چپتر 291: ملاقات با پادشاه پریان (۴)
0دئوس دستش رو بالا آوردگفتن و با الکس که جلوشونبرای سر خم کرده بود، حرف زد.
«تو زیردست سابق من نیستی؟»
«این بندهدنیای به پادشاه سابقزاویه ادای احترام میکند.»
«پادشاه محترم؟ مگه منزاویه همون پادشاهی نیستم کهحال با اردنگی انداختینش بیرون؟»
الکس جواب داد:چرت «فکر میکنم بیشترتموم شبیه کنارهگیری داوطلبانه بود.»
«آره ارواح عمهت. تا اون طنابمیشن اعتمادتون که اسمش نزاره پاره میشه،استعداد یهو یاد پادشاه محترم سابق میافتین.»
«درک میکنم که عصبانی هستید. اما اونچیز زمان، خدایان فرعی چارهای جز این نداشتنکار که به فکر بقای دنیای شیاطین باشن.»
«خب، از زاویه دید من کهچیز چیز خوبیه. به هر حال خودم همکار اصلاً دلم نمیخواست این کار رو بکنم.»
«پس عصبانی نبودید...»
«نه، کی گفته؟ واقعاً عصبانی بودم. میدونی چند بارهزار از خواب پریدم و دلم میخواست هر هفت تاگفتن دوک رو از وسط نصف کنم تا بشن چهارده تا؟»
«خب... اگه این کار روزاویه میکردید، دیگه چهارده تا دوک نداشتیم.اصلاً کلاً دوکی باقی نمیموند. همهشون میمردن.»
«بالاخره یکیشون که زنده میموند.»
«ولی اینجوری فقطچرت تیکههای یه دوکتموم باقی میموند، نه؟»
«اگه دوباره پارهشون کنی میشنکنی چهار تیکه. اگه ده بار پارهشونفهمیدم کنی میشن بیشتر از هزار تیکه.»
«...تازه فهمیدمدنیای که استعداد عجیبیزاویه تو ریاضیات دارید.»
«چرت و پرت گفتنزاویه رو تموم کن وحال میگو رو صدا بزن.»
«برای ملاقاتدارید با اعلیحضرت ملکه،گفتن قوانینی وجود داره.»
«دلت کتک میخواد؟»
«سعی نکنید همهشیاطین چیز رو با زورچیز و خشونت حل کنید.»
«از کی تا حالا شیاطین افتادن دنبالخوبیه قانون؟ اصلاً شیاطین از کی قانونمدار شدن؟بکنم مگه همیشه همه تصمیمها با مشت گرفته نمیشد؟»
«منظورم اینه که...»
«مامان و دایی میگو هم اینجان.میشن اینقدر سخت نگیر. قبل از اینکهاستعداد کل اینجا رو به آتیش بکشم.»
«شما یادنیای باید دلجوییباشن کنید یا تهدید.»
«مگه سیاستشیاطین هویج و شعلههایدید آتیش رو نشنیدی؟»
«مگه هویج و چماق نبود؟»
«چماق که درد نداره. اگه از شرق تا غربهزار اینجا رو آتیش بزنم و همه اون بچهپروهایی که ازشونتموم خوشم نمیاد رو کباب کنم، خیلی بیشتر دلم خنک میشه.»
«چرا اینقدر خصمانه برخورد میکنید؟»
«واقعاً نمیدونی یا خودتزاویه رو زدی به اون راه؟خودم شماها من رو انداختید بیرون.»
«بذارید گذشتههادارید مثل آب روونگفتن بگذره و بره...»
«منم میخوامتیکههای بذارم بره، ولیکنی شماها همکاری نمیکنید.»
«اینکه بدون هیچ هدفباشن خاصی برای دیدن سرورتونخوبیه بیاید، کار رو سخت میکنه.»
«تو از کجاباشن میدونی من کارچیز واجبی دارم یا نه؟»
«پس یعنی...»
«کار واجبی دارید؟»
«چه کاری؟دنیای در موردباشن چی حرف میزنی؟»
«اصلاً چرا باید به تو بگم؟ اینخوبیه یه مسئلهست که باید با خود ملکه درنبودید موردش مذاکره کنم، پس بکشید کنار بچهها. هان؟»
«دئوس، همونطور کهچرت قبلاً گفتم، تو دنیایمیگو شیاطین رویههایی وجود داره.»
