---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 129: نزول پادشاه شیاطین (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 129: نزول پادشاه شیاطین (۱)

0

وقتی پیدایش‌روش​ کردیم، فهمیدم‌می‌دین​ که انسان نیست.

گوش‌هایش تیز بود‌می‌دادی​ و خط فکش‌پوست​ به‌طرز عجیبی ظریف.

پری بود.

زنی از قبیله‌غرق​ پریان بود که ظاهری‌رفتم​ شبیه به اسکاتول داشت.

یک پیراهن سبز روشن‌می‌دین​ تنش بود و گردنبند طلایی‌بهش​ خیره‌کننده‌ای روی سینه‌اش آویزان بود.

اما بیشتر‌قورت​ از هر‌چشم‌هایی​ چیزی، زیبا بود.

موهای بلوندش طوری شفاف بود که انگار‌قورت​ نور در آن‌ها حل شده باشد، و‌تازه​ پوستش مثل چینی، سفید و صاف بود.

زیک فقط با نگاه‌تماشا​ کردن به او مات‌بیخ​ و مبهوت مانده بود.

آن‌قدر غرق تماشا‌تحویلش​ بود که اصلاً نفهمید‌می‌گم​ کی رفتم بیخ گوشش.

«تو...»

زیک با‌شیفتگی​ تعجب پرید:‌خیره​ «بـ... بله؟!»

از اینکه از ترس‌تماشا​ فریاد کشید، کلافه شدم‌بیخ​ و پس‌گردنیِ محکمی نثارش کردم.

«تو گوش من داد نزن!»

«ببخشید.»

«عاشق شدی؟»

«ها؟»

«باید به اون دختره‌ی‌می‌دین​ اسب وحشی که توهم‌شیفتگی​ لکسیا بودن داره خبر بدم.»

«نه، توروخدا.»

«چرا؟ چشه مگه؟»

«اگه شما باشین، ارباب‌تماشا​ دئوس، قطعاً یه مشت چرت‌وپرت‌گوشش​ می‌ذارین روش و تحویلش می‌دین.»

«اصلاً هم این‌طور نیست. من فقط حقیقت رو می‌گم. می‌گم که با شیفتگی بهش خیره شده‌می‌خواستن​ بودی و آب دهنت رو قورت می‌دادی. با چشم‌هایی که می‌خواستن اون پوست سفید رو لمس کنن.‌نگفتم​ تازه، برای اینکه حرارتی که از اعماق وجودت زبانه می‌کشید رو خاموش کنی، پریدی تو آب دریا.»

«دروغه!»

«دروغ نگفتم.‌شیفتگی​ کجای حرفم‌خیره​ دروغ بود؟»

«اون حرارت و‌غرق​ لمس پوست و‌نفهمید​ اینا همه‌ش ساختگیه!»

«راستشو بگو. دلت نمی‌خواد‌می‌دین​ اون پوست رو لمس‌شیفتگی​ کنی؟ ببینی چه حسی داره؟»

«من مطلقاً همچین حس‌هایی ندارم!»

«خب از پسری که با یه‌دهنت​ مرد دیگه حلقه‌ی نامزدی رد و‌لمس​ بدل می‌کنه، همین انتظار هم می‌ره.»

«همچین اتفاقی نیفتاده!»

«به‌هرحال، من همینو‌تحویلش​ می‌گم. زحمت برطرف کردن‌می‌گم​ سوءتفاهم‌هاش هم با خودت.»

«خیلی بی‌انصافیه.»

در همین حین،‌بهش​ یک نفر دیگر هم‌قورت​ به بحثمان اضافه شد.

«ارباب، چیزی نیاز‌غرق​ دارین؟» نزار بود. زیک‌رفتم​ سرش را کج کرد.

«منظورت چیه؟»

«اون زن رو‌می‌دادی​ می‌گم. اگه بهش نیازی‌لمس​ ندارین، می‌دینش به من؟»

«هی، این که...»

