چپتر 219: ۵۰. برخورد مهیب (۲)
0نزار بلند شددادی و شستش را بهنمیدونم نشانه تحقیر پایین گرفت.
غول چهار دست باحرف چکش خود محکم بهممنون سر غول سه چشم کوبید.
او مغز استخوان و خونی کهپیدا بیرون پاشیده بود را روی صورتشروز مالید و رو به آسمان نعره کشید.
در همان لحظه، رعد و برقی درنمیدونم آسمان میدان نبرد درخشید و شاخههای نورانیعذاب بیشماری از بدن دو غول ساطع شد.
بلافاصله پس از آن،حرف تغییر عجیبی در بدنممنون غول چهار دست رخ داد.
پیشانیاش تکاناونطوری خورد و چشمنزن سومش باز شد.
از بدن غول سه چشمِنیاز شکستخورده، حالا فقط چند تکهبرای گوشت و استخوان باقی مانده بود.
نزار داشتاونطوری غولها راحرف تکامل میداد.
مثل جانوران باستانی که در دریای نخستیننمیدونم شنا میکردند، غول با جذب نقاط قوت حریفانشنده به سرعت در حال تغییر و دگرگونی بود.
میگو بااونطوری دیدن این صحنهنزن به خود لرزید.
«غصه نخور.»
سیگنی بااونطوری شنیدن حرفهایحرف لاخه اشک ریخت.
این روزها، کارش این شدهنزن بود که روزش را با پرسهولی زدن نزدیک در ورودی شروع کند.
«آقای لاخه...»
«من که روم نمیشهبهمون چیزی بگم. آخه دخترتباید رو اونطوری از دست دادی.»
«این حرف رودادی نزن. من تومقصر رو مقصر نمیدونم لاخه.»
«ممنون بابت این حرفت. ولی اینقدر خودت روممنون عذاب نده. روزی میرسه که بهمون نیاز پیدا میکنن،میرسه پس باید قدرتمون رو برای اون روز نگه داریم.»
«آخه کدوم مادری میتونهحرف وقتی دخترش تو چنگال دشمنه،بابت آروم و قرار داشته باشه؟»
«من این حس رو نمیفهمم. برایپیدا من، همیشه کلی نواده وجود داره ونگه در عین حال انگار هیچکدوم وجود ندارن.»
لاخه آه طولانیای کشید.
او با قدرتهای جادوییاش، در یک چشمنمیدونم به هم زدن هزاران تن فرزند تولید میکردنده و بعد برای ذخیره انرژی، همهشان را میبلعید.
«شاید اون بچهای نباشه که آرزوش رو داشتی،ممنون اما انگار قلبت داره زیر پا له میشه.روزی اگه دقیقتر نگاه کنی، تو هم قربانی اون هستی.»
«من اینطور فکر نمیکنم. اگه میتونستمپیدا به عقب برگردم و دوباره انتخابروز کنم، بازم میگو رو انتخاب میکردم.»
«میگن آدما برای عفتحرف و پاکدامنی ارزش قائلن،ممنون اما انگار اینطور نیست.»
گونههای سیگنی سرخ شد.
با اینکه میگفت بچهای به دنیا آورده، اما زایمانش چیزیحرفت بیشتر از جدا شدن یک توده از پشتش نبود. اگرپیدا میخواستیم دقیق بشویم، او هنوز هیچ تجربهای با مردها نداشت.
لاخه نگاهش را بهبهمون بیرون دوخت و افکارباید پیچیده سیگنی را کنار زد.
«تو تنها کسی نیستی که ناراحته. سادیموس هم الان تو زیرزمین چپیدهاینقدر و داره یه کتاب قانون رو زیر و رو میکنه. اون دو تااون شوالیه اصلی هم دارن قسم انتقام میخورن و با رگین تمرین مبارزه میکنن.»
همه داشتند سختدادی تلاش میکردند تامقصر میگو را نجات دهند.
شاید در یکی دو روزنزن تغییر خاصی ایجاد نمیشد، اماحرفت نمیتوانستم دست روی دست بگذارم.
