---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 291: ملاقات با پادشاه پریان (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 291: ملاقات با پادشاه پریان (۴)

0

دئوس دستش رو بالا آورد‌گفتن​ و با الکس که جلوشون‌برای​ سر خم کرده بود، حرف زد.

«تو زیردست سابق من نیستی؟»

«این بنده‌دنیای​ به پادشاه سابق‌زاویه​ ادای احترام می‌کند.»

«پادشاه محترم؟ مگه من‌زاویه​ همون پادشاهی نیستم که‌حال​ با اردنگی انداختینش بیرون؟»

الکس جواب داد:‌چرت​ «فکر می‌کنم بیشتر‌تموم​ شبیه کناره‌گیری داوطلبانه بود.»

«آره ارواح عمه‌ت. تا اون طناب‌می‌شن​ اعتمادتون که اسمش نزاره پاره می‌شه،‌استعداد​ یهو یاد پادشاه محترم سابق می‌افتین.»

«درک می‌کنم که عصبانی هستید. اما اون‌چیز​ زمان، خدایان فرعی چاره‌ای جز این نداشتن‌کار​ که به فکر بقای دنیای شیاطین باشن.»

«خب، از زاویه دید من که‌چیز​ چیز خوبیه. به هر حال خودم هم‌کار​ اصلاً دلم نمی‌خواست این کار رو بکنم.»

«پس عصبانی نبودید...»

«نه، کی گفته؟ واقعاً عصبانی بودم. می‌دونی چند بار‌هزار​ از خواب پریدم و دلم می‌خواست هر هفت تا‌گفتن​ دوک رو از وسط نصف کنم تا بشن چهارده تا؟»

«خب... اگه این کار رو‌زاویه​ می‌کردید، دیگه چهارده تا دوک نداشتیم.‌اصلاً​ کلاً دوکی باقی نمی‌موند. همه‌شون می‌مردن.»

«بالاخره یکیشون که زنده می‌موند.»

«ولی این‌جوری فقط‌چرت​ تیکه‌های یه دوک‌تموم​ باقی می‌موند، نه؟»

«اگه دوباره پاره‌شون کنی می‌شن‌کنی​ چهار تیکه. اگه ده بار پاره‌شون‌فهمیدم​ کنی می‌شن بیشتر از هزار تیکه.»

«...تازه فهمیدم‌دنیای​ که استعداد عجیبی‌زاویه​ تو ریاضیات دارید.»

«چرت و پرت گفتن‌زاویه​ رو تموم کن و‌حال​ میگو رو صدا بزن.»

«برای ملاقات‌دارید​ با اعلیحضرت ملکه،‌گفتن​ قوانینی وجود داره.»

«دلت کتک می‌خواد؟»

«سعی نکنید همه‌شیاطین​ چیز رو با زور‌چیز​ و خشونت حل کنید.»

«از کی تا حالا شیاطین افتادن دنبال‌خوبیه​ قانون؟ اصلاً شیاطین از کی قانون‌مدار شدن؟‌بکنم​ مگه همیشه همه تصمیم‌ها با مشت گرفته نمی‌شد؟»

«منظورم اینه که...»

«مامان و دایی میگو هم اینجان.‌می‌شن​ این‌قدر سخت نگیر. قبل از اینکه‌استعداد​ کل اینجا رو به آتیش بکشم.»

«شما یا‌دنیای​ باید دلجویی‌باشن​ کنید یا تهدید.»

«مگه سیاست‌شیاطین​ هویج و شعله‌های‌دید​ آتیش رو نشنیدی؟»

«مگه هویج و چماق نبود؟»

«چماق که درد نداره. اگه از شرق تا غرب‌هزار​ اینجا رو آتیش بزنم و همه اون بچه‌پروهایی که ازشون‌تموم​ خوشم نمیاد رو کباب کنم، خیلی بیشتر دلم خنک می‌شه.»

«چرا این‌قدر خصمانه برخورد می‌کنید؟»

«واقعاً نمی‌دونی یا خودت‌زاویه​ رو زدی به اون راه؟‌خودم​ شماها من رو انداختید بیرون.»

