---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 353: ۸۰. رسیدن به میدان نبرد نهایی (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 353: ۸۰. رسیدن به میدان نبرد نهایی (۳)

0

«اوه، بهشت.‌نوشتن​ خب حالا که‌پیش‌بینی​ چی؟ چی می‌خوای؟»

با وجود لحن‌نیستم​ کنایه‌آمیز دئوس، لوسیفر‌دنیاییه​ با جدیت جواب داد:

«اول باید پاکسازی‌اش کنیم. قصد دارم این دنیای تحریف‌شده رو برای اولین بار با غرق کردنش تو‌لایتناهی​ آب و سوزوندنش با آتیش، زیر و رو کنم. باید دوباره یه دریای گونه‌ها بسازیم و گونه‌های منتخب‌مواجه​ رو اونجا جمع کنیم تا صاحب قرن جدید رو انتخاب کنیم. معلوم نیست که انسان‌ها دوباره ارباب بشن.»

«شاید یه چیزی مثل‌می‌خوام​ صدف‌های دریایی یا گل‌های‌هماهنگ​ وحشی صاحب این دنیا بشن.»

دئوس با پوزخند گفت: «عالیه.‌پیش‌بینی​ کشور صدف‌ها، بهشت صدف‌ها. استخر‌کنه​ شنا دیگه واقعاً معنی پیدا می‌کنه.»

«فرزندم. تو رو هم به اون‌دنیاییه​ کشور می‌برم. می‌تونی شکلت رو به یه‌باشه​ صدف حلزونی یا صدف سیاه تغییر بدی.»

«اگه می‌شه، صدف‌های غول‌پیکر بهترن.»

«هوهوهو، درسته.‌بودن​ تو این‌می‌خوام​ حق رو داری.»

دئوس غرغر کرد: «خب حالا با اون صدف‌ها‌قراره​ باید چیکار کنم؟ غیر از اینکه به سوپ‌مطلق​ طعم بدم، کار دیگه‌ای هم از دستم برمیاد؟»

«تکامل پیدا می‌کنه.»

«با چی؟»

«یعنی یه صدف هوشمند می‌شه؟»

«...صدف‌ها حرف‌نوشتن​ زدن و‌می‌گیرن​ نوشتن یاد می‌گیرن؟»

لوسیفر جواب داد: «پیش‌بینی‌می‌خوام​ اینکه چه نوع تمدنی قراره‌نظم​ ظهور کنه، کار آسونی نیست.»

«تو مثلاً خدایی؟»

«اگه خدا قادر‌نیستم​ مطلق بود، من‌دنیاییه​ اصلاً به دنیا نمی‌اومدم.»

«اوه، که این‌طور؟»

«من دنبال قدرت لایتناهی و قادر مطلق بودن نیستم.‌نظم​ چیزی که می‌خوام ببینم، دنیاییه که در اون زیبایی‌شکست​ هماهنگ با نظم جهان هستی، به تکامل رسیده باشه.»

لوسیفر ادامه داد: «در نهایت،‌آسونی​ هر سه فرصتی که انسان‌ها‌مطلق​ داشتن، با شکست مواجه شد.»

سپس نگاهش‌بودن​ رو به‌می‌خوام​ سمت یولگئوم چرخوند.

«خواهر، حالت چطوره؟ ساندالفونِ نیمه‌بال تو هنوز از دروازه برنگشته. کلاه بوقی سرم گذاشتم‌خدا​ و ترقه به دست، تو یه سالن مهمونی ایستادم که هیچ‌کس بهش سر نمی‌زنه.‌دنیاییه​ از این نسل بشر که موفقیتی که حقشون بود رو دور انداختن، متنفر نیستی؟»

یولگئوم پرسید:‌بودن​ «هنوزم من رو‌ببینم​ خواهر خودت می‌دونی؟»

«در آغاز، نور و تاریکی وجود داشت.‌خدایی​ شما دوقلوها، خورشید و ماه، و من، سایه‌ی‌دنبال​ شما... ما از همون اول سه خواهر بودیم.»

