چپتر 57: سوءتفاهمهای تکراری (۵)
0«...اشکالی نداره اگه بیشتر بگردم؟»
«وقتی طرف خودش اومده میگه جنسکردم رو فروخته، پیدا کردن واسطه چهجمعوجورش دردی رو دوا میکنه؟ برو سراغ پانگائین.»
«من؟»
«آره. کینه و بهونهی بینقصش رو همهمه که داری. حتی اگه یه کم خشنتکیه هم رفتار کنی، کسی بهت شک نمیکنه.»
الکس باذره تعجب بهدلتنگی دئوس نگاه کرد.
«خیلی هممیدونن احترام نذار.نیستی تابلو میشه.»
«ارباب من... همونطورواو که انتظار میرفت، درکپاک نقشههای شما واقعاً سخته.»
«خفه شو. در ضمن،پیاز تا یه مدت دورمیدونن و بر من نپلک.»
«اما ارباب، حالتون خوبدلتنگی میمونه؟ واقعاً قراره توگمشو دنیای آدما تنها بمونید.»
«کسی اینومیدونن بشنوه، فکر میکنهغرغر خیلی نگران منی.»
«اگه من نباشم که از غذااشکهاش تا لباس زیر ارباب رو ردیف کنم،داغش پس کی میخواد این کارا رو بکنه؟»
«این روزا کهچقدرم داری تو مغازهیزیاد زکه غذا میخوری، نه؟»
«در مورد لباس زیر هم...»
«لازم نکرده بیاری.»
«فهمیدم، ارباب من.واو به خاطر شما،اشکهاش یه مدت دور میمونم.»
«آره، خداحافظ.»
«نمیشه یه کم... مثلاً دوکنید کلمه حرف انگیزشی بزنید یاواو یه ذره ابراز دلتنگی کنید؟»
«اصلاً و ابداً. گمشو بیرون.»
«واو، این دیگه خیلی بیانصافیه.»
الکس اشکهاش روچقدرم پاک کرد و توهمه فضای نامرئی ناپدید شد.
«چقدرم که پیاز داغشدلتنگی رو زیاد میکنه. همه میدوننبیرون تو از این جونورا نیستی.»
اینو زیر لبجونورا غرغر کردم وکردم به مبل تکیه دادم.
«باید در حد اعتدال جمعوجورشبیانصافیه کنیم. اگه قضیه بیخ پیداناپدید کنه، فقط دردسرش بیشتر میشه.»
اما در نهایت،چقدرم یه گوشه اززیاد دلم هنوز ناآروم بود.
آخه چرا داروچه باید میمرد؟
«کارا خوب پیش میره؟»
«آه، دئوس. الکسواو نیست و حسابیاشکهاش به مشکل خوردیم.»
«جداً؟»
«الکس از مدیریت موجودیدلتنگی انبار گرفته تا چیدن ویترینبیرون رو خودش تنهایی انجام میداد.»
«که اینطور؟»
«حتی حقوق دادنواو به کارمندها هماشکهاش کار الکس بود.»
«خب حالاناپدید خودت بایدپیاز انجامش بدی.»
«نمیدونم چقدرذره بتونم ازدلتنگی پسش بربیام.»
«از پسش برمیای. بالاخره توغرغر قهرمانی هستی که تو هرباید کاری به جز جنگیدن استادی.»
زکه سرش رو خاروند.
«راستی، آقای الکس کِی برمیگرده؟»
«خب. چون سرش شلوغدلتنگی بود رفت، پس تاگمشو کارش تموم نشه برنمیگرده، نه؟»
«کاش زودتر برگرده.»
«چرا؟»
«خب... اون همکاره دیگه.»
«واقعاً؟»
«شاید برای تو فقط یه خدمتکار باشه، ولیتکیه وقتی الکس اینجاست من احساس امنیت میکنم. توکنه خیلی از کارایی که به چشم نمیاد، حسابی کمکحاله.»
«حالا که بهشواو فکر میکنم، تو اصلاًپاک هیچ زرهی نداری، نه؟»
«منظورت سری دومز هست؟پیاز من که دستکش، چکمه،میدونن سپر و شمشیرش رو دارم.»
«به یه زره بالاتنه وکنید پایینتنه هم نیاز داری. اگهواو بشه، زره فلس اژدها بهترین گزینهست.»
«یه جوریمیدونن میگی انگارنیستی نقل و نباته!»
«خب، کجاش سخته...واو فقط یه کماشکهاش فلس اژدها میخوایم دیگه.»
«بله.»
«خیلی خب،ذره من امروز میخوامکنید برم یه جایی.»
«تنهایی میری؟»
«نه، با یولگئوم میرم.»
«پس قراره برید سر قرار...»
«خیلی بزرگ شدی.ابراز حالا دیگه یاد گرفتیابداً چطور منو دست بندازی.»