«از همه ممنونم. ولی بازم...»
«به زودی پیداشون میشه. تازه چندمقصر روزه که یولگئوم رفته، ولی همین الانخودت تو راهن. برای همینم رفتی دنیای زیرین.»
در همان لحظه،دادی در ورودی بامقصر شتاب باز شد.
سیگنی و لاخه جا خوردند.
دور تا دور اینبهمون ساختمان، حصار اژدهای طلایباید حقیقی کشیده شده بود.
دری بود که حتی یکنزن فرشته هم نمیتوانست بازش کند،حرفت اما بدون هیچ نشانهای باز شد.
با این حال، با دیدننزن شخصی که آنجا ظاهر شد،حرفت هر دو به یک نتیجه رسیدند.
سیگنی با گریه به سمتشنزن دوید. یک قدم جلوتر سرشحرفت را خم کرد و اشک ریخت.
«ارباب دئوس! میگو... میگو...»
قیافه دئوس ازدادی قبل در هممقصر رفته و جدی بود.
«همین الان میرم اونجا. اوننزن حرومزاده میخواد کجا فرار کنه؟حرفت تو چشم راست؟ یا گوش چپ؟»
«من از همهچیزدادی متنفرم. فقط امیدوارممقصر میگو جاش امن باشه.»
دئوس برگشت ومیرسه گفت: «پس بیا کلاًمیکنن همهچیز رو نابود کنیم.»
«من اینجا رودادی چک کردم، پس بیایننمیدونم همین الان راه بیفتیم.»
یولگئوم و زیکدادی در منظرهی درخشانمقصر بیرون در دیده میشدند.
زیک لبخنداونطوری کوتاهی بهحرف خواهرش زد.
با این حال، چهرهای که بعد ازمیکنن آن لبخند زورکی دیدم، دهانی بود کهداریم درست مثل دهان دئوس محکم بسته شده بود.
سیگنی فقط نفسدادی راحتی کشید ومقصر روی صندلیاش ولو شد.
آنها برگشته بودند.
دیگر چه معجزهای لازم بود؟
«بهتره حواست رو جمع کنی.»
دئوس به حرفهای یولگئوم خندید.
«فکر کردی من کیام؟»
«شیطان. یه شیطان.»
«چرا یهو داری تیکه میندازی؟»
«این الان تعریف بود؟»
«اوه، اینطوره؟»
«برای همینه که میگم حواست رو جمع کن. اگهبابت حریفت یه فرشته بود، بدجنسی و پستفطرت بودنت یهبهمون مزیت حساب میشد، اما در مورد نزار اینطور نیست.»
«خب، مگه اون فقطبهمون یه غول درندشت نیست کهقدرتمون داره دست و پا میزنه؟»
«واقعاً اینطوری فکر میکنی؟»
دئوس به حرفش جوابی نداد.
«اون یه انسانه. بهترهحرف اینطوری بهش نگاه کنیممنون و باهاش طرف بشی.»
«انسان...»
دئوس کلمه انسان راحرف زیر لب زمزمه کردممنون و به زیک خیره شد.
رشد بینهایت. مگردادی یک نمونهاش همینمقصر الان جلوی چشمم نبود؟
وقتی پای خیردادی و شر وسط میآمد،نمیدونم انسانها تقریباً خنثی بودند.
اما این فقط دربهمون صورتی بود که بهباید تمام گونهها نگاه میکردی.
درون آنها همهچیز وجود داشت؛نزن از موجودات بینهایت خوبی مثل زیکولی گرفته تا موجودات شروری مثل نزار.
«پس انسان دقیقاً چیه؟»
«ارباب این دنیا.»
«مگه اون خدا نبود؟»
«خدا ارباب تمام دنیاهاست.»
«پس من چیام؟»
«تو ارباب دنیای شیاطینی.»
«واقعاً اینطوریه؟ پسمیرسه تکلیف اون سرزمین ماگوورتمیکنن اون پایین چی میشه؟»
«اونجا یه سرزمین متروکهست.»
