---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 94: مبارزه با هیولاهای ماگ‌وورت (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 94: مبارزه با هیولاهای ماگ‌وورت (۱)

0

هر بار‌حال​ که زمین می‌خورد،‌افتادند​ زیک قوی‌تر می‌شد.

خون او، خونی که برای‌درست​ تبدیل شدنش به آخرین بازمانده‌عملکرد​ کافی بود، تازه داشت شکوفا می‌شد.

اسکاتول از پشت به‌همراه​ زیک نگاه کرد و‌راه​ با رضایت لبخند زد.

آموزش هم‌زمان‌زانو​ شمشیرزنی و جادو‌این​ واقعاً نتیجه‌بخش بود.

یک لژیون از مورچه‌های‌راه​ غول‌پیکر به هم ریختند و‌دیدن​ به هر طرف پراکنده شدند.

چند مورچه سرباز شجاع با گاز گرفتن و‌راه​ پاره کردن ضعیف‌ترین بخش از حلقه محاصره‌ای که‌شمشیر​ سادیموس ساخته بود، موفق شدند راهی باز کنند.

ارتش مردگان، به همراه زیک،‌درست​ اسکاتول و سادیموس، درست پشت سر‌خیره‌کننده​ مورچه‌های در حال فرار راه افتادند.

عملکرد زیک خیره‌کننده بود.

مورچه‌های غول‌پیکر فقط با دیدن صلیب‌عملکرد​ مقدسی که از شمشیر او ساطع‌شمشیر​ می‌شد، از ترس دم‌هایشان را جمع می‌کردند.

هدف مورچه‌هایی که پشت سر هم‌حال​ فرار می‌کردند و فرمون پخش می‌کردند،‌فقط​ غاری در همان نزدیکی قلعه بود.

صدها مورچه به سرعت داخل‌درست​ غار ناپدید شدند و هیچ‌عملکرد​ ردی از خود باقی نگذاشتند.

درست زمانی که زیک می‌خواست آن‌ها‌طبیعی​ را تا زیر زمین تعقیب کند،‌دستش​ اسکاتول از پشت سرش فریاد زد:

«یه لحظه وایسا!»

زیک سر جایش ایستاد و به‌حال​ او نگاه کرد. اسکاتول روی زمین‌فقط​ زانو زد و خاک را بررسی کرد.

«این... یه غار طبیعی نیست.»

«بیشتر شبیه لونه مورچه‌هاست.»

سادیموس دستش را تکان داد.‌افتادند​ مردگان متحرک با اشاره‌ی او شروع‌مقدسی​ به حرکت به داخل غار کردند.

تعداد مرده‌هایی که از نبرد با‌حال​ ارتش مورچه‌ها جان سالم به در‌فقط​ برده بودند، از هشتصد تا بیشتر بود.

منظره‌ی وارد شدنشان به غار، در حالی که‌راه​ کیپ تا کیپ هم حرکت می‌کردند، حتی با‌شمشیر​ وجود اینکه متحدشان بودند، باز هم مورمورکننده بود.

بلافاصله پس از‌خاک​ آن، صدای تق‌تق چیزی‌نیست​ تا اعماق غار پیچید.

این تق‌تق خیلی زود به صدایی شبیه‌خیره‌کننده​ خرد شدن و ضربه خوردن تبدیل شد و‌دم‌هایشان​ بعد به سرعت همه‌جا در سکوت فرو رفت.

سادیموس اخم کرد.

«تارومار شدن؟»

اسکاتول فریاد زد:

«از لونه بیاین بیرون!»

همان لحظه‌ای که زیک‌همراه​ تردید کرد، زمین دهان‌راه​ باز کرد و فروریخت.

اسکاتول یک جادوی پرواز روی خودش‌حال​ اجرا کرد و در حالی که هم‌زمان‌دیدن​ بازوی زیک را می‌کشید، به هوا رفت.

سادیموس هم برای‌خاک​ جاخالی دادن، سریع‌طبیعی​ به آسمان پرواز کرد.

