چپتر 83: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0نوزده. مبارزهنوک با یکسبک جسد متحرک (۴)
«بهت دستور میدم که بمیری.»
این یک جادوی مطلقمیداد بود که مستقیماً حریفضربه را به کام مرگ میکشاند.
موجوداتی که قدرت جادویی ضعیفیواقع داشتند، به محض شنیدن دستوراتشداشت جانشان را از دست میدادند.
سادیموس با این خیال کهتقریباً حریفش را مثل آب خوردننزدیکتر کشته، خواست به سمت قهرمان برگردد.
هرچند به او آرچ لیچ میگفتند،داری اما این حقیقت که او فقطآمد یک جسد نفرینشده بود، تغییری نمیکرد.
اگر میتوانست خون یکمیداد قهرمان را به دست بیاورد...شروع از آن خون استفاده کند...
«داری چه غلطی میکنی؟»
سادیموس از صداییحرکت که از پشت سرشتقه آمد، از جا پرید.
«چرا داری سر بقیه روکند نوازش میکنی؟ تازه فهمیدم اینپشت یارو جدیده، یه منحرف هزار سالهست.»
«چطور ممکنه!»
سادیموس که نزدیک بود روحش از بدنش پرقویترین بکشد و به دنیای دیگری برود، به زورنیزه خودش را جمعوجور کرد و یک مهر جادویی ساخت.
نیزهای عظیم کهحرکت میتوانست جهان راصدای به دو نیم کند.
امرکیا احضار شد.
کریستالهای یخ خالص از زمین بیروننزدیکتر زدند و بدن دشمن را سوراخمحکم کردند. نه، در واقع باید سوراخ میکردند.
امرکیا قویترین جادویی بود که سادیموس در اختیارقویترین داشت. حتی هفت دوک دنیای شیاطین هم بایدنیزه در برابر این نیزه حسابی مراقب خودشان میبودند.
اما آن مرد با کف دستش نوک نیزه را پسنزدیکتر زد. او با یک حرکت سبک دست که تقریباً صدایمیشد تقه میداد، نیزه را کنار زد و به او نزدیکتر شد.
«پس بیا با یهاستفاده ضربه شروع کنیم.» چیزی محکمصدایی به فک لیچ برخورد کرد.
آخه کی باورشتقه میشد که آن فقطبیا یک مشت ساده باشد!
بدن آرچ لیچ مثل توپواقع بیلیارد بین درختها و سنگقبرهای گورستانحتی به اینطرف و آنطرف پرت شد.
هزار سال قدرت جادویی که باصدای بلعیدن خون جنگجویان به دست آمده بود،شروع در برابر آن مشت هیچ ارزشی نداشت.
او طوری از جا پریدکند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، اماسرش دوباره با سر به زمین خورد.
«به هر حال، همهی اینکنار عوضیها بیعرضهن. آخه فقط باکنیم یه ضربه اینطوری وا میدی؟»
دئوس دستشدشمن را تکاند وواقع دوباره مشت زد.
سادیموس وحشتزده ساعدش راسبک سپر صورتش کرد. امامیداد هیچ ضربهای به او نرسید.
وقتی سرش رابیاورد بالا آورد، مرد داشتغلطی با بیخیالی لبخند میزد.
«بچه ترسیده. چرا همینجا تسلیمکنار نمیشی؟ الکی قضیه رو کشکنیم نده که بیشتر کتک بخوری.»
«من، سادیموس، آرچ لیچِ بزرگ...»
«حرفم در مورد بیعرضه بودنتتقریباً رو پس میگیرم. تو بیشترنزدیکتر از اینا دلت کتک میخواد.»
سادیموس برای اولین بار در این هزار سالی کهصدایی تبدیل به یک نامیرا شده بود، فهمید که حتیفهمیدم یک جسد مرده هم وقتی کتک میخورد، دردش میآید.
«همهشون رو فرستادی برگردن؟»
«بله.»
«خوبه، خوبه. اگه قرار باشه جسدهاصدای همینطوری از قبر بکشن بیرون، پسضربه مسئولین کفنودفن چطوری باید نون بخورن؟»
«تو دیگه چه جونوری هستی؟»
«نمیدونم. فقطصدای صدام کنمیداد ارباب دئوس.»