«کوتولهها صاحب زمینن؟دادی جنگلهای هور ستالهمقصر هم لابد مال پریهاست.»
«باهوش. آفرین. جواب درست همینه.»
«یعنی نظم همینه؟»
«دقیقاً.»
«پس این قضیه رو چطوری توضیح میدی که هیولاهای ماگوورت پیداشونولی شد و زمین رو گرفتن؟ اگه نظم به هم ریخته، مگه خداقدرتمون یا فرشتهها نباید دخالت کنن؟ یا نکنه خود اینم یه جور نظمه؟»
«مثل این میمونه که...»
«هر چی. فعلاً بایدبهمون تمرکزمون رو بذاریم رویباید کتک زدن این نزارِ حرومزاده.»
دئوس از زیکدادی خواست تا راهمقصر را پیدا کند.
زیک مسیرهای زیرزمینی را خوب میشناخت.مقصر همین یک سال پیش، پادشاهی تیفارثاینقدر متحد شهر-قلعه نویهکان به رهبری زیک بود.
یک پوشش سنگی بزرگ در ورودی قدیمینمیدونم قرار داده شده بود. این یک نوععذاب دروازه برای بیرون نگه داشتن هیولاهای ماگوورت بود.
اگر از داخلمیرسه قفل میشد، باز کردنشمیکنن اصلاً کار راحتی نبود.
اما این فقط درحرف صورتی بود که باممنون هیولاهای معمولی طرف باشی.
زکه شمشیراونطوری سوزاکو راحرف بیرون کشید.
آن را رو به آسمان برد و با شدت پایینحرفت آورد. شعلهی عظیمی با قدرتی که انگار میخواست زمین وپیدا زمان را بشکافد، فوران کرد و صخرهها را در هم شکست.
دئوس سوتی کشید وبهمون انگشت شستش را بهباید نشانه تأیید بالا برد.
«داریم میزنیم به دلشون.»
«برو جنگجو!»
لحن صدایاونطوری دئوس هنوز پرنزن از شیطنت بود.
اما زکه کاملاً از خشمنیاز سرخ و تازهای که پشت ایناون چهره پنهان شده بود، خبر داشت.
امکان نداشت دئوس عصبانی نباشد.
بردهی سابقی که دخترشحرف را دزدیده بود، فاصلهیممنون چندانی با آنها نداشت.
زکه شروعاونطوری به دویدن بهنزن سمت زیرزمین کرد.
او غولهایی رامیرسه دید که نقشپیدا نگهبان را بازی میکردند.
نه، کمیاونطوری با غولهایحرف معمولی فرق داشتند.
اینها گونههایاونطوری جهشیافتهای بودند کهنزن چهار دست داشتند.
زرههای فولادی پوشیده بودند ونزن در هر چهار دستشان، شمشیرهایی هلالیشکلولی شبیه به ساطور نگه داشته بودند.
چهار تا از این هیولاهای ترسناکپیدا در یک فضای باز و وسیعروز حلقه زدند و به استقبال زکه رفتند.
صدای شکافته شدن هوا بهنزن گوش رسید و ۱۲ تیغهی هلالیولی همزمان به سمت زکه نشانه رفتند.
اما هیچ فایدهای نداشت.
سپری که با هالهحرف احاطه شده بود، حتی یکبابت خط و خش هم برنداشت.
تازه، شمشیر زکهمیرسه آسمودئوس بود؛ معروفترین شمشیرمیکنن شیطانی در دنیای شیاطین.
آسمودئوس در اساطیر باستانی، خدای شیطانیمقصر شهوت بود و نوری به رنگاینقدر آبی تیره از خود ساطع میکرد.
با اینکه چیزی به زکه نگفته بود، اماممنون آسمودئوس امروز هم داشت خون زکه را میمکیدروزی و در عوض، قدرتهای فوقالعادهاش را به رخ میکشید.