«ببخشید.»
«اشکالی نداره. پس، حواست بهبیانصافیه مغازه باشه. هر چی بیشترناپدید بفروشی، حقوقت هم بیشتر میشه.»
«نگران مغازه نباش.»
دئوس به سمت هتلی درکنید قلعه جوریکس، جایی که یولگئومواو در آن اقامت داشت، راه افتاد.
تصادفاً او را در کافهتریایغرغر طبقهی اول دیدم که داشتباید از نوشیدن چای لذت میبرد.
«برای صبحونه چی میخوری؟»
«چای. به جای غذا میخورم.»
«حالا که بهش فکر میکنم،کنید تو الان تو بدن یه انسانی.دیگه اگه درست غذا نخوری، مریض نمیشی؟»
یولگئوم با چشمهای گردشدهنیستی نگاهی به بالا انداختتکیه و پرسید: «نگران منی؟»
دئوس پوزخندی زد.
«دلیلی داره نگران باشم؟ اگه مشتریزیاد مریض بشه، پولمون رو درست وکردم حسابی نمیده، برای همین برام مهمه.»
«دوباره ضایع شدم.»
«حرف نباشه.»
«حالا چیبیرون شده؟ اونمدیگه اول صبحی.»
«دوست داریناپدید باهام بیای بریمداغش یکم شکنجه بدیم؟»
«برای یه پیشنهاد اول صبحی، موضوعش یهابداً کم زیادی سنگین نیست؟ فکر کنم یهپاک پیادهروی یا قرار عاشقانه گزینهی بهتری باشه.»
«من از شکنجه خوشم میاد. اون حسیمبل که با لذت به صورت در همقضیه کشیدهی یه نفر لبخند میزنی، واقعاً عالیه!»
«آهای ملت، یه منحرف اینجاست.»
«اونم بهناپدید نوبهی خودشپیاز سرگرمکننده نیست؟»
«نه.»
«حتی اگه اسم کسینیستی که قراره شکنجه بشه رودادم بشنوی، باز هم همینو میگی؟»
یولگئوم چشمهاش رو گرد کرد.
«نکنه...؟»
«آره. دیگه کمکمابراز باید از حبساصلاً کشیدن خسته شده باشه.»
«بریم؟»
«خوبه، دارمبیرون کمکم یه سرگرمیبیانصافیه جدید پیدا میکنم.»
«دقیقاً برعکسه. من باهات میامداغش تا حواسم بهت باشه، چوننیستی میترسم یه وقت زیادهروی کنی.»
«همه اولش همینو میگن.»
جایی که دئوس یولگئومنیستی رو به اونجا برد، یهدادم فضای مجازی و ایزوله بود.
از پشت دیسک سیاهدیگه و لرزان، میتونستم راهروی تاریکنامرئی و قیرگون زندان رو ببینم.
هیچ نگهبان یا محافظی اونجا نبود، اماهمه اونجا یه فضای مطلق بود که هر موجودیدادم در اون گرفتار میشد، دیگه راه فراری نداشت.
تنها چیزی که میتونستدلتنگی اون زندان رو نابود کنه،بیرون قدرتی فراتر از دئوس بود.
راهروهای تاریک زندانجونورا پر از تار عنکبوتمبل و حشرات موذی بود.
بیشتر سلولهای زندان خالی بودن.
چند انسان و موجودات انساننمایداغش دیگه اونجا دیده میشدن که باغرغر سرهای پایینافتاده و درمونده افتاده بودن.
وضعیت تغذیهی زندانیها اسفناک بود.
اگه میفهمیدید برایجونورا زنده موندن چیکردم میخورن، حتماً بالا میآوردید.
«انگار چیزایی مثلواو حقوق بشرِ زندانیها براتپاک هیچ اهمیتی نداره، نه؟»
«ها؟ اوه، خیلیچقدرم هم خوب بهشون میرسم.همه هنوز زندهن، مگه نه؟»
«بچههای ما هم همینطورن؟»
«وقتی همنوعای خودشون رونیستی برای منافع شخصی میفروشن،تکیه بازم بچههای تو حساب میشن؟»
«شاید بچهها پدر و مادرشونبیانصافیه رو رها کنن، اما یه والدچقدرم هیچوقت نمیتونه بچهش رو دور بندازه.»
«چقدر قشنگ، مامانجان.»
یه هزارپای گنده ازدلتنگی کنار پاهام رد شد.گمشو یولگئوم خشکش زد و لرزید.
«از اون ترسیدی؟»
«کی ترسیده؟»
«عجیبه. هیچوقت فکرچقدرم نمیکردم اژدهای طلایزیاد حقیقی از هزارپا بترسه.»
«موضوع این نیست... فقط...»
«فقط؟»
«یه جور غریزهست.واو چون الان تواشکهاش بدن یه انسانم.»
