چپتر 320: پردازشهای پس از جنگ (۳)
0«جناب کادنزا.»
کادنزا جوابکردم داد: «شما صدامداشتم کردید، عالیجناب کاردینال؟»
له سولتمگه پرسید: «حالتشوالیه یکم بهتره؟»
«ممنون که به فکرید.»
«راستش تو موقعیتی نیستیم که بتونیمشوالیه خیلی راحت با هم گرم بگیریم،قضیه پس فکر کنم همینقدر احوالپرسی کافی باشه.»
«از اینکه صدام کردید،نیاز معلومه که عالیجناب هنوز یهحالا ذره طمع تو وجودش مونده.»
«آره، طمعه. اگه اداره کردنزودیاک دنیا بر اساس قوانین خدا اسمشگفت طمعه، پس من طمعکارم. تو چی؟»
«فکر کنم درستش این بود که همینداشتم فردا با جونم تاوان پس بدم. فقط بهبرگشتن خاطر وصیت دوستم نمیتونم این کار رو بکنم.»
«جناب هالیویگ جنگجوی بزرگی بود.»
«همونطوره که میگید. اصلاً قابل مقایسه با یکیکنه مثل من نیست... من فقط دارم زندگیای که اونمگه بهم بخشیده رو ادامه میدم. شما هم بدجوری باختید.»
«تو از جنگ من خیلی چیزینمونده نمیدونی، اما شنیدم میگن تو هر جنگیکشید همیشه یه برد هست و یه باخت.»
«تو جنگی که با حمایت دو میلیون سرباز از پنج تا کشور راه افتاد، فقط همون کسیمقامم که مسئولش بود زنده برگشته. من اون آمار رو قبول کردم چون به یکی نیاز داشتم کهسیاستمدار این گندکاری رو جمع کنه. حالا که اعلیحضرت و لئو پالادین برگشتن، قصد دارم از مقامم استعفا بدم.»
«مگه کلاً سه تا شوالیه زودیاک زندهزودیاک نمونده؟ اگه تو هم بکشی کنار، میشنطولانی دو تا. یکم به این قضیه فکر کن.»
کاردینال له سولت این رو کهگندکاری گفت، یه آه طولانی کشید. —آخپالادین که چقدر این پیرمردهای سیاستمدار خستهکنندهان.—
«آخر سر،مگه این دنیاشوالیه میفته دست شیاطین.»
«منظورتون چیه؟»
«من هنوز به زیک اعتماد ندارم. درسته کهنمونده توسط یه فرشته انتخاب شده... اما اگه واقعاً دوستچقدر بشریت بود، چرا باید از این جنگ طفره میرفت؟»
«اینکه فقط بهچون خاطر این انتخابشگندکاری بهش اعتماد ندارید...»
«نه تنها خودش تنهایی از میدون جنگ جیم شد، بلکه لئو پالادین رو هم به زور با خودش برد. همسر اعلیحضرت،دست ملکه پادشاهی ورده، جنگ میخواست. اون امیدوار بود که شیاطین کلاً از این دنیا ریشهکن بشن و یه صلح واقعی برقرار بشه.تنها کسی که راهش رو سد کرد، کسی نبود جز زیک. چرا اون نه زودتر و نه دیرتر، دقیقاً همین موقع پیداش شد؟»
«شاید شما شک داشته باشید،چون ولی زیک ظاهر و باطنشکنه اونقدرها هم با هم فرق نداره.»
همون موقع،مقامم چشمهای لهمگه سولت برق زد.
«پس چطوره از خودش بپرسیم؟»
«منظورتون چیه؟»
«انتقام مرگآمار بزرگترین شوالیهکردم زودیاک رو بگیریم.»
شونههای کادنزا لرزید.
«انتقام...»
«نکنه میخوای قهرمانمونکلاً رو همینطوری بهنمونده حال خودش رها کنی؟»
کاردینال له سولت آرومکردم با کادنزا که زبونشگندکاری بند اومده بود، حرف زد.
«من هزینهاش رواستعفا میدم. خداوند آدمها روزودیاک دور هم جمع میکنه.»
