---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 57: سوءتفاهم‌های تکراری (۵) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 57: سوءتفاهم‌های تکراری (۵)

0

«...اشکالی نداره اگه بیشتر بگردم؟»

«وقتی طرف خودش اومده میگه جنس‌کردم​ رو فروخته، پیدا کردن واسطه چه‌جمع‌وجورش​ دردی رو دوا می‌کنه؟ برو سراغ پانگائین.»

«من؟»

«آره. کینه و بهونه‌ی بی‌نقصش رو هم‌همه​ که داری. حتی اگه یه کم خشن‌تکیه​ هم رفتار کنی، کسی بهت شک نمی‌کنه.»

الکس با‌ذره​ تعجب به‌دلتنگی​ دئوس نگاه کرد.

«خیلی هم‌می‌دونن​ احترام نذار.‌نیستی​ تابلو می‌شه.»

«ارباب من... همون‌طور‌واو​ که انتظار می‌رفت، درک‌پاک​ نقشه‌های شما واقعاً سخته.»

«خفه شو. در ضمن،‌پیاز​ تا یه مدت دور‌می‌دونن​ و بر من نپلک.»

«اما ارباب، حالتون خوب‌دلتنگی​ می‌مونه؟ واقعاً قراره تو‌گمشو​ دنیای آدما تنها بمونید.»

«کسی اینو‌می‌دونن​ بشنوه، فکر می‌کنه‌غرغر​ خیلی نگران منی.»

«اگه من نباشم که از غذا‌اشک‌هاش​ تا لباس زیر ارباب رو ردیف کنم،‌داغش​ پس کی می‌خواد این کارا رو بکنه؟»

«این روزا که‌چقدرم​ داری تو مغازه‌ی‌زیاد​ زکه غذا می‌خوری، نه؟»

«در مورد لباس زیر هم...»

«لازم نکرده بیاری.»

«فهمیدم، ارباب من.‌واو​ به خاطر شما،‌اشک‌هاش​ یه مدت دور می‌مونم.»

«آره، خداحافظ.»

«نمی‌شه یه کم... مثلاً دو‌کنید​ کلمه حرف انگیزشی بزنید یا‌واو​ یه ذره ابراز دلتنگی کنید؟»

«اصلاً و ابداً. گمشو بیرون.»

«واو، این دیگه خیلی بی‌انصافیه.»

الکس اشک‌هاش رو‌چقدرم​ پاک کرد و تو‌همه​ فضای نامرئی ناپدید شد.

«چقدرم که پیاز داغش‌دلتنگی​ رو زیاد می‌کنه. همه می‌دونن‌بیرون​ تو از این جونورا نیستی.»

اینو زیر لب‌جونورا​ غرغر کردم و‌کردم​ به مبل تکیه دادم.

«باید در حد اعتدال جمع‌وجورش‌بی‌انصافیه​ کنیم. اگه قضیه بیخ پیدا‌ناپدید​ کنه، فقط دردسرش بیشتر می‌شه.»

اما در نهایت،‌چقدرم​ یه گوشه از‌زیاد​ دلم هنوز ناآروم بود.

آخه چرا داروچه باید می‌مرد؟

«کارا خوب پیش می‌ره؟»

«آه، دئوس. الکس‌واو​ نیست و حسابی‌اشک‌هاش​ به مشکل خوردیم.»

«جداً؟»

«الکس از مدیریت موجودی‌دلتنگی​ انبار گرفته تا چیدن ویترین‌بیرون​ رو خودش تنهایی انجام می‌داد.»

«که این‌طور؟»

«حتی حقوق دادن‌واو​ به کارمندها هم‌اشک‌هاش​ کار الکس بود.»

«خب حالا‌ناپدید​ خودت باید‌پیاز​ انجامش بدی.»

«نمی‌دونم چقدر‌ذره​ بتونم از‌دلتنگی​ پسش بربیام.»

«از پسش برمیای. بالاخره تو‌غرغر​ قهرمانی هستی که تو هر‌باید​ کاری به جز جنگیدن استادی.»

زکه سرش رو خاروند.

«راستی، آقای الکس کِی برمی‌گرده؟»

«خب. چون سرش شلوغ‌دلتنگی​ بود رفت، پس تا‌گمشو​ کارش تموم نشه برنمی‌گرده، نه؟»

«کاش زودتر برگرده.»

«چرا؟»

«خب... اون همکاره دیگه.»

«واقعاً؟»

«شاید برای تو فقط یه خدمتکار باشه، ولی‌تکیه​ وقتی الکس اینجاست من احساس امنیت می‌کنم. تو‌کنه​ خیلی از کارایی که به چشم نمیاد، حسابی کمک‌حاله.»

