چپتر 94: مبارزه با هیولاهای ماگوورت (۱)
0هر باربیشتر که زمین میخورد،مورچههاست زیک قویتر میشد.
خون او، خونی که برایکنند تبدیل شدنش به آخرین بازماندهحال کافی بود، تازه داشت شکوفا میشد.
اسکاتول از پشت بهوایسا زیک نگاه کرد وزانو با رضایت لبخند زد.
آموزش همزمانروی شمشیرزنی و جادوبررسی واقعاً نتیجهبخش بود.
یک لژیون از مورچههایلونه غولپیکر به هم ریختند ومتحرک به هر طرف پراکنده شدند.
چند مورچه سرباز شجاع با گاز گرفتن وهمراه پاره کردن ضعیفترین بخش از حلقه محاصرهای کهفقط سادیموس ساخته بود، موفق شدند راهی باز کنند.
ارتش مردگان، به همراه زیک،جایش اسکاتول و سادیموس، درست پشت سراین مورچههای در حال فرار راه افتادند.
عملکرد زیک خیرهکننده بود.
مورچههای غولپیکر فقط با دیدن صلیبدستش مقدسی که از شمشیر او ساطعحرکت میشد، از ترس دمهایشان را جمع میکردند.
هدف مورچههایی که پشت سر همارتش فرار میکردند و فرمون پخش میکردند،راه غاری در همان نزدیکی قلعه بود.
صدها مورچه به سرعت داخلجایش غار ناپدید شدند و هیچبررسی ردی از خود باقی نگذاشتند.
درست زمانی که زیک میخواست آنهااین را تا زیر زمین تعقیب کند،مورچههاست اسکاتول از پشت سرش فریاد زد:
«یه لحظه وایسا!»
زیک سر جایش ایستاد و بهارتش او نگاه کرد. اسکاتول روی زمینراه زانو زد و خاک را بررسی کرد.
«این... یه غار طبیعی نیست.»
«بیشتر شبیه لونه مورچههاست.»
سادیموس دستش را تکان داد.مورچههاست مردگان متحرک با اشارهی او شروعشروع به حرکت به داخل غار کردند.
تعداد مردههایی که از نبرد باارتش ارتش مورچهها جان سالم به درراه برده بودند، از هشتصد تا بیشتر بود.
منظرهی وارد شدنشان به غار، در حالی کهزانو کیپ تا کیپ هم حرکت میکردند، حتی بالونه وجود اینکه متحدشان بودند، باز هم مورمورکننده بود.
بلافاصله پس اززانو آن، صدای تقتق چیزیطبیعی تا اعماق غار پیچید.
این تقتق خیلی زود به صدایی شبیهتکان خرد شدن و ضربه خوردن تبدیل شد ومردههایی بعد به سرعت همهجا در سکوت فرو رفت.
سادیموس اخم کرد.
«تارومار شدن؟»
اسکاتول فریاد زد:
«از لونه بیاین بیرون!»
همان لحظهای که زیکباز تردید کرد، زمین دهانهمراه باز کرد و فروریخت.
اسکاتول یک جادوی پرواز روی خودشایستاد اجرا کرد و در حالی که همزماننیست بازوی زیک را میکشید، به هوا رفت.
سادیموس هم برایزانو جاخالی دادن، سریعاین به آسمان پرواز کرد.
دهها متر خاک از هرمورچههاست طرف فروریخت و گودال بزرگیاشارهی را در زیر خود نمایان کرد.
چیزی که آن فضا راکنند پر کرده بود، مورچههای سربازحال با آروارههای بلند بودند، و...
یک نمونهی به شدت غولپیکر.
«ملکه از همین الان...»
گوشهی لب اسکاتول پرید.
تا قبل از پس گرفتن قلعه اعتمادمردگان به نفس بالایی داشت، اما به نظرعملکرد میرسید محاسباتش اشتباه از آب درآمده بود.
ملکه ازفریاد قبل اینجاوایسا مستقر شده بود.