ده‌ها متر خاک از هر‌افتادند​ طرف فروریخت و گودال بزرگی‌صلیب​ را در زیر خود نمایان کرد.

چیزی که آن فضا را‌درست​ پر کرده بود، مورچه‌های سرباز‌عملکرد​ با آرواره‌های بلند بودند، و...

یک نمونه‌ی به شدت غول‌پیکر.

«ملکه از همین الان...»

گوشه‌ی لب اسکاتول پرید.

تا قبل از پس گرفتن قلعه اعتماد‌فرار​ به نفس بالایی داشت، اما به نظر‌صلیب​ می‌رسید محاسباتش اشتباه از آب درآمده بود.

ملکه از‌ارتش​ قبل اینجا‌همراه​ مستقر شده بود.

سادیموس گفت:

«حالا می‌خوای فرار کنی؟»

اسکاتول سر تکان داد.

اما به نظر می‌رسید‌همراه​ حتی همین کار هم‌راه​ قرار نیست راحت باشد.

از میان مورچه‌هایی که دور ملکه جمع شده‌بیشتر​ بودند، حدود ده تایشان بال‌های نقره‌ای خود را‌اشاره‌ی​ به هم زدند و به آسمان اوج گرفتند.

مبارزه کردن در حالی‌راه​ که از جادوی پرواز‌فقط​ استفاده می‌کردند، غیرممکن بود.

اسکاتول که زیک را نگه داشته‌حال​ بود، به سمت پایین قلعه عقب‌نشینی‌فقط​ کرد و روی زمین فرود آمد.

سادیموس به آن‌ها گفت:

«بهتره فکر مبارزه رو از سرتون بیرون کنید. اونا تو یه‌مورچه‌هاست​ چشم به هم زدن ارتش منو نابود کردن. تازه، هیچ جسد به‌مورچه‌ها​ درد بخوری هم این اطراف نمونده، برای همین بازسازی ارتش کار سختیه.»

«یعنی می‌گی تو مخمصه افتادیم؟»

اسکاتول به مورچه‌هایی که در‌درست​ آسمان پرواز می‌کردند نگاه کرد. شبیه‌خیره‌کننده​ یک ارتش از مورچه‌های نر بودند.

«علاوه بر این، راه برگشت به نویه‌کان الان بسته‌افتادند​ شده. اگه بخواین فرار کنید، تنها راهش پایین رفتن از‌دم‌هایشان​ کوهه، و فکر نمی‌کنم زیک زیر بار همچین مسیری بره.»

«می‌تونیم یه‌زانو​ مسیر طولانی‌بررسی​ رو دور بزنیم.»

«اونم سخت‌حال​ به نظر می‌رسه.‌افتادند​ اونجا رو ببین.»

مورچه‌های نر به دو دسته تقسیم شدند‌فرار​ و به هر طرف پراکنده شدند. طولی نمی‌کشید‌مقدسی​ که بعضی از آن‌ها نویه‌کان را پیدا می‌کردند.

شاید ارتش مورچه‌ها از طعم انسان‌ها‌حال​ خوششان می‌آمد، اما در هر صورت‌فقط​ جان مردم نویه‌کان دیگر پشیزی ارزش نداشت.

«حتی اگه اون‌قدر دور بشیم که‌طبیعی​ به نویه‌کان برسیم، احتمالاً تا اون‌دستش​ موقع قلعه با خاک یکسان شده.»

زیک با چهره‌ای‌فرار​ مصمم و جدی به‌خیره‌کننده​ گودال روبرویش نگاه کرد.

مورچه‌ها هنوز بیرون‌مردگان​ نیامده بودند، اما این‌فرار​ فقط مسئله‌ی زمان بود.

هیچ راهی وجود نداشت که‌درست​ نویه‌کان قدرت مقابله با این‌عملکرد​ ارتش عظیم مورچه‌ها را داشته باشد.