لوسیفر ادامه داد: «نمی‌دونم توسط کی و‌زیبایی​ برای چی به دنیا اومدیم، اما مگه‌ادامه​ مشخص نیست که باید به کدوم سمت بریم؟»

یولگئوم با سردی گفت:‌می‌گیرن​ «تصمیم‌گیری در این مورد‌قراره​ دست اراده‌ی ما نیست.»

«نه، اون هم یه خدائه.»

«کسایی که از خدایان دیگه پیروی‌مثلاً​ می‌کردن، در نهایت تو همون نقطه‌ی‌اصلاً​ برخورد با هم وارد جنگ شدن.»

لوسیفر به حرف‌های یولگئوم خندید.

«درسته. جنگ. تو اون نبردی که بهش می‌گفتن جنگ صلیبی، فرشته‌های‌آسونی​ زیادی کشته شدن. پیروز میدون، ارتش خدا بود و بازنده‌ها، فرشتگان‌قدرت​ سقوط‌کرده. آیا اونی که فاسد شده منم؟ یا شاید هم تو؟»

یولگئوم با‌بودن​ چشم‌هایی سرد به‌ببینم​ لوسیفر خیره شد.

«تو فقط یه بچه‌ای. گفتی از برج اسباب‌بازی‌ای که ساختی خوشت نمیاد، برای همین تصمیم گرفتی خرابش کنی و از نو بسازیش. بشریت بابل‌هماهنگ​ رو ساخت. احتمالاً خودت هم می‌دونی رسیدن به اونجا چقدر سخته، نه؟ بین این همه حبه انگور بی‌شمار تو این جهان پهناور، چندتاشون بذر‌برنگشته​ دادن؟ بیشترشون خشک می‌شن. از درون به آخر خط می‌رسن و می‌میرن. اینکه نتونی دنیای مادری‌ات رو ترک کنی نشونه‌ی حقارت نیست، بلکه کاملاً طبیعیه.»

لوسیفر دستش رو بالا آورد و به‌زیبایی​ سمت بالا اشاره کرد. یه سازه به‌ادامه​ شکل ابلیسک بالای برج شیاطین شناور بود.

«یا همه‌چیز یا هیچ‌چیز. شکست، شکسته. باورش سخته‌قراره​ که تلاش‌ها بی‌ارزش بوده باشن، اما ما تقریباً‌مطلق​ رسیدیم. هیچ بهونه‌ای فلاکت‌بارتر از این وجود نداره.»

«با این حرفت‌نیستم​ موافقم، ولی هنوز‌دنیاییه​ به نتیجه نرسیده.»

لوسیفر گفت: «بشریت شکست خورده. چیزی که من رو تا‌مطلق​ اینجا کشوند، دلسوزی بود. روزی که آتیش بابل زمین رو سوزوند‌ببینم​ و سلاح‌های گرما‌هسته‌ای اقیانوس‌ها رو به جوش آوردن، بشریت نابود شد.»

«ولی زنده موندن.»

«من نجاتشون دادم. اون بدترین اشتباهی‌نوع​ بود که تا حالا مرتکب شدم. قصد‌خدایی​ دارم همه‌چیز رو به حالت اولش برگردونم.»

یولگئوم گفت: «تو هم عضوی‌ببینم​ از این دنیا هستی. نیازی نیست‌هستی​ کاری که کردی رو انکار کنی.»

«سعی نمی‌کنم انکارش‌ظهور​ کنم. این چیزیه‌مثلاً​ که ازش پشیمونم.»

لوسیفر دوباره‌بودن​ نگاهش رو‌می‌خوام​ به دئوس دوخت.

«تو چی فکر می‌کنی؟ این خون منه که تو رگ‌هات جریان داره. خالص‌ترین تاریکی‌خدا​ من درون تو ساکنه. من نیمه‌ی تاریک ماه و دل نیمه‌شبم. تقریباً تمام این ذات‌زیبایی​ به تو منتقل شده. چرا بشریت رو نابود نکنیم و شاهد یه عصر جدید نباشیم؟»

دئوس دست‌به‌سینه شد.

