدی به آن‌سوی‌هیچ​ تاریکی خیره شد.

«باز اون دیگه چه کوفتیه؟»

«گیلگمش...»

فاصله‌ای بود که حتی با‌یعنی​ چشمای دئوس هم دیده نمی‌شد.‌قوی‌تره​ اما انرژیش کاملاً حس می‌شد.

شبیه بابل بود.

اما غلظتش‌درکی​ خیلی بیشتر از‌بی‌تفاوت​ اون حرفا بود.

«گیلگمش؟»

«دئوس اکس‌مقدس​ ماکینا. اون‌بگیری​ خدای دستگاه‌های مکانیکیه.»

«ماشین؟»

«قبلاً باهاشون جنگیدی.»

دئوس اخم‌بیشتره​ کرد: «آها! منظورت‌واسه​ همون خدمتکارای فلزیه؟»

«درسته. اونا دستگاه‌های مکانیکی‌ای هستن که‌زره​ وقتی تمدن عصر طلایی به بلوغ‌درکی​ رسید، ساخته شدن. کامل‌ترینِ همه‌شون همین گیلگمشِ.»

«نزار ساختتش؟»

«خیلی وقت پیش بود.»

دئوس با کلافگی پرسید: «چی داری‌نابودی​ می‌گی؟ یعنی می‌گی نزار به اجدادش ادای‌می‌شه​ احترام کرده و قدرت‌هاشون رو زنده کرده؟»

«نه. گیلگمش یه تکنولوژی متروکه‌ست چون بیش از حد قدرتمنده. نوادگانی که توسط‌اینکه​ گیلگمش ساخته شدن، تقریباً بشریت رو نابود کردن. انسان‌ها قوانینی وضع کردن که‌حجم​ جلوی فکر کردن و حرکت خودسرانه ماشین‌ها رو می‌گرفت. طبیعتاً، گیلگمش هم نابود شد.»

«منظورت چیه که نزدیک‌پوشیدی​ بود ماشین‌ها کنترل همه‌چی‌اینکه​ رو به دست بگیرن؟»

«دقیقاً.»

«پس اون گیلگمش نیست.»

«نزار قدرت‌های‌مقدس​ جادویی به‌بگیری​ دست آورده.»

«آره.»

«جادو قدرتیه که دانش اون نمی‌تونه درکش کنه. بر اساس قوانین‌لوله​ کاملاً متفاوتی شکل گرفته. این ایده که افکار می‌تونن به قدرت تبدیل‌کنه​ بشن، نمی‌تونه تو سیستم دانشی که اون داره، یعنی علم، جای بگیره.»

دئوس با‌بیشتره​ بی‌حوصلگی پرسید:‌نیست​ «علم دیگه چیه؟»

«قدرت دستکاری ماده و امواجه.»

«طول موج؟»

«حتی دی‌اس‌درکی​ هم یه‌نداری​ جور علمه.»

«واقعاً این‌طوره؟»

«برای همین یکم تعجب کردم.‌یعنی​ وقتی به قدرتش پی می‌بری... آخرش،‌هیچ​ قطب‌های متضاد به هم وصل می‌شن؟»

دئوس با شنیدن حرف‌های یولگئوم قیافه‌ی مغرورانه‌ای‌درکی​ به خودش گرفت. اما قبل از اینکه‌توضیح​ بخواهد خودنمایی کند، یولگئوم دوباره به حرف آمد.

«علم و جادو دو تا قدرت کاملاً متفاوتن. از یه سطح‌لوله​ بالاتر، شاید بشه با یه نظریه واحد توضیحشون داد، اما ادغام‌کنترل​ ماده و منطق خیلی سخت‌تر از این حرف‌هاست. این واقعاً تکنولوژی خداست.»

دئوس با بی‌خیالی‌نیازی​ گفت: «خب، نزار‌نابودی​ که تحفه خاصی نبود.»

«حتماً حداقل تو یکی از زمینه‌ها‌زره​ به اوج رسیده. و حالا هم‌درکی​ داره با سرعت جادو رو یاد می‌گیره.»

«یعنی داره خدا میشه؟»

«فکر نمی‌کنم، ولی... به هر حال، اینکه گیلگمش رو زنده کرده‌لوله​ چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت. به نظر می‌رسه دارن‌کنترل​ سعی می‌کنن ماده و تفکر رو توی یه محفظه ماشینی جا بدن.»

«اگه بخوام ساده بگم، همینه.»

«همین؟»

«یه عروسک‌فلزی​ مکانیکی که از‌قوی‌تره​ جادو استفاده می‌کنه.»

دئوس غرغر‌درکی​ کرد: «فهمیدنش‌نداری​ که راحته.»