زیک دهان باز کرد:

«شاید بهم بگید دیوونه، اما...‌افتادند​ اگه با تمام توانمون حمله‌صلیب​ کنیم، نمی‌تونیم ملکه رو بکشیم؟»

سادیموس پوزخند زد:

«مگر اینکه‌ارتش​ قصد نداشته‌همراه​ باشی زنده برگردی.»

«یعنی... ممکنه؟»

«چرا حرفامو نصفه و نیمه می‌شنوی؟ گفتم‌خیره‌کننده​ اگه قصد نداری زنده برگردی، ارزشش رو داره‌دم‌هایشان​ که به عنوان یه هدف بهش نگاه کنی.»

«اگه همین‌طوری عقب‌نشینی‌مردگان​ کنم، چه بلایی‌حال​ سر نویه‌کان میاد؟»

«اگه امروز صبح‌مردگان​ نرسیده بودی، شهر‌حال​ همین امروز نابود می‌شد.»

«شهر تو خطره چون‌بررسی​ اونا اومدن اینجا و‌بیشتر​ مورچه‌ها رو تحریک کردن.»

«من خودم رو به خاطر این حماقت سرزنش می‌کنم. مورچه‌ها به همراه ملکه‌شون از قبل به‌جمع​ اینجا رسیدن. بالاخره به یه چیزی برای خوردن نیاز دارن. خوشحال می‌شدم اگه گیاه‌خوار بودن، اما اصلاً‌خود​ این‌طور به نظر نمی‌رسه. برای هیولاهای گوشت‌خوار، شهرها چیزی جز یه انبار غذای پر و پیمون نیستن.»

زیک مستقیم‌ارتش​ به لانه‌همراه​ مورچه‌ها خیره شد.

«آقای سادیموس... پس شما دور بمونید. من سعی‌راه​ می‌کنم حداقل یکی دیگه از اونا رو کم کنم،‌ساطع​ حتی اگه مجبور باشم تنهایی این کار رو بکنم.»

«دیگه نمی‌تونم به این چرت و پرتای احمقانه گوش‌شبیه​ بدم. چرا از اینجا نمی‌زنی به چاک؟ حتی اگه‌حرکت​ مجبور شم با یه پس‌گردنی بیهوشت کنم و ببرمت.»

سادیموس طبیعتاً فکر می‌کرد‌راه​ که اسکاتول هم دقیقاً‌فقط​ با او هم‌عقیده است.

اما اسکاتول‌ارتش​ حرف کاملاً‌همراه​ غیرمنتظره‌ای زد.

«سادیموس. اون جنگجویی‌مردگان​ که باهاش همسفر‌حال​ بودی رو یادته؟»

«معلومه که یادمه.»

«اگه پای مهارت‌های اون در‌افتادند​ میون بود، بازم الان بهش‌صلیب​ توصیه می‌کردی که فرار کنه؟»

«اصلاً قابل مقایسه نیست. اون‌درست​ کسی بود که تا آخر ایستاد‌خیره‌کننده​ تا با پادشاه شیاطین رقابت کنه.»

«دقیقاً همینه.»

«این که اصلاً‌خاک​ دلیل نشد! می‌دونم‌طبیعی​ بچه بااستعدادیه، اما...»

اسکاتول با لبخندی حرف‌راه​ سادیموس را قطع کرد و‌دیدن​ دوباره به زیک نگاه کرد.

«اگه یه جنگجو هستی،‌همراه​ همون مسیری رو دنبال‌راه​ کن که بهش باور داری.»

«بله!»

«قطعاً می‌تونی از‌خاک​ محدودیت‌هات عبور کنی. محافظت‌نیست​ فرشتگان همراهت خواهد بود.»

سادیموس اخم کرد.

«برای من که فرقی‌همراه​ نداره چون قرار نیست‌راه​ بمیرم، اما کار احمقانه‌ای نکن.»

«زیک.»

«بله.»

«از زمان‌های‌حال​ قدیم یه‌راه​ حرفی رو می‌زدن.»

