چپتر 141: ۳۲. وداع با یک دوران (۴)
0کادنزا جا خورد و شمشیرکرده مقدس جوبن اشاماری را بیرونآوازی کشید و تیغهای از نور ساخت.
اوریدون هم نوکعنوان شمشیر مقدس آنتارسبیشماری را سمت دئوس گرفت.
اما دئوس فقط بادختری یک نگاه به آنکمرنگ دو، همهچیز را متوقف کرد.
زیک با صورتی غرق درپایین اشک به سمت دئوس دوید ومیخواندند خودش را جلوی پای او انداخت.
«ارباب دئوس! توروانسانها خدا سیگنی روانسانهای نجات بدین، سیگنی رو...!»
«شنیدم کهشیاطین شما میتونین اینسربازان کار رو بکنین!»
دئوس بازوی زیکبعد را گرفت ودید بهزور بلندش کرد.
«احمقانه است.محافظت وقتی کسی میمیره،پایین دیگه همهچیز تمومه.»
«اما... اما...»
«وقتی بمیری،شیاطین دیگه کارپایاندهنده از کار گذشته.»
دئوس سرش را سمتدختری یولگئوم چرخاند و بعد دختریآبیرنگی را در آغوش او دید.
هالهی کمرنگ وکرده آبیرنگی از مرگ داشتداشتند بین ابروهای دخترک میخزید.
مرگ واقعیدنیای دیگر چندانمحافظت دور نبود.
خداوند داشت باعنوان بیرحمی جان اینبیشماری قدیسه جوان را میگرفت.
مرگ مثل خورشیدبعد در حال غروب،دید سایهاش را پهن میکرد.
صدای گریه زیک بلندتر شد.
او آخرین نفریانسانها بود که سرانسانهای پا مانده بود.
در جنگ علیه پادشاه شیاطین،سربازان او به عنوان پایاندهنده، جانانسانها سربازان بیشماری را نجات داده بود.
این زیک بودبعد که از خودِ دنیایهالهی انسانها محافظت کرده بود.
انسانهای پایین آن تپه داشتند آوازی درداشتند ستایش و احترام به زیک میخواندند. احساسصفتی میکردم هر صفتی برای تحسین او ناکافی است.
با این حال، پسری که الانانسانهای به دست دئوس آویزان شده بود،احترام فقط یک پادوی چهارده ساله بود.
آنقدر بلند و باپایاندهنده تمام وجود گریه میکردخودِ که صدایش گرفته بود.
«خدا خیلی بیرحمه! چرا سیگنی باید فدا میشد؟ یه دختر دهساله که فقط میخواست قدیسه بشه؟ دئوس!دیگر مطمئنی که نمیتونی اون بچه رو نجات بدی؟ اصلاً من به جاش میمیرم، مشکلی نیست. تا حالا نشنیدمگریه جنگجویی از جنگ آخر جون سالم به در برده باشه. منم قراره بمیرم. سیگنی مرد چون من نمُردم!»
«چرت و پرت نگو.»
«ارباب دئوس، خواهش میکنممحافظت منو بکشین. من بدونتپه سیگنی نمیتونم زندگی کنم.»
«احمقِ کلهشق.»
دئوس زیکچرخاند را رویدختری زمین پرت کرد.
زیک کهمحافظت روی زمین افتادهپایین بود، هقهق میکرد.
در همان لحظه، نوکمحافظت شمشیر جوبن اشاماری و آنتارسداشتند با گردن دئوس مماس شد.
اوریدون با چشمانیعنوان تیزبین پرسید: «توبیشماری دیگه چی هستی؟»
«تو باید قطعابعد به دست زیک کشتههالهی میشدی. چرا هنوز زندهای؟»
دئوس با چشمانیکرده غضبناک به آنتپه دو نگاه کرد.
«یه چیزیدنیای تو مایههایمحافظت یه قهرمانِ الکی.»