«من کاملاً حرف ارباب‌تماشا​ دئوس رو درک می‌کنم.‌بیخ​ زن به این زیباییه.»

زیک اعتراض کرد: «همین‌طوری‌می‌دین​ الکی که نمی‌تونی یکی رو‌بهش​ ببخشی! اونم یه غریبه رو.»

«ارباب، این‌قدر طمع‌کار‌می‌دادی​ نباشین. مگه برده‌ها هم‌لمس​ نباید سهمی داشته باشن؟»

زیک نالید: «دئوس، نمیشه اینو پس‌دهنت​ بفرستی همون‌جایی که بود؟ سر و‌لمس​ کله زدن با نزار خیلی سخته.»

«واکنشش کاملاً طبیعیه.»

نزار گفت: «هر قهرمانی‌می‌دین​ بهترین زیبارویان رو می‌خواد.‌شیفتگی​ شما خوشتون نمیاد ارباب؟»

«درسته که خوشگله، اما...»

یولگئوم حرف‌های چرت‌وپرت‌بهش​ ما سه نفر‌دهنت​ را قطع کرد.

«دیگه نمی‌تونم به این مزخرفات گوش بدم. مایه تأسفه، اما وضعیت‌پرید​ این زن طوری نیست که بشه اونو تبدیل به برده کرد.‌کردم​ اگه این کار رو بکنیم، باید با پری‌ها وارد جنگ بشیم.»

یولگئوم روی یک زانو‌می‌دین​ جلویش نشست و به‌شیفتگی​ گردنبند روی سینه‌اش نگاه کرد.

«ال شالوم، در شمال کوه‌می‌خواستن​ آکایاتا. متعلق به یکی از اشراف‌حرارتی​ اونجاست. شاید دختر رهبر قبیله باشه.»

زیک با تعجب پرسید:

«کوه آکایاتا همون‌غرق​ جایی نیست که در‌رفتم​ گذشته اژدهایان توش می‌جنگیدن...؟»

«کوه آکایاتا برای پری‌ها مثل یک مکان‌می‌گم​ مقدسه. چند قبیله هستن که تو دره‌های‌می‌دادی​ اطراف اون در صلح و آرامش زندگی می‌کنن.»

«قبیله‌های شمالی از اینجا خیلی‌می‌خواستن​ دورن. چطوری افتاده تو آب‌برای​ و سر از اینجا درآورده؟»

«فکر کنم از الان‌خیره​ به بعد باید جواب‌می‌دادی​ همین سؤال رو پیدا کنیم.»

یولگئوم جادوی‌آن‌قدر​ شفابخش را روی‌اصلاً​ پری بیهوش پاشید.

دخترک آرام چشمانش را‌می‌دین​ باز کرد، ناگهان به خودش‌بهش​ آمد و از جا پرید.

«آه! اینجا...»

یولگئوم زحمت‌شیفتگی​ حرف زدن را‌بودی​ انداخت گردن من.

«فقط یه مشت علفه.»

زمینی که رویش دراز کشیده بود، درست‌می‌گم​ جایی بود که ساحل شنی تمام می‌شد‌می‌دادی​ و علف‌های هرز به وفور روییده بودند.

دقیقاً همان‌قورت​ چیزی بود‌چشم‌هایی​ که گفته بودم.

«شما کی هستین؟»

«ناجی جونت. پس روی هر دو‌نفهمید​ زانو بشین و با لحنی پر‌بله​ از ستایش و بندگی باهام حرف بزن.»

«این‌طوری خوبه؟»

پری زانو زد، دست‌هایش‌چشم‌هایی​ را تا پیشانی‌اش بالا آورد‌تازه​ و سر تعظیم فرود آورد.

یولگئوم محکم کوبید‌بهش​ به شانه‌ام که‌دهنت​ صدای بلندی داد.

«باورم نمیشه‌آن‌قدر​ واقعاً این‌تماشا​ کارو کرد.»