«بذارید گذشته‌ها‌دارید​ مثل آب روون‌گفتن​ بگذره و بره...»

«منم می‌خوام‌تیکه‌های​ بذارم بره، ولی‌کنی​ شماها همکاری نمی‌کنید.»

«اینکه بدون هیچ هدف‌باشن​ خاصی برای دیدن سرورتون‌خوبیه​ بیاید، کار رو سخت می‌کنه.»

«تو از کجا‌باشن​ می‌دونی من کار‌چیز​ واجبی دارم یا نه؟»

«پس یعنی...»

«کار واجبی دارید؟»

«چه کاری؟‌دنیای​ در مورد‌باشن​ چی حرف می‌زنی؟»

«اصلاً چرا باید به تو بگم؟ این‌خوبیه​ یه مسئله‌ست که باید با خود ملکه در‌نبودید​ موردش مذاکره کنم، پس بکشید کنار بچه‌ها. هان؟»

«دئوس، همون‌طور که‌چرت​ قبلاً گفتم، تو دنیای‌میگو​ شیاطین رویه‌هایی وجود داره.»

«همون‌طور که منم قبلاً‌پاره‌شون​ گفتم، قراره همه چیز‌تیکه​ به آتیش کشیده بشه.»

«لطفاً برگردید.»

درست وقتی که بحث داشت به یه‌خوبیه​ دور باطل می‌افتاد، زیک یه قدم اومد‌بکنم​ جلو و برای الکس سر خم کرد.

«مدیر.»

«خیلی وقته کسی‌دوباره​ من رو با‌می‌شن​ این اسم صدا نکرده.»

«همین‌جوری صداتون می‌کنم چون روی‌زاویه​ زبونم چرخیده. حتی صدا کردن شما‌اصلاً​ با لقب دوک هم برام عجیبه.»

«هر جور راحتی صدام کن.»

«مگه شخصیت دئوس رو خوب نمی‌شناسی؟ من پیشنهادی‌صدا​ براتون آوردم که واقعاً به نفع دنیای شیاطینه.‌داره​ لطفاً اجازه بده با میگو، اعلیحضرت ملکه، ملاقات کنیم.»

حرف‌های زیک،‌تیکه‌های​ دل الکس‌پاره‌شون​ رو لرزوند.

دئوس هر چقدر هم که غیرقابل‌دید​ پیش‌بینی بود، زیک از اون آدم‌هایی‌دلم​ نبود که حرف بی‌ربط و چرت بزنه.

«...خیلی خب. حالا‌باشن​ که این‌قدر اصرار می‌کنی،‌خوبیه​ به سرورم گزارش می‌دم.»

دئوس با‌دارید​ دیدن رفتن‌پرت​ الکس، کفری شد.

«این یارو حرفای من رو به‌می‌شن​ یه ورش هم حساب نمی‌کنه، بعد تا‌عجیبی​ زیک یه چیزی می‌گه سریع می‌گه چشم؟»

الکس فقط در جواب حرفش‌زاویه​ آهی کشید و بدون اینکه چیزی‌اصلاً​ بگه، به سمت اتاق ملکه رفت.

نگاه میگو‌شیاطین​ روی دئوس‌زاویه​ قفل شد.

بعد از اینکه به‌پرت​ دنیا اومدم و به هوش‌بزن​ اومدم، چند باری دیده بودمش.

اما این اولین بار‌پاره‌شون​ بود که تو یه فضای‌هزار​ این‌قدر آروم باهاش روبرو می‌شدم.

باید چی صداش می‌کردم؟

پدر؟ بابا؟ دئوس؟ اعلیحضرت؟

اون من‌دارید​ رو چی‌پرت​ صدا می‌زد؟

دئوس هم‌تیکه‌های​ نمی‌تونست چشم‌پاره‌شون​ از میگو برداره.

«تو.»

«بـ... بله؟»

«چرا این‌قدر شبیه‌چرت​ سیگنی هستی؟ مگه‌تموم​ نگفتن تو شیطانِ منی؟»

«منم چیز‌تیکه‌های​ زیادی در‌پاره‌شون​ این مورد نمی‌دونم.»

