چپتر 43: ملاقات با مردمان زیرزمینی (۴)
0بارون کیلسه اخم غلیظی کرد و گفت:پادشاهی «منظورت چیه؟ چرا سعی داری دستاوردهای منبود رو یه چیز پیشپاافتاده و بیارزش جلوه بدی؟»
دئوس جواب داد: «اصلاً برام مهم نیست که افتخارکمال شکار اون هیدرا رو با کسی تقسیم میکنی یا میخوایمعمولاً بجوی و قورتش بدی. اعلیحضرت ملکه، روی صحبتم با شماست.»
دئوس مستقیم توی چشمهای ملکه زل زد و گفت:نگاه «ظاهراً یه دورف این دور و بر هست کهتفاوت داره از شیاطین سم میخره. میتونی برام پیداش کنی؟»
با شنیدن عبارت «سمکنی شیاطین»، ولولهای در سالنسالن تاجوتخت به پا شد.
اما در کمال تعجب، ملکه با دیدن این لحن گستاخانه و بیادبانه دئوس، حسبود کرد میتونه بهش اعتماد کنه. خب، معمولاً از اونهایی که تو رأس قدرت هستنطاعونی انتظار میره که همیشه حواسشون به چاپلوسها و آدمهای بیشازحد مؤدب و زبانباز باشه.
ملکه فریاد زد: «همه برن بیرون! باید بااما این جنگجوهای انسانی صحبت کنم. لرد کیلسه، شما پیشاعتماد من بمون و برای هر اتفاق غیرمنتظرهای آماده باش.»
کیلسه با دستپاچگی گفت:میشه «اوه... بله! هر چیایستاد شما بفرمایید، همون میشه.»
دئوس پایین تختپیداش پادشاهی ایستاد و مستقیمولولهای به ملکه نگاه کرد.
بینشون چهار تا پله فاصله بود، اماپادشاهی از نظر زاویه دید، تفاوت چندانی نداشتن.بود فقط جایگاه ملکه یه کوچولو بالاتر بود.
ملکه پرسید: «یعنی میگی اینولولهای طاعونی که تو ورودی سرزمین قبیلهدیدن ریشه جنوبی پخش شده، کار شیاطینه؟»
دئوس بابفرمایید بیخیالی جواب داد:پایین «من چه میدونم.»
ملکه جا خورد: «داری حرفشنیدن خودت رو نقض میکنی! هدفتاما چیه؟ میخوای من رو مسخره کنی؟»
«اینکه سم مال شیاطینهمیشه حقیقته. اما هنوز نمیدونیم کینگاه اون رو اونجا پخش کرده.»
ملکه با اخم گفت:عبارت «...یعنی یه نفر داره سمکمال شیاطین رو وارد قبیله میکنه.»
دئوس تأیید کرد: «اینمیشه شهادت یه اژدهاست. گفتن کهنگاه سم رو از زغالفروشها خریدن.»
ملکه با کلافگی گفت: «حالاشنیدن پای یه اژدها هم وسطه!اما داستان داره هی پیچیدهتر میشه.»
«باید بفهمیم کدوم یکی از این زغالفروشهاپادشاهی داره بین شیاطین و اژدهایان دلالی میکنه.بود احتمالاً کلید حل این معما دست همون آدمه.»
ملکه کمی فکر کرد و گفت:سالن «میفهمم دنبال چی هستی. ولی تولحن در عوضش برای ما چیکار میکنی؟»
دئوس با بیحوصلگی گفت:میشه «...نمیشه همینطوری بیخیالِ عوضایستاد بشی و فقط انجامش بدی؟»
ملکه قاطعانه گفت: «خیر، نمیشه.»
دئوس با لحنی تهدیدآمیز اماپایین خونسرد گفت: «اگه در عوضشبینشون قبیلهتون رو نابود نکنم چی؟»
ملکه بدونکنی ترس جوابعبارت داد: «قبول نمیکنم.»
دئوس زیربفرمایید لب غر زد:پایین «تچ، جواب نداد.»