زیک خودش راعنوان جلوی شمشیرهای دوبیشماری شوالیه زودیاک انداخت.
«با خودیهاچرخاند اینکار رو نکنین.آغوش کادنزا! آقای اوریدون!»
«زیک، برو کنار. این ازپایین ما نیست. این همون کسیه کهمیخواندند قراره این دنیا رو نابود کنه.»
«آقای اوریدون، یه انسان چطورکرده میتونه ارباب شیاطین بشه؟ خودتونآوازی که دیدین. شیطان از قبل مرده.»
«مگه نگفتیشیاطین یه وحی ازسربازان طرف فرشتهها اومده؟»
در آنچرخاند لحظه، دئوس ناگهانآغوش به حرف آمد.
«واقعاً فرشتهمحافظت بود؟ مطمئنین کهپایین شیطان گولتونو نزده؟»
«منظورت چیه؟»
«مدرکی دارین کهعنوان ثابت کنه اونبیشماری یه فرشته بوده؟»
«اعلیحضرت پاپچرخاند شخصاً وحیدختری رو دریافت کرده.»
«خب کی این وحی رو فرستاده؟ داستانش اینطوری نیستستایش که وسط چرت زدن یه خوابی دیدین، بعدش رفتین یهالان جای خاص و یه پیامآور از طرف خدا پیدا کردین؟»
کادنزا و اوریدونانسانها از سوال دئوسانسانهای در جا لال شدند.
توصیفش آنقدر دقیق بود که انگاربیشماری خودش آنجا حضور داشته و همهچیزکرده را با چشمان خودش دیده بود.
کادنزا پرسید: «پسبعد تو دیگه کی هستی؟»هالهی و اوریدون اخم کرد.
«امکان نداره یه فرشته دروغپایین بگه. تو دشمن مایی. زیک!احترام شمشیرت رو بردار. این یارو...»
«آخ که چقدر سر وکرده صدا میکنین. شما دو تا خفهستایش شین. همینطوریاش هم اعصابم حسابی خورده.»
دئوس با کلافگی دستش راسربازان تکان داد. در همان لحظه،انسانها دو پالادین مثل یخ خشکشان زد.
حتی حالت چهرههایشان هم ثابت ماند، انگارهالهی که زمان متوقف شده باشد. آنها کاملاًدخترک تحت تأثیر این قدرت هیپنوتیزم شده بودند.
زیک که در سکوت اینپایین صحنه را تماشا میکرد، یکاحترام قدم به دئوس نزدیکتر شد.
«دئوس، میدونم که تو انسان نیستی.انسانهای پس خواهش میکنم... خواهش میکنم بدون دروغمیخواندند جوابمو بده. واقعاً نجات دادن سیگنی غیرممکنه؟»
زیک با چشمانی پرپایاندهنده از اشک مستقیم بهخودِ او خیره شده بود.
آن چشمهاچرخاند بینهایت غمگیندختری به نظر میرسیدند.
«خب کهمحافظت چی؟ میخوایانسانهای چیکار کنی؟»
«من... مندنیای دیگه نمیتونم بهکرده زندگی ادامه بدم.»
«هر مزخرفی کهعنوان به ذهنت میرسهبیشماری رو بلغور نکن.»
«خواهر و برادرایبعد کوچیکترم همهچیزِ مندید بودن. مخصوصاً سیگنی!»
«حاضری بمیری؟»
«آره.»
«توی احمق!»
دئوس یقه زیک را چسبید.
«خواهرم برای من از نجات دنیاتپه یا کشتن شیطان مهمتره. اگه سیگنیاحساس به خاطر اون وحی باید میمرد، من...»
دئوس آه کوتاهی کشید.
«زیک.»
«ارباب دئوس. توروبعد خدا سیگنی رودید نجات بده... سیگنی رو...»
«زیک! مستقیممحافظت تو چشمامانسانهای نگاه کن.»
با شنیدن فریاد دئوس، زیککرده سرش را بالا آورد وآوازی به چشمان او نگاه کرد.