با بهانه‌ای‌روش​ الکی، دوباره‌می‌دین​ دهان باز کردم:

«همین ژست بندگی خوبه، می‌تونی راحت حرفت‌لمس​ رو بزنی. قیمت جونت هم بعداً با در‌می‌کشید​ نظر گرفتن ثروت خانواده‌ت به‌طور منصفانه‌ای تعیین میشه.»

«بله؟ آه، بله.»

همان‌جا نشست‌آن‌قدر​ و نفس‌تماشا​ عمیقی کشید.

به نظر می‌رسید داشت‌می‌دین​ وضعیت بدنش را بررسی می‌کرد.‌بهش​ خوشبختانه آسیب جدی‌ای ندیده بود.

به لطف جادوی‌می‌دادی​ شفابخش یولگئوم، استقامتش‌پوست​ تقریباً برگشته بود.

تازه آن موقع‌بهش​ بود که فرصت کرد‌قورت​ نگاهی به اطراف بیندازد.

بعد چشمش به زیک افتاد.

سپر و زره.

و چهره‌ای خوش‌قیافه.

جنگجویی بود که‌بهش​ انگار از دل یک‌قورت​ نقاشی بیرون آمده بود.

«شما... یک قهرمان هستید؟»

«بله. اسم‌روش​ من زیک‌می‌دین​ ون هالی‌ویچـه.»

«خدا رو شکر!»

لبخند درخشانی زد،‌بهش​ به سمت زیک دوید‌قورت​ و دستانش را گرفت.

«قهرمان زیک! خواهش‌غرق​ می‌کنم روستای ما‌نفهمید​ رو نجات بدین.»

زیک فوراً جواب داد: «حتماً!»

درست وقتی که‌می‌دادی​ داشت با عجله قبول‌لمس​ می‌کرد، پریدم وسط حرفشان.

«یه لحظه صبر‌بهش​ کن، این یه‌دهنت​ کلیشه‌ی خیلی تکراری نیست؟»

زن با تعجب گفت: «بله؟»

زن با‌روش​ چشم‌های گشادشده به‌این‌طور​ من خیره شد.

«این زنِ پری برای خودش‌می‌خواستن​ چی داره می‌بافه؟ اول از‌برای​ همه، قانون بده‌بستان رو بلد نیستی؟»

«فهمیدن حرف‌هاتون خیلی سخته.»

«خودت رو به خنگی‌تماشا​ نزن. اول داستانت رو‌بیخ​ تعریف کن ببینم قضیه چیه.»

«پادشاه شیاطین... پادشاه‌تحویلش​ شیاطین در جنگل‌حقیقت​ هورس‌تیل نزول کرده.»

سرم را کج‌می‌دادی​ کردم و به‌پوست​ یولگئوم نگاهی انداختم.

یولگئوم شانه‌هایش را بالا انداخت.

«پادشاه شیاطین؟»

«دمیورگوس ۶۶۶ام. او پیمان صد ساله‌اش رو‌می‌گم​ شکسته و ناگهان به سرزمین پریان حمله‌می‌دادی​ کرده و کل جنگل رو به آتش کشیده.»

«فیک نیست؟ حتماً یه‌چشم‌هایی​ هیولای دیگه خودش رو‌کنن​ جای اون جا زده.»

«غیرممکنه. اون فقط با یک تاب‌دهنت​ دادنِ داس خدای مرگ، شبه‌جزیره هورس‌تیل‌لمس​ رو از سرزمین اصلی جدا کرد.»

نگاه همه‌آن‌قدر​ به دریای‌تماشا​ پشت سرمان چرخید.

طبق گفته‌های او، به نظر می‌رسید‌حقیقت​ همان «پادشاه شیاطین» کسی بوده که‌دهنت​ این دریا را به وجود آورده است.

زیک مشت‌هایش را گره کرد.