سادیموس روی یک زانوکردند نشست و سرش راقویترین برای دئوس خم کرد.
چهرهاش تاریک و درهم رفته بود؛ اوتقه بیرحمانه مورد خشونتی قرار گرفته بود کهکنیم هیچ راهی برای مقاومت در برابرش نداشت.
او ارادهی عجیبی داشت که کار را بامیکنی یکی دو ضربه تمام کند، برای همین مدام شجاعتشتازه را جمع میکرد و دستآخر به این روز افتاد.
حالا که فکرشتقه را میکرد، همهاش تقصیربیا آن قهرمان، زکه بود.
فقط بودن در کنار آن قهرمان باعثمیکردند شده بود خون جوانیاش به جوش بیایدشیاطین و بخواهد شجاعتش را به رخ بکشد.
سادیموس تمام نامیراهایی راسبک که تحت دستور دئوس کارکنار میکردند، به زیر زمین برگرداند.
روستا شاید الان خالی بود،کند اما بالاخره یک نفر پیداپشت میشد که بیاید و آنجا بماند.
همانطور که توافقتقه کرده بودند، سادیموس تبدیلبیا به خدمتکار دئوس شد.
راستش را بخواهید، او سعیواقع کرده بود در یک فرصتداشت مناسب جیم شود، اما غیرممکن بود.
همانطور که آن مرد به نام دئوس گفتهمیداد بود، به نظر میرسید قراردادشان یک سند بردگی مطلقبرخورد است که به هیچوجه نمیشد از آن سرپیچی کرد.
علاوه بر این، حس میکرد اگرداری موقع فرار ناشیانهاش گیر بیفتد، تمام مفصلهایپرید استخوانهای لاغرش از هم جدا خواهند شد.
با این حال، ناگهان با خودش فکر کرد که شایدکنیم این وضعیت از حبس شدن در یک گورستان تاریک بهتر باشد.بیلیارد انگار داشت به زنجیرهای بردگیاش افتخار میکرد یا یک همچین چیزی.
سادیموس یک کالسکه گیرکردند آورد و اربابش وقویترین همراهان او را سوار کرد.
وقتی روی صندلی کالسکهچی نشست،تقریباً پسری به نام زکه خیلینزدیکتر طبیعی کنارش جا خوش کرد.
با دقت که نگاه میکرد، بهداری نظر میرسید نقش خدمتکار از همانآمد اول متعلق به این پسر بوده است.
جنگجوی دیگر،صدای لکسیا، هنوزمیداد خواب بود.
یولگئوم یک طلسم خواب سبکواقع روی او اجرا کرده بود.داشت اینطوری روند بهبودیاش سریعتر پیش میرفت.
میتوانست با جادوی شفا او را درجا درمان کند، اما ظاهراًبیا برای اینکه با قضیه پیوستن آرچ لیچ به گروه راحتتر کنارساده بیایند، بهتر بود لکسیا فعلاً در خواب ناز به سر ببرد.
سادیموس آه کوتاهی کشید.
کالسکهچی شدن.صدای با اینمیداد حال، او زمانی...
زکه از روی صندلی کنارش گفت: «منمیکردند هیچ همدردیای باهات ندارم. خیلی از جنگجوهاشیاطین به خاطر تو جونشون رو از دست دادن.»
«که اینطور؟»
«شنیدم که تو هم یه زمانی همراه یه قهرمانصدایی بودی. اون احساسات خوبی که اون موقع داشتی روفهمیدم برگردون و از این به بعد کارهای خوب بکن.»
«من... حتی قبلتقه از مرگم همنزدیکتر یه نکرومنسر بودم.»
«بله؟»
«من یه جادوگرحرکت سیاه بودم که باتقه ارواح مردگان سروکار داشت.»
«پس چطور...»
«چطور همراه یه قهرمان شدم؟کنار چون برای همراهِ قهرمان بودن،کنیم هیچ مدرک و صلاحیتی لازم نیست.»
«در برابر دشمن بزرگی به اسمباید پادشاه شیاطین، خیر و شر یاهفت اخلاقیات جامعه چیزهای کاملاً بیاهمیتی محسوب میشن.»
«اگه تو قهرمان بودی چیکار میکردی؟ اگهتقه بزرگترین جادوگر زمانهت یه قبر دزد بود،کنیم آیا اون رو به عنوان همتیمیت قبول میکردی؟»
«من...»