«کشور صدف‌ها؟»

«نمی‌دونم رهبر‌بودن​ عصر بعدی‌می‌خوام​ چی قراره باشه.»

«بیا فرض کنیم همون صدف باشه. اگه‌تمدنی​ شکست بخورم چی؟ اگه برای اینکه جریان سوپ‌قادر​ ماهی قطع نشه بجنگیم و منقرض بشیم چی؟»

«فقط کافیه دنیا‌نیستم​ رو دوباره از‌دنیاییه​ نو باز کنی.»

«اگه در حد متوسطی‌کنه​ پیشرفت کنه و نابود‌خدا​ کردنش سخت بشه چی؟»

«اگه ۶۶۶ قرن همین‌طور‌می‌خوام​ به راهش ادامه بده،‌هماهنگ​ بازم قراره نابودش کنی؟»

لوسیفر جواب داد: «نیازی نیست آینده‌ای‌نوع​ که هنوز اتفاق نیفتاده رو فرض‌مثلاً​ بگیریم. اون موقع می‌تونی دوباره قضاوت کنی.»

«اوه، تو واقعاً خدایی. فقط‌ببینم​ کافیه تو زمان‌های مختلف، با یه‌هستی​ حد وسطی کار رو ببری جلو.»

«چطوره؟ برای‌قراره​ تو هم‌کنه​ عالی نیست؟»

دئوس گفت: «حالا‌نیستم​ که تا اینجا‌دنیاییه​ اومدم، یه سوال دارم.»

«منظورت درباره‌ی دنیای جدیده؟»

«نه. سوالم‌بودن​ اینه که‌می‌خوام​ چرا جارش نزدی؟»

«این که یه بحث بی‌ربطه.»

«نه، اتفاقاً بحث‌نیستم​ خیلی مهمیه. چرا‌دنیاییه​ بدن میگو رو گرفتی؟»

لوسیفر برای اولین‌یاد​ بار جوابی نداد.‌نوع​ لبخند دئوس عمیق‌تر شد.

«احتمالاً چون بهش نیاز داشتی گرفتیش، نه؟ نیاز.‌هماهنگ​ این یعنی یه چیزی کمه. به بیان دیگه،‌فرصتی​ تو هم یه چیزی کم داشتی. اون چیه؟»

دئوس مشت‌هاش رو گره کرد.

دستکش‌های زرهی سیاه و‌می‌خوام​ سفید، پشت دست و‌هماهنگ​ بند اول انگشت‌هاش رو پوشوندن.

«پس بیا یه نگاهی بهش بندازیم. دندون‌هات‌تمدنی​ رو محکم روی هم فشار بده. کاری‌خدا​ می‌کنم که دیگه هیچ‌وقت نتونی گوشت بجوی.»

لوسیفر با‌بودن​ خونسردی به چشم‌های‌ببینم​ دئوس خیره شد.

«چه بچه‌ی بامزه‌ای. خیلی خوشحالم که از خون‌خدا​ من به دنیا اومدی. بیا. تا زمانی که‌قدرت​ بی‌خیال میل به پیروزی بشی، مسابقه‌ی لذت‌بخشی می‌شه.»

دلیل اینکه دئوس‌نیستم​ این‌قدر ریلکس بود،‌دنیاییه​ به خاطر شخصیتش بود.

بی‌قراری و دست‌وپا زدن‌می‌گیرن​ برای پیروزی، اصلاً به‌قراره​ گروه خونی دئوس نمی‌خورد.

حتی وقتی با دشمن‌های قوی‌تر از خودش هم روبه‌رو می‌شد،‌جهان​ باز هم سرش رو بالا می‌گرفت و از بالا بهشون‌سپس​ نگاه می‌کرد. با همین غرور و اعتمادبه‌نفس، پیروزیش رو تضمین می‌کرد.

مثل همین الان.

هر دو مشتم جون گرفتند.

وقتی رودخونه به اوج‌می‌گیرن​ طغیانش می‌رسه، دیگه تکنیک‌ها‌قراره​ به هیچ دردی نمی‌خورن.

