چپتر 127: ۲۹. شکستن پیشداوریها و پیدا کردن رفقای جدید (۴)
0زیک از آنطبیعیه آدمهایی نبود کهاشتباه دنیا را مقصر بداند.
هیچوقت نگفت کهسختتری تقصیر پدر، مادر یابیشتری هر کس دیگری است.
انگار که سرنوشت یک جنگجو یا قدیسمیکنه از آسمان برایش نازل شده باشد، باکنیم تمام پستی و بلندیهای زندگی کنار میآمد.
خود زیکپیدا هم همینامتحان را میگفت.
میگفت زندگیاش پر از شیفتهای کاری پارهوقتمیکنه بوده چون میخواسته به خواهر و برادرهایکنیم کوچکترش کمک کند تا درسشان را تمام کنند.
با اینکه فقط چهاردهانجام سالش بود، کمتر کاری پیداثروتمندتر میشد که امتحان نکرده باشد.
با این حال، حتی یکداره بار هم فکر نکرده بود کههان تقصیر بقیه است که فقیر مانده.
اما راستش را بخواهید،امتحان این اواخر فکری ناگهانحتی به ذهنش خطور کرده بود.
من اینقدر سخت کار میکنم؛ با ستارهی صبحنباید میزنم بیرون و تازه وقتی ستارهی شب درمیآد برمیگردمتلاش خونه، پس چرا هنوز فقیرم؟ چرا زندگی اینقدر سخته؟
ارباب یه عمارت با کلی زمین، حتیبیشتری اگه بیکار هم بشینه، چند برابر من پولدهانش درمیآره. اونا با قدرتشون به دنیا حکومت میکنن.
این واقعاً طبیعیه؟
«ارباب دئوس.»
«ها؟»
«اگه دنیا واقعاًسختتری داره اشتباه میکنه...احترام نباید تغییرش بدیم؟»
«هان؟»
«نباید دنیا رو به جایی تبدیل کنیم کهحتی توش آدمهایی که بیشتر تلاش میکنن و کارهایبخواهید سختتری انجام میدن، احترام بیشتری ببینن و ثروتمندتر باشن؟»
«داری میگی میخوای تغییرش بدی؟»
زیک دهانش را بست.
حتی با یک نگاه سطحیداره هم میشد فهمید که اینبدیم حرفش چقدر ترسناک و دردسرساز است.
«اگه میخوایپیدا کاری کنی،امتحان میتونم کمکت کنم.»
نه. از دستطبیعیه آدمی مثل مناشتباه چه کاری برمیآد؟
اما اینکارهای حرف هرگز ازمیدن دهانش بیرون نیامد.
خیلی از وقت ناهار گذشتهداره بود که دئوس، یولگئوم وبدیم زیک به میدان نبرد برگشتند.
در این بین، لژیونامتحان هلیوس مشغول جمعآوری جنازهها وبار تکهتکه کردن لاشهی لویاتان بود.
خسارت بیش از حد سنگین بود. تعداد کشتههانباید از دویست نفر گذشته بود و بیش ازبیشتر صد مجروح داشتند که نیاز به درمان فوری داشتند.
با اینکه مجروحان را زودتر فرستاده بودند وببینن تعداد پنج یگان به دو یگان کاهش یافتهبست بود، باز هم جای خالی خیلیها حس میشد.
در حالت عادی، آنها باید وارد روستا میشدند وتغییرش وضعیت انبار غلات را بررسی میکردند، اما جرئتش راکارهای نداشتند، برای همین منتظر زیک و گروهش مانده بودند.
به محض اینکه ترجان اسبهاینکرده این سه نفر را دید،فکر با پای برهنه به استقبالشان دوید.
«ارباب زیک!واقعاً ارباب دئوس!دئوس عالیجناب یولگئوم!»
دئوس کج و کوله رویمیدن اسبش نشسته بود و ازباشن بالا به او نگاه میکرد.
در حالت عادی، از آنجایی که ترجان وارثنباید یک خانوادهی مارکیز بود، یک مزدور معمولی مثلبیشتر دئوس جرئت نمیکرد اینطور با او رفتار کند.
«چرا یهو اینقدر پسرخاله شدی؟ حالااین که مأموریت تموم شده ما دیگه برمیگردیم،مانده پس به سخت کار کردن ادامه بده.»
«حالا، لطفاًواقعاً یه لحظهدئوس صبر کنید.»
«مگه قرار نذاشتیمسختتری با هم راحتاحترام و خودمونی حرف بزنیم؟»
«متأسفم. اگهواقعاً بیادبی کردم لطفاًداره من رو ببخشید.»
جای افتخار هم نداشت.
میگفتند این یک مأموریت رتبه D است، اما اگر با از دست دادن نیمی از نیروهایت از مأموریت دست میکشیدی، فقط آبروریزی به بار میآمد.
«خب، دست انداختنت دیگهانجام کافیه. پس، بریم سرببینن اصل مطلب؟ چی میخوای؟»
«امیدوارم تو تکمیلطبیعیه کردن مأموریت بااشتباه من همراه بشید.»
دئوس زد زیر خنده.
«مگه نگفتیواقعاً تو قراره ماداره رو اسکورت کنی؟»
«اون... ازکارهای روی غرورانجام و تکبرم بود.»
«راستش اینکهواقعاً اینقدر مطیع شدیداره یه کم ترسناکه.»
«برای فرماندهای که یه ارتش رواین رهبری میکنه، چیزی که مهمه پیروزیه، نهمانده اقتدار. این چیزیه که پدرم همیشه میگفت.»
«از این حرفت خوشم اومد.داره باشه، با هم انجامش میدیم. درهان عوض، درآمد مأموریت نصفنصف تقسیم میشه.»
«قبوله.»
«و نصف حق ودئوس حقوق لاشهی اون هیولا،نباید لویاتان، هم مال ماست.»
«اسمش لویاتانه. باشه، قبول میکنم.»
«میدونی که حتی اگه از هموناشتباه اول نسبت هفت به سه رو همتبدیل میخواستم، حق نداشتی حرفی بزنی، مگه نه؟»
«اگه به خاطر اربابانجام زیک نبود، همهمون تارببینن و مار شده بودیم.»
«خوبه، خوبه. حالا که اینقدرداره واضح بهش اعتراف میکنی، دیگهبدیم بیشتر از این اذیتت نمیکنم.»
«تنها کاری که باید بکنیمنکرده اینه که شما رو تافکر انبار غلات اسکورت کنیم، درسته؟»
«بله.»
به نظر میرسید ترجانانجام تصمیم گرفته بود کاملاًببینن تسلیم شود و سپر بیندازد.
آن سه نفر، به همراه دئوس،اشتباه بلافاصله از روستا عبور کردند وجایی به سمت انبار غلات راه افتادند.
خوشبختانه، هیچپیدا هیولایی سر ونکرده کلهاش پیدا نشد.
طبق اطلاعات مأموریت، باید چند هیولا آنجا میبود، اماتغییرش با در نظر گرفتن قدرت لویاتان، احتمال زیادی وجودکارهای داشت که خود گزارش از اساس اشتباه بوده باشد.
آیا به خاطر سرعت بالای رفت و آمدش فکر کردهباشن بودند چند هیولاست، یا چون نمیخواستند اعتراف کنند که فقطحرفش از یک جانور شکست خوردهاند، پیاز داغش را زیاد کرده بودند؟
اگر همهی اینها نبود، شاید لویاتاناشتباه هیولاهای اینجا را خورده و بهجایی جای آنها برای خودش لانه ساخته بود.
شرایط دقیقش را نمیدانستم،امتحان اما به هر حال، دیگربار هیچ هیولایی در کار نبود.
ارتشی که ترجان رهبری میکرد،داره بلافاصله شروع به بار زدنبدیم غلات داخل گاریهای بزرگ کردند.
در همین حین،سختتری دئوس مشغول بررسیاحترام لاشهی لویاتان شد.
ساختار بدنش واقعاً شگفتانگیز بود.
به خصوص فلسهایش کهامتحان انگار هنوز زنده بودند وبار مدام به رنگهای مختلفی درمیآمدند.
تکهای از فلسطبیعیه را که به پنجمیکنه رنگ مختلف میدرخشید، برداشت.
سعی کردم با ناخنمانجام رویش خط بیندازم. یکببینن خراش طولانی رویش افتاد.
گفتم: «فقطواقعاً به درددئوس دکور میخوره.»
یولگئوم که از آن طرف داشت تماشا میکرد، بهبار حرف آمد: «اینکه فقط چون با ناخنهای پادشاه شیاطینفکری خراش برداشته بهش بگی وسیلهی تزئینی، یه کم بیانصافی نیست؟»
«به نظرمواقعاً از فلسدئوس اژدها ضعیفتره.»
«اما، اگه به صورت ویژهمیدن فرآوریش کنی و روش جادو پیادهداری کنی، میتونی یه شنل نامرئیکننده بسازی.»
«پس بسازش.»
«ترجیح میدمپیدا این کارامتحان رو نکنم.»
«چرا؟»
«چون آیتم خیلیسختتری خطرناکیه. جون میدهاحترام برای ترور و آدمکشی.»
«واقعاً؟»
«فقط به عنوان دکوری بفروششون.»
«هر چی. من که اصلاًداره قصد ندارم زیک رو بهبدیم عنوان یه قاتل بزرگ کنم.»
دئوس بخشهایکارهای دیگر بدن لویاتانمیدن را بررسی کرد.
به نظر میرسید اسکلتدئوس و ستون فقراتش را بشودتغییرش با قیمت معقولی آب کرد.
در همان لحظه، یولگئومامتحان با حرکت دست بهحتی یک طرف اشاره کرد.
«پیداش کردم.»
«چی رو؟»
«سنگهای بزوار!»
«سنگ بزوار؟پیدا منظورت همونامتحان سنگهای اون بالاست؟»
«آره. لویاتان غذاشطبیعیه رو با سنگهایاشتباه بزوار هضم میکنه.»
«میگن اینا جانورانسختتری الهیان، ولی خب عینبیشتری حیوونا رفتار میکنن دیگه.»
«اینطوری نیست. لویاتانها در اصل موجوداتی هستنمیکنه که برای نابودی دنیا به دنیا اومدن.کنیم تمام تمدنها رو میبلعیدن و پودر میکردن.»
«میخوای بگیپیدا عصر نقرهایامتحان اینطوری نابود شد؟»
«دقیقاً. عصر نقرهای، عصر جادو بود. مواد قدرتمند زیادی با قدرت جادو ساخته شده بود کهبیشتر الان دیگه نمیشه ساختشون. اولین عضوی که برای خوردن و نابود کردن همهچیز به وجود اومد،بست معده بود. این سنگهای بزوار تمام مواد رو خرد و خاکشیر میکنن و به پودر تبدیل میکنن.»
«این یعنی...کارهای یعنی از طلایمیدن جادویی هم سختترن؟»
«درسته. تازه، در برابر حرارت هم خیلی مقاومن. موقع هضمبدیم غذا، دمای داخل معده لویاتان تا سه هزار درجه بالا میره.میدن به عبارت دیگه، این بهترین ماده برای ساختن ماهیتابه زکه است.»
«همونطور که انتظار میرفت، یهنکرده کیسه پر از حکمتی. پسفکر برو و همین الان بسازش.»
«مشکل اینهواقعاً که کی قرارهداره اینو پردازش کنه.»
«بده کوتولهها انجامش بدن دیگه.»
«واقعاً مشکلی نداره؟ کشورشون که...»
«وقتی بری خودتمیشد میفهمی. پس یهاین گونی ازش ببریم؟»
«بیشتر سنگهای بزوار سنگی هستن. بایداشتباه عناصر آهن رو از داخلشون استخراججایی کنیم، پس بهتره حسابی ازشون ببریم.»
«پس چرا که نه؟»
در همین حین، ترجاندئوس داشت همراه زکه عملیاتنباید بارگیری رو رهبری میکرد.
تمام حواسشپیدا کاملاً رویامتحان زکه متمرکز بود.
«آخه چطورواقعاً تونستی بهدئوس همچین قدرتی برسی؟»
«فقط همون کاریسختتری رو کردم کهاحترام بهم آموزش داده بودن.»
«جنگجوهای تحت فرمانم بادئوس احتیاط میگفتن که قدرتنباید لرد زکه ممکنه هاله باشه.»
«شوالیههای زودیاک هم همین رونکرده میگفتن، ولی راستش خودم همفکر چیز زیادی درباره قدرتم نمیدونم.»
«آه! شوالیههایواقعاً زودیاک! مگهدئوس باهاشون در ارتباطی؟»
«یه ارتباط کوچیکیسختتری با پالادینهای لیبرااحترام و اسکورپیو دارم.»
ترجان دوباره به زکه نگاه کرد.اشتباه با اینکه با شایعات فرق داشت،جایی اما این دیگه خیلی متفاوت بود.
«آخه چرا هنوز یه قهرمان رتبه B موندی؟»
«میگن رتبه B هستم چون اینطوری تعیین شده، ولی اگه از خودم بپرسی، واقعاً دلیلش رو نمیدونم.»
«همهاش سیاستبازیه!»
ترجان مشتشواقعاً را بهدئوس کف دستش کوبید.
«بله؟»
«تو قربانی سیاستبازی روحانیون ردهبالا شدی. اگه اینطوری بهش نگاه کنی، منطقیه. شایدتبدیل گفتنش بیادبی باشه، اما به نظر میرسه لرد زکه پشتوانه سیاسی قابلتوجهی نداره.باشن لرد دئوس شاید ثروتمند باشه، اما به نظر نمیرسه که یه نجیبزاده ردهبالا باشه.»
«منم هویت واقعیاش رو نمیدونم.»
«همونطور که انتظار میرفت، مشکل همینه. باید یهنباید حامی مناسب پیدا کنی. خیلی چیزا تو اینبیشتر دنیا هستن که فقط با پول حل نمیشن.»
«مشکلی نیست.پیدا من همینامتحان الانش هم راضیام.»
«یعنی میگی با رتبه B بودن راضی هستی؟»
زکه سرش را تکانانجام داد. ترجان با بهت بهثروتمندتر چشمان زلال او خیره شد.
زکه در حالیطبیعیه که به آسماناشتباه دوردست نگاه میکرد، گفت:
«آدما وقتی تو شرایط سختی قرار میگیرن، خدا رو پیدا میکنن. یه جنگجو موجودیه که بخش کوچیکی از قدرت خدا رو دریافت کرده و وظیفهاش کمک به آدمای گرفتار شده است. چه یه درخواست رتبه B باشه چه رتبه A، اون احساسی که باعث میشه آدما خدا رو صدا بزنن یکیه. من نمیخوام برای جواب دادن به این درخواستها، خیلی روی رتبهبندیها تمرکز کنم.»
این احمق دیگه کیه؟
ترجان ناخودآگاه اینسختتری کلمات را دراحترام ذهنش مرور کرد.
اما لحظهای که حس کرد حتیاشتباه یک ذره دروغ هم در چشمانجایی زکه نیست، از خودش خجالت کشید.
«هیچ احترامی برای قلبهای دردمند کسانیاین که هیچ پناهگاهی ندارن قائل نبودم.فقیر واقعاً حس میکنم یه سیلی محکم خوردم.»
جنگجو.
زکه یه جنگجوی واقعی بود.
تنها کسانی کهطبیعیه ازش انتقاد میکردن، تاجرایمیکنه دنیوی و مادیگرا بودن.
اون فقط یه جنگجو بود.
«لرد زکه.»
«بله.»
«ترجان فون هلیوس. از حالا بهاشتباه بعد، لژیون هلیوس که من رهبریاش میکنم،تبدیل به واحد زیردست لرد زکه تبدیل میشه.»
«بله؟»
«لرد زکه الان به ارتش ما نیازی نداره. چون هنوز جوونه وجایی بهطور جدی وارد عرصه سیاسی مرکزی نشده. اما اون روز قطعاً میرسه.ببینن در اون زمان، ما، خانواده هلیوس، در کنار لرد زکه خواهیم بود.»
«من اونقدرهاکارهای هم آدمانجام بزرگی نیستم.»
«این سوگندواقعاً وفاداری منه.دئوس لطفاً قبولش کنید.»
ترجان یکی از سه انگشترینکرده که در دست داشت رافکر درآورد و به زکه داد.
«این یه انگشتر خانوادگیه. هر کسیاشتباه این رو داشته باشه، بهعنوان یکیجایی از اعضای خانواده مارکی هلیوس شناخته میشه.»
«چطور جرئت کنم...»
«لطفاً قبولش کنید. لطفاًدئوس تمایل من برای دوستی باتغییرش لرد زکه رو درک کنید.»
قلب زکه وقتیمیشد شنید که او میخواهدحال دوستش باشد، نرم شد.
نمیتونست با شوالیهای کهدئوس برای دوستی پیشقدم شدهنباید بود، سرد برخورد کنه.
انگشتر رو گرفت و دستش کرد. انگشتر دارایببینن یه طلسم جادویی بود، برای همین طوری دوربست انگشتش کیپ شد که انگار از اول همونجا بوده.
«بعد از تکمیل این مأموریت، لژیون هلیوس بهنباید قلعه پومز برمیگرده. ما اونجا قدرت میگیریم وبیشتر بهعنوان یه واحد قویتر از قبل دوباره متولد میشیم.»
ترجان این را گفتامتحان و با چهرهای جدیحتی به زکه نگاه کرد.
«بیست سال دیگه، توی جنگ علیه شیاطین،میکنه واحد ما تبدیل به بالهای لرد زکهکنیم میشه و در سراسر میدان نبرد میتازه.»
«آه!»
«اگه لرد زکه رهبری روداره به عهده بگیره، لژیون هلیوسبدیم میتونه قلب دشمن رو بشکافه.»
لحظهای که زکهمیشد این حرفها رو شنید،حال لرزهای به تنش افتاد.
«وقتی اون روز برسه... سوار براشتباه یه اسب فولادی میشم و با بلندترینتبدیل نیزه در دستم، جلوتر از همه میایستم.»
«فکر کنمکارهای قطعاً همینانجام کار رو میکنی.»
بیست سال زمان زیادی بود.
طولانیتر از تماممیشد روزهایی که زکه تاحال حالا زندگی کرده بود.
برای همینواقعاً هیچوقت بهشدئوس فکر نکرده بود.
چطور یه جنگجوی جوون از یه خانواده درجه دو که کارهایداری پارهوقت انجام میداد، جرئت میکرد فکر کنه که قراره تو نبردیترسناک که هر صد سال یه بار اتفاق میافته، نقشی داشته باشه؟
اما حالا قدرت داشت.
در همون لحظه، ناگهان ایننکرده فکر به ذهنش خطور کرد.فکر پادشاه شیاطین دیگه چه جور هیولاییه؟