سادیموس گفت:
«حالا میخوای فرار کنی؟»
اسکاتول سر تکان داد.
اما به نظر میرسیدوایسا حتی همین کار همزانو قرار نیست راحت باشد.
از میان مورچههایی که دور ملکه جمع شدهنیست بودند، حدود ده تایشان بالهای نقرهای خود رامتحرک به هم زدند و به آسمان اوج گرفتند.
مبارزه کردن در حالیلونه که از جادوی پروازداد استفاده میکردند، غیرممکن بود.
اسکاتول که زیک را نگه داشتهارتش بود، به سمت پایین قلعه عقبنشینیراه کرد و روی زمین فرود آمد.
سادیموس به آنها گفت:
«بهتره فکر مبارزه رو از سرتون بیرون کنید. اونا تو یهلونه چشم به هم زدن ارتش منو نابود کردن. تازه، هیچ جسد بهنبرد درد بخوری هم این اطراف نمونده، برای همین بازسازی ارتش کار سختیه.»
«یعنی میگی تو مخمصه افتادیم؟»
اسکاتول به مورچههایی که درکنند آسمان پرواز میکردند نگاه کرد. شبیهفرار یک ارتش از مورچههای نر بودند.
«علاوه بر این، راه برگشت به نویهکان الان بستهخاک شده. اگه بخواین فرار کنید، تنها راهش پایین رفتن ازتکان کوهه، و فکر نمیکنم زیک زیر بار همچین مسیری بره.»
«میتونیم یهروی مسیر طولانیخاک رو دور بزنیم.»
«اونم سختبیشتر به نظر میرسه.مورچههاست اونجا رو ببین.»
مورچههای نر به دو دسته تقسیم شدندمردگان و به هر طرف پراکنده شدند. طولی نمیکشیدخیرهکننده که بعضی از آنها نویهکان را پیدا میکردند.
شاید ارتش مورچهها از طعم انسانهاایستاد خوششان میآمد، اما در هر صورتطبیعی جان مردم نویهکان دیگر پشیزی ارزش نداشت.
«حتی اگه اونقدر دور بشیم کهاین به نویهکان برسیم، احتمالاً تا اونمورچههاست موقع قلعه با خاک یکسان شده.»
زیک با چهرهایشبیه مصمم و جدی بهتکان گودال روبرویش نگاه کرد.
مورچهها هنوز بیرونراهی نیامده بودند، اما اینمردگان فقط مسئلهی زمان بود.
هیچ راهی وجود نداشت کهجایش نویهکان قدرت مقابله با اینبررسی ارتش عظیم مورچهها را داشته باشد.
زیک دهان باز کرد:
«شاید بهم بگید دیوونه، اما...مورچههاست اگه با تمام توانمون حملهاشارهی کنیم، نمیتونیم ملکه رو بکشیم؟»
سادیموس پوزخند زد:
«مگر اینکهفریاد قصد نداشتهوایسا باشی زنده برگردی.»
«یعنی... ممکنه؟»
«چرا حرفامو نصفه و نیمه میشنوی؟ گفتمتکان اگه قصد نداری زنده برگردی، ارزشش رو دارهمردههایی که به عنوان یه هدف بهش نگاه کنی.»
«اگه همینطوری عقبنشینیراهی کنم، چه بلاییارتش سر نویهکان میاد؟»
«اگه امروز صبحلحظه نرسیده بودی، شهرایستاد همین امروز نابود میشد.»
«شهر تو خطره چونخاک اونا اومدن اینجا ونیست مورچهها رو تحریک کردن.»
«من خودم رو به خاطر این حماقت سرزنش میکنم. مورچهها به همراه ملکهشون از قبل بهنبرد اینجا رسیدن. بالاخره به یه چیزی برای خوردن نیاز دارن. خوشحال میشدم اگه گیاهخوار بودن، اما اصلاًبلافاصله اینطور به نظر نمیرسه. برای هیولاهای گوشتخوار، شهرها چیزی جز یه انبار غذای پر و پیمون نیستن.»
زیک مستقیمموفق به لانهباز مورچهها خیره شد.
