چپتر 53: ۱۳. سوءتفاهمها تکرار میشوند (۱)
0واکنش اژدها کمی با تاخیرداشتم همراه بود، چون سرعت پروازشغلیظ از یه گلوله هم بیشتر بود.
با یه صدای کوبش بلند، زیک توریههات بدن اژدها فرو رفت. اگه با سپرشجادویی جلوش رو نگرفته بود، زیک پودر میشد.
بدن اژدها از شدت ضربه خم شد. مثل بادبادکی که نخش پاره شده باشه، دورذوب خودش چرخید و افتاد رو زمین. زیک در حالی که به خودش میپیچید، از رویاونقدر بدن اژدهای افتاده بلند شد. به نظر میرسید هنوز از شدت ضربه گیج و منگه.
«آخ! دیگه خیلی زیادهروی بود.»
زیک در حالی کهزهر کلاهخود فولادی کجشدهاش رو باسمی دست گرفته بود، غرغر کرد.
«همین الان داشتی تشکرکشیدن میکردی که! چرا یه بچهکنه اینقدر زود نظرش عوض میشه؟»
«آخه این...»
«تبریک میگم، اژدها رو گرفتی! هورا!» با لحنی خشککشیدن و بیروح دستهام رو بردم بالا و داد زدماجرا «هورا»، در حالی که زیک فقط سرش رو تکون میداد.
«هنوز نگرفتمش.»
الکس این رو کوتاه گفت و دویدریههات جلو. تو یه چشم به هم زدن،جادویی دید زیک پر از رنگ سبز شد.
از بوی تنددرجا و زننده زهرمنقبض داشتم دیوونه میشدم.
یه گاز سمی به شدت غلیظمراقب بود که اگه یولگئوم به موقع ازذوب جادوی سمزدایی استفاده نکرده بود، درجا میکشتش.
زیک بدنش روزننده منقبض کرد ودیوونه سپرش رو گرفت بالا.
«مراقب باش. فقط یه نفسآکوامارین کشیدن از این گاز آکواماریندوباره کافیه تا ریههات رو ذوب کنه.»
یولگئوم دوباره رویدرجا سپر جادو اجرا کردگرفت و این رو گفت.
جادویی بود کهبدنش سپر و هوایمراقب اطرافش رو تصفیه میکرد.
«ممنون.»
زیک سپرش رو گرفتکشیدن جلوش، شمشیرش رو کشیدذوب و آروم رفت جلو.
مه سمی اونقدردرجا غلیظ بود کهمنقبض اژدها اصلا دیده نمیشد.
همینطور که داشت میرفت جلو،گرفت لرزی تو ستون فقراتش حسآکوامارین کرد و سپرش رو محکمتر چسبید.
بوم!
بدنش با یه ضربه خفه پرت شد عقب.ذوب زیک پاش رو محکم گذاشت عقب و بهاطرافش زور تونست جلوی پرت شدن خودش رو بگیره.
تو همون لحظه،درجا یه نفر دوبارهمنقبض یقهاش رو گرفت.
یه لبخندمیکشتش تلخ رومنقبض لبش نشست.
انگار تو این مبارزه،زهر قرار بود نقش گلولهگاز توپ رو بازی کنه.
دولا شد و صورتش رو با سپرش پوشوند.ذوب شتاب پرتاب باعث شد بدنش درد بگیره، و محکمتصفیه کوبیده شد به چیزی که شبیه یه دیوار بود.
به اژدهایی کهدرجا اونور مه غلیظمنقبض بود، برخورد کرد.
سر اژدها بهبدنش عقب خم شد وباش محکم افتاد رو زمین.
زیک این بار سریعترزهر تعادلش رو به دست آوردسمی و از اژدها فاصله گرفت.
انگار بعد از یهکشیدن بار امتحان کردن، قلق گلولهکنه توپ بودن دستش اومده بود.
الکس به زیکدرجا که داشت تلوتلومنقبض میخورد، کمک کرد.
«حالت خوبه؟»
«آره، خوبم. ولی نمیدونمزهر اگه یه بار دیگه پرتسمی بشم چه بلایی سرم میاد.»
«دیگه این اتفاق نمیفته.»
زیک از روی شونه الکس بهمنقبض اژدهای افتاده نگاه کرد. هیچ حرکتیآکوامارین نمیکرد، انگار از هوش رفته بود.
«کشتینش؟»
«آره، فعلاً.»
از دورباش صدام روکشیدن بردم بالا:
«خدمتکار!»
«بله، سرورم!»
«موی زیر بغل.»
«...بله، سرورم.»
الکس آهی کشیددرجا و شروع کردمنقبض به گشتن بدن اژدها.
تو اینمیکشتش فاصله، یولگئوممنقبض رفت سمت زیک.
«حالت چطوره؟»
«اوه، خوبم.»
«بدن مقاومی داری.»
«به لطف جادوی یولگئومه.»