«پس یعنیناپدید وقتی اژدهاپیاز هستی نمیترسی.»
«معلومه. چون اونابراز موقع هیچچیزی نمیتونهاصلاً بهم آسیب بزنه.»
«این همون قضیهستجونورا که میگن پرندههاکردم از ارتفاع نمیترسن؟»
«سلیقهت از این بدتردیگه نبود؟ این زندان یهفضای فضای مجازیه که خودت ساختی.»
«یه فضای مجازیه، یه غار تو یه گوشه از دنیاینیستی شیاطین که فقط خودم میتونم واردش بشم. یه سد دفاعیقضیه هم دم درش هست که کسی نتونه بهش دسترسی پیدا کنه.»
«به هر حال،ابراز چرا یکم تراصلاً و تازهتر نساختیش؟»
«فازت چیه؟ ایناجونورا هموناییان که جرمکردم کردن و افتادن زندان.»
«گناه خاصی درواو کار نیست، فقطاشکهاش ازشون خوشت نمیاد.»
«همون خودش بزرگترین گناهه.»
در حالی که داشتیمدلتنگی بحث میکردیم، رسیدیم بهگمشو ورودی یه در آهنی.
یولگئوم با بوییجونورا که از داخلکردم میومد، اخم کرد.
بوی گندی از فاضلابی که اینور و اونور جمع شدهناپدید بود، بلند میشد. جین در حالی که دستبندهاش به زنجیرهایکردم روی دیوار وصل بود، تو بدبختی و فلاکت غرق شده بود.
«پس همینجا منتظر بمون.»
«نه، منم باهات میام.»
«پس مزاحمم نشو.»
«باشه.»
جین تو نور موربیپیاز که میتابید، با بیحالیمیدونن چشماش رو باز کرد.
دیگه هیچ خبریابراز از اون ظاهراصلاً باشکوه اژدهای سیاه نبود.
«تو...»
«خیلی وقتبیرون گذشته. ازدیگه غذات راضی بودی؟»
با یه پوزخندچقدرم تمسخرآمیز رفتم سمت یههمه بشکه تو گوشهی زندان.
چیزی که توشابراز بود، یه مشت دونهابداً به اندازه ناخن بود.
یه کاسه از اوننیستی خوراک رو برداشتم وتکیه ریختم رو زمین و گفتم:
«اگه گشنهته بخور.»
«تا کی میخوایچقدرم تحقیرم کنی؟ بکشم.زیاد من حاضرم بمیرم.»
«چون هنوز قضیه تمومدلتنگی نشده. کسایی هستن کهگمشو با این کار مخالفن.»
جین تو چشمام نگاهنیستی کرد. بعد متوجه یه موجوددادم تو تاریکیِ پشت سرم شد.
«لعنت بهت! چرا بادیگه شیاطین دست به یکی کردینامرئی تا ما رو آزار بدی؟»
یولگئوم جوابی به فریادهاش نداد.
«واقعاً همون بهتر بوددلتنگی که میمردی. چرا داشتیگمشو وانمود میکردی که مردی...»
حرفش رو قطع کردم.
«خفه. کسی که داره باهات حرفاشکهاش میزنه منم، نه اون. خب، حالاپیاز حس و حال حرف زدن داری؟»
«یه موجود شیطانی مثل تو!»
جین تف کرد.ابراز اما آب دهنشاصلاً به من نرسید.
لبخندم محو شد. شلاق اسبیغرغر که روی دیوار آویزون بود رواعتدال برداشتم و محکم زدم تو صورتش.
صدای شلاق بلند شددیگه و یه خط قرمزفضای روی گونهاش جا انداخت.
«هنوز نفهمیدی رئیس کیه. چی برات مونده؟ به همنوعات خیانت کردی و اژدهایمبل جوون رو مسموم کردی. همون کار به تنهایی نابودت میکنه. غرور؟ افتخار؟ نه، فقطدلم بدبختی برات میاره. میخوای یه آینه بیارم؟ ببینی الان چقدر داغون و رقتانگیز شدی.»
با نوکذره شلاق، چونهی جینکنید رو دادم بالا.
«مثل اژدها رفتار نکن. حالا کهکردم خدات رو رها کردی، دیگه حتی نمیتونیکنیم یه اژدها باشی. فقط یه جونور بالداری.»
«اینطور نیست! من هر کاریبیانصافیه کردم به خاطر نژاد اژدهاناپدید بود... به خاطر نژاد اژدها...»
«برای نژادناپدید اژدها جنگپیاز راه انداختی؟»
«انسانها حریفایذره غیرقابل اعتمادیان.دلتنگی اونا دشمنن!»
«فکر کنممیدونن برای تونیستی اینطور باشه.»