شمشیر نسبتاً رو مخ و ناخوشایندی بود،نمیدونم اما قدرتش آن را به یکی ازعذاب برترین سلاحهای دنیای شیاطین تبدیل کرده بود.
تنها با یک ضربه،بهمون هر چهار غول بهباید هشت تکه مساوی تقسیم شدند.
زکه بدون اینکه حتیحرف نیمنگاهی به جنازههایشان بیندازد،ممنون به اعماق غار دوید.
در میدان نبرد،دادی معمولاً تعداد بیشتر بهنمیدونم معنای برتری مطلق بود.
حتی در برابر دشمنان قویتر، مثالهای بیشمارینمیدونم وجود داشت که نشان میداد یک به علاوهنده یک، قدرتی فراتر از دو نفر ایجاد میکند.
اگر میتوانستی برتری عددی پیدا کنی، هرگز تسلیم نمیشدی.قدرتمون چیزی که استراتژیستها همیشه نگرانش بودند، این بود کهوقتی چطور در نبردهای تنبهتن، برتری نیروهای خودی را حفظ کنند.
از این لحاظ،دادی نبرد زیرزمینی کاملاً بهنمیدونم نفع ارتش نزار بود.
تعداد غولهای اصلاحشده به هزاران نفرمقصر میرسید و فضای گستردهی زیرزمین هم برایخودت مانورهای در مقیاس بزرگ کاملاً کافی بود.
۱۰۰ غول،اونطوری زکه راحرف محاصره کردند.
نیمی از آنها میتوانستند از جادوپیدا استفاده کنند. تازه، وردهای بچگانه همروز نبود، بلکه جادوهای سطح بالا میزدند.
آنها روی غولهای ردیف جلو طلسم جنون انداختند تا قدرت و سرعتشان راخودت بالا ببرند و همزمان با جادوهای یخ و تیغه، به پاهای زکه حمله کردند.نگه آنها دیگر آن جنگجویان بدوی که فقط با چرم و تبرهای سنگی میجنگیدند، نبودند.
اینها شاهکاراونطوری کوتولههای سیاهحرف و زیرک بود.
تعداد زیادی از غولها حتینزن قد کشیده بودند و ارتفاعشانحرفت از ۵ متر هم رد میشد.
به نظر میرسید دیگر نمیشد از کلاس G به عنوان معیاری برای توصیف جنگجویانی که یک پله از کلاس D بالاتر بودند، استفاده کرد.
قدرت حملهای که توسط این همه غولنمیدونم به صورت همزمان انجام میشد، چیزی نبودعذاب که بشود در یکی دو کلمه توصیفش کرد.
اما بدشانسیشان ایندادی بود که با دشمننمیدونم اشتباهی در افتاده بودند.
زکه در حالی کهحرف سپرش را جلو گرفتهممنون بود، به سمتشان دوید.
یک نبردروزی قدرت خالص بیننیاز انسان و غولها.
و کسی کهدادی در این درگیری کاملاًنمیدونم له شد، غولها بودند.
چهار غولی کهدادی راه را بسته بودند،نمیدونم به پشت پرت شدند.
هفت غول دیگر دقیقاً پشت سرمقصر آنها یک دیوار دفاعی تشکیل دادند، اماخودت نتوانستند جلوی هجوم وحشیانهی زکه را بگیرند.
غولها از هم پاشیدند.
خوشبختانه، غولهایی که زکهحرف به آنها حمله کردهممنون بود، هنوز وضعیت بهتری داشتند.
چون موجودی که دقیقاً پشتنزن سر زکه ظاهر شد، بهحرفت مراتب بیرحمتر و بدتر بود.
دئوس که فرم انسانی به خودش گرفته بود، غولهایبابت افتاده را زیر پا له کرد و هر دوبهمون دستش را به سمت جادوگرانِ ردیفهای عقب دراز کرد.
«موجودات حقیر و پست دارن برای منمیکنن دندون نشون میدن. حتی ارزش اینو ندارینداریم که وقتمو براتون تلف کنم. همدیگه رو بکشید.»