«آخه چرا یهو پادشاه شیاطین؟! این چیزی نیست که بشه‌می‌خواستن​ همین‌طوری ازش گذشت. باید فوراً اینو به سونگ‌هوانگ‌چونگ گزارش بدم.‌می‌کشید​ تمام بشریت باید برای مقابله با ارباب شیاطین متحد بشن...»

حرف زیک را قطع کردم.‌اصلاً​ «حالا واسه گزارش دادن و این‌جور‌پرید​ کارا همیشه وقت هست. دیر نمی‌شه.»

زیک پرسید: «پس‌تحویلش​ تصمیم گرفتید به‌حقیقت​ پری‌ها کمک کنید؟»

گفتم: «اون بحثش‌می‌دادی​ جداست. اول باید‌پوست​ ببینم شرایط چیه.»

در حالی که به پری‌بودی​ نگاه می‌کردم، گفتم: «نمی‌خوای اسم‌می‌خواستن​ و هویتت رو بهمون بگی؟»

«آه! ببخشید. اسم من‌تماشا​ آرتیه. در واقع، امام‌بیخ​ آتیشا از ال شالوم.»

«امام؟»

«یه جایگاهی‌قورت​ شبیه پادشاه‌چشم‌هایی​ یا رئیس قبیله‌ست.»

«واسه یه همچین‌بهش​ مقامی خیلی جوون‌دهنت​ به نظر می‌رسی.»

«شاید گفتنش بی‌ادبی باشه، ولی‌اصلاً​ من عمری رو گذروندم که اصلاً‌پرید​ با زندگی انسان‌ها قابل مقایسه نیست.»

«خب، فرض می‌کنیم راست می‌گی.»

«فرض نیست، حقیقته.‌می‌دادی​ این گردنبند هم‌پوست​ نشونِ امامِ ال شالومه.»

«ولی آخه چرا یهو پادشاه شیاطین؟ اگه واقعاً پادشاه‌چشم‌هایی​ شیاطین باشه، لابد کلی زیردست هم داره. اگه ارتش‌وجودت​ دنیای شیاطین حمله کرده باشن، عمراً راهی واسه فرار داشتید.»

«فرارمون به قیمت جونمون تموم شد. حتی بال‌هام‌بیخ​ رو هم از دست دادم... اگه بال داشتم،‌کشید​ اون صحنه‌ی خجالت‌آورِ افتادنم تو دریا رو نمی‌دیدید.»

«بال؟ مگه پری‌ها‌تحویلش​ بال دارن؟ اون خدمتکاره‌می‌گم​ که همچین چیزی نداشت.»

«خدمتکار؟ شما یه‌می‌دادی​ پری رو به عنوان‌لمس​ خدمتکار استخدام کردید؟ کجاست؟»

دوباره نگاهی به اعضای گروه انداخت. یکی غولی بود که دو متر قد داشت و دیگری‌حرارتی​ مرد جادوگری با ردای سیاه. بقیه هم فقط یه زن با چتری‌هایی که روی چشماش ریخته بود،‌ساختگیه​ یه پسر جنگجو، یه زن با ظاهری عجیب و غریب و یه مرد بی‌ادب (یعنی خودم) بودند.

گفتم: «اون الان‌غرق​ داره مغازه‌م رو‌نفهمید​ می‌چرخونه. آخه خدمتکارمه.»

پری با تعجب گفت: «هرچی بیشتر می‌شنوم، عجیب‌تر‌شیفتگی​ می‌شه. یه پری به عنوان خدمتکار... نه، الان‌می‌خواستن​ این مهم نیست. با من بیاید به آگایاتا.»

«هرچی منم بیشتر به حرفات گوش می‌دم، قضیه عجیب‌تر می‌شه. پادشاه شیاطین اومده، بعد از من با این اعضای گروه چه کاری برمیاد؟ داری می‌گی یه قهرمان احمقِ رتبه B رو بردارم و با بقیه بریم به جنگ پادشاه شیاطین؟»

«این یه پیشگویی بود.»