«همین چند قرن پیش، ما جونمون رو به خطر انداختیم و با انسانها جنگیدیم. بههمه اون جنگجوها نگاه کن. هنوزم هر وقت فرصت گیر میارن، جون اژدهایان رو هدف میگیرن.کنه اونا بچههایی که از جنون رنج میبردن رو جوری سلاخی کردن انگار از خداشون بود.»
«یه تولهسگ رو میندازی تو قفسزیاد شیر و بعد شیر رو مقصرکردم میدونی؟ میگی مگه تولهسگه ناز نبود؟»
«همیشه یهذره عدهی کم فدایکنید هدف بزرگتر میشن.»
«پس چرا خودت رو فدا نمیکنی؟ میگیمبل ارزشش رو داره؟ اگه خودت توسط انسانهاقضیه شکار میشدی، بازتاب خیلی بیشتری بین اژدهایان داشت.»
جین دهنش رو بست.
«نه، حتی در اونپیاز حد هم نیست. چون توجونورا هم فقط نوکر یکی دیگهای.»
«منظورت چیه؟»
«این کارو کردی چون یکی بهت دستور داد. خریدن سم،باید مسموم کردن اژدهایان بیگناه و رها کردنشون تو دنیای انسانها. بقیهدلم فکر میکنن این ایدهی خودت بوده، ولی من اینطور فکر نمیکنم.»
«ما با هم بحثدیگه میکنیم و برای خیر ونامرئی صلاح عمومی به نتیجه میرسیم.»
«یه مشت تندرو؟»
«فقط یه مشتابراز نیستن. اکثریت خاموشاصلاً از ما حمایت میکنن.»
«خب، مدرکت چیه؟»
«وقتی جنگ با انسانهادیگه شروع بشه، اونا قطعاًفضای خودشون رو نشون میدن.»
«این فقط یه توهمه کهداغش تو سرت ساختی. مهمتر ازنیستی همه، خدای تو چیز دیگهای میگه.»
«خدا مرده.»
«پس اینی که اینجاست چیه؟»
«خدا مرده. خدای واقعی ما خیلی وقتپاک پیش مرد. چیزی که باقی مونده فقطزیاد یه پوستهست که توسط شیاطین فاسد شده...»
«حالا داریناپدید مادرِ خدا روداغش هم انکار میکنی؟»
«اگه اون یه خدای واقعی بود،اصلاً فقط واینمیستاد نگاه کنه در حالیبیانصافیه که شیاطین دارن بهم توهین میکنن.»
پوزخندی زدم و برگشتم.
«عقلت رو از دست دادی.»
یولگئوم تو دیدرسم بود. با دیدنزیاد چهرهی آشفتهاش، یهو حوصلم سر رفتکردم و علاقهم رو از دست دادم.
یولگئوم رو ازابراز شونهاش کشیدم واصلاً از زندان زدیم بیرون.
«بچهت حتماً دیوونه شده.»
یولگئوم آهی کشید.
«بچهی باهوشی بود.»
«ولی بهذره لطف تو،دلتنگی دیگه مطمئن شدم.»
«چی رو؟»
«این گروهبیرون یه رئیسدیگه دیگه داره.»
«واقعاً همچین چیزی ممکنه؟»
«مدام دلیلی که برای آسیب زدن به اژدهای جوون آورد رو ازبیانصافیه بیرون بهش دیکته کردن. حتی کارش به جایی کشیده که اون داستانجونورا چرت و پرت رو سرهم میکنه که کلی اژدها دارن ازش حمایت میکنن.»
«این یعنی یکی اون دورغرغر و بر هست که دارهباید اطلاعات غلط به خوردش میده.»
«ولی تا جاییواو که من میدونم،اشکهاش اون بچه رهبر تندروهاست.»
«چون هیچ قانونی وجود نداره کهزیاد بگه مقام کسی که داره ازکردم پشت پرده بازی میده، حتماً بالاتره.»
یولگئوم ناخودآگاه سر تکون داد.
«احتمالاً یکی از اون نُه تای دیگهست، به جزدادم این سه تایی که حبس شدن. تاریک نیست؟ یعنیدردسرش یکی اون پشت قایم شده و داره نقشههای کثیف میکشه.»
به یولگئومبیرون که ساکتدیگه قدم برمیداشت، گفتم:
«میدونی... تو.»
«چیه؟»
«تا کی میخوای اینطوری باشی؟»
«چطوری؟»
«مردد. دو دل. این مشکل اژدهایانه، واسه همینمیدونن دارن خودشون رو با شرایط وفق میدن، ولی... چرااعتدال خودت وارد عمل نمیشی و قضیه رو جمعش نمیکنی؟»
«فکر نمیکنی امضای پیمان عدم تجاوز با انسانهاگمشو ایدهی خوبی بود؟ پس برو جلو و دستور بده.ناپدید اگه همینطوری دست رو دست بذاری، همهچیز نابود میشه.»