«منظورتون چیه؟»

«اگه جنگجویی،‌ارتش​ خفه شو و‌درست​ فقط حمله کن.»

زیک خندید.

انگار با این شوخی،‌راه​ خودش هم یه کم‌فقط​ احساس راحتی بیشتری کرد.

حتی اگه‌ارتش​ فقط یه‌همراه​ ملکه باشه.

اگه فقط بتونه همون یکی‌درست​ رو بکشه، شاید نویه‌کان بتونه‌عملکرد​ جلوی این ارتش مورچه‌ها رو بگیره.

فقط بحث اینه که احتمال‌این​ زنده موندن رو از صفر‌لونه​ به چند درصد ناقابل برسونه، اما...

واقعاً تنها کاری‌فرار​ که یه جنگجو‌عملکرد​ باید بکنه همینه.

چند درصد شانس برای محافظت‌درست​ از این بشریتِ ذاتا محکوم‌عملکرد​ به فنا، اونم در برابر شیاطین.

زیک با تمام‌مردگان​ توانش به سمت‌حال​ ملکه مورچه‌ها هجوم برد.

چشم‌هایی بودن که‌خاک​ داشتن مبارزه زیک‌طبیعی​ رو تماشا می‌کردن.

موجوداتی فراتر از حد تصور.

البته به سختی می‌شد بهشون‌درست​ این لقب رو داد، ولی با‌خیره‌کننده​ چشم‌هایی کاملاً معمولی بهش نگاه می‌کردن.

نگاهشون به انسان‌ها مثل نگاه به‌حال​ موجودات پستِ دنیای زیرین نبود، بلکه‌فقط​ مثل نگاه به یه همرزم بود.

باید هم همین‌طور‌خاک​ می‌بود. چون اون واقعاً‌نیست​ یه همکار واقعی بود.

من و‌حال​ یولگئوم از‌راه​ کوه پایین اومدیم.

هیچ اثری از زیک تو شهر‌حال​ پیدا نکرده بودم، برای همین اطراف‌فقط​ رو گشتم و بالاخره پیداش کردم.

«اون هاله نیست؟»

وقتی دست‌به‌سینه این‌خاک​ رو پرسیدم، یولگئوم‌طبیعی​ سر تکون داد.

«دقیقاً.»

«مگه این انحصاریِ نسل صفر نبود؟‌حال​ نکنه تو محاسبه نسل‌ها اشتباه کردم؟‌فقط​ یعنی زیک واقعاً از نسل صفره؟»

یولگئوم گفت: «پس باید آخرین نفرشون باشه.‌فرار​ تبریک می‌گم که این‌قدر زحمت کشیدی تا‌صلیب​ دشمنی برای شکست دادن پادشاه شیاطین بزرگ کنی.»

«خفه شو.»

«اون یه جنگجوی نسل چهارمه. خود‌عملکرد​ انسان‌ها نسل صفر رو بهتر از‌شمشیر​ هر کسی می‌شناسن. چون اونا ناجیان بشریتن.»

«خب، غیرممکنه که هزاران‌همراه​ نفر تو این چند‌راه​ دهه اشتباه کرده باشن.»

قدرت زیک تو مبارزه با‌درست​ ملکه مورچه‌ها با دو روز پیش‌خیره‌کننده​ زمین تا آسمون فرق کرده بود.

فقط یه ضربه از شمشیری که با‌نیست​ هاله تقویت شده بود، کافی بود تا یه‌متحرک​ مورچه سرباز رو از وسط دو نیم کنه.

با از بین رفتن اون‌افتادند​ حرکات خام و بی‌دقت، قدرت‌صلیب​ شمشیرزنی‌اش هم دو برابر شده بود.

وقتی مسیر شمشیری که از اسکاتول یاد گرفته بود‌افتادند​ رو دنبال می‌کرد و تو یه حالت خلسه‌مانند ضربه‌ترس​ می‌زد، حتی مورچه غول‌پیکر هم ترسید و عقب کشید.