«آقای سادیموس... پس شما دور بمونید. من سعیزانو میکنم حداقل یکی دیگه از اونا رو کم کنم،مورچههاست حتی اگه مجبور باشم تنهایی این کار رو بکنم.»
«دیگه نمیتونم به این چرت و پرتای احمقانه گوشبیشتر بدم. چرا از اینجا نمیزنی به چاک؟ حتی اگهشروع مجبور شم با یه پسگردنی بیهوشت کنم و ببرمت.»
سادیموس طبیعتاً فکر میکردلونه که اسکاتول هم دقیقاًداد با او همعقیده است.
اما اسکاتولموفق حرف کاملاًباز غیرمنتظرهای زد.
«سادیموس. اون جنگجوییلحظه که باهاش همسفرایستاد بودی رو یادته؟»
«معلومه که یادمه.»
«اگه پای مهارتهای اون درمورچههاست میون بود، بازم الان بهشاشارهی توصیه میکردی که فرار کنه؟»
«اصلاً قابل مقایسه نیست. اونکنند کسی بود که تا آخر ایستادفرار تا با پادشاه شیاطین رقابت کنه.»
«دقیقاً همینه.»
«این که اصلاًزانو دلیل نشد! میدونماین بچه بااستعدادیه، اما...»
اسکاتول با لبخندی حرفلونه سادیموس را قطع کرد ومتحرک دوباره به زیک نگاه کرد.
«اگه یه جنگجو هستی،باز همون مسیری رو دنبالهمراه کن که بهش باور داری.»
«بله!»
«قطعاً میتونی اززانو محدودیتهات عبور کنی. محافظتطبیعی فرشتگان همراهت خواهد بود.»
سادیموس اخم کرد.
«برای من که فرقیباز نداره چون قرار نیستهمراه بمیرم، اما کار احمقانهای نکن.»
«زیک.»
«بله.»
«از زمانهایبیشتر قدیم یهلونه حرفی رو میزدن.»
«منظورتون چیه؟»
«اگه جنگجویی،فریاد خفه شو وجایش فقط حمله کن.»
زیک خندید.
انگار با این شوخی،لونه خودش هم یه کمداد احساس راحتی بیشتری کرد.
حتی اگهموفق فقط یهباز ملکه باشه.
اگه فقط بتونه همون یکیجایش رو بکشه، شاید نویهکان بتونهبررسی جلوی این ارتش مورچهها رو بگیره.
فقط بحث اینه که احتمالبررسی زنده موندن رو از صفرشبیه به چند درصد ناقابل برسونه، اما...
واقعاً تنها کاریشبیه که یه جنگجودستش باید بکنه همینه.
چند درصد شانس برای محافظتکنند از این بشریتِ ذاتا محکومحال به فنا، اونم در برابر شیاطین.
زیک با تماملحظه توانش به سمتایستاد ملکه مورچهها هجوم برد.
چشمهایی بودن کهزانو داشتن مبارزه زیکاین رو تماشا میکردن.
موجوداتی فراتر از حد تصور.
البته به سختی میشد بهشونکنند این لقب رو داد، ولی بافرار چشمهایی کاملاً معمولی بهش نگاه میکردن.
نگاهشون به انسانها مثل نگاه بهایستاد موجودات پستِ دنیای زیرین نبود، بلکهطبیعی مثل نگاه به یه همرزم بود.
باید هم همینطورزانو میبود. چون اون واقعاًطبیعی یه همکار واقعی بود.
من وبیشتر یولگئوم ازلونه کوه پایین اومدیم.
هیچ اثری از زیک تو شهرارتش پیدا نکرده بودم، برای همین اطرافراه رو گشتم و بالاخره پیداش کردم.
«اون هاله نیست؟»
وقتی دستبهسینه اینزانو رو پرسیدم، یولگئوماین سر تکون داد.
«دقیقاً.»