«که این‌طور؟ خیالی نیست.‌باشن​ قبل از هر چیزی،‌خوبیه​ هوم... پایه‌ای یه مبارزه بکنیم؟»

«بله؟»

«شیاطین قبل‌دارید​ از هر چیزی‌گفتن​ باید قوی باشن.»

«بله!»

دئوس به پنجره‌ی اتاق تاج‌وتخت‌زاویه​ نزدیک شد، چرخید و خودش‌خودم​ رو به سمت عقب پرت کرد.

بیرون از پنجره‌باشن​ لبخندی زد و به‌خوبیه​ سمت آسمون اوج گرفت.

آسمون آبی‌دارید​ تمام زاویه دیدم‌گفتن​ رو پر کرد.

آسمون دنیای شیاطین خیلی آبی بود.‌می‌شن​ منظره‌ی ایدوس که تمام عمرم دیده بودم،‌عجیبی​ حالا برام کاملاً ناآشنا به نظر می‌رسید.

حضور میگو رو‌شیاطین​ حس کردم و‌دید​ سرم رو چرخوندم.

دخترک که حسابی مضطرب به‌دید​ نظر می‌رسید، در حالی که نگاهم‌دلم​ می‌کرد مشت‌هاش رو گره کرده بود.

«اشکالی نداره اگه با تمام توانت‌تموم​ حمله کنی. نه، اصلاً تمام تلاشت رو‌ملکه​ بکن. این‌طوری می‌تونی ببینی چقدر رشد کردی.»

«اما... دوک‌های جادویی گفتن‌پاره‌شون​ که پدرم تقریباً تمام‌تیکه​ قدرتش رو به من داده.»

«تقریباً؟ خب، اگه فقط به انرژی روح شیطانی نگاه کنی، درسته که بیشتر‌نمی‌خواست​ از نصفش به تو منتقل شده. اما این به اون معنا نیست که‌هفت​ بتونی به تنهایی از پس من بربیای. من تو این دنیا هیچ دشمنی ندارم.»

«واقعاً اشکالی نداره‌باشن​ اگه با تمام‌چیز​ توانم ضربه بزنم؟»

«دقیقاً.»

«...پس امتحانش می‌کنم.»

میگو مشت‌دنیای​ گره‌کرده‌اش رو‌باشن​ باز کرد.

در همون لحظه، حجم‌زاویه​ عظیمی از قدرت جادویی‌حال​ از بدنش فوران کرد.

شعله‌های آبی به سرعت کل‌گفتن​ بدنش رو احاطه کردن و‌برای​ شروع به تجسم یافتن کردن.

سایه‌ی یه شاخ بلند‌پاره‌شون​ جلوی پیشونیش ظاهر شد.‌تیکه​ این نماد شیطان بود.

«سعی کن‌دنیای​ روح شیطانی رو‌زاویه​ هم بیدار کنی.»

میگو با‌شیاطین​ شنیدن حرف دئوس‌دید​ سر تکون داد.

روح شیطانی برخلاف‌چرت​ انرژی روح شیطانی،‌تموم​ یه قدرت آشکار نبود.

بلکه یه تجربه و مهارت بود.‌می‌شن​ این همون روح شیطانیه که مثل‌استعداد​ یه کریستال تو بدن رسوب کرده.

«پس بیا‌دنیای​ جلو ببینم چی‌زاویه​ تو چنته داری.»

میگو سر تکون داد.

بدن دئوس رو برانداز کردم.

یه انسان معمولی. یا‌پاره‌شون​ حداقل، فقط همون سطح از‌هزار​ قدرت رو ازش حس می‌کردم.

به نظر می‌رسید اگه با‌زاویه​ تمام توانم بهش ضربه بزنم،‌خودم​ بدون هیچ ردی محو می‌شه.

اما میگو همون‌باشن​ کاری رو کرد‌چیز​ که دئوس گفته بود.

چیزی که بیشتر از‌پرت​ همه بهش اعتماد داشتم،‌صدا​ دو تا مشتم بود.