«حالا که بهش‌واو​ فکر می‌کنم، تو اصلاً‌پاک​ هیچ زرهی نداری، نه؟»

«منظورت سری دومز هست؟‌پیاز​ من که دستکش، چکمه،‌می‌دونن​ سپر و شمشیرش رو دارم.»

«به یه زره بالاتنه و‌کنید​ پایین‌تنه هم نیاز داری. اگه‌واو​ بشه، زره فلس اژدها بهترین گزینه‌ست.»

«یه جوری‌می‌دونن​ می‌گی انگار‌نیستی​ نقل و نباته!»

«خب، کجاش سخته...‌واو​ فقط یه کم‌اشک‌هاش​ فلس اژدها می‌خوایم دیگه.»

«بله.»

«خیلی خب،‌ذره​ من امروز می‌خوام‌کنید​ برم یه جایی.»

«تنهایی می‌ری؟»

«نه، با یولگئوم می‌رم.»

«پس قراره برید سر قرار...»

«خیلی بزرگ شدی.‌ابراز​ حالا دیگه یاد گرفتی‌ابداً​ چطور منو دست بندازی.»

«ببخشید.»

«اشکالی نداره. پس، حواست به‌بی‌انصافیه​ مغازه باشه. هر چی بیشتر‌ناپدید​ بفروشی، حقوقت هم بیشتر می‌شه.»

«نگران مغازه نباش.»

دئوس به سمت هتلی در‌کنید​ قلعه جوریکس، جایی که یولگئوم‌واو​ در آن اقامت داشت، راه افتاد.

تصادفاً او را در کافه‌تریای‌غرغر​ طبقه‌ی اول دیدم که داشت‌باید​ از نوشیدن چای لذت می‌برد.

«برای صبحونه چی می‌خوری؟»

«چای. به جای غذا می‌خورم.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم،‌کنید​ تو الان تو بدن یه انسانی.‌دیگه​ اگه درست غذا نخوری، مریض نمی‌شی؟»

یولگئوم با چشم‌های گردشده‌نیستی​ نگاهی به بالا انداخت‌تکیه​ و پرسید: «نگران منی؟»

دئوس پوزخندی زد.

«دلیلی داره نگران باشم؟ اگه مشتری‌زیاد​ مریض بشه، پولمون رو درست و‌کردم​ حسابی نمی‌ده، برای همین برام مهمه.»

«دوباره ضایع شدم.»

«حرف نباشه.»

«حالا چی‌بیرون​ شده؟ اونم‌دیگه​ اول صبحی.»

«دوست داری‌ناپدید​ باهام بیای بریم‌داغش​ یکم شکنجه بدیم؟»

«برای یه پیشنهاد اول صبحی، موضوعش یه‌ابداً​ کم زیادی سنگین نیست؟ فکر کنم یه‌پاک​ پیاده‌روی یا قرار عاشقانه گزینه‌ی بهتری باشه.»

«من از شکنجه خوشم میاد. اون حسی‌مبل​ که با لذت به صورت در هم‌قضیه​ کشیده‌ی یه نفر لبخند می‌زنی، واقعاً عالیه!»

«آهای ملت، یه منحرف اینجاست.»

«اونم به‌ناپدید​ نوبه‌ی خودش‌پیاز​ سرگرم‌کننده نیست؟»

«نه.»

«حتی اگه اسم کسی‌نیستی​ که قراره شکنجه بشه رو‌دادم​ بشنوی، باز هم همینو می‌گی؟»

یولگئوم چشم‌هاش رو گرد کرد.

«نکنه...؟»

«آره. دیگه کم‌کم‌ابراز​ باید از حبس‌اصلاً​ کشیدن خسته شده باشه.»

«بریم؟»

«خوبه، دارم‌بیرون​ کم‌کم یه سرگرمی‌بی‌انصافیه​ جدید پیدا می‌کنم.»

«دقیقاً برعکسه. من باهات میام‌داغش​ تا حواسم بهت باشه، چون‌نیستی​ می‌ترسم یه وقت زیاده‌روی کنی.»

«همه اولش همینو می‌گن.»

جایی که دئوس یولگئوم‌نیستی​ رو به اونجا برد، یه‌دادم​ فضای مجازی و ایزوله بود.

از پشت دیسک سیاه‌دیگه​ و لرزان، می‌تونستم راهروی تاریک‌نامرئی​ و قیرگون زندان رو ببینم.