«پس خود نزار‌نیازی​ کجا رفت؟ اون‌نابودی​ عروسک مکانیکی... واقعاً خودشه؟»

«عمراً. دلیلی که انسان‌ها اولش عروسک‌های مکانیکی رو ساختن این بود که می‌خواستن به یه بدن جاودانه‌نمی‌دونم​ برسن. بدن انسان عمر محدودی داره و با گذشت زمان پیر میشه، مریض میشه و در نهایت از‌متوقف​ کار می‌افته. اونا سعی داشتن یه بدن ابدی و قابل تعویض بسازن و خودشون رو توش پیوند بزنن.»

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

«خنده‌دار اینجاست که قبلاً‌نداری​ جواب نداده بود. اما‌شروع​ کپی کردنش ممکن بود.»

«داری در‌بیشتره​ مورد چی‌نیست​ حرف می‌زنی؟»

«یه انسان به دو بخش‌یعنی​ تقسیم می‌شد، یکی توی بدن‌قوی‌تره​ انسانی و یکی توی بدن ماشینی.»

«...تقریباً شبیه یه جنگ بود.»

«چون مهارت لازم برای دستکاری ارواح‌آره​ رو نداشتن. اما نزار می‌دونه. جادو‌کوچیکه​ چیه و در نهایت چه هدفی داره؟»

«کمال روح.»

«نزار آداپا رو کنار گذاشت و تبدیل‌فلزی​ به یه ماشین شد. نه، دقیق‌ترش اینه که‌بی‌تفاوت​ بگیم آداپا به یه ماشین تکامل پیدا کرد.»

زکه داشت با هیولایی‌پوشیدی​ می‌جنگید که در برابر‌اینکه​ هر حمله‌ای نفوذناپذیر بود.

شمشیر نمی‌توانست‌درکی​ آن بدن‌نداری​ را سوراخ کند.

سپر از‌بیشتره​ ضربه دشمن آسیب‌واسه​ جدی دیده بود.

زره به زور‌اشتباه​ داشت از جان‌زره​ صاحبش محافظت می‌کرد.

زکه با پشت دستش پیشانی خونی‌اش را‌درکی​ پاک کرد. آن‌قدر خونریزی داشت که خون از‌فقط​ روی گونه‌اش تا توی دهانش راه افتاده بود.

با زبانش آن را لیسید.

طعم شور و زنگ‌زدگی می‌داد.‌واسه​ این محکم‌ترین دلیل برای این‌شلوغش​ بود که او هنوز زنده است.

نامیرا و جاودانه بود.

حرفی که نزار‌الان​ زده بود، بی‌نهایت‌هیچ​ به حقیقت نزدیک بود.

بیشتر حملات زکه بی‌فایده بود.

از طرفی،‌بیشتره​ تک‌تک حملات‌نیست​ نزار دردناک بود.

انگار نزار به خدای رعد تبدیل شده‌فلزی​ بود. اصلاً نیازی به استفاده از چیزهایی مثل‌بی‌تفاوت​ دستبند قادر مطلق یا چکش خدای رعد نداشت.

فقط اشاره کردن با انگشتش‌قوی‌تره​ کافی بود. کیهان از هم‌بی‌تفاوت​ دریده می‌شد و فضا فریاد می‌کشید.

کل بدن زکه‌اینکه​ با برخورد رعد و‌نمی‌دونم​ برق‌های هجومی سوخته بود.

قدرت اژدهای آبی از او محافظت‌نابودی​ می‌کرد. فلس‌های آبی تیره مثل یک‌بابل​ زره بدن زکه را پوشانده بودند.

فلس‌ها خرد می‌شدند. قدرت‌بگیری​ انفجار، انرژی رعد و‌الان​ برق را دفع می‌کرد.

نمی‌شد گفت آسیبش‌الان​ کم است، اما‌هیچ​ هنوز می‌توانست بجنگد.

شمشیر حرکت کرد.‌اینکه​ زکه یک قدم‌آره​ به جلو برداشت.

یک صاعقه دیگر دنیا را در بر گرفت و‌این‌قدر​ زکه خودش را پشت سپرش پنهان کرد. از شدت‌همزمان​ دردِ سوزان، حس می‌کرد عقلش دارد از سرش می‌پرد.

تجربه کردن‌مقدس​ چنین تنشی اصلاً‌یعنی​ کار راحتی نبود.

شبیه همان وقت‌هایی بود‌پوشیدی​ که با تمام توانش‌اینکه​ با دئوس مبارزه تمرینی می‌کرد.

فکر نمی‌کرد‌درکی​ که نمی‌تواند‌نداری​ پیروز شود.

در هم‌بیشتره​ نشکستن، وظیفه‌نیست​ یک جنگجو است.

زکه اصلاً قصد‌اشتباه​ نداشت در یک نبرد‌فلزی​ از پیش باخته بجنگد.

با عقل و‌الان​ منطق جنگیدن به‌هیچ​ درد زکه نمی‌خورد.

فقط باید به جلو می‌رفت.