در حالی که هاله تهاجمی‌درست​ به شمشیر نفوذ کرده بود، هاله‌خیره‌کننده​ دفاعی توی سپر متمرکز شده بود.

سپری که از فلس اژدها ساخته شده بود،‌بیشتر​ در واقع به عنصر آتش نزدیک بود. حتی ضربه‌شروع​ غول هم نتونست یه خط و خش روش بندازه.

وقتی هاله به سپر اضافه شد،‌عملکرد​ منطقه‌ای فراتر از اندازه فیزیکی خود سپر،‌ساطع​ تبدیل به یه منطقه دفاعی مطلق شد.

حملات تو هر سطحی که‌درست​ بودن، حتی نمی‌تونستن به اون‌عملکرد​ هاله کرویِ کم‌رنگ نزدیک بشن.

اسید فرمیکی که مورچه‌ها بی‌وقفه پرتاب می‌کردن،‌فرار​ قبل از اینکه اصلاً به سپر برسه،‌صلیب​ توسط هاله دور بدن زیک دفع می‌شد.

با دیدن این صحنه، از‌این​ خنده منفجر شدم: «این یه‌لونه​ سپر مطلق و یه شمشیر شکست‌ناپذیره.»

«فقط به خاطر اینکه به‌افتادند​ هاله دست پیدا کرده، تبدیل‌صلیب​ به یه موجود کاملاً متفاوت شده.»

«شوخی نیست. صفر تا صدِ یه جنگجو به داشتن‌افتادند​ هاله است. بزرگ‌ترین ویژگی‌ای که نسل صفر رو از‌ترس​ بقیه نسل‌ها متمایز می‌کنه، همین بودن یا نبودن هاله‌ست.»

«ولی چرا زیک می‌تونه‌همراه​ ازش استفاده کنه؟ اون‌راه​ بچه از نسل چهارمه.»

«برعکس به قضیه نگاه کن.‌این​ اصلاً چرا نسل صفر همچین‌لونه​ قدرت عظیمی به دست میارن؟»

«می‌گن محافظت فرشته‌ها پشتشونه.»

«اون که هست، ولی اگه نیازی نباشه،‌فرار​ فرشته‌ها الکی محافظتشون رو به کسی نمی‌دن.»‌صلیب​ اخم کردم و دوباره به زیک خیره شدم.

ملکه مورچه‌ها قدرتمند بود.

طبق واحد اندازه‌گیری‌ای که چند‌این​ وقت پیش اختراع کردم، قدرتش معادل‌مورچه‌هاست​ دو یا سه تا اژدها بود.

تازه، قدرت واقعی‌اش تو خودش‌افتادند​ نبود، بلکه تو مورچه‌های بی‌شماری‌صلیب​ بود که دور و برش می‌لولیدن.

تعداد مورچه‌هایی که‌مردگان​ از سوراخ‌هاشون بیرون‌حال​ می‌خزیدن، هیچ پایانی نداشت.

با اینکه هر کدومشون به تنهایی پخی‌فرار​ نبودن، ولی قدرت مورچه‌هایی که یه کلونی‌صلیب​ تشکیل می‌دادن، از هر هیولای دیگه‌ای بیشتر بود.

با این حال، وجود این‌این​ ارتش مورچه‌های غول‌پیکر الان فقط‌لونه​ یه کاربرد داشت: سنجش قدرت زیک.

اسکاتول و سادیموس از داخل‌افتادند​ میدان نیروی دفاعی‌ای که سپر زیک‌مقدسی​ ساخته بود، داشتن جادو شلیک می‌کردن.

جادوی تاریک سادیموس یه واسطه عالی‌حال​ بود که از طریق اون، قدرت جادوییِ‌دیدن​ تقریباً بی‌نهایتش تو این دنیا پیاده می‌شد.

طوفان رعد و برقی که احضار‌حال​ کرده بود، ده‌ها مورچه رو به‌فقط​ توده‌های سیاه و جزغاله‌شده تبدیل کرد.