زیک با نگاه کردن به آن چشمها کهخودِ تنها با یک تماس چشمی شجاعت را منتقلداشتند میکردند، حس دژاووی شدیدی به او دست داد.
گذشتهای نهچندان دور.
نه، اصلاً مسخره بود که اسمش را گذشته بگذارد.ستایش احساساتی که همین چند لحظه پیش تجربه کرده بود،پسری آنقدر زنده بودند که تمام وجودش را در بر گرفتند.
«بهم نگاه کن.انسانها خودت میفهمی که منپایین چی و کی هستم.»
«ارباب دئوس...»
«مستقیم تو چشمام نگاه کن.»
زیک نگاهش را دزدید.
«زیک!»
«نمیتونم.»
«با هویت واقعی من روبهروآغوش شو. و ازم درخواست کن.مرگ بگو لطفاً خواهرم رو نجات بده.»
«من...»
«من میتونمدنیای این کارمحافظت رو بکنم.»
«دارین میگین کهعنوان میتونیم سیگنی روبیشماری نجات بدیم... درسته؟»
«اما به محض اینکه سیگنی رو نجات بدم، باید با هر کاری کهابروهای تا الان کردی خداحافظی کنی. من دیگه نمیتونم کنارت باشم. سیگنی... نه، حتیمیگرفت خودت هم ممکنه دیگه نتونی به عنوان یه قهرمان زندگی کنی. بازم مشکلی نداری؟»
«ارباب دئوس، خواهر کوچولوم برام ازتپه هر چیزی تو این دنیا مهمتره.احساس شاید حتی بیشتر از خودِ این دنیا.»
«پس اون ماموریتی کهمحافظت به عنوان یه قهرمان همهاشداشتند ازش دم میزدی چی میشه؟»
«نمیدونم. واقعاً نمیدونم. اما دیگهسربازان توان زندگی تو دنیایی کهانسانها سیگنی توش نباشه رو ندارم.»
«قراره همهچیز رو دور بندازی.آغوش همهچیز قراره عوض بشه. بازم میگیداشت مشکلی نیست؟ مطمئنی که پشیمون نمیشی؟»
«من...»
«من یه برادر کوچیکتر دیگه هم دارم. اگه همینطوری پیش بری، تو تنها کسی میشی که سر پا میمونه و تمامالان افتخارات رو مال خودش میکنه. میتونی بهترین شرایط رو برای تنها عضو باقیمونده خانوادهت فراهم کنی. خانواده هولی جید خاندانی میشه کهبشه آخرین جنگجو رو پرورش داده و خیلی زود تبدیل به یه خانواده اشرافی و معتبر میشه. میخوای همه اینا رو دور بندازی؟»
«من...»
«به خودت بیا، احمق!»
«نیازی نیست به خاطرانسانهای مرگ سیگنی همه چیزآوازی رو به هم بریزی.»
«احمق!»
دئوس یقه زکه رو چسبید.
«تو احمقترینچرخاند بشری هستی کهآغوش تا حالا دیدم.»
بعد زکهمحافظت رو پرتانسانهای کرد روی زمین.
«بگو، زکه. من کیام؟»
«ارباب دئوس...»
«اسمم رو صدا بزندختری و ازم بخواه. اونوقتکمرنگ به حرفت گوش میدم.»
«تو...»
«زکه، تو لحظه زندگی کن. انتخابهای احمقانهپایین نکن. اگه کمک من رو قبول کنی،احساس ممکنه خودت هم تبدیل به دشمن بشریت بشی.»
«شما...»
«زکه!»
«دمیورگوس! خواهشمحافظت میکنم خواهرمانسانهای رو نجات بده!»
دئوس نوچ کرد.
نقاب انسانیاش پاره شد.
ظاهرش تغییری نکرد.بعد اما دیگه نمیتونستمدید ادای آدمیزادها رو دربیارم.