بیشتر مهارت‌های شمشیر و سپر رو از‌چهار​ دایی رگین یاد گرفته بودم، اما در نهایت‌دارید​ از مشت‌هام به عنوان سلاح اصلی استفاده می‌کردم.

انرژی جادویی که‌شیاطین​ درون بدنم می‌چرخید،‌دید​ با مشتم آزاد شد.

«مارپیچ تاریک»، مهارت پادشاه شیاطین‌دید​ که از ماهون یاد گرفته‌اصلاً​ بود، از دستش بیرون زد.

منبع این‌دارید​ مارپیچ تاریک،‌پرت​ انرژی شیطانی بود.

انرژی جادویی میگو خیلی بیشتر از‌می‌شن​ چیزی بود که دئوس همون اول‌استعداد​ کار تو دنیای شیاطین دریافت کرده بود.

بین تمام پادشاهان شیاطین در‌زاویه​ طول تاریخ، هیچ‌کس به اندازه‌خودم​ میگو سرشار از انرژی شیطانی نبود.

تازه، قدرت میگو‌باشن​ با ویژگی‌های یک جنگجو‌خوبیه​ هم ترکیب شده بود.

تجربه‌ای که ماهون بهش داده بود و استعدادش‌صدا​ به عنوان یه جنگجو، با هم هم‌افزایی ایجاد‌داره​ کرده و باعث یه رشد انفجاری شده بود.

هیکل دئوس بدون‌دوباره​ هیچ ردی توی‌می‌شن​ هاله شیطانی بلعیده شد.

وسوسه‌انگیز بود که یه لحظه مکث‌دید​ کنه، اما میگو در عوض تمام‌دلم​ قدرتش رو توی مشت‌هاش جمع کرد.

با اینکه مدام‌باشن​ زور می‌زد، هنوزم‌چیز​ حس می‌شد کافی نیست.

حسی که می‌شد اسمش‌پرت​ رو غریزه گذاشت، داشت‌صدا​ فریاد می‌زد. توقف کردن خطرناکه.

درست بعد‌تیکه‌های​ از همون‌پاره‌شون​ لحظه بود.

قدرتی که بیرون داده بود‌زاویه​ محو شد و یه قدرت‌خودم​ کاملاً متفاوت جلوی چشماش سبز شد.

میگو با‌شیاطین​ تعجب دست چپش‌دید​ رو دراز کرد.

اما برای یه‌چرت​ لحظه، انرژی جادویی‌تموم​ داخل بدنش خالی شد.

با همون‌تیکه‌های​ بدن خالی‌پاره‌شون​ باهاش برخورد کرد.

چشماش رو باز‌شیاطین​ کرد و مستقیم‌دید​ به جلو خیره شد.

مهم نبود اگه‌باشن​ می‌باخت. اما نمی‌تونست‌چیز​ نگاهش رو بدزده.

پادشاه شیاطین‌دارید​ تو یه‌پرت​ همچین جایگاهی بود.

تق.

دئوس با پشت‌شیاطین​ دست یه ضربه آروم‌چیز​ به پیشونی میگو زد.

«کافی نیست.»

«بله.»

«البته، اون‌قدرام بد نبود.»

«واقعاً؟»

«آره. به‌شیاطین​ نظر میاد از‌دید​ معلمت خوشت اومده.»

«مهارت‌های مبارزه‌دارید​ رو از عمو‌گفتن​ رگین یاد گرفتم.»

«آها، اون یارو. خب،‌پاره‌شون​ شاید درجه یک نباشه، اما‌هزار​ در حد درجه دو هست.»

راستش رو بخوای، اینکه‌باشن​ بهش بگی درجه دو‌خوبیه​ یه کم بی‌انصافی بود.

اون بعد از آخرین مذاکره‌اش با‌چیز​ شیاطین شهرت زیادی به هم زده بود‌کار​ و کم‌کم داشت می‌شد مرکز توجه بشریت.

به جز اون ماجرایی که‌گفتن​ تو جوونیش با ملکه روی هم‌ملاقات​ ریخته بود، ایراد خاص دیگه‌ای نداشت.