«همونطور که منم قبلاًپارهشون گفتم، قراره همه چیزتیکه به آتیش کشیده بشه.»
«لطفاً برگردید.»
درست وقتی که بحث داشت به یهخوبیه دور باطل میافتاد، زیک یه قدم اومدبکنم جلو و برای الکس سر خم کرد.
«مدیر.»
«خیلی وقته کسیدوباره من رو بامیشن این اسم صدا نکرده.»
«همینجوری صداتون میکنم چون رویزاویه زبونم چرخیده. حتی صدا کردن شمااصلاً با لقب دوک هم برام عجیبه.»
«هر جور راحتی صدام کن.»
«مگه شخصیت دئوس رو خوب نمیشناسی؟ من پیشنهادیصدا براتون آوردم که واقعاً به نفع دنیای شیاطینه.داره لطفاً اجازه بده با میگو، اعلیحضرت ملکه، ملاقات کنیم.»
حرفهای زیک،تیکههای دل الکسپارهشون رو لرزوند.
دئوس هر چقدر هم که غیرقابلدید پیشبینی بود، زیک از اون آدمهاییدلم نبود که حرف بیربط و چرت بزنه.
«...خیلی خب. حالاباشن که اینقدر اصرار میکنی،خوبیه به سرورم گزارش میدم.»
دئوس بادارید دیدن رفتنپرت الکس، کفری شد.
«این یارو حرفای من رو بهمیشن یه ورش هم حساب نمیکنه، بعد تاعجیبی زیک یه چیزی میگه سریع میگه چشم؟»
الکس فقط در جواب حرفشزاویه آهی کشید و بدون اینکه چیزیاصلاً بگه، به سمت اتاق ملکه رفت.
نگاه میگوشیاطین روی دئوسزاویه قفل شد.
بعد از اینکه بهپرت دنیا اومدم و به هوشبزن اومدم، چند باری دیده بودمش.
اما این اولین بارپارهشون بود که تو یه فضایهزار اینقدر آروم باهاش روبرو میشدم.
باید چی صداش میکردم؟
پدر؟ بابا؟ دئوس؟ اعلیحضرت؟
اون مندارید رو چیپرت صدا میزد؟
دئوس همتیکههای نمیتونست چشمپارهشون از میگو برداره.
«تو.»
«بـ... بله؟»
«چرا اینقدر شبیهچرت سیگنی هستی؟ مگهتموم نگفتن تو شیطانِ منی؟»
«منم چیزتیکههای زیادی درپارهشون این مورد نمیدونم.»
«که اینطور؟ خیالی نیست.باشن قبل از هر چیزی،خوبیه هوم... پایهای یه مبارزه بکنیم؟»
«بله؟»
«شیاطین قبلدارید از هر چیزیگفتن باید قوی باشن.»
«بله!»
دئوس به پنجرهی اتاق تاجوتختزاویه نزدیک شد، چرخید و خودشخودم رو به سمت عقب پرت کرد.
بیرون از پنجرهباشن لبخندی زد و بهخوبیه سمت آسمون اوج گرفت.
آسمون آبیدارید تمام زاویه دیدمگفتن رو پر کرد.
آسمون دنیای شیاطین خیلی آبی بود.میشن منظرهی ایدوس که تمام عمرم دیده بودم،عجیبی حالا برام کاملاً ناآشنا به نظر میرسید.
حضور میگو روشیاطین حس کردم ودید سرم رو چرخوندم.
دخترک که حسابی مضطرب بهدید نظر میرسید، در حالی که نگاهمدلم میکرد مشتهاش رو گره کرده بود.
«اشکالی نداره اگه با تمام توانتتموم حمله کنی. نه، اصلاً تمام تلاشت روملکه بکن. اینطوری میتونی ببینی چقدر رشد کردی.»
«اما... دوکهای جادویی گفتنپارهشون که پدرم تقریباً تمامتیکه قدرتش رو به من داده.»