چشمهای کادنزا دوبارهچون جون گرفت. —باز ایناجمع یه نقشه احمقانه کشیدن.—
«لطفاً.»
رگین یه قهرمان بود.
اون جنگجویی بود که بالمونگ، شمشیر الهی صخرهنمونده رو بیرون کشید و همون سربازی بود که—آخ جنگ علیه شیاطین رو خیلی زود به پایان رسوند.
شوالیههای اژدهای زردچون که اون رهبریشون میکرد،جمع نخبگان پادشاهی ورده بودن.
قصر سلطنتی در حال برنامهریزیزودیاک بود تا یه مراسم استقبالقضیه بزرگ برای بازگشت رگین ترتیب بده.
به خاطر شکست تو جنگ، قدرت کشور افت کرده بود، اما بهاعلیحضرت جاش سعی داشتن با گنده کردن دستاوردهای شوالیههای اژدهای زرد، یه جونبکشی تازهای به اتمسفر کشور بدن. —انگار با این مسخرهبازیها چیزی درست میشه.—
با این حال، رگین یهکلاً پیک فرستاد و خیلی مؤدبانهکنار مراسم استقبال رو رد کرد.
حتی پادشاه هم بهنیاز خودش زحمت نداد که یهحالا سر به قلعه آکوما بزنه.
تو نامه شخصیایکلاً که فرستاده بود،نمونده نوشته شده بود:
— شوالیههای اژدهای زرد تحت فرماننیاز من، فوراً به مرز جنوبی حرکت میکننلئو و برای حمله احتمالی شیاطین آماده میشن.
فقط چند خط از یه سندشوالیه رسمی کافی بود تا ساکنان قلعهقضیه آکوما دوباره اسم رگین رو فریاد بزنن.
ساکنان قلعه توچون دلشون از اینگندکاری مهمونی استقبال ناراضی بودن.
از اونجایی که مالیاتها به خاطر جنگ حسابی بالا رفته بود،گفت زندگی سخت شده بود و شایعاتی هم پخش شده بود کهشیاطین قراره یه مالیات ویژه برای مراسم استقبال از این لشکرکشی جمع کنن.
اما رگین قبولقبول نکرد و مستقیمنیاز رفت سمت میدون جنگ.
بدون اینکه حتی زن و بچهاش رو ببینه کهبکشی چند ماه به خاطر لشکرکشی ازشون دور بود، ارتششپیرمردهای رو از سریعترین مسیر ممکن به سمت جنوب روند.
این خبر نه تنهانیاز تو قلعه آکوما، بلکهکنه تو کل پادشاهی ورده پیچید.
شوالیههای بازنشسته و پسربچههایی که هنوز پونزده سالشون هممیشن نشده بود، به دنبال شوالیههای اژدهای زرد خونههاشون روخستهکنندهان ترک کردن. —انسانها واقعاً تو به کشتن دادن خودشون استادن.—
تاجرای پولدارآمار به ارتشکردم کمک مالی کردن.
تو این یک ماه گذشته،کلاً پادشاهی ورده تمام تلاشش رو کردمیشن تا زخمهای جنگ رو التیام بده.
کشیشها بسیج شدن تا مراسمهای دعای دستهجمعیجمع بزرگی برگزار کنن و شوالیهها هم باقصد تورهای نمایشی، مهارتهای شمشیرزنیشون رو به رخ میکشیدن.
«ما قوی هستیم.کلاً خدا ما رو بهبکشی حال خودمون رها نکرده.»
یه همچین پیامی داشت بهچون خورد مردم پادشاه داده میشد،کنه چیزی تو مایههای شستشوی مغزی.
اما خیلی هم تأثیر نداشت. دهقانها ثروتشونزودیاک رو قایم میکردن و پسرهاشون رو فراریطولانی میدادن. —عقل سلیم بالاخره یه جایی کار میکنه.—
اما این فضای دلگیرنیاز با پیدا شدن سر وحالا کلهی رگین کاملاً عوض شد.
تو این گیر و دار،زودیاک رگین به محض رسیدن به مرزگفت جنوبی، ارتشش رو سازماندهی مجدد کرد.