ملکه پیشنهاد داد: «پس بیا اینطوری توافق کنیم. تو منطقه آر ۴۲، یهدیدن در هست که تو سی قرن گذشته باز نشده. اگه بتونی اون در رومیره باز کنی، قبیله ریشه جنوبی ما تمام تلاشش رو میکنه تا بهت کمک کنه.»
دئوس مستقیمبفرمایید به چشمهایمیشه ملکه خیره شد.
ظاهراً این از اون مشکلاتیولولهای نبود که بشه فقط باتعجب زورچپون کردن و تهدید حلش کرد.
شاید یهبفرمایید کم مذاکرهی مسالمتآمیزپایین ایدهی بدی نبود.
«یعنی تو این سی قرن نتونستنعبارت راهی برای باز کردنش پیدا کنن؟ مگهدیدن تکنولوژی دورفها تو کل قاره بهترین نیست؟»
راستش رو بخواید، بیشتر ازپایین هر چیزی، همین که اون درچهار باز نمیشد برام جالب شده بود.
ملکه گفت: «لرد کیلسه جزئیات رو براتون توضیحاما میده. بعدش میتونید برید و خودتون از نزدیکبهش ببینیدش. دعا میکنم که شانس باهاتون یار باشه.»
تو یه اتاق دیگه، بارونپایین کیلسه شروع کرد به توضیحبینشون دادن درباره منطقه آر ۴۲.
«ریشه جنوبی درپیداش واقع یه درختعبارت عظیمالجثهست. قضیهاش فرق میکنه.»
یکی از ریشههای درختمیشه سفیروث که آسمون روایستاد نگه میداشت، مالکوث نامیده میشد.
کیلسه یهکنی نقشه بیرون آوردولولهای و گذاشت جلوش.
«گفته میشه که منطقه آر ۴۲ پر از گنجینههای عظیمه. کلچهار قبیله تو این سی قرن گذشته روشهای بیشماری رو برای حفاری وکوچولو نفوذ بهش امتحان کردن، اما اون در هنوز که هنوزه باز نشده.»
دئوس با شنیدن اینکنی حرف پوزخندی زد: «گنج... خب،تاجوتخت پس اینطوری داستان فرق میکنه.»
کیلسه پرسید: «منظورت چیه؟»
«اگه بخوام سادهشنیدن بگم، قضیه اینه؛سالن سهم من چقدره؟»
کیلسه جا خورد: «این چه مزخرفیه میگی؟پادشاهی سهم تو دیگه از کجا اومد؟ منطقه آرنظر ۴۲ متعلق به قلمرو قبیله ریشه جنوبی ماست.»
دئوس خواست جوابپیداش بده: «حالا مزخرفعبارت یا هر چی...»
که همون موقع، الکس با دست و پاشایستاد یه حرکتی زد و حرف دئوس رو قطعزاویه کرد. همزمان یه علامت دستی هم بهش داد.
دئوس دستبهسینه شد و سکوت کرد،سالن چون علامت الکس به این معنیلحن بود: «ارباب، این رو بسپارید به من!»
الکس با لحنی دیپلماتیک شروع کرد: «لرد کیلسه. همونطور که میدونید، رهبر گروه ما، ارباب هولی جید، یه جنگجوی بینظیر و برجستهست. اما متأسفانه، به خاطر سختیها و هزینههایی که برایقبیله تهیه سلاح متحمل شدن، ثروت خاندانشون افت شدیدی کرده. ما برای منافع شخصی چشمداشتی به گنج شما نداریم. بههرحال، این گنجیه که قراره قدرت یه جنگجو رو افزایش بده. نظرتون چیه؟کلافگی اگه واقعاً میخواید حسننیتتون رو به ارباب هولی جید ثابت کنید و باهاش دوست بشید، چطوره در ازای این سفر و پیدا کردن گنج، یه دستمزد منصفانه به ایشون پرداخت کنید؟»
کیلسه نگاهی به زیک انداخت. باعبارت دیدن لبخند مهربون و معصومانهی زیک،تعجب کیلسه حس کرد ارادهاش سست شده.