با این حرف، غولها ناگهان انگار که عقلشانممنون را از دست داده باشند، هدفشان را تغییرروزی دادند و به غولهای کنار دستشان حمله کردند.
شمشیرها و جادوها به سمت خودیها نشانه رفت.ممنون در یک چشم به هم زدن، ۱۰۰ غولروزی تکهتکه شدند، سوختند و روی زمین غلت زدند.
اصطلاح «کوهی از جنازه» درنزن برابر این صحنه، فقط یک توصیفولی ملایم و پیشپاافتاده به حساب میآمد.
زکه از روی جنازهیبهمون غولها پرید و به مسیرشقدرتمون در اعماق غار ادامه داد.
ارباب شیاطیناونطوری دئوس هم پشتنزن سرش راه افتاد.
یولگئوم که با فاصلهی یک قدمیمقصر از آنها میدوید، بیاختیار سرش رااینقدر تکان داد و با خودش فکر کرد:
«واقعاً تو این دنیاحرف چیزی هست که بتونه جلویبابت این دو تا رو بگیره؟»
آهِ یولگئوم انگارمیرسه به نزار همپیدا سرایت کرده بود.
او از راه دور،حرف تصویر این مزاحمها را دربابت یک آینهی کوچک تماشا میکرد.
«ببین، اون باباته.»
میگو بااونطوری چشمانی درخشان بهنزن آینه خیره شد.
دئوس با چشمانی سرد و بیروح بهمیکنن غولها نگاه میکرد و هر دشمنی کهداریم دستش به او میرسید را خرد میکرد.
میگو بااونطوری هیجان گفت: «قویه.نزن واقعاً خیلی قویه!»
سپس رو به نزار کرد و بانمیدونم طعنه گفت: «ترسیدی؟ نظرت چیه همین الانعذاب جلوش به خاک بیفتی؟ شاید اینجوری ببخشتت.»
نزار خندید: «هه هه، منو ببخشه؟ همچین اتفاقی نمیافته. در ضمن،ولی دلیلی هم نداره که ازش طلب بخشش کنم. چون قدرت من الانقدرتمون با گذشته اصلاً قابل مقایسه نیست و داره هی قویتر هم میشه.»
میگو پوزخند زد: «لافزن.»
نزار جواباونطوری داد: «حالاحرف میبینیم چی میشه.»
میگو گفت: «اگه اینقدر به خودتمقصر مطمئنی، چرا خودت نمیری بیرون باهاش بجنگی؟خودت فقط زیردستاتو نفرست که الکی کشته بشن.»
نزار با خونسردی گفت: «این یه فرصت عالی برای آزمایش آداپاسهایولی تازهمتولدشدهست. قصد دارم تا جایی که ممکنه ازشون به کشتن بدم.باید هر چی تعداد نمونههای آزمایشی بیشتر بشه، دیتای باارزشتری به دست میاد.»
«مگه اونا بچههات نیستن؟»
«برای همین بایددادی خودشون رو فدای پدرنمیدونم و مادرشون کنن دیگه.»
میگو زیر لب گفت: «شیطانصفت.»
نزار پوزخند زد: «این یه مبارزهمقصر بین شرورهاست. اگه میخوای ادای آدم خوباخودت رو در بیاری، بمیر و برو بهشت.»
نزار این رامیرسه گفت و دکمههای رویمیکنن میزش را فشار داد.
در باز شد وحرف دوباره حدود ۱۰۰ غولممنون به سمت راهرو هجوم بردند.
اما غولهای ایندادی دفعه، شبیه جنگجویانمقصر قرون وسطایی نبودند.
۱۰ تا از آنها سلاحهای عجیبی شبیهنمیدونم به توپ جنگی روی دوششان حمل میکردندعذاب و بقیه باتومهای فلزی در دست داشتند.
نزار با رضایت گفت:بهمون «نسخهی تاکتیکی لایتنینگ فیلد.باید بریم ببینیم چقدر کارایی داره.»