«به هر حال، خیلی دیوانهواری. هیچوقتدیوونه فکر نمیکردم بشه با پرت کردنموقع یه آدم، یه اژدها رو بیهوش کرد.»
«دقیقاً! آخه دئوسنفس این قدرت وحشتناککافیه رو از کجا آورده؟»
«خب. لابدنکرده با یه شیطانیبدنش چیزی قرارداد بسته.»
زیک بامیکشتش شنیدن کلمه شیطان،گرفت لبخند بیجونی زد.
«احتمالاً کار شیطان نیست. بیشترداشتم بهش میخوره که از محافظتغلیظ الهی یه فرشته برخوردار باشه.»
همین موقع بود کهکشیدن الکس صداش رو بردذوب بالا و داد زد.
«پیداش کردم!»
یولگئوم با تعجب بهمنقبض الکس نگاه کرد. زیکنفس هم مضطرب به نظر میرسید.
«همونطور که فکر میکردم.»
آروم رفتم سمت اژدها.
«دیگه تو این نقطه، فکر کنم مشخصگرفت شده که یه نفر داره من روریههات هدف میگیره، نه؟ نه، اگه بخوام دقیقتر بگم...»
حرفم رو نصفهکاره ولمنقبض کردم و دستم رونفس گذاشتم رو شونه زیک.
«فکر کنمتند دارن زیکزهر رو هدف میگیرن.»
«چی؟»
«تبریک میگم.نکرده تبدیل شدیمیکشتش به یه هدف.»
«من؟»
«آره. تو.»
«آخه چرا من...»
«چون من که نیستم.میکشتش دلیلی نداره کسی بامراقب من کینهای داشته باشه.»
الکس دستش رو برد بالا.
«منم همینطور.»
بعد یولگئومباش هم بهکشیدن حرف اومد.
«منم همینطور.»
«من... فکر نمیکنم کاریمنقبض کرده باشم که مستحقنفس حمله یه اژدها باشم.»
«چی داری میگی واسه خودت؟ تو از اژدها گرفته تا غول، همه چی رو شکاراستفاده کردی. اینور و اونور رفتی و با آدمهایی که درباره چیزهای مقدس حرف میزدن ملاقات کردیدوباره و کلی فلس اژدها خریدی. هر جوری حساب کنی، الان دیگه حسابی معروف شدی، مگه نه؟»
«همه اونباش کارها رو کهآکوامارین دئوس انجام داده.»
با خنده گفتم:درجا «ولی همهشون بهمنقبض اسم تو تموم شده.»
«به خاطر همینه که نباید هر جایی رو امضا کنی و اسمتریههات رو قرض بدی. چون مهم نیست کی اون کار رو کرده، بهممنون اسم تو نوشته میشه. تمام اتفاقاتی که تو قلعه جوریکس میفته همینه.»
زیک با نگاهی تازه بهداشتم اژدهای افتاده خیره شد وغلیظ گفت: «شنیدنش یه کم ترسناکه.»
پسر یه جنگجوی قراردادی.
بدون هیچ دارایی و ثروتی.بدنش تازه، کلی بدهی هم اینور وکشیدن اونور داشت که باید پرداخت میشدن.
تمام امیدش رو به خواهرگرفت و برادرهای کوچیکترش بسته بود، اماکافیه این فقط یه امید واهی بود.
اما الان نه.
یه اتفاقاتیباش داشت دورکشیدن و برش میفتاد.
با این که فقط اسمش رومنقبض قرض داده بود، اما نمیتونست ازآکوامارین زیر بار مسئولیت شونه خالی کنه.
آیا میتونست تحملش کنه؟
زیک سرش روزننده تکون داد و بهمیشدم چشمهای من نگاه کرد.
اون چشمهایباش تیره و ترسناک،آکوامارین به زیبایی میدرخشیدن.
و همون چشمها،درجا تبدیل شدن بهمنقبض بزرگترین منبع شجاعت زیک.
«نگاه خوبیه.»
دوباره تشویقش کردم.
زیک نگاهی به پایینکشیدن انداخت و شمشیرش رو توکنه غلاف دور کمرش فرو برد.
«موفق باشید، اعلیحضرت.درجا امیدوارم برکت دوازدهمنقبض فرشته مقرب همراهتون باشه.»
«شاهزاده کادنزا، لطفاً مراسم روگرفت متوقف کنید. اون جنگجوها مسیحایآکوامارین واقعی این بشریت خواهند بود.»
مخفیترین اتاق سونگهوانگچونگزننده در لبه یهدیوونه صخره تیز قرار داشت.
آسکالون، شمشیر قدیس جرج،کشیدن واحدی که مستقیماً تحتذوب فرماندهی امپراتور مقدس بود.
هویت واقعی ایندرجا اتاق، مرکز فرماندهیمنقبض نظامی مخفی بود.