اسکاتول هم بیشتر نقش‌بررسی​ اجرای جادوهای پشتیبانی برای‌بیشتر​ زیک رو بر عهده داشت.

همون‌طور که قبلاً گفته بودم، چون‌عملکرد​ اون یه پری بود، جادوهاش چندان‌شمشیر​ پر زرق و برق و چشمگیر نبودن.

با این وجود، فقط با افزایش‌حال​ توانایی‌های فیزیکی زیک و بازیابی استقامتش، داشت‌دیدن​ کارش رو به نحو احسن انجام می‌داد.

«چرا جنگجوهای‌ارتش​ نسل صفر‌همراه​ این‌قدر قوی‌ان؟»

همون‌طور که داشتم با‌بررسی​ خودم زمزمه می‌کردم، یهو‌بیشتر​ متوجه یه چیزی شدم.

«نکنه زیک‌حال​ به خاطر‌راه​ من این‌طوری شده؟»

یولگئوم با‌ارتش​ طنز گفت:‌همراه​ «تازه دوزاریت افتاد؟»

دلیل قوی بودن‌مردگان​ جنگجو اینه که یه‌فرار​ پادشاه شیاطین وجود داره.

«دلیل اینکه خون زیک یهو شکوفا‌طبیعی​ شد و به هاله تبدیل شد، احتمالاً‌تکان​ اینه که پادشاه شیاطین درست بیخ گوششه.»

با تعجب‌حال​ به زیک‌راه​ نگاه کردم.

زیک کسی بود که انتخابش کرده بودم،‌فرار​ فقط به این خاطر که می‌خواستم یه‌صلیب​ گوشه قایم بشم و هیچ غلطی نکنم.

سطح خانواده‌اش خیلی‌مردگان​ بالا نبود، توانایی‌های‌حال​ خودش هم تعریفی نداشت.

پدر و مادر نداشت و تنها‌طبیعی​ کاری که می‌کرد، انجام دادن انواع‌دستش​ و اقسام حمالی‌ها تو روستا بود.

چون هیچ‌کس بهش توجهی‌راه​ نمی‌کرد، فکر می‌کردم یه‌فقط​ گزینه بی‌نقص برام باشه.

اما اونم‌ارتش​ بالاخره یه‌همراه​ جنگجو بود.

لحظه‌ای که با‌مردگان​ پادشاه شیاطین روبه‌رو‌حال​ شد، بیداری‌اش شروع شد.

و فقط تو چند ماه،‌این​ قدرتی به دست آورد که‌لونه​ با نسل صفر قابل مقایسه بود.

شاید به خاطر سطح بالای خلوص‌عملکرد​ خونش بود، ولی حتی اون هم احتمالاً‌ساطع​ تحت تأثیر پادشاه شیاطین قرار گرفته بود.

یهو زدم زیر خنده.

«هاهاها، می‌خوای بگی اینم سرنوشته؟‌درست​ اژدهای طلای حقیقی. اصلاً این‌عملکرد​ دنیا برای چی وجود داره؟»

با اینکه داشتم‌خاک​ می‌خندیدم، یولگئوم می‌تونست خشم‌نیست​ رو تو صدام بخونه.

یه پادشاه شیاطینِ استثنایی.

آیا به دنیا‌مردگان​ اومدن همچین کسی رو‌فرار​ هم می‌شد سرنوشت نامید؟

شاید... همین که بشریت‌همراه​ ۶۶۶ قرن دووم آورده،‌راه​ خودش یه معجزه بود.

چون اونا همیشه پاشون رو روی‌طبیعی​ پدال گازِ انقراض فشار می‌دادن، انگار اصلاً‌تکان​ به وجود اومده بودن تا نابود بشن.

یولگئوم گفت: «امیدوارم خودت جوابش‌افتادند​ رو پیدا کنی. این چیزی‌صلیب​ نیست که من بتونم بهت بگم.»

ناولها | novelha.net