هیچ نگهبان یا محافظی اونجا نبود، اما‌همه​ اونجا یه فضای مطلق بود که هر موجودی‌دادم​ در اون گرفتار می‌شد، دیگه راه فراری نداشت.

تنها چیزی که می‌تونست‌دلتنگی​ اون زندان رو نابود کنه،‌بیرون​ قدرتی فراتر از دئوس بود.

راهروهای تاریک زندان‌جونورا​ پر از تار عنکبوت‌مبل​ و حشرات موذی بود.

بیشتر سلول‌های زندان خالی بودن.

چند انسان و موجودات انسان‌نمای‌داغش​ دیگه اونجا دیده می‌شدن که با‌غرغر​ سرهای پایین‌افتاده و درمونده افتاده بودن.

وضعیت تغذیه‌ی زندانی‌ها اسفناک بود.

اگه می‌فهمیدید برای‌جونورا​ زنده موندن چی‌کردم​ می‌خورن، حتماً بالا می‌آوردید.

«انگار چیزایی مثل‌واو​ حقوق بشرِ زندانی‌ها برات‌پاک​ هیچ اهمیتی نداره، نه؟»

«ها؟ اوه، خیلی‌چقدرم​ هم خوب بهشون می‌رسم.‌همه​ هنوز زنده‌ن، مگه نه؟»

«بچه‌های ما هم همین‌طورن؟»

«وقتی هم‌نوعای خودشون رو‌نیستی​ برای منافع شخصی می‌فروشن،‌تکیه​ بازم بچه‌های تو حساب می‌شن؟»

«شاید بچه‌ها پدر و مادرشون‌بی‌انصافیه​ رو رها کنن، اما یه والد‌چقدرم​ هیچ‌وقت نمی‌تونه بچه‌ش رو دور بندازه.»

«چقدر قشنگ، مامان‌جان.»

یه هزارپای گنده از‌دلتنگی​ کنار پاهام رد شد.‌گمشو​ یولگئوم خشکش زد و لرزید.

«از اون ترسیدی؟»

«کی ترسیده؟»

«عجیبه. هیچ‌وقت فکر‌چقدرم​ نمی‌کردم اژدهای طلای‌زیاد​ حقیقی از هزارپا بترسه.»

«موضوع این نیست... فقط...»

«فقط؟»

«یه جور غریزه‌ست.‌واو​ چون الان تو‌اشک‌هاش​ بدن یه انسانم.»

«پس یعنی‌ناپدید​ وقتی اژدها‌پیاز​ هستی نمی‌ترسی.»

«معلومه. چون اون‌ابراز​ موقع هیچ‌چیزی نمی‌تونه‌اصلاً​ بهم آسیب بزنه.»

«این همون قضیه‌ست‌جونورا​ که می‌گن پرنده‌ها‌کردم​ از ارتفاع نمی‌ترسن؟»

«سلیقه‌ت از این بدتر‌دیگه​ نبود؟ این زندان یه‌فضای​ فضای مجازیه که خودت ساختی.»

«یه فضای مجازیه، یه غار تو یه گوشه از دنیای‌نیستی​ شیاطین که فقط خودم می‌تونم واردش بشم. یه سد دفاعی‌قضیه​ هم دم درش هست که کسی نتونه بهش دسترسی پیدا کنه.»

«به هر حال،‌ابراز​ چرا یکم تر‌اصلاً​ و تازه‌تر نساختیش؟»

«فازت چیه؟ اینا‌جونورا​ همونایی‌ان که جرم‌کردم​ کردن و افتادن زندان.»

«گناه خاصی در‌واو​ کار نیست، فقط‌اشک‌هاش​ ازشون خوشت نمیاد.»

«همون خودش بزرگترین گناهه.»

در حالی که داشتیم‌دلتنگی​ بحث می‌کردیم، رسیدیم به‌گمشو​ ورودی یه در آهنی.

یولگئوم با بویی‌جونورا​ که از داخل‌کردم​ میومد، اخم کرد.

بوی گندی از فاضلابی که این‌ور و اون‌ور جمع شده‌ناپدید​ بود، بلند می‌شد. جین در حالی که دستبندهاش به زنجیرهای‌کردم​ روی دیوار وصل بود، تو بدبختی و فلاکت غرق شده بود.

«پس همین‌جا منتظر بمون.»

«نه، منم باهات میام.»

«پس مزاحمم نشو.»

«باشه.»

جین تو نور موربی‌پیاز​ که می‌تابید، با بی‌حالی‌می‌دونن​ چشماش رو باز کرد.

دیگه هیچ خبری‌ابراز​ از اون ظاهر‌اصلاً​ باشکوه اژدهای سیاه نبود.