«پیشگویی؟»

«وقتی پری‌های ما داشتن با پادشاه شیاطین می‌جنگیدن، ریش‌سفیدمون یه فال الهی گرفت. پیشگویی‌ای که بهش‌می‌خواستن​ الهام شد، درباره‌ی قهرمانی بود که قراره با پادشاه شیاطین بجنگه. گفت که در حال حاضر‌دروغ​ قهرمانی تو دنیا هست که می‌تونه از پس پادشاه شیاطین بربیاد، پس برید و ازش کمک بخواید.»

«حالا این‌قورت​ پیشگویی واقعاً پیامی‌می‌خواستن​ از طرف خداست؟»

«البته. فکر می‌کنی‌بهش​ ریش‌سفیدِ قبیله‌ی پری‌ها‌دهنت​ همچین قدرتی نداره؟»

«اون پیشگویی... بهش‌غرق​ می‌گفت پادشاه شیاطینِ‌نفهمید​ واقعی، دمیورگوس ۶۶۶ام؟»

«بله.»

سرم را خاراندم.‌می‌دادی​ «داره کم‌کم اعصابم‌پوست​ رو خرد می‌کنه.»

«بله؟»

«زیک.»

«بله.»

«وسایلت رو جمع‌می‌دادی​ کن. می‌خوایم از‌پوست​ دریا رد بشیم.»

«چـ... چشم!»

«باید برم یه نگاهی به‌اصلاً​ قیافه‌ی این یارو بندازم. همون‌تعجب​ حروم‌زاده‌ای که فکر می‌کنه پادشاه شیاطینه.»

توی گروه‌روش​ زیک، حرف‌می‌دین​ من قانون بود.

«یه قایق چوبی بسازید.»

«زمان می‌بره.»

«برده‌ها باید‌آن‌قدر​ ردیفش کنن.‌تماشا​ برده‌ی شماره سه!»

شماره یک، یعنی سادیموس، به‌این‌طور​ شماره دو، لاخه نگاه کرد و‌بودی​ لاخه هم به نزار خیره شد.

نزار با‌قورت​ تعجب پرسید:‌چشم‌هایی​ «من شماره سه‌ام؟»

«دقیقاً. تبدیل به‌بهش​ یه غول شو. باید‌قورت​ سریع کشتی رو بسازیم.»

«آخه چرا من باید...»

به محض اینکه با نگاه‌این‌طور​ غضبناکم روبه‌رو شد، حرف‌های نافرمانی‌اش‌خیره​ را توی گلو قورت داد.

نمی‌دانم چرا،‌قورت​ ولی بدجوری‌چشم‌هایی​ کفری بودم.

هرچند نزار ذاتاً موجود شروری بود، اما آن‌قدرها هم احمق‌می‌خواستن​ نبود که نتواند جو را بخواند. قیافه‌اش جوری شد که‌می‌کشید​ انگار فهمیده اگر الان روی اعصابم برود، چه بلایی سرش می‌آید.

نزار وردی زیر لب خواند و‌نفهمید​ اندازه‌اش بزرگ شد. ناگهان غولی با‌بله​ نزدیک به ۱۰ متر قد ظاهر شد.

در همین حین، لاخه تنه‌ی درختانی را احضار کرد. حدود ۲۰ قطعه‌دهنت​ چوبِ خوب تراش‌خورده به طول ۲۰ متر آماده شد و هم‌زمان، مقدار‌وجودت​ زیادی تنه‌ی درخت مو و پیچک‌های سفت و محکم هم بیرون کشید.

راستش تا وقتی درخت‌چشم‌هایی​ و پیچک داشته باشی، ساختن‌تازه​ یه قایق کار سختی نیست.

نزار با قدرت غول‌پیکرش،‌خیره​ درخت‌ها را به هم گره‌چشم‌هایی​ زد و یک قایق ساخت.