روی در طلایی، تصویر قدیسی نقاشی شده بود که داشت سرکافیه یه اژدها رو قطع میکرد، و روی پایهای کنار پنجره، یهتصفیه شمشیر تشریفاتی قرار داشت که بر اساس سوابق آسکالون ساخته شده بود.
امپراتور مقدس روبروی شمشیر مقدسداشتم آسکالون ایستاد و با احتیاطغلیظ پشت تیغه را نوازش کرد.
«لرد کادنزا. باورت میشه اینآکوامارین بدن پیر، امروز صبح زود ازسپر شدت تنش و استرس نتونست بخوابه؟»
«اعلیحضرت مقدس. لطفاً مراقبمیکشتش سلامتیتون باشید. شما نقطه اتکایباش صد میلیون مؤمن ما هستید.»
«راستش...»
پیرمردی که به نظر میرسید خیلیدیوونه بیشتر از هشتاد سال سن داشتهموقع باشد، ابروهایش را در هم کشید.
«لطفاً گزارش بده.»
«میگن بیشتر از ده درصده.»
«اما چیزی کهبدنش گزارش شد... اونممراقب جا افتاده بود؟»
«خودم چکش کردم. به نظر میرسه همین الانش از یه قهرمان رده G فراتر رفته.»
«مگه نگفتی چهارده سالشه؟»
«درسته.»
«تو چهارده سالگی، تو رده Gئه...»
«ما باید بیاریمش به سونگهوانگچونگ. اگهدیوونه پدر و مادرش زنده بودن، همچینموقع حقی نداشتیم، اما اون یه یتیمه.»
«هوم.»
«اگه شوالیهها رو رهبری کنید ومنقبض برای ۶۶۶امین جنگ در آینده آماده بشید،کافیه میتونید تو حذف پادشاه شیاطین موفق بشید.»
«خیلی وقته کهبدنش از نیت لردمراقب کادنزا خبر دارم.»
«اعلیحضرت مقدس. من تا بیست سال دیگه هم میتونم بجنگم. این قضیه برای قهرمانهای رده D و رده G هم صدق میکنه. هیچ دلیلی نداره که فقط به خاطر چهل ساله بودنم از میدون جنگ کنار گذاشته بشم.»
«من هرگزباش این روکشیدن رد نکردم.»
«با اینکه هنوز انرژی برامونبدنش باقی مونده، همیشه راهپیماییمون رونفس تو ورودی دنیای شیاطین متوقف میکنیم.»
«چون آخرین قهرمانبدنش همیشه تو نبرد باباش پادشاه شیاطین کشته میشد.»
«آسکالون بعد اززننده اون، این جایدیوونه خالی رو پر میکنه.»
«تمرکز روی قهرمانینفس که نزدیکه بهکافیه آخرین قهرمان تبدیل بشه؟»
«درسته. اون میتونه انجامش بده. اگه از الان تا بیستنفس سال آینده تکنیکهای مختلف مبارزه و جادو رو بهش یاداجرا بدیم، به استعدادی تبدیل میشه که با آخرین قهرمان قابل مقایسهست.»
«دو جنگجوی واقعی.»
«همینطوره. فرصتهایی مثل این زیاد پیش نمیان. حتی بیست سال بعد هم،موقع اون تازه تو اواسط سی سالگیشه. اگه با دو قهرمان تو خطنفس مقدمِ جنگ علیه پادشاه شیاطین بجنگیم، بشریت میتونه خیلی راحتتر پیروز بشه.»
کادنزا دوباره رونفس به امپراتور مقدسِکافیه مردد به حرف آمد.
«تنها چیزینکرده که نیازمیکشتش داریم، تصمیم اعلیحضرته.»
«من... چنین چیزی یاد نگرفتم.»
«اعلیحضرت!»
«من نشنیدم که خدا بهمآکوامارین بگه دو جنگجو رو رهبری کنم.سپر من این درسها رو یاد نگرفتم.»
«این فرصتیه که فقط هر هزاران یا دهها هزار سال یککشیدن بار پیش میاد. این یه معجزه از طرف خداست که یه جنگجویاطرافش نسل چهارم، تبار و خونی داره که با آخرین جنگجو برابری میکنه.»
«خودِ وجودش، یه پیشگوییه.»
امپراتور مقدس دهانش را بست.
دوباره آسکالون را نوازش کرد.
«...همراهاش چهجور آدمهایی هستن؟»
«به نظرمیکشتش آدم توانایی میاد،گرفت اما خیلی سبُکسره.»
«اما نگفتی رابطهشون قویه؟»
«به نظر میرسه با پولآکوامارین بشه حلش کرد. رهبرشون مردیه بهسپر اسم دئوس، و یه جور دلاله.»
«پس نیازی نیست نگران اون باشی. همهچیز بایدمراقب طبیعی پیش بره. بهترین کار اینه که خودتکنه بیای به سونگهوانگچونگِ ما و به