با اینکه یه زمانی سقوط کرده بود، اما‌تیکه​ با خانواده جنگجو در افتاد، با ملکه آپریل‌چرت​ ازدواج کرد و الانم داشت واسه خودش کیف می‌کرد.

قدرت مبارزه‌اش عالی‌شیاطین​ بود و شم‌دید​ سیاسیش هم بدک نبود.

بسته به معیارها فرق می‌کرد، اما اگه قرار بود تو‌اصلاً​ این مقطع زمانی یکی رو به عنوان نماینده انسان‌ها انتخاب‌چند​ کنی، اون‌قدر استعداد داشت که جزو پنج نفر اول باشه.

دئوس تو سکوت‌چرت​ به میگو که پایین‌تر‌میگو​ ازش بود نگاه کرد.

انگار تو این مدتی‌پاره‌شون​ که ندیده بودمش، یه‌تیکه​ کم بزرگ‌تر شده بود.

همون موقع،‌دنیای​ میگو به‌باشن​ حرف اومد:

«می‌تونم بابا صدات کنم؟»

«هر کاری دلت می‌خواد‌پرت​ بکن. به هر حال‌صدا​ این یه حقیقت غیرقابل تغییره.»

«بابا، یه درخواستی ازت دارم.»

«درخواست؟ مگه کشوری هم هست که‌دید​ به حرفت گوش نده؟ اگه انسان‌های قاره‌نمی‌خواست​ خوزه رو اعصابتن، می‌تونیم کلاً محوشون کنیم.»

«نه، نه. این‌طوری نیست.»

«پس می‌خوای نزار رو برده‌ات کنم؟‌تموم​ با اینکه حتماً شاکی می‌شه که‌اعلیحضرت​ چطور جرأت کردی منو برده خودت کنی؟»

«نه، آخه‌تیکه‌های​ چرا باید‌پاره‌شون​ همچین کاری بکنم؟»

«پس چی می‌خوای؟»

«خب...»

میگو سرخ‌دارید​ شد و با‌گفتن​ صدای آرومی گفت:

«می‌تونم بغلت کنم؟»

«منظورت چیه؟»

«منظورم همون بغل کردنه دیگه.»

«آرزوت همینه؟»

«چیز خاصی نیست. فقط‌پاره‌شون​ از وقتی به دنیا اومدم،‌هزار​ تا حالا بابام بغلم نکرده.»

«واقعاً؟»

«آره.»

دئوس چشماش‌دارید​ رو به چپ‌گفتن​ و راست چرخوند.

دقیقاً نمی‌دونست باید چی‌کار کنه.

فقط دستاش رو باز کرد.

«خودت بیا.»

میگوی کوچیک پرید تو بغلش.

در نهایت، نتونستم‌دوباره​ دستام رو دورش‌می‌شن​ بپیچم و بغلش کنم.

«چون خودت‌دنیای​ گفتی آرزوت اینه‌زاویه​ که بغلم کنی.»

با اینکه دئوس این حرف‌ها رو‌چیز​ مثل یه بهانه می‌آورد، اما میگو حلقه‌ی‌کار​ دستاش رو دور کمر دئوس شل نکرد.

میگو که به اتاق تاج‌گفتن​ و تخت برگشته بود، با‌برای​ لبخند به جلو نگاه کرد.

«حس عجیبیه که‌دوباره​ می‌بینم خانواده این‌طوری‌می‌شن​ دور هم جمع شدن.»

دئوس گلویش‌دنیای​ رو صاف‌باشن​ کرد و گفت:

«خب، بیا‌شیاطین​ بریم سر‌زاویه​ اصل مطلب.»

«نمی‌شه یکم‌دارید​ بیشتر درباره‌پرت​ خانواده حرف بزنیم؟»

«آره جون خودت.‌دوباره​ یه نگاه به‌می‌شن​ قیافه‌ی اون بنداز.»

کسی که دئوس‌شیاطین​ بهش اشاره می‌کرد،‌دید​ کسی نبود جز الکس.

الکس گفت: «به محض اینکه همدیگه رو دیدیم، تو آسمونِ دنیای شیاطین‌نمی‌خواست​ یه جنگ راه انداختید، حالا کی داشت تماشا می‌کرد؟ من به نمایندگی‌می‌خواست​ از هفت دوک تو این جلسه شرکت کردم، پس لطفاً هیچ شکایتی نکنید.»