«تقریباً؟ خب، اگه فقط به انرژی روح شیطانی نگاه کنی، درسته که بیشترنمیخواست از نصفش به تو منتقل شده. اما این به اون معنا نیست کههفت بتونی به تنهایی از پس من بربیای. من تو این دنیا هیچ دشمنی ندارم.»
«واقعاً اشکالی ندارهباشن اگه با تمامچیز توانم ضربه بزنم؟»
«دقیقاً.»
«...پس امتحانش میکنم.»
میگو مشتدنیای گرهکردهاش روباشن باز کرد.
در همون لحظه، حجمزاویه عظیمی از قدرت جادوییحال از بدنش فوران کرد.
شعلههای آبی به سرعت کلگفتن بدنش رو احاطه کردن وبرای شروع به تجسم یافتن کردن.
سایهی یه شاخ بلندپارهشون جلوی پیشونیش ظاهر شد.تیکه این نماد شیطان بود.
«سعی کندنیای روح شیطانی روزاویه هم بیدار کنی.»
میگو باشیاطین شنیدن حرف دئوسدید سر تکون داد.
روح شیطانی برخلافچرت انرژی روح شیطانی،تموم یه قدرت آشکار نبود.
بلکه یه تجربه و مهارت بود.میشن این همون روح شیطانیه که مثلاستعداد یه کریستال تو بدن رسوب کرده.
«پس بیادنیای جلو ببینم چیزاویه تو چنته داری.»
میگو سر تکون داد.
بدن دئوس رو برانداز کردم.
یه انسان معمولی. یاپارهشون حداقل، فقط همون سطح ازهزار قدرت رو ازش حس میکردم.
به نظر میرسید اگه بازاویه تمام توانم بهش ضربه بزنم،خودم بدون هیچ ردی محو میشه.
اما میگو همونباشن کاری رو کردچیز که دئوس گفته بود.
چیزی که بیشتر ازپرت همه بهش اعتماد داشتم،صدا دو تا مشتم بود.
بیشتر مهارتهای شمشیر و سپر رو ازچهار دایی رگین یاد گرفته بودم، اما در نهایتدارید از مشتهام به عنوان سلاح اصلی استفاده میکردم.
انرژی جادویی کهشیاطین درون بدنم میچرخید،دید با مشتم آزاد شد.
«مارپیچ تاریک»، مهارت پادشاه شیاطیندید که از ماهون یاد گرفتهاصلاً بود، از دستش بیرون زد.
منبع ایندارید مارپیچ تاریک،پرت انرژی شیطانی بود.
انرژی جادویی میگو خیلی بیشتر ازمیشن چیزی بود که دئوس همون اولاستعداد کار تو دنیای شیاطین دریافت کرده بود.
بین تمام پادشاهان شیاطین درزاویه طول تاریخ، هیچکس به اندازهخودم میگو سرشار از انرژی شیطانی نبود.
تازه، قدرت میگوباشن با ویژگیهای یک جنگجوخوبیه هم ترکیب شده بود.
تجربهای که ماهون بهش داده بود و استعدادشصدا به عنوان یه جنگجو، با هم همافزایی ایجادداره کرده و باعث یه رشد انفجاری شده بود.
هیکل دئوس بدوندوباره هیچ ردی تویمیشن هاله شیطانی بلعیده شد.
وسوسهانگیز بود که یه لحظه مکثدید کنه، اما میگو در عوض تمامدلم قدرتش رو توی مشتهاش جمع کرد.
با اینکه مدامباشن زور میزد، هنوزمچیز حس میشد کافی نیست.
حسی که میشد اسمشپرت رو غریزه گذاشت، داشتصدا فریاد میزد. توقف کردن خطرناکه.
درست بعدتیکههای از همونپارهشون لحظه بود.
قدرتی که بیرون داده بودزاویه محو شد و یه قدرتخودم کاملاً متفاوت جلوی چشماش سبز شد.
میگو باشیاطین تعجب دست چپشدید رو دراز کرد.
اما برای یهچرت لحظه، انرژی جادوییتموم داخل بدنش خالی شد.
با همونتیکههای بدن خالیپارهشون باهاش برخورد کرد.