مزدورهای بیشماری که جذبکردم شهرتش شده بودن، باگندکاری شوالیههای اژدهای زرد قاطی شدن.
سربازای باتجربه به عنوانمگه افسر منصوب شدن تانمونده به جنگجوهای جوون آموزش بدن.
شوالیههای اژدهای زرد نظم و انضباط نظامی بهکنه شدت سختگیرانهای داشتن. به لطف همین فضا، ارتش درهموبرهمشونمگه تونست تو عرض چند روز پایههاش رو محکم کنه.
در حالی که ارتش رگین داشت توبکشی منطقه مرزی با شیاطین مستقر میشد، زیک وچقدر همکارای قدیمیش از نویهکان هم همونجا اقامت داشتن.
«خیلی بیشترآمار از اون چیزیهچون که شنیده بودم.»
سوزاکوی نقرهای بعد ازمگه گشتزنی تو مناطق اطراف برگشتبکشی و به زیک گزارش داد.
زیک پرسید: «اینطوره؟»
«حتی شایعه شده که دو میلیون نفر مردن.کنار شنیدم بین جنگجوهای نسل چهارم، بیشتر اونایی کهپیرمردهای رتبه ای یا بالاتر داشتن، تو جنگ کشته شدن.»
«انگار بایدآمار برای متوقف کردنشچون فعالتر عمل میکردیم.»
زیک آهی کشید.
هیچوقت فکر نمیکردمچون حتی اوریدون همگندکاری تو جنگ کشته بشه.
اون انسانمگه هم یهشوالیه جنگجو بود.
از یه جهاتی، مردنکردم وسط مبارزه چیزی بیشتر ازجمع یه روتین عادی زندگی نبود.
با این حال، حتیمگه آدمهایی هم که باقینمونده مونده بودن نمیتونستن آروم بگیرن.
سوزاکو با شنیدنچون حرفهای زیک سرشگندکاری رو تکون داد.
«اگه جناب زیک فعالانه جلوی خلأ قدرت دنیای شیاطین روقضیه میگرفت، دوباره به عنوان یه قهرمان سیاه متهم میشد. فضاییمیفته غالب شده بود که همه فکر میکردن شیاطین هیچی نیستن.»
«بین دستِ بالا رو داشتن و انقراض کامل یهجمع نژاد، زمین تا آسمون فرقه. حتی اگه دئوس هماستعفا در کار نبود، بازم تو فتح دنیای شیاطین شکست میخوردیم.»
«خب، وقتی با دشمنی طرفی که اصلاًزودیاک حق حیاتت رو به رسمیت نمیشناسه... هیچ سربازیکشید نیست که برای حمله و نابودیشون جون نده.»
«جنگ بین پادشاهیها وقتی تموم میشه که پایتخت رو بگیرن و پادشاه رو حذف کنن... اما شیاطین اگه چارهای نداشته باشن،نمونده زمین رو ول میکنن، تو مناطق صعبالعبور قایم میشن و منتظر فرصت میمونن. مرزها داره گسترش پیدا میکنه و جاهای زیادیندارم برای محافظت هست، اما دشمنانِ پنهان، قدرتمندن و حتی غریبههایی از نژادهای دیگهان. این جنگی نیست که به این راحتیها جمع بشه.»
«فکر کردممگه بازم بهشوالیه خاطر دئوس مخالفی.»
«اگه اون رو هم قاطی معادلات کنی، که دیگه صددرصد باختی.حالا اون حتی با اینکه از مقام پادشاه شیاطین استعفا داده، اونقدرهازودیاک هم بیرحم نیست که مردمش رو به امان خدا ول کنه.»
جوشاک سر تکان داد وکلاً دوباره شروع کرد به حرف زدنمیشن درباره اطلاعاتی که جمعآوری کرده بود.
شهادتهای ضد و نقیضی دربارهداشتم روند جنگ وجود داشت واعلیحضرت ابهامات زیادی به چشم میخورد.