تاریکی شروعمحافظت به پدیدارانسانهای شدن کرد.
دئوس فرستادگان دنیای مردگانمحافظت رو دید که سعی داشتنداشتند روح سیگنی رو درو کنن.
«این انتخاب خودت بود.»
«متأسفم، دئوس.»
«سرت رو پایینکرده ننداز. تو دیگهتپه کارمند من نیستی.»
یه قهرمان رتبه B و یه ارباب شیاطین فراری.
کسی که کارمای خودش روسربازان از دست داده و کسیانسانها که کارماش رو رها کرده.
این دو نفربعد دیگه نمیتونن تودید یه جایگاه باشن.
دئوس ناگهان متوجه چیزی شد.
اگه یه فرشتهانسانها این وسط گیر افتادهپایین بود، واقعاً چی میخواست؟
میخواست منشیاطین رو ازپایاندهنده زکه جدا کنه.
دئوس از کناربعد زکه دور شد وهالهی به سیگنی نزدیک شد.
نگاهم بامحافظت یولگئوم گرهانسانهای خورد. اون گفت:
«تموم شد.دنیای سرگردانیهای تومحافظت هم همینطور.»
«این چهشیاطین قیافهایه بهپایاندهنده خودت گرفتی؟»
«مگه قیافهمچرخاند چشه؟ احساسدختری راحتی نمیکنی؟»
«تو آینه به خودت نگاهپایین کن احمق. آرایش چشمات ازاحترام بس گریه کردی پخش شده.»
به محض اینکهانسانها حرفش تموم شد، دئوسپایین دستش رو جلو برد.
شعلههای آبیشیاطین بدن سیگنی روسربازان در بر گرفت.
محرابی از زمین بیرون اومد و انگار کهکمرنگ اونو در آغوش بگیره، دورش رو گرفت. دئوسواقعی به آرومی یولگئوم رو به سمت محراب هل داد.
«تو هم دیگه برو.»
«خیلی بیرحمی.»
«ممنون، زن لعنتی.»
«تو هم همینطور. مرد بدشانس.»
دئوس به همراهکرده محراب از جلویتپه چشم همه ناپدید شد.
زمان دوباره درانسانها کنار درخت پژمردهانسانهای روی تپه گذشت...
کادنزا و اوریدون، زکه رو در حالیداده پیدا کردن که مات و مبهوت نشستهپایین بود و یولگئوم داشت سرش رو نوازش میکرد.
دو پالادین از تغییر ناگهانیآغوش صحنه و اینکه چه اتفاقی افتادهداشت بود، گیج و سردرگم شده بودن.
و چند دقیقه بعد.
یک طرف درخت در همکرده تنیده فرو ریخت و دختریآوازی رو در داخلش نمایان کرد.
دختر سرفهیشیاطین خفهای کرد وسربازان به جلو افتاد.
دئوس که سیگنیبعد رو با خودش بردههالهی بود، کنار محراب موند.
چشم شیطانیمحافظت توانایی ویژهانسانهای شیاطین بود.
ماهیت اون، نگاهانسانها فاتحی بود که ضعیفانپایین رو مطیع خودش میکرد.
برای تسلیم کردن حریف، باید میتونستی به درون ماهیتشدنیای نفوذ کنی. به همین دلیل، این چشم میتونست تمام موجوداتاحترام رو ببینه و از مرز زندگی و مرگ عبور کنه.
ارواح به سیگنی نزدیک شدن.
فرشتگان مرگِ بدون انسانیت.
اونها مردگان رو درمحافظت مسیری که خدا خلقتپه کرده بود هدایت میکردن.
چیزی که درعنوان آن سوی مسیر قرارداده داشت، پوچی مطلق بود.
تا زمانی که مورد قضاوت قرار بگیرههالهی و به راست و چپ تقسیم بشه،دخترک روح بیهدف تو این پوچی سرگردان میموند.