«تو...»

«خیلی وقت‌بیرون​ گذشته. از‌دیگه​ غذات راضی بودی؟»

با یه پوزخند‌چقدرم​ تمسخرآمیز رفتم سمت یه‌همه​ بشکه تو گوشه‌ی زندان.

چیزی که توش‌ابراز​ بود، یه مشت دونه‌ابداً​ به اندازه ناخن بود.

یه کاسه از اون‌نیستی​ خوراک رو برداشتم و‌تکیه​ ریختم رو زمین و گفتم:

«اگه گشنه‌ته بخور.»

«تا کی می‌خوای‌چقدرم​ تحقیرم کنی؟ بکشم.‌زیاد​ من حاضرم بمیرم.»

«چون هنوز قضیه تموم‌دلتنگی​ نشده. کسایی هستن که‌گمشو​ با این کار مخالفن.»

جین تو چشمام نگاه‌نیستی​ کرد. بعد متوجه یه موجود‌دادم​ تو تاریکیِ پشت سرم شد.

«لعنت بهت! چرا با‌دیگه​ شیاطین دست به یکی کردی‌نامرئی​ تا ما رو آزار بدی؟»

یولگئوم جوابی به فریادهاش نداد.

«واقعاً همون بهتر بود‌دلتنگی​ که می‌مردی. چرا داشتی‌گمشو​ وانمود می‌کردی که مردی...»

حرفش رو قطع کردم.

«خفه. کسی که داره باهات حرف‌اشک‌هاش​ می‌زنه منم، نه اون. خب، حالا‌پیاز​ حس و حال حرف زدن داری؟»

«یه موجود شیطانی مثل تو!»

جین تف کرد.‌ابراز​ اما آب دهنش‌اصلاً​ به من نرسید.

لبخندم محو شد. شلاق اسبی‌غرغر​ که روی دیوار آویزون بود رو‌اعتدال​ برداشتم و محکم زدم تو صورتش.

صدای شلاق بلند شد‌دیگه​ و یه خط قرمز‌فضای​ روی گونه‌اش جا انداخت.

«هنوز نفهمیدی رئیس کیه. چی برات مونده؟ به هم‌نوعات خیانت کردی و اژدهای‌مبل​ جوون رو مسموم کردی. همون کار به تنهایی نابودت می‌کنه. غرور؟ افتخار؟ نه، فقط‌دلم​ بدبختی برات میاره. می‌خوای یه آینه بیارم؟ ببینی الان چقدر داغون و رقت‌انگیز شدی.»

با نوک‌ذره​ شلاق، چونه‌ی جین‌کنید​ رو دادم بالا.

«مثل اژدها رفتار نکن. حالا که‌کردم​ خدات رو رها کردی، دیگه حتی نمی‌تونی‌کنیم​ یه اژدها باشی. فقط یه جونور بالداری.»

«این‌طور نیست! من هر کاری‌بی‌انصافیه​ کردم به خاطر نژاد اژدها‌ناپدید​ بود... به خاطر نژاد اژدها...»

«برای نژاد‌ناپدید​ اژدها جنگ‌پیاز​ راه انداختی؟»

«انسان‌ها حریفای‌ذره​ غیرقابل اعتمادی‌ان.‌دلتنگی​ اونا دشمنن!»

«فکر کنم‌می‌دونن​ برای تو‌نیستی​ این‌طور باشه.»

«همین چند قرن پیش، ما جونمون رو به خطر انداختیم و با انسان‌ها جنگیدیم. به‌همه​ اون جنگجوها نگاه کن. هنوزم هر وقت فرصت گیر میارن، جون اژدهایان رو هدف می‌گیرن.‌کنه​ اونا بچه‌هایی که از جنون رنج می‌بردن رو جوری سلاخی کردن انگار از خداشون بود.»

«یه توله‌سگ رو می‌ندازی تو قفس‌زیاد​ شیر و بعد شیر رو مقصر‌کردم​ می‌دونی؟ می‌گی مگه توله‌سگه ناز نبود؟»

«همیشه یه‌ذره​ عده‌ی کم فدای‌کنید​ هدف بزرگتر می‌شن.»

«پس چرا خودت رو فدا نمی‌کنی؟ می‌گی‌مبل​ ارزشش رو داره؟ اگه خودت توسط انسان‌ها‌قضیه​ شکار می‌شدی، بازتاب خیلی بیشتری بین اژدهایان داشت.»

جین دهنش رو بست.

«نه، حتی در اون‌پیاز​ حد هم نیست. چون تو‌جونورا​ هم فقط نوکر یکی دیگه‌ای.»