نه، تمام تکنیک‌ها از قبل توی خود قدرت‌هماهنگ​ حل شده بودن، پس این حالتی بود که دیگه‌داشتن​ نمی‌شد قدرت و تکنیک رو از هم جدا کرد.

در واقع، مبارزه خیلی ساده‌تر‌آسونی​ شده بود. مشتم رو جلو‌مطلق​ بردم و لوسیفر اون رو گرفت.

از همون اول تمام توانم‌ببینم​ رو گذاشتم. «دی‌اس-ایره» رو روی‌جهان​ هر دو مشتم متمرکز کردم.

این قدرت خیلی به درد‌پیش‌بینی​ بخور بود. با اینکه می‌تونست مستقیماً‌آسونی​ به خود موجودیتِ هدف حمله کنه،

اما تو نابود‌نیستم​ کردنِ ساده‌ی نیروهای‌دنیاییه​ خارجی هم حرف نداشت.

دافعه با جاذبه کنترل می‌شه و آتش با یخ.‌قادر​ منطق ساده‌ای بود، اما استفاده ازش نیاز به درک پایه‌ای‌نیستم​ از «هیچ» داشت، چیزی که به قلمروی خدایان نزدیک بود.

لوسیفر در حالی که ناپدید‌ببینم​ شدن نوک بال‌های سیاهش رو تماشا‌هستی​ می‌کرد، با خوشحالی زیر خنده زد.

«واقعاً که‌نوشتن​ ارزش استفاده‌می‌گیرن​ کردن رو داری!»

«آره، فکر کنم اون‌می‌خوام​ پوزه‌ات تا لحظه مرگت‌هماهنگ​ هم به درد بخوره.»

«ممنونم. بابت اینکه این‌قدر بی‌ادب‌آسونی​ بزرگ شدی. من آدم فروتنی‌ام‌مطلق​ و برای باختنم هیچ بهونه‌ای نمی‌تراشم.»

«بهونه نیار.»

«درسته. نباید بهونه‌یاد​ بیاری. پس بیا‌نوع​ شروع کنیم، بچه جون.»

لوسیفر کف‌بودن​ دست‌هاش رو‌می‌خوام​ بالا آورد.

مشتم قلبش رو نشونه گرفت. اما‌مثلاً​ بلافاصله بعد از اون، با واقعیتی روبرو‌نمی‌اومدم​ شدم که حتی تو خواب هم نمی‌دیدم.

یه چیزی بهم ضربه زد.

حالا روی زانوهام افتاده بودم و داشتم‌تمدنی​ خون سرفه می‌کردم. اما اصلاً نفهمیدم چی بهم‌قادر​ خورد. مسئله فقط سرعت بالا یا پایین نبود.

اصلاً ندیدمش.‌بودن​ حتی حضورش رو‌ببینم​ هم حس نکردم.

وقتی سرم رو بالا‌کنه​ آوردم، لوسیفر همونجا بود. داشت‌قادر​ سر خودش رو نوازش می‌کرد.

«تو واقعاً‌بودن​ قوی هستی،‌می‌خوام​ بچه جون.»

«می‌تونم فحش بدم؟»

«هر جور راحتی.»

بلند شدم.‌قراره​ قدم‌هام لرزان‌کنه​ و نامتعادل بود.

تو همون لحظه،‌نیستم​ دوباره یه چیزی‌دنیاییه​ بهم ضربه زد.

این بار به‌یاد​ زور ماهیتش رو‌نوع​ دیدم. یه ذره بود.

ذره‌ای اون‌قدر‌بودن​ کوچیک که دیدنش‌ببینم​ واقعاً سخت بود.

لوسیفر خندید.

«هر چی به سرعت نور نزدیک‌تر بشی،‌زیبایی​ انرژی ذره به‌طور تصاعدی بالا می‌ره. شگفت‌انگیز‌ادامه​ نیست؟ فقط سرعتش زیاده، اما وحشتناک قدرتمنده.»

«کجاش خنده‌داره؟»

«راستش رو بخوای، مشتاقانه منتظرم ببینم چطور‌زیبایی​ می‌خوای از پسش بربیای. اگه شکستم بدی،‌ادامه​ تو خدای قرن بعدی می‌شی، نه من.»