کیلسه آهی کشید و گفت: «وقتی اینطوری میگی، فکر نکنم بتونم با تندی درخواستت رو رد کنم. با ملکهام صحبتنداشتن میکنم. اما خیلی هم انتظار نداشته باشید. همونطور که قبلاً گفتم، سود حاصل از تجزیه لاشه هیدرا رو باهاتون تقسیمخورد میکنم، ولی در مورد گنجینههای منطقه آر ۴۲ قول نمیدم، چون این گنجها سی قرنه که اونجا دستنخورده باقی موندن.»
بعد از این صحبتها،عبارت گروه به سمت منطقهاما آر ۴۲ حرکت کرد.
از چندین درِ مختلفمیشه گذشتیم و راهروهای بالاایستاد و پایین رو طی کردیم.
جایی که در نهایت بهش رسیدیم،عبارت روبهروی دروازهای بود که یه تالار سنگیدیدن عظیم رو پشت خودش پنهان کرده بود.
اینجا همونبفرمایید منطقه آرمیشه ۴۲ بود.
جلوی دروازه سنگی،شنیدن دهها زغالفروشِ قدکوتاه ازتاجوتخت قبل چادر زده بودن.
اونا داشتن با هر ابزاری که فکرش رو بکنید،نگاه از انبردستهای تیز و مته گرفته تا دیلم وتفاوت وزنههای فولادی، جون میکَندن تا در رو باز کنن.
کیلسه با سرکارگر حفاریکنی سلام و احوالپرسی کرد وتاجوتخت گروه رو بهش معرفی کرد.
سرکارگر هم گفت که کمکمپایین وقت شامه و محل اقامتبینشون گروه رو بهمون نشون داد.
به محض اینکه وسایلمون روولولهای زمین گذاشتیم، دئوس خودش روتعجب روی تخت ولو کرد و نالید:
«گشنمه.»
زیک پرسید:میتونی «میخواید یه چیزیشنیدن براتون بیارم بخورید؟»
دئوس سرشبفرمایید رو به نشونهپایین منفی تکون داد.
«آخه درسته از یه قهرمانولولهای بخوام همچین کاری برام بکنه؟ بیخیال،دیدن میذارم خود دورفها برامون غذا بیارن.»
یولگئوم که چون زن بود یه اتاق جداگانهایستاد بهش داده بودن، اصلاً وسیلهای نداشت که بخوادزاویه جابهجا کنه، برای همین بلافاصله برگشت پیش بقیه گروه.
یولگئوم با دیدن قیافه دئوسشنیدن تکخندهای کرد و گفت: «بهاما نظر میرسه داره بهت خوش میگذره.»
دئوس جواب داد: «آره، خیلیپایین جالبه. دقیقاً شبیه ماجراجویی یهبینشون قهرمان و همراهاش شده، نه؟»
اتاقی کهکنی الان توش بودیمولولهای یه پنجره داشت.
یولگئوم این را در حالی گفت که با انگشتنگاه شستش به بیرون از پنجره اشاره میکرد؛ پنجرهای کهتفاوت دید کاملاً واضحی به دروازه سنگی عظیم آر ۴۲ داشت.
«ولی کار راحتی نیست.»
«اون دیگه چیه؟»
«منم نمیدونم.»
«پس چرا سخته؟»
«چون نمیدونم.»
«آها! خب، تو...»
«من چی؟»
«سنت خیلی بالاست.»
«بگو تجربهت زیاده.»
«همون. وایسا...بفرمایید دری که توپایین در موردش نمیدونی؟»
«آره.»
«اصلاً همچین چیزی داریم؟»
«برای همین میگم کارکنی راحتی نیست. احتمالاً متریالشسالن مال یه عصر دیگهست.»
«عصر نقرهای؟»
«قبل از اون.»
«نکنه مال عصر طلایی باشه؟»
«هوم. یه یادگار از اون دوران خفن که با یه آتیش عظیمتعجب تو دریای ستارهها سفر میکردن. فقط خدا و فرشتهها میتونن از پسشقدرت بربیان؛ یه منطقه ممنوعهست که موجوداتی مثل ما نباید بهش دست بزنن.»