با سپری در دست، در برابر حملاتی که به‌این‌قدر​ نظر بی‌پایان می‌رسیدند مقاومت می‌کرد. چیزی که در نهایت‌همزمان​ منتظرش بود، یک روزنه به باریکی یک نخ بود.

دوباره به همان سمت رفت.

فاصله‌شان کم‌کم داشت کمتر می‌شد.

به نظر می‌رسید‌اینکه​ بدن نزار یک تور‌نمی‌دونم​ قرمز رنگ پوشیده است.

آن دیگر پوست انسان نبود.

ذرات پلاسما شده‌اشتباه​ مثل لباس دور‌زره​ بدنش پیچیده بودند.

شمشیر زکه فقط با لمس کردن آن، جرقه می‌زد‌نداری​ و نور ساطع می‌کرد. آن یک قلمرو مطلق بود که‌وصلش​ حتی آسمودئوس هم نمی‌توانست به راحتی به آن نفوذ کند.

نزار وقتی دید شمشیر‌نداری​ زکه به بدنش برخورد‌شروع​ کرده، زد زیر خنده.

«هه هه، این موجود فسقلی داره دست‌چهار​ و پا می‌زنه. این چیز کوچولو حتی‌تنها​ برای له کردن و کشتن هم روی اعصابه!»

زکه به‌مقدس​ تحریکاتش هیچ‌بگیری​ واکنشی نشان نداد.

از همان اول هم به‌قوی‌تره​ این فکر نمی‌کرد که حمله‌اش‌بی‌تفاوت​ به هدف می‌رسد یا نه.

یک جنگجو کسی نیست که می‌جنگد‌آره​ و پیروز می‌شود. ما فقط برای‌کوچیکه​ نابودی شر به جلو حرکت می‌کنیم.

این ترسناک‌ترین‌بیشتره​ بخشِ جنگجو‌نیست​ بودن بود.

در همین حین که زکه داشت‌زره​ جان می‌کند، سر و کله‌ی دو‌درکی​ تماشاچی در این حریم هوایی پیدا شد.

دئوس قیافه‌ی‌فلزی​ کنجکاوی به‌پوشیدی​ خودش گرفته بود.

چشمانش مثل بچه‌ای که‌نداری​ یک اسباب‌بازی جدید کشف‌شروع​ کرده باشد، برق می‌زد.

«اون گیلگمشئه؟»

یولگئوم جواب داد:‌اشتباه​ «درسته. اما با فرم‌فلزی​ اولیه‌اش کاملاً فرق داره.»

«چون یه عروسک مکانیکیه، فکر‌قوی‌تره​ می‌کردم قراره چیزایی مثل پیچ‌بی‌تفاوت​ و فنر ببینم. ولی شبیه آدمیزاده.»

«چون با اون سطح‌نداری​ از تکنولوژی نمی‌شد از‌شروع​ منظومه شمسی خارج شد.»

«یعنی نزار‌بیشتره​ بدنش رو‌نیست​ دور انداخته؟»

«احتمالاً همین‌طوره. امکان نداره وقتی‌یعنی​ انتقال روحت کامل نشده، دوباره اشتباه‌هیچ​ کپی کردن خودت رو تکرار کنی.»

«پس اون نزاره؟ یا‌پوشیدی​ یه عروسک مکانیکیه که‌اینکه​ داره ادای نزار رو درمیاره؟»

«نزاره.»

دئوس غرولند کرد: «بحث کردن با زنی‌چهار​ به سن و سال تو سر این‌تنها​ چیزا سخته، ولی اصلاً حس خوبی بهش ندارم.»

«چون بدن فقط یه ظرفه.»

«یعنی گذاشتنش‌فلزی​ توی یه‌پوشیدی​ ظرف بهتر.»

«خب، می‌تونی ببری؟»

«من؟ هه.»

«نکنه می‌خوای‌مقدس​ به اون‌بگیری​ یارو ببازی؟»

«پرسیدم می‌تونی ببری؟»

«خب، اگه ببازی چی میشه؟»

«به فنا می‌ریم دیگه. خیلی خوب می‌شد اگه همین‌جوری تموم می‌شد،‌قدرت​ ولی... در واقع، فکر کنم بشه گفت این دوران نتونست نزار‌بالا​ رو مهار کنه؟ لژیون فرشتگان مقرب دخالت می‌کنن و دنیا ریست میشه.»

«این یعنی‌مقدس​ پایان یه دوران‌یعنی​ هرج و مرج؟»

«اما اگه هیچ وحی‌ای در کار نباشه، نمی‌دونم حتی سر‌بی‌تفاوت​ اونم چی میاد. اگه خدا نزار رو به رسمیت بشناسه،‌سدی​ دیگه هیچ دخالتی از طرف فرشته‌ها در کار نخواهد بود.»

ناولها | novelha.net