زکه برایصدای مدتی نتوانستمیداد حرفی بزند.
او یک قهرمان بود. نفرتواقع از شر و احترام بهداشت عدالت در ژنهایش نوشته شده بود.
«خب، خودت گفتی که نسل چهارمی. پس اینجورمیداد نگرانیها برات بیمعنیه. تنها کاری که باید بکنی اینهبرخورد که مستقیم تو مسیر روشن و آفتابی قدم برداری.»
سادیموس بهخون افق دوردستاستفاده خیره شد.
«با اینکهصدای هزار سال گذشته...کنار دنیا هنوز همونطوریه.»
حرفهایش کمی عجیب به نظرواقع میرسید، برای همین دئوس به عقبحتی و به سمت یولگئوم نگاه کرد.
«زنیکهی لعنتی.»
«لقب قشنگتری نداشتی بهم بدی؟»
«پس چی صدات کنم؟»
«اسم مندشمن یولگئومه. یعنیکردند آواز طلایی.»
«این زیباتریننوک ملودی توسبک تمام دنیاست.»
دئوس با بیحوصلگی گفت:استفاده «کجای طلا قشنگه؟ فقطمیکنی یه رنگ زرده دیگه.»
«این همون طلای تویمیداد قلبم نیست؟ این نور رودخونهستشروع که زیر آفتاب غروب میدرخشه.»
«برو از هر کی تو این دنیامیکردند میخوای بپرس. طلا چه رنگیه؟ زرده یاشیاطین نور رودخونهست که زیر آفتاب غروب میدرخشه؟ هان؟»
«اصلاً تونوک حرف حسابسبک سرت میشه؟»
«به هر حال، من فقطکند بهت میگم "هی". راستی، دنیا واقعاًسرش همونطوریه که هزار سال پیش بود؟»
یولگئوم جوابصدای داد: «میگنمیداد که همونه.»
سادیموس وارد بحث آن دوواقع شد و گفت: «ظاهر روستاها وحتی زندگی مردم تقریباً هیچ فرقی نکرده.»
«یعنی واقعاًنوک مثل شصتسبک هزار سال پیشه؟»
یولگئوم بهخون این سوالاستفاده جواب داد.
«چی قرارهصدای عوض بشه؟ زندگیکنار آدما همیشه همینه.»
«آخه منطقیه؟ اینطور نیست که کلاً مغزشونمیکردند ریست شده باشه، پس چطور ممکنه توشیاطین این ۶۰ هزار سال هیچ پیشرفتی نکرده باشن؟»
«همش تقصیر ارباب شیاطینه!»
«تقصیر شیطانه؟»
«چون ما داریم تمام توان ونزدیکتر ظرفیت بشریت رو فقط برای یهمحکم ماموریت خرج میکنیم: متوقف کردن شیطان.»
«خب حداقلدشمن میتونستین تکنولوژی جنگیتونواقع رو پیشرفت بدین.»
«منظورم اینه که فضا وتقریباً فرصت چندانی برای این کارنزدیکتر وجود نداره. حداقل برای آدما.»
دئوس با شنیدنبیاورد لحن قاطع یولگئومداری سرش رو کج کرد.
یه حس عجیب و غریب.
همون حس بیگانگی و انزواییواقع که باعث شد دنیای شیاطینداشت رو ول کنم، دوباره داشت برمیگشت.
ساختار این دنیا خیلی سفتتقریباً و سخته... و دست ونزدیکتر پا زدن توش هیچ فایدهای نداره.
همهچیز طبق ارادهی خداست.
واقعاً ازصدای این سرنوشتمیداد حالبههمزن متنفرم.
دئوس تو کالسکه دراز کشید.
«به هر حال،حرکت این دنیا بدجوریصدای پیچ خورده و داغونه.»
«میگن آدمِ کج و کوله، همهچیزداری رو کج و کوله میبینه. به نظرپرید من که همهچیز کاملاً صاف و درسته.»
تو این لحظه، کلماتی مثل «خرس»نزدیکتر و «زن خنگ» تو ذهن دئوسمحکم چرخید، اما دهنش رو باز نکرد.
شاید حتی اونم...
دئوس به خونهحرکت برگشت و رویصدای تخت پادشاهی طلایی نشست.