«مگه این انحصاریِ نسل صفر نبود؟ارتش نکنه تو محاسبه نسلها اشتباه کردم؟راه یعنی زیک واقعاً از نسل صفره؟»
یولگئوم گفت: «پس باید آخرین نفرشون باشه.روی تبریک میگم که اینقدر زحمت کشیدی تابیشتر دشمنی برای شکست دادن پادشاه شیاطین بزرگ کنی.»
«خفه شو.»
«اون یه جنگجوی نسل چهارمه. خوددستش انسانها نسل صفر رو بهتر ازحرکت هر کسی میشناسن. چون اونا ناجیان بشریتن.»
«خب، غیرممکنه که هزارانباز نفر تو این چندهمراه دهه اشتباه کرده باشن.»
قدرت زیک تو مبارزه باجایش ملکه مورچهها با دو روز پیشاین زمین تا آسمون فرق کرده بود.
فقط یه ضربه از شمشیری که باطبیعی هاله تقویت شده بود، کافی بود تا یهداد مورچه سرباز رو از وسط دو نیم کنه.
با از بین رفتن اونمورچههاست حرکات خام و بیدقت، قدرتاشارهی شمشیرزنیاش هم دو برابر شده بود.
وقتی مسیر شمشیری که از اسکاتول یاد گرفته بوددرست رو دنبال میکرد و تو یه حالت خلسهمانند ضربهصلیب میزد، حتی مورچه غولپیکر هم ترسید و عقب کشید.
در حالی که هاله تهاجمیجایش به شمشیر نفوذ کرده بود، هالهاین دفاعی توی سپر متمرکز شده بود.
سپری که از فلس اژدها ساخته شده بود،نیست در واقع به عنصر آتش نزدیک بود. حتی ضربهاشارهی غول هم نتونست یه خط و خش روش بندازه.
وقتی هاله به سپر اضافه شد،دستش منطقهای فراتر از اندازه فیزیکی خود سپر،کردند تبدیل به یه منطقه دفاعی مطلق شد.
حملات تو هر سطحی کهکنند بودن، حتی نمیتونستن به اونحال هاله کرویِ کمرنگ نزدیک بشن.
اسید فرمیکی که مورچهها بیوقفه پرتاب میکردن،روی قبل از اینکه اصلاً به سپر برسه،بیشتر توسط هاله دور بدن زیک دفع میشد.
با دیدن این صحنه، ازبررسی خنده منفجر شدم: «این یهشبیه سپر مطلق و یه شمشیر شکستناپذیره.»
«فقط به خاطر اینکه بهمورچههاست هاله دست پیدا کرده، تبدیلاشارهی به یه موجود کاملاً متفاوت شده.»
«شوخی نیست. صفر تا صدِ یه جنگجو به داشتندرست هاله است. بزرگترین ویژگیای که نسل صفر رو ازصلیب بقیه نسلها متمایز میکنه، همین بودن یا نبودن هالهست.»
«ولی چرا زیک میتونهوایسا ازش استفاده کنه؟ اونزانو بچه از نسل چهارمه.»
«برعکس به قضیه نگاه کن.بررسی اصلاً چرا نسل صفر همچینشبیه قدرت عظیمی به دست میارن؟»
«میگن محافظت فرشتهها پشتشونه.»
«اون که هست، ولی اگه نیازی نباشه،مردگان فرشتهها الکی محافظتشون رو به کسی نمیدن.»عملکرد اخم کردم و دوباره به زیک خیره شدم.
ملکه مورچهها قدرتمند بود.
طبق واحد اندازهگیریای که چندبررسی وقت پیش اختراع کردم، قدرتش معادللونه دو یا سه تا اژدها بود.
تازه، قدرت واقعیاش تو خودشمورچههاست نبود، بلکه تو مورچههای بیشماریاشارهی بود که دور و برش میلولیدن.
تعداد مورچههایی کهراهی از سوراخهاشون بیرونارتش میخزیدن، هیچ پایانی نداشت.
با اینکه هر کدومشون به تنهایی پخیروی نبودن، ولی قدرت مورچههایی که یه کلونیبیشتر تشکیل میدادن، از هر هیولای دیگهای بیشتر بود.