«حوصله رقصیدن‌قراره​ با این ساز‌آسونی​ مسخره‌ات رو ندارم.»

دستم رو‌بودن​ روی جای‌می‌خوام​ زخمم فشار دادم.

باور این‌که این زخم فقط به خاطر برخورد یه ذره‌ی‌کنه​ به اون کوچیکی به وجود اومده، سخت بود. چکش صاعقه‌ی‌این‌طور​ نزار در برابر این تقریباً یه شوخی بامزه به حساب می‌اومد.

دوباره به لوسیفر نگاه کردم.

چرا بدن‌قراره​ میگو رو‌کنه​ دزدیده بود؟

اون هم‌بودن​ وقتی خودش همچین‌ببینم​ قدرت وحشتناکی داشت.

یولگئوم یه قدم اومد جلو.

«من از‌بودن​ پشت سر‌می‌خوام​ مهارش می‌کنم.»

اما فوراً دستم‌ظهور​ رو آوردم بالا‌مثلاً​ تا متوقفش کنم.

«بی‌خیال این فداکاری‌های بی‌موقع شو.»

«الان وقت حفظ ظاهر نیست.‌پیش‌بینی​ مگه همین چند وقت پیش‌کنه​ نگفتی پیروزی از همه چیز مهم‌تره؟»

«من همچین‌بودن​ حرفی زدم؟‌می‌خوام​ از یادم رفته.»

«دئوس!»

«این زنِ لعنتی چقدر سر و صدا‌زیبایی​ می‌کنه. فقط ساکت شو و بکش عقب.‌ادامه​ می‌خوام ببینم این بدن چقدر دوام میاره.»

دوباره به‌نوشتن​ سمت لوسیفر‌می‌گیرن​ قدم برداشتم.

ذراتی که اون شلیک‌می‌خوام​ می‌کرد، سرعتی بیش از‌هماهنگ​ ۹۹ درصد سرعت نور داشتن.

فاصله دیگه معنی خاصی نداشت. یعنی سرعتش‌خدایی​ اون‌قدر بالا بود که حتی از فاصله‌ی‌این‌طور​ دور هم نمی‌شد واکنشی بهش نشون داد.

یه جور خط سیاه دیدم.

هم‌زمان، بدنم طوری خم شد‌پیش‌بینی​ که انگار داشت به عقب پرت‌آسونی​ می‌شد. ظاهراً دوباره ضربه خورده بودم.

مشت‌هام رو گره‌نیستم​ کردم و دندون‌هام‌دنیاییه​ رو روی هم ساییدم.

می‌دونستم حریفم قویه.

اما این به اون معنی نبود که‌زیبایی​ اون‌قدر شخصیت خوبی داشته باشم که بگم «بله،‌نهایت​ حق با شماست» و شکستم رو قبول کنم.

دوباره به سمتش هجوم بردم. قطعاً‌نوع​ یه نشانه‌ای وجود داشت. امکان نداشت این‌خدایی​ حملات هیچ رد و نشونی نداشته باشن.

اگه می‌تونستم حرکات قبل از حمله‌اش‌دنیاییه​ رو بخونم، می‌تونستم ورق رو برگردونم. حداقلش‌باشه​ این بود که دیگه این‌طوری مضحکه نمی‌شدم.

تو همون‌قراره​ لحظه، لوسیفر‌کنه​ با پوزخند گفت:

«فایده‌ای نداره.»

«طوری حرف‌نوشتن​ می‌زنی که انگار‌پیش‌بینی​ قانون دنیا دستته.»

«تو الان با‌نیستم​ چشم‌های خودت نمی‌تونی‌دنیاییه​ این رو ببینی.»

«منظورت چیه؟»

«یعنی با‌بودن​ چشم‌های انسانی‌می‌خوام​ قابل ردیابی نیست.»

اخم کردم.

«امکان نداره...»

«اگه همه‌چیز سر جاش بود،‌آسونی​ شاید راهی پیدا می‌کردی. حیف‌مطلق​ شد. بیا همین‌جا تمومش کنیم.»