فرستاده مرگی که فانوس کوچیکی به دست داشتآوازی و لباسهای پاره و سیاه پوشیده بود، بویتحسین مرگ رو حس کرد و به سیگنی نزدیک شد.
اما نتونستن از محرابیمحافظت که سیگنی رو در خودشداشتند جا داده بود، عبور کنن.
میدان نیرویی که توسط تزئینات محراب—کهبیشماری شبیه دندههای یک حیوان بود—ایجاد شدهکرده بود، تبدیل به یک منطقه ممنوعه شد.
بعضیهاشون بیخیال شدن و رفتن.
اما بعضیهای دیگهکرده مثل کفتار باتپه سماجت دور محراب میچرخیدن.
«موجودات بیارزش.»
دئوس مرگشیاطین رو زیرپایاندهنده پا له کرد.
فرستاده منفجر شدبعد و مثل یهدید مه سیاه پخش شد.
به سیگنی نگاه کرد.
گذر زمان توانسانها مرز بین زندههاانسانهای و مردهها متفاوت بود.
حداقل سه روز.
کسی که تا سه روزآغوش به اون طرف نره، اسمشمرگ از لیست مرگ خط میخوره.
تو این مدت، بایدانسانهای جلوی نزدیک شدن ارواحآوازی شیطانی به سیگنی رو میگرفتم.
و این تنها مسئله نبود.
«زکه، اون کارعنوان رو اعصاب روبیشماری سپردم به اون عوضی.»
یه ساعتچرخاند شنی لبه تزئیناتآغوش محراب قرار داشت.
دئوس هزاران روح روانسانهای تیکهپاره کرد تا اینکه تمامستایش شنهای محفظه بالایی خالی شد.
در روزدنیای سوم، سیگنی چشماشکرده رو باز کرد.
جوری که انگار روی تخت دراز کشیدهداده باشه، کش و قوسی به بدنش دادپایین و با نگاهی خالی به روبهرو خیره شد.
بعد، ناگهان نگاهش با دئوسآغوش که سرش رو از بالایمرگ محراب آورده بود تو، گره خورد.
«تو کی هستی؟»
«اگه حواست سرانسانها جاش اومده، پاشو. راهپایین درازی در پیش داریم.»
«بله؟ آه! انگار مُردم.»
سیگنی اتفاقاتی که قبلدختری از به خواب رفتنش افتادهآبیرنگی بود رو به یاد آورد.
احساسی افسردهکننده مثلکرده یه موج ذهنشتپه رو در بر گرفت.
فرشته میکائیل بهشانسانها دستور داده بود کهپایین خودش رو فدا کنه.
با مهارتهای فعلی زکه، اون نمیتونست پادشاهداده شیاطین رو شکست بده. فقط یه راهپایین برای شکست دادن پادشاه شیاطین وجود داشت.
رستاخیز و تکاملبعد از طریق فدادید کردن یک قدیسه.
اگه از مرگ بیدار بشی و پوستهداشتند زندگی گذشتهت رو بندازی، قطعاً به عنوانصفتی موجودی در سطح بالاتر تناسخ پیدا میکنی.
هم رهایی و هم جدایی، راههایی برای عبور ازداشتند مرگ بودن. معمولاً رسیدن به روشنگری از طریق تمرینتحسین به دست میاومد، اما زکه وقت این کار رو نداشت.
سیگنی بعد از شنیدنپایاندهنده توضیحات میکائیل، حتی یهخودِ لحظه هم تردید نکرده بود.
چون فداکاری توبعد جنگ علیه پادشاه شیاطینهالهی یه وظیفه طبیعی بود.
حتی کاری بود که داشت برای برادرشداشتند انجام میداد. در واقع، اون خودش باصفتی کمال میل این کار رو قبول کرده بود.
اما... وقتی واقعاً مُردم، تمام اونانسانهای حرفایی که در مورد حس وظیفهشناسی ومیخواندند مأموریت مقدس میزدم از ذهنم پاک شد.