«چی؟ پسبفرمایید این معاملهمیشه خیلی چرته.»
«شاید؟»
«پس بایدبفرمایید همون موقعمیشه جلوت رو میگرفتم.»
«چرا سر منپیداش داد میزنی؟ خودتعبارت گند زدی، مگه نه؟»
در حالی که این دوپایین نفر داشتن با هم بحثبینشون میکردن، الکس زکه رو برد بیرون.
«من میرم کنار تاعبارت شما دو تا بتونید یهکمال کم با هم وقت بگذرونید.»
«آوه، آره.»
«اگه میخواید حرف بزنید،کنی حداقل باید دست همدیگه روتاجوتخت بگیرید. اینطوری شانستون میره بالا.»
«جان؟»
«هیچی. پسکنی بریم یه چیزیولولهای برای شام بگیریم؟»
بعد از شام، چند ساعتی روی تختپادشاهی دراز کشید و غلت زد، و بهبود نظر میرسید دئوس دوباره داره حوصلهاش سر میره.
ناگهان بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.سالن الکس رو که اصرار داشت دنبالم بیاد دست بهمیتونه سر کردم و به سمت دروازه سنگی راه افتادم.
چهار تا ستون ازمیشه سنگهای استوانهای جلوی درایستاد روی هم چیده شده بودن.
سنگ، سنگه دیگه. وقتی باولولهای نوک انگشتم یه خراش کوچیکتعجب روش انداختم، پودر شد و ریخت.
اما چهارچوب در که پشتپایین ستون بود، از یه متریالبینشون کاملاً متفاوت ساخته شده بود.
سعی کردم با ناخنمکنی روش خط بندازم، اما حتیتاجوتخت یه خراش کوچیک هم برنداشت.
سنگی بود که حتی ناخنهایپایین شیطان هم که میتونست روی الماسچهار خط بندازه، نتونست بهش آسیبی برسونه.
«عصر طلایی بود...»
خدا اول جهان رومیشه خلق کرد و انسانها رونگاه آفرید تا توش زندگی کنن.
دورانی که اونا بهش رسیدن، عصر طلایی بود. میگن با اینکه قدرتتعجب این رو داشتن که هر طور دلشون میخواد تو آسمون شب سفرقدرت کنن، اما در نهایت با سلاحی که خودشون ساخته بودن نابود شدن.
جنگی که توش آتیش زمین رو بلعید، خاکایستاد رو به جوش آورد، حتی آب دریاها رو بخاردید کرد و کل دنیا رو تو تاریکی فرو برد.
میگن دریایی که آسمون رو پوشونده بود،تاجوتخت هزار روز به شکل بارونی زهرآگین باریدبیادبانه و با اون، همه زندگیها به پایان رسید.
«و بعدش عصر نقرهای.»
خدا دوبارهمیتونی انسانها روکنی خلق کرد.
انسانهایی که تو عصرمیشه نقرهای زنده موندن، یهایستاد تمدن جادویی درخشان ساختن.
فقط با یه چوبدستی کوچیکولولهای میتونستن آب، آتیش و خاک رودیدن کنترل کنن و مواد بیشماری بسازن.
اما تمدنبفرمایید زیبای اونا همپایین خیلی دووم نیاورد.
جنگ سر مالکیت سنگ جادو، منبععبارت تمام جادوها، در نهایت یه بارتعجب دیگه کار رو به نابودی کشوند.
«و دربفرمایید نهایت، عصرمیشه هرج و مرج.»
این به خاطرشنیدن این بود که کنترلتاجوتخت خدا ضعیف شده بود؟
نژاد شیاطین متولدهمون شد و نژادتخت اژدها ظهور کرد.
خدا دوباره جهان رو خلقشنیدن کرد، اما فقط یه قاره،اما یعنی خوزه، سهم انسانها شد.
کوتولهها زیر زمین پناهگاهمیشه کندن و شیاطین همایستاد توی هیله لونه ساختن.
اونور مرزهای دنیایی که از جنگهایسالن جادویی عصر نقرهای به وجود اومدهلحن بود، اژدهایان تمدن خودشون رو بنا کردن.