با این حال، وجود اینبررسی ارتش مورچههای غولپیکر الان فقطشبیه یه کاربرد داشت: سنجش قدرت زیک.
اسکاتول و سادیموس از داخلمورچههاست میدان نیروی دفاعیای که سپر زیکشروع ساخته بود، داشتن جادو شلیک میکردن.
جادوی تاریک سادیموس یه واسطه عالیارتش بود که از طریق اون، قدرت جادوییِافتادند تقریباً بینهایتش تو این دنیا پیاده میشد.
طوفان رعد و برقی که احضارایستاد کرده بود، دهها مورچه رو بهطبیعی تودههای سیاه و جزغالهشده تبدیل کرد.
اسکاتول هم بیشتر نقشخاک اجرای جادوهای پشتیبانی براینیست زیک رو بر عهده داشت.
همونطور که قبلاً گفته بودم، چوندستش اون یه پری بود، جادوهاش چندانحرکت پر زرق و برق و چشمگیر نبودن.
با این وجود، فقط با افزایشارتش تواناییهای فیزیکی زیک و بازیابی استقامتش، داشتافتادند کارش رو به نحو احسن انجام میداد.
«چرا جنگجوهایفریاد نسل صفروایسا اینقدر قویان؟»
همونطور که داشتم باخاک خودم زمزمه میکردم، یهونیست متوجه یه چیزی شدم.
«نکنه زیکبیشتر به خاطرلونه من اینطوری شده؟»
یولگئوم باموفق طنز گفت:باز «تازه دوزاریت افتاد؟»
دلیل قوی بودنلحظه جنگجو اینه که یهروی پادشاه شیاطین وجود داره.
«دلیل اینکه خون زیک یهو شکوفااین شد و به هاله تبدیل شد، احتمالاًدستش اینه که پادشاه شیاطین درست بیخ گوششه.»
با تعجببیشتر به زیکلونه نگاه کردم.
زیک کسی بود که انتخابش کرده بودم،مردگان فقط به این خاطر که میخواستم یهعملکرد گوشه قایم بشم و هیچ غلطی نکنم.
سطح خانوادهاش خیلیلحظه بالا نبود، تواناییهایایستاد خودش هم تعریفی نداشت.
پدر و مادر نداشت و تنهااین کاری که میکرد، انجام دادن انواعمورچههاست و اقسام حمالیها تو روستا بود.
چون هیچکس بهش توجهیلونه نمیکرد، فکر میکردم یهداد گزینه بینقص برام باشه.
اما اونمموفق بالاخره یهباز جنگجو بود.
لحظهای که بالحظه پادشاه شیاطین روبهروایستاد شد، بیداریاش شروع شد.
و فقط تو چند ماه،بررسی قدرتی به دست آورد کهشبیه با نسل صفر قابل مقایسه بود.
شاید به خاطر سطح بالای خلوصدستش خونش بود، ولی حتی اون هم احتمالاًکردند تحت تأثیر پادشاه شیاطین قرار گرفته بود.
یهو زدم زیر خنده.
«هاهاها، میخوای بگی اینم سرنوشته؟جایش اژدهای طلای حقیقی. اصلاً اینبررسی دنیا برای چی وجود داره؟»
با اینکه داشتمزانو میخندیدم، یولگئوم میتونست خشمطبیعی رو تو صدام بخونه.
یه پادشاه شیاطینِ استثنایی.
آیا به دنیاراهی اومدن همچین کسی رومردگان هم میشد سرنوشت نامید؟
شاید... همین که بشریتوایسا ۶۶۶ قرن دووم آورده،زانو خودش یه معجزه بود.
چون اونا همیشه پاشون رو رویاین پدال گازِ انقراض فشار میدادن، انگار اصلاًدستش به وجود اومده بودن تا نابود بشن.
یولگئوم گفت: «امیدوارم خودت جوابشمورچههاست رو پیدا کنی. این چیزیاشارهی نیست که من بتونم بهت بگم.»