لوسیفر دست‌هاش رو مثل یه‌ببینم​ پروانه تو هم گره زد‌جهان​ و انگشت‌هاش رو کاملاً باز کرد.

ده نور سیاه یک‌می‌گیرن​ منحنی سهمی‌شکل تشکیل دادن‌قراره​ و به سمتم حمله‌ور شدن.

فقط با‌بودن​ یه برخورد سطحی،‌ببینم​ گوشتم شکافته می‌شد.

وقتی ضربه به نزدیکی‌کنه​ یه نقطه حساس می‌خورد،‌خدا​ بدنم مثل یه نی می‌شکست.

از دردی که حس می‌کردم الان از‌زیبایی​ هوش می‌رم، تشنج کردم. اما درد اون‌قدر‌ادامه​ وحشتناک بود که حتی نمی‌تونستم بیهوش بشم.

بدنم مثل‌نوشتن​ یه پرچم تو‌پیش‌بینی​ دل طوفان می‌لرزید.

در همین حال، یولگئوم در حالی‌دنیاییه​ که کتک خوردن من رو تماشا‌رسیده​ می‌کرد، لبش رو محکم گاز گرفت.

از اینجا به بعد،‌کنه​ حتی بدن پادشاه شیاطین‌خدا​ هم نمی‌تونست تحمل کنه.

شمشیرش رو بیرون‌نیستم​ کشید و با غضب‌زیبایی​ به لوسیفر خیره شد.

انرژی رو تو‌یاد​ دست‌هاش جمع کرد‌نوع​ تا مداخله کنه.

کسی که جلوش‌نیستم​ رو گرفت، پیشخدمت‌دنیاییه​ میگو، یعنی کروچه بود.

«هر جور نگاه‌ظهور​ می‌کنم، نمی‌فهمم تو‌مثلاً​ دیگه چه جونوری هستی.»

یولگئوم نوک شمشیرش‌نیستم​ رو پایین آورد و‌زیبایی​ به کروچه چشم‌غره رفت.

کروچه لبخندی‌نوشتن​ زد و سرش‌پیش‌بینی​ رو خم کرد.

«امکان نداره من رو نشناسی.»

«یه حدس‌هایی در مورد‌کنه​ یه نفر می‌زنم، اما...‌خدا​ نمی‌تونم حالت چهره‌اش رو بخونم.»

«همون‌طور که‌بودن​ انتظار می‌رفت،‌می‌خوام​ یادت مونده.»

«سامائل.»

«بله، خودشه.»

«اما تو که باید زیر پاشنه‌ی‌مثلاً​ حوا له می‌شدی و می‌مردی. به نظر‌نمی‌اومدم​ می‌رسه لوسیفر جسدت رو با خودش برده.»

«از همون‌بودن​ روز، اون‌می‌خوام​ ارباب من شد.»

«سقوط یه فرشته چقدر رقت‌انگیزه!‌پیش‌بینی​ یه فرشته اصالتاً فقط باید‌کنه​ به فرشته‌های دیگه خدمت کنه.»

«من دیگه یه‌نیستم​ فرشته نیستم. این‌دنیاییه​ فقط یه اسمه.»

یولگئوم پوزخندی زد.

«چقدر راحت اون اسم کثیف رو به زبون‌هماهنگ​ میاری. شب بخیر. اگه مرگ می‌خوای، با کمال‌فرصتی​ میل و از روی ترحم بهت تقدیمش می‌کنم.»

«تفاوت قدرت من و تو، متاترون، فقط‌تمدنی​ به اندازه‌ی یه ورق کاغذه. تا زمانی که‌قادر​ من بمیرم، دئوس به ذرات اتمی تجزیه شده.»

سامائل، که حالا با اسم‌ببینم​ کروچه شناخته می‌شد، تیری تو‌جهان​ کمانش گذاشت و نشونه گرفت.

یولگئوم اخم کرد‌ظهور​ و با غضب‌مثلاً​ بهش خیره شد.

ناولها | novelha.net