از اونجایی که این ماجرازودیاک چیزی نبود که کسی بهش افتخارگفت کنه، هیچکس با صداقت حرف نمیزد.
«خب، برنامهات چیه؟ اگه همینطوری تو منطقه مرزیگندکاری بمونیم، درگیری با شیاطین زیاد میشه. برای لردقصد رگین سخت نیست که مدام با شیاطین بجنگه؟»
«درسته، اما... یه جورایی همین وضعیت ممکنه رگین رو عقبکنار نگه داره. حداقل مجبور نمیشه مقام فرماندهیش رو ول کنه،خستهکنندهان دوباره برگرده به شوالیه بودن و به دئوس حمله کنه.»
«پس خیالم راحت شد.»
زیردستان زکه، از جمله جوشاک،زودیاک کم و بیش هویت دئوسقضیه و آدمهای اطرافش رو میشناختند.
در نتیجه، اونا دیگه توچون اون چارچوب خشک و کلیشهایکنه شیطان و قهرمان گیر نکرده بودند.
«آقای جوشاک، شما هم باید حسابیشوالیه زحمت بکشی. فعلاً مجبورم نقش مربیقضیه شمشیرزنی رو برای جنگجوهای جوون بازی کنم.»
«با اینکه جوونیم، مگه ما جزو نسلجمع صفر نیستیم؟ سطح خون خالص اون خیلیقصد از من بالاتره، پس زود یاد میگیره.»
همون موقع،مگه یک نفر واردزودیاک پادگان زکه شد.
به محض دیدنش،قبول چهره زکه در همداشتم رفت و جدی شد.
جوشاک تعظیممقامم کرد ومگه عقب کشید.
تازه بعد از اون بود کهگندکاری زکه یه آه طولانی کشید وپالادین دستش رو برای دست دادن دراز کرد.
«آقای کادنزا.»
کادنزا تا مدتهاقبول لبهای به همنیاز دوختهاش رو باز نکرد.
«بیا یه کم اسبسواری کنیم.»
زکه بهکردم درخواست کادنزانیاز سر تکان داد.
دو مرد سوارکلاً بر اسب ازنمونده میان دشت تاختند.
اینجا سرزمینیآمار بینام وکردم نشان بود.
در گذشته، زمانی که قارهکلاً خوزه در آسمان بود، اینکنار منطقه زیر دریا قرار داشت.
حالا آب دریا تقریباً بهداشتم طور کامل فروکش کرده بود ولئو علفهای هرز همهجا رو پوشونده بودن.
کادنزا اسبش روکلاً تا فاصله زیادینمونده از قلعه دور کرد.
تپه کوتاه، مثلقبول یه تپه شنی،نیاز خشک و بیعلف بود.
«دلیل اینکه با همه رسمی و محترمانه حرف میزدم، این بود که جلوی حسادتشون رو بگیرم. خندهداره که اینو جلوی تو میگم، اما من کسی بودم که همه به عنواندرسته یه نابغه ستایشش میکردن. قبل از اینکه با اوریدون آشنا بشم، هیچچیزی نبود که بتونه با من رقابت کنه؛ چه جادو، چه شمشیرزنی، چه هنرهای مقدس. حتی اگه یه چیزیصلح رو چند سال دیرتر شروع میکردم، خیلی زود به بقیه میرسیدم. اما اینکه تنهایی بری جلو، حس تنهایی خیلی بدی داشت. بقیه میگن این یه موهبته، اما... بیشتر شبیه یه نفرینه.»
این رو درچون حالی گفت کهگندکاری به زکه نگاه میکرد.
«اون برایمگه من یه همچینزودیاک دوستی بود. اوریدون.»
«پس ظاهراًآمار دیگه قرار نیستچون رسمی حرف بزنی.»
«چون دیگه وقت ندارم. الان تنهاشوالیه چیزی که تو زندگیم باقی مونده، انتقامه.گفت خودت میدونی اون شخص کیه، مگه نه؟»
«همونطور کهکردم انتظار میرفت...نیاز منظورت اونه؟»
«بهش نگومگه "اون". حداقلشوالیه اگه انسانی.»
«برنامهات برای بعد چیه؟»
«قراره یه ارتش جمع کنم.کلاً میشم یه سرباز مزدور. فقطکنار هم یه هدف دارم. کشتن دئوس.»
کادنزا یهکردم قدم بهنیاز زکه نزدیکتر شد.
«زکه! طرف من باش. بیا بانمونده هم انتقام اوریدون رو بگیریم! اوریدون تاکشید لحظه مرگش تو رو دوست خودش میدونست.»
«آقای اوریدونآمار برای منمکردم یه دوسته.»
«پس...»
«آقای کادنزا.»
«اگه میخوای ردکلاً کنی، به زبون نیارش.بکشی چون ازت متنفر میشم.»
زکه لحظهای مکث کرد،کردم بعد چشماش رو باز کردجمع و به کادنزا خیره شد.
«با اینمقامم حال، جوابممگه نه هست.»
«قصد داری به بشریتنیاز خیانت کنی؟ غرورت به عنوانحالا یه جنگجو رو فراموش کردی؟»
«نه. من یه جنگجو هستم.»
«پس چراآمار داری از اربابچون شیاطین محافظت میکنی؟»
«من از هیچکس محافظت نمیکنم.»
«اون اوریدون رو کشت!»
این انسانها بودنکلاً که اول بهنمونده دنیای شیاطین حمله کردن.
زکه این کلمات روکردم تو ذهنش مرور کرد،گندکاری اما به زبون نیاورد.
این حرفها به راحتیمگه میتونست به عنوان طرفدارینمونده از شیاطین برداشت بشه.
انسانها باید طرف انسانهانیاز باشن. حداقل اگه میخوان بهحالا عنوان یه انسان زندگی کنن.
-چرا بیخیال انسان بودن نمیشی؟
حرفهای دئوسآمار دوباره توکردم ذهنش طنینانداز شد.
«زکه، میدونم که ارادت شخصی بهش داری.زودیاک اینم قبول دارم که آدم جذاب وطولانی کاریزماتیکیه. میدونم که خیلی بهت کمک کرده.»
«بحث فقط یه کمکنیاز ساده نیست. هر چیزی کهحالا الان دارم، به خاطر اونه.»
«میدونم. اما با اینشوالیه وجود، تو یه جنگجویی. یهمیشن قهرمان نباید طرف شیاطین باشه.»
«منم نمیگمآمار که میخوامکردم طرف اون باشم.»
«پس نتیجهگیریمقامم سادهست، مگه نه؟کلاً با من بیا.»
«این غیرممکنه.»
«نکنه میخوایمگه یه چرتوپرتایی مثلزودیاک بیطرفی تحویلم بدی؟»
کادنزا از دستقبول زکه که سکوتنیاز کرده بود، عصبانی شد.
«زکه! حتی وقتی برخلاف دستور امپراتور مقدس رفتی نویهکان، من سعی کردم طرف تو باشم. این منچقدر و بالاتر از همه، اوریدون بودیم که بارها جلوی ایدههای تندروها برای سرکوب نویهکان رو گرفتیم. رگین چی؟واقعاً من حتی یک بار هم فکر نکردم که رگین جزوی از خانوادهام نیست. مثل برادر خودم هواشو داشتم.»
«بابتش واقعاً ممنونم.»
«اما حالا داری اینطوریشوالیه رفتار میکنی. چطور مرگکنار اوریدون برات اینقدر بیارزشه؟»
«قصد داری مرگ دوستت روچون فقط به خاطر اینکه دئوس یهحالا لطفی در حقت کرده، نادیده بگیری؟»
«اینطور نیست.»
«پس قسم بخور. قسم بخور که دئوس رو میکشی. کهاعلیحضرت تا لحظه مرگت رهبری نیروی اعزامی به دنیای شیاطین روزودیاک به عهده میگیری. رگین هم قطعاً با من همراه میشه.»
زکه جوابی نداد.
چهره کادنزاآمار سرد وکردم بیروح شد.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: انسانها هیچوقت بیخیال نمیشن، نه؟ باز هم سیاستبازی و دردسر...]