با اینکه فقط از کنده‌های به هم بافته شده ساخته شده بود،‌بله​ اما حدود ۲۰ متر طول و ۱۰ متر عرض داشت. حتی با‌داد​ وجود اینکه در دریای مواج قایق‌رانی می‌کردیم، تکان‌ها آن‌قدرها هم شدید نبود.

دست‌به‌سینه جلوی قایق‌تحویلش​ نشستم و مستقیم‌حقیقت​ به جلو خیره شدم.

پادشاه شیاطین.

خب طبیعتاً‌شیفتگی​ یکی داشت هویتم‌بودی​ را جعل می‌کرد.

ولی فکر کردن‌غرق​ به عواقبش باعث‌نفهمید​ می‌شد سرم درد بگیرد.

آخه کی تو این دنیا پیدا می‌شه‌می‌گم​ که بخواد خودش رو جای پادشاه شیاطین‌می‌دادی​ جا بزنه و اصلاً به چه دلیلی؟

آن‌قدر هم این کار را‌می‌خواستن​ تابلو و تقلبی انجام داده‌برای​ که حتی پری‌ها هم گول خورده‌اند.

یولگئوم کنارم نشست.

«تبریک می‌گم. به نظر‌تماشا​ میاد یکی از مقام‌بیخ​ ارباب شیاطین اخراجت کرده.»

با حرص گفتم:‌تحویلش​ «اخراج نشدم، خودم‌حقیقت​ استعفا دادم، فهمیدی؟»

«حالا هرچی، مگه همینو نمی‌خواستی؟»

«فکر می‌کنی‌شیفتگی​ دنیای شیاطین‌خیره​ داره نقشه‌ای می‌کشه؟»

«شایدم نه؟»

«خب. آخه چطور جرئت کردن همچین‌حقیقت​ کار گستاخانه‌ای بکنن؟ دارن با استفاده‌دهنت​ از اسم من نقشه‌ای پیاده می‌کنن؟»

«چون این‌طوری‌قورت​ فکر می‌کنی‌چشم‌هایی​ عصبانی نیستی؟»

پوزخند کوتاهی زدم.

«هوم، فقط بدجوری کفری‌ام. خودت اگه‌نفهمید​ یکی تو غیابت خودش رو جای‌بله​ اژدهای طلای حقیقی جا می‌زد، بهت برنمی‌خورد؟»

«نمی‌دونم. چه حسی داره؟»

«حس کثیفی داره.‌می‌دادی​ هر کاری که من‌لمس​ نکردم، می‌افته گردن من.»

«احتمالاً همین‌طوره.»

«پری‌ها که احمق نیستن، عمراً اگه یه آدم ضعیف و بی‌عرضه سراغشون بیاد‌اینکه​ ول کنن و فرار کنن. ولی خب، از اونجایی که با چند تا‌ببخشید​ اژدها هم درگیر شده، به نظر میاد مهارت‌های مبارزه‌اش اون‌قدرها هم خفن نیست.»

یولگئوم گفت: «آخه پری‌ها جنگجو ندارن.‌حقیقت​ جادوگرها و مبارزهای عالی زیاد دارن،‌دهنت​ اما در برابر موجوداتِ واقعاً قدرتمند، ضعیفن.»

«پس همون‌طور‌قورت​ که انتظار می‌رفت،‌می‌خواستن​ کلید ماجرا قهرمانه.»

«البته. فکر می‌کنی چند تا موجود تو دنیا هستن‌چشم‌هایی​ که از قدرت پادشاه شیاطین نترسن؟ وقتی از ترس خودت‌زبانه​ رو خیس کنی، مهارت‌های مبارزه دیگه به هیچ دردی نمی‌خورن.»

«تا وقتی با‌غرق​ چشمای خودم نبینمش،‌نفهمید​ نمی‌تونم قضاوتی بکنم.»

«درسته.»

«چرا اون‌طوری نیشت بازه؟»

«چون قراره حسابی خوش بگذره.»

ناولها | novelha.net