چشماش رو بازشیاطین کرد و مستقیمدید به جلو خیره شد.
مهم نبود اگهباشن میباخت. اما نمیتونستچیز نگاهش رو بدزده.
پادشاه شیاطیندارید تو یهپرت همچین جایگاهی بود.
تق.
دئوس با پشتشیاطین دست یه ضربه آرومچیز به پیشونی میگو زد.
«کافی نیست.»
«بله.»
«البته، اونقدرام بد نبود.»
«واقعاً؟»
«آره. بهشیاطین نظر میاد ازدید معلمت خوشت اومده.»
«مهارتهای مبارزهدارید رو از عموگفتن رگین یاد گرفتم.»
«آها، اون یارو. خب،پارهشون شاید درجه یک نباشه، اماهزار در حد درجه دو هست.»
راستش رو بخوای، اینکهباشن بهش بگی درجه دوخوبیه یه کم بیانصافی بود.
اون بعد از آخرین مذاکرهاش باچیز شیاطین شهرت زیادی به هم زده بودکار و کمکم داشت میشد مرکز توجه بشریت.
به جز اون ماجرایی کهگفتن تو جوونیش با ملکه روی همملاقات ریخته بود، ایراد خاص دیگهای نداشت.
با اینکه یه زمانی سقوط کرده بود، اماتیکه با خانواده جنگجو در افتاد، با ملکه آپریلچرت ازدواج کرد و الانم داشت واسه خودش کیف میکرد.
قدرت مبارزهاش عالیشیاطین بود و شمدید سیاسیش هم بدک نبود.
بسته به معیارها فرق میکرد، اما اگه قرار بود تواصلاً این مقطع زمانی یکی رو به عنوان نماینده انسانها انتخابچند کنی، اونقدر استعداد داشت که جزو پنج نفر اول باشه.
دئوس تو سکوتچرت به میگو که پایینترمیگو ازش بود نگاه کرد.
انگار تو این مدتیپارهشون که ندیده بودمش، یهتیکه کم بزرگتر شده بود.
همون موقع،دنیای میگو بهباشن حرف اومد:
«میتونم بابا صدات کنم؟»
«هر کاری دلت میخوادپرت بکن. به هر حالصدا این یه حقیقت غیرقابل تغییره.»
«بابا، یه درخواستی ازت دارم.»
«درخواست؟ مگه کشوری هم هست کهدید به حرفت گوش نده؟ اگه انسانهای قارهنمیخواست خوزه رو اعصابتن، میتونیم کلاً محوشون کنیم.»
«نه، نه. اینطوری نیست.»
«پس میخوای نزار رو بردهات کنم؟تموم با اینکه حتماً شاکی میشه کهاعلیحضرت چطور جرأت کردی منو برده خودت کنی؟»
«نه، آخهتیکههای چرا بایدپارهشون همچین کاری بکنم؟»
«پس چی میخوای؟»
«خب...»
میگو سرخدارید شد و باگفتن صدای آرومی گفت:
«میتونم بغلت کنم؟»
«منظورت چیه؟»
«منظورم همون بغل کردنه دیگه.»
«آرزوت همینه؟»
«چیز خاصی نیست. فقطپارهشون از وقتی به دنیا اومدم،هزار تا حالا بابام بغلم نکرده.»
«واقعاً؟»
«آره.»
دئوس چشماشدارید رو به چپگفتن و راست چرخوند.
دقیقاً نمیدونست باید چیکار کنه.
فقط دستاش رو باز کرد.
«خودت بیا.»
میگوی کوچیک پرید تو بغلش.
در نهایت، نتونستمدوباره دستام رو دورشمیشن بپیچم و بغلش کنم.
«چون خودتدنیای گفتی آرزوت اینهزاویه که بغلم کنی.»
با اینکه دئوس این حرفها روچیز مثل یه بهانه میآورد، اما میگو حلقهیکار دستاش رو دور کمر دئوس شل نکرد.
میگو که به اتاق تاجگفتن و تخت برگشته بود، بابرای لبخند به جلو نگاه کرد.
«حس عجیبیه کهدوباره میبینم خانواده اینطوریمیشن دور هم جمع شدن.»