«پس با اینکه بهش میگن عصرتخت هرج و مرج، اما طولانیترین دورهایپله نیست که تمدن توش حفظ شده؟»
انگار داشتم با خودمکنی حرف نمیزدم. سرم رو چرخوندمتاجوتخت و دیدم یولگئوم اونجا وایساده.
اون در حالی کهمیشه به ستون تکیه دادهایستاد بود، حرفم رو تایید کرد.
«میگن عصر طلاییشنیدن فقط حدود هشتادسالن قرن طول کشید.»
«عصر نقرهای که کوتاهترمیشه هم بود. تو همونایستاد قرن بیستم نابود شد.»
«و عصر هرج و مرج الان وارد قرن ۶۶۶ام شده.اما در عوض، شما هم توانایی رفتن به فضا رو ازکنه دست دادید و هم قدرت کنترل همهچیز با جادو رو.»
«شایدم همینطوریبفرمایید بهتر باشه.میشه آدما احمقن.»
با شنیدنکنی حرف یولگئوم، سرمولولهای رو تکون دادم.
یولگئوم دوباره دهن باز کرد.
«سفال ستارهای.»
«چی؟»
«همینه. بهش میگن سفال ستارهای.»
با این حرفهمون یولگئوم، دوباره دستیتخت به در کشیدم.
مثل چینی،میتونی کاملاً صافکنی و صیقلی بود.
«سختیاش سه برابر الماسه. فقط با یه روکش چند میلیمتری ازش، میشهپله جلوی هرگونه آسیب فیزیکی و شیمیایی رو گرفت. میگن عرشه کشتیهایی کهبالاتر تو گذشته تو دریای ستارهها سفر میکردن هم با سفال ستارهای روکش میشده.»
همون لحظه،کنی مشتی بهعبارت دیوار کوبیدم.
بوم!
کل فضای زیرزمینپیداش جوری لرزید کهعبارت انگار زلزله اومده.
اما حتی یههمون خراش کوچیک همتخت روی سطح در نیفتاد.
«عجب درِ رو اعصابی.»
«حتی قدرتبفرمایید شیطان هممیشه روش جواب نمیده.»
«دارم کفری میشم.»
«یالا! بزنش!»
«سروصدا نکن.کنی اصلاً توعبارت چرا اومدی اینجا؟»
«گفتم بیام شانسم رومیشه برای باز کردن درایستاد امتحان کنم.» اخمی کردم.
«این اعتماد به نفس رو اعصاب دیگهولولهای چیه؟ یعنی اینقدر مغروری که فکر میکنیلحن کاری که من نتونستم بکنم رو تو میتونی؟»
«واقعاً غروره؟»
یولگئوم لبخندی زدشنیدن و به سمتسالن مرکز در رفت.
«آها. گند زدم.»
پایین اون در غولپیکر که حدود ۵ متر ارتفاع داشت،اما یه فرورفتگی بود. تقریباً همسطح کمر یه آدم بود وکنه از همون اول به شکل یه جعبه کوچیک ساخته شده بود.
«اون چیه؟»
«دستگیره.»
«دستگیره؟ از هر زاویهایمیشه بهش نگاه میکنی فقطایستاد شبیه یه جعبه کوچیکه.»
«درسته. اینمیتونی یه یادگارکنی از عصر طلاییه.»
یولگئوم دستش رو درازمیشه کرد و بخش فرورفتهیایستاد در رو لمس کرد.
نوری شبیهکنی به گرگومیش تویولولهای دستاش شکوفا شد.
«عصر طلایی، عصر نقرهای. با اینکه نابود شدن... امانگاه همهی میراثشون از بین نرفت. این فقط نظر منه،تفاوت اما شیاطین میراث عصر طلایی رو به ارث بردن.»
«ما؟»
«اوهوم. شما از پرستش آتیش،پایین رسیدید به استفاده از همونبینشون آتیش برای ساختن یه تمدن زیرزمینی.»
«من کهکنی نمیدونم چطور بایدولولهای سفال ستارهای ساخت.»
«شاید یه روزی بتونی بسازیش.»