«منظورت چیه؟»

«این کارو کردی چون یکی بهت دستور داد. خریدن سم،‌باید​ مسموم کردن اژدهایان بی‌گناه و رها کردنشون تو دنیای انسان‌ها. بقیه‌دلم​ فکر می‌کنن این ایده‌ی خودت بوده، ولی من این‌طور فکر نمی‌کنم.»

«ما با هم بحث‌دیگه​ می‌کنیم و برای خیر و‌نامرئی​ صلاح عمومی به نتیجه می‌رسیم.»

«یه مشت تندرو؟»

«فقط یه مشت‌ابراز​ نیستن. اکثریت خاموش‌اصلاً​ از ما حمایت می‌کنن.»

«خب، مدرکت چیه؟»

«وقتی جنگ با انسان‌ها‌دیگه​ شروع بشه، اونا قطعاً‌فضای​ خودشون رو نشون می‌دن.»

«این فقط یه توهمه که‌داغش​ تو سرت ساختی. مهم‌تر از‌نیستی​ همه، خدای تو چیز دیگه‌ای می‌گه.»

«خدا مرده.»

«پس اینی که اینجاست چیه؟»

«خدا مرده. خدای واقعی ما خیلی وقت‌پاک​ پیش مرد. چیزی که باقی مونده فقط‌زیاد​ یه پوسته‌ست که توسط شیاطین فاسد شده...»

«حالا داری‌ناپدید​ مادرِ خدا رو‌داغش​ هم انکار می‌کنی؟»

«اگه اون یه خدای واقعی بود،‌اصلاً​ فقط وای‌نمی‌ستاد نگاه کنه در حالی‌بی‌انصافیه​ که شیاطین دارن بهم توهین می‌کنن.»

پوزخندی زدم و برگشتم.

«عقلت رو از دست دادی.»

یولگئوم تو دیدرسم بود. با دیدن‌زیاد​ چهره‌ی آشفته‌اش، یهو حوصلم سر رفت‌کردم​ و علاقه‌م رو از دست دادم.

یولگئوم رو از‌ابراز​ شونه‌اش کشیدم و‌اصلاً​ از زندان زدیم بیرون.

«بچه‌ت حتماً دیوونه شده.»

یولگئوم آهی کشید.

«بچه‌ی باهوشی بود.»

«ولی به‌ذره​ لطف تو،‌دلتنگی​ دیگه مطمئن شدم.»

«چی رو؟»

«این گروه‌بیرون​ یه رئیس‌دیگه​ دیگه داره.»

«واقعاً همچین چیزی ممکنه؟»

«مدام دلیلی که برای آسیب زدن به اژدهای جوون آورد رو از‌بی‌انصافیه​ بیرون بهش دیکته کردن. حتی کارش به جایی کشیده که اون داستان‌جونورا​ چرت و پرت رو سرهم می‌کنه که کلی اژدها دارن ازش حمایت می‌کنن.»

«این یعنی یکی اون دور‌غرغر​ و بر هست که داره‌باید​ اطلاعات غلط به خوردش می‌ده.»

«ولی تا جایی‌واو​ که من می‌دونم،‌اشک‌هاش​ اون بچه رهبر تندروهاست.»

«چون هیچ قانونی وجود نداره که‌زیاد​ بگه مقام کسی که داره از‌کردم​ پشت پرده بازی می‌ده، حتماً بالاتره.»

یولگئوم ناخودآگاه سر تکون داد.

«احتمالاً یکی از اون نُه تای دیگه‌ست، به جز‌دادم​ این سه تایی که حبس شدن. تاریک نیست؟ یعنی‌دردسرش​ یکی اون پشت قایم شده و داره نقشه‌های کثیف می‌کشه.»

به یولگئوم‌بیرون​ که ساکت‌دیگه​ قدم برمی‌داشت، گفتم:

«می‌دونی... تو.»

«چیه؟»

«تا کی می‌خوای این‌طوری باشی؟»

«چطوری؟»

«مردد. دو دل. این مشکل اژدهایانه، واسه همین‌می‌دونن​ دارن خودشون رو با شرایط وفق می‌دن، ولی... چرا‌اعتدال​ خودت وارد عمل نمی‌شی و قضیه رو جمعش نمی‌کنی؟»

«فکر نمی‌کنی امضای پیمان عدم تجاوز با انسان‌ها‌گمشو​ ایده‌ی خوبی بود؟ پس برو جلو و دستور بده.‌ناپدید​ اگه همین‌طوری دست رو دست بذاری، همه‌چیز نابود می‌شه.»

ناولها | novelha.net