«اول کار، بعداً بازی.»

الکس شاکی شد: «بازی‌پاره‌شون​ چیه! اینجا جای دیپلماسیه. لطفاً‌هزار​ قضیه رو این‌قدر سرسری نگیرید.»

«دیپلماسی؟ نه بابا.»

«پس چی...؟»

«تجارت.»

«بازم اون نقاب آدم‌های خسیس‌کنی​ رو زدید به صورتتون؟ لطفاً‌تازه​ یکم گاردتون رو حفظ کنید.»

«کدوم گارد؟ تو‌شیاطین​ که خودت تاج و‌چیز​ تخت رو نابود کردی.»

«درسته، اما مگه‌باشن​ هنوزم شأن و‌چیز​ منزلتِ اعلی‌حضرت رو ندارید؟»

«اگه این‌طوره، پس چرا یه‌گفتن​ پولی برام نمی‌فرستی تا بتونم‌برای​ شأن و منزلتم رو حفظ کنم؟»

«خب...»

«به هر حال، شماها حاضر نیستید حتی یه کاری بکنید‌خودم​ که یه قرون از جیبتون بره. خیلی سر و صدا‌می‌دونی​ می‌کنی، بیا بریم سر اصل مطلب و یکم زمین بخریم.»

«منظورتون از زمین چیه؟»

«تو یکی فعلاً دهنت‌پرت​ رو ببند. چون می‌خوام‌صدا​ با پادشاه حرف بزنم.»

الکس در حالی که‌پاره‌شون​ دستش رو روی دهنش گذاشته‌هزار​ بود، یه قدم رفت عقب.

همه نگاه‌ها‌دنیای​ روی میگو‌باشن​ قفل شد.

«اگه بحثِ‌شیاطین​ زمینه... دقیقاً کدوم‌دید​ زمین مد نظرتونه؟»

«اول از همه، موقعیتش حدود ۳۰۰۰ کیلومتر به سمت‌بزن​ شرق و ۵۰۰ کیلومتر به سمت شمالِ اینجاست. فکر‌کتک​ کنم مساحتش حدود یک چهارمِ کل دنیای شیاطین باشه.»

«خیلی بزرگه. اما فاصله‌اش...»

«دسترسی به‌دنیای​ دروازه وارپ‌باشن​ رو بهت می‌دم.»

«دروازه وارپ یعنی می‌شه‌زاویه​ تو یه چشم به‌حال​ هم زدن رسید اونجا؟»

«دقیقاً.»

میگو مکثی‌تیکه‌های​ کرد و به‌کنی​ الکس نگاه انداخت.

الکس دستاش رو‌شیاطین​ به شکل ضربدر‌دید​ روی هم گذاشته بود.

حداقل معنیش این بود که‌دید​ باید پیشنهاد رو رد کنه.‌اصلاً​ میگو دوباره به حرف اومد:

«مطمئن نیستم‌دارید​ چرا می‌خوای این‌گفتن​ زمین رو بفروشی.»

الکس با‌تیکه‌های​ عجله گفت: «مگه‌کنی​ کمبود غذا ندارید؟»

میگو جواب‌دنیای​ داد: «به‌باشن​ اندازه کافی داریم!»

دئوس گفت: «دروغ نگو. گیاهان دنیای شیاطین زیر این نور خورشید همگی خشک می‌شن و‌نبودید​ از بین می‌رن. عادت کردن به غذای جدید هم الان کار راحتی نیست. اونجا یه‌بشن​ منطقه خیلی گرمه. علف‌های هرز مثل جنگل رشد کردن و همین الانش کل زمین رو بلعیدن.»

به هر‌دارید​ حال، اون‌پرت​ پادشاه شیاطین بود.

با اینکه امور داخلی رو به هفت‌چهار​ دوک سپرده بود، اما اون‌قدرها هم بی‌تفاوت‌ریاضیات​ نبود که ندونه تو دنیای شیاطین چه خبره.

ناولها | novelha.net