با اینکه نه پادشاه دنیا بود وغلطی نه حتی ارباب قلعه زوریکس، اما هیچکسچرا از نشستنش روی اون تخت اعتراضی نداشت.
آرچ لیچ سادیموس از دیدنکنار اربابش که روی تخت نشستهکنیم بود، حسابی به وجد اومده بود.
واقعاً حس عجیبی بود.
جایگاهش فقطنوک یه آدمسبک معمولی بود.
به خاطر اینکه همراه یه قهرمان بود، میتونست با اشرافپشت تو یه سطح تجارت کنه، اما این بیشتر شبیه یه لطفمنحرف بزرگ بود که فقط بهش اجازه میدادن این کار رو بکنه.
یعنی، جایگاه یه آدم زیردست.
با این حال، لحظهای که سادیموس اربابشمیکردند رو دید که روی تخت نشسته وشیاطین به دستهاش تکیه داده، احساس شکست کرد.
این همون قدرتی بود کهتقریباً هزار سال دنبالش میگشت امانزدیکتر نتونسته بود به دستش بیاره.
اون قدرت فقط با تولد بهداری دست میاومد، برای همین به نظرآمد میرسید که خیلی ازش دور باشه.
«چرا اینقدر قیافهتتقه رو مظلوم ونزدیکتر تو سریخورده کردی؟»
«نه، چیزی نیست.»
«عاشقم نشو. به جزسبک تو کلی آدم دردسرسازِ دیگهکنار هم دور و برم هستن.»
«چی فرمودین...»
«راستی گفتی جادوگر بودی؟»
«بله.»
«اگه جادوگر تاریکی هستی، معنیش اینصدای نیست که با یه شیطان قراردادضربه بستی؟ پس چطوری همراه یه قهرمان شدی؟»
«من باخون شیاطین هیچاستفاده قراردادی نبستم.»
«پس چی؟»
«چیزی که من یادکردند گرفتم، از یه کتابقویترین جادوی عصر نقرهای بود.»
«عصر نقرهای؟»
«زمانی بود که جادو قبلکند از رسیدن عصر هرجومرج، بهپشت اوج شکوفایی خودش رسیده بود.»
«میدونم. یعنی میگی کتابمیداد جادو رو از اونضربه موقع به دست آوردی؟»
«بله. میگن عصر نقرهای به سطحی از جادو رسیده بود که خیلیهفت فراتر از امروز بود. با این حال، اونا خیلی کورکورانه از اونحرکت قدرت پیروی کردن... و در نهایت تو جنگی بین خودشون نابود شدن.»
«عصر طلایی، عصر نقرهای. اگه بهش فکر کنی،میداد بشریت خیلی یهویی نابود شد. اگه محافظت خدامحکم نبود، خیلی وقت پیش از صفحه روزگار محو میشدن.»
«حرفتون کاملاً درسته، ارباب. آدما احمقن. اما این حماقت گاهی اوقات میتونه تبدیلپرید به یه سلاح بشه. در مورد کتاب جادویی که به دست آوردم... به نظرروحش میرسه حتی تو اون زمان هم جادوی نیمهروح یا جادوی ارواح یه تابو بوده.»
«چون توسط بشریت طرد شده بود،نزدیکتر تا به امروز باقی موند ومحکم در نهایت به دست من رسید.»
«یعنی میگی چونسوراخ آدما احمق بودن،باید خدا ازشون محافظت کرد؟»
«میشه اینطور هم فکر کرد.»
«غیرمنطقیه. بگذریم، تو جادوی سیاهکند یه چیزایی هست که خیلی همسرش زشت و چندشآور نباشن، مگه نه؟»
«...اینکه به علمی کهمیداد تمام زندگیم رو وقفش کردمشروع اینطور میگین، یکم بیانصافی نیست؟»
«کی دلش میخواد یه همچین چیزی یاد بگیره؟ به هر حال، به جای اینکهشیاطین فقط یه جسد رو بیدار کنی و انرژی یکی رو بمکی، چیزایی مثل شلیک کردنمیداد و منفجر کردن به روشهای خفنتر هم هست، نه؟ که کمتر شبیه جادوی سیاه باشه.»
سادیموس بعد ازحرکت یه آه طولانیصدای دهنش رو باز کرد.
«هست.»
«زیک رو صدا کن بیاد.»
«چشم، ارباب.»
زیک بعد از چند روزتقریباً به مغازه برگشته بود ونزدیکتر بعد از تمیزکاری صداش زدن.
سادیموس با دیدن قهرمانی کهکند پیشبند بسته بود و گردگیرپشت تو دستش بود، دوباره آهی کشید.
یه قهرمان با سطحمیداد خون خالص دو رقمی،ضربه اینجا فقط یه نظافتچی بود.
یه بار دیگه به این نتیجه رسید کهقویترین خدمتکاری مثل خودش، که هزار سال پیش مردهنیزه و به تاریکی کشیده شده بود، کاملاً برازنده اینجاست.
«صدام کردین؟»
«همونجا بشین.»
اونجایی که دئوس چونهاش رو بهنزدیکتر دستش تکیه داده بود، هیچ صندلیمحکم یا چیزی شبیه به اون نبود.
زیک همدشمن خیلی طبیعیکردند روی زانوهاش نشست.
«قراره دعوام کنین؟»
«اوه، نه.»
«راحت بشین.»
دئوس بهدشمن زیک که واواقع رفته بود گفت.
«تو هم جادو یاد گرفتی.»
«بله. آقایخون اسکاتول بهماستفاده یاد داد.»
«چون یه پریه، احتمالاً تو جادو خیلی ماهره. بهشروع نظر میرسه اگه از شمشیربازی دست بکشی، بتونی حسابیساده یادش بگیری. ولی مشکل اینه که هیچ جذبهای نداری.»
«منظورتون جذبهست؟»
«تو هم کمکمحرکت داری توجه بقیه روتقه جلب میکنی، مگه نه؟»
اگه بهش فکر میکردی، لکسیاکند هم یکی از کسایی بود کهسرش به زیک توجه نشون داده بود.
در مورد لردتقه کادنزا، بازرس دفترنزدیکتر سونگهوانگچونگ هم همینطور بود.
«پس حداقل باید یه لقب به درد بخور داشته باشی. اگه یادش بگیری متوجه میشی، ولی درحسابی مورد جادوی پریها چی میتونم بگم؟ سازگار با محیط زیست بودنش خوبه، اما حوصلهسربره. علف سبز میشهشروع یا جنگل انبوه میشه. حسش اینطوریه. من جادویی رو دوست دارم که منفجر بشه، بسوزونه و داغون کنه.»
«...منظورتون اینهنوک که توسبک مبارزه برتری میده؟»
«نه، فقطخون بیشتر بهاستفاده چشم میاد.»
«چیزی که واقعاًتقه میخوام به چشمنزدیکتر بیاد اینه که...»
«تو یه قهرمانی.»
«بله.»
«نقش یه قهرمان اینه کهکند تو چشم باشه و هیولاهاپشت رو به خودش جذب کنه، درسته؟»
«بله.»
«پس بایددشمن حسابی توکردند چشم باشه.»
«به نظرنوک میرسه حرفتونسبک تا حدودی قانعکنندهست.»
«اگه قراره جادوبیاورد یاد بگیری، یه چیزغلطی پر زرقوبرق یاد بگیر.»
«بسیار خب.»
«یه استاد جادوی سیاه اینجاست،واقع پس تا قطرهی آخرِ علمشداشت رو بمک و یاد بگیر.»
«جادوی سیاه؟»
«میگن خیلی بیشتر از جادوی ارواح بلده. اگه یه چیزیپشت مثل اسکلت احضار کنم و با خودم اینور و اونور ببرم،منحرف به جای قهرمان باهام مثل شوالیه مرگ رفتار میکنن، مگه نه؟»
«بله.»
«خوب یاد بگیر. حالا که یه خدمتکار داری، حجماختیار کارت کمتر میشه. وقت ناهار یا یه همچین موقعی زیرزمینخودشان رو در اختیارت میذارم تا بتونی یکم جادو یاد بگیری.»
«چشم.»
زیک به سادیموسبیاورد نگاه کرد وداری سرش رو خم کرد.
«لطفاً هوامو داشته باشین.»
«حالا که تصمیم گرفتم آموزش بدم،باید درست و حسابی یادت میدم. قراره خیلیدوک سخت باشه، پس خودت رو آماده کن.»
«بله!»