دئوس گلویشدنیای رو صافباشن کرد و گفت:
«خب، بیاشیاطین بریم سرزاویه اصل مطلب.»
«نمیشه یکمدارید بیشتر دربارهپرت خانواده حرف بزنیم؟»
«آره جون خودت.دوباره یه نگاه بهمیشن قیافهی اون بنداز.»
کسی که دئوسشیاطین بهش اشاره میکرد،دید کسی نبود جز الکس.
الکس گفت: «به محض اینکه همدیگه رو دیدیم، تو آسمونِ دنیای شیاطیننمیخواست یه جنگ راه انداختید، حالا کی داشت تماشا میکرد؟ من به نمایندگیمیخواست از هفت دوک تو این جلسه شرکت کردم، پس لطفاً هیچ شکایتی نکنید.»
«اول کار، بعداً بازی.»
الکس شاکی شد: «بازیپارهشون چیه! اینجا جای دیپلماسیه. لطفاًهزار قضیه رو اینقدر سرسری نگیرید.»
«دیپلماسی؟ نه بابا.»
«پس چی...؟»
«تجارت.»
«بازم اون نقاب آدمهای خسیسکنی رو زدید به صورتتون؟ لطفاًتازه یکم گاردتون رو حفظ کنید.»
«کدوم گارد؟ توشیاطین که خودت تاج وچیز تخت رو نابود کردی.»
«درسته، اما مگهباشن هنوزم شأن وچیز منزلتِ اعلیحضرت رو ندارید؟»
«اگه اینطوره، پس چرا یهگفتن پولی برام نمیفرستی تا بتونمبرای شأن و منزلتم رو حفظ کنم؟»
«خب...»
«به هر حال، شماها حاضر نیستید حتی یه کاری بکنیدخودم که یه قرون از جیبتون بره. خیلی سر و صدامیدونی میکنی، بیا بریم سر اصل مطلب و یکم زمین بخریم.»
«منظورتون از زمین چیه؟»
«تو یکی فعلاً دهنتپرت رو ببند. چون میخوامصدا با پادشاه حرف بزنم.»
الکس در حالی کهپارهشون دستش رو روی دهنش گذاشتههزار بود، یه قدم رفت عقب.
همه نگاههادنیای روی میگوباشن قفل شد.
«اگه بحثِشیاطین زمینه... دقیقاً کدومدید زمین مد نظرتونه؟»
«اول از همه، موقعیتش حدود ۳۰۰۰ کیلومتر به سمتبزن شرق و ۵۰۰ کیلومتر به سمت شمالِ اینجاست. فکرکتک کنم مساحتش حدود یک چهارمِ کل دنیای شیاطین باشه.»
«خیلی بزرگه. اما فاصلهاش...»
«دسترسی بهدنیای دروازه وارپباشن رو بهت میدم.»
«دروازه وارپ یعنی میشهزاویه تو یه چشم بهحال هم زدن رسید اونجا؟»
«دقیقاً.»
میگو مکثیتیکههای کرد و بهکنی الکس نگاه انداخت.
الکس دستاش روشیاطین به شکل ضربدردید روی هم گذاشته بود.
حداقل معنیش این بود کهدید باید پیشنهاد رو رد کنه.اصلاً میگو دوباره به حرف اومد:
«مطمئن نیستمدارید چرا میخوای اینگفتن زمین رو بفروشی.»
الکس باتیکههای عجله گفت: «مگهکنی کمبود غذا ندارید؟»
میگو جوابدنیای داد: «بهباشن اندازه کافی داریم!»
دئوس گفت: «دروغ نگو. گیاهان دنیای شیاطین زیر این نور خورشید همگی خشک میشن ونبودید از بین میرن. عادت کردن به غذای جدید هم الان کار راحتی نیست. اونجا یهبشن منطقه خیلی گرمه. علفهای هرز مثل جنگل رشد کردن و همین الانش کل زمین رو بلعیدن.»
به هردارید حال، اونپرت پادشاه شیاطین بود.
با اینکه امور داخلی رو به هفتچهار دوک سپرده بود، اما اونقدرها هم بیتفاوتریاضیات نبود که ندونه تو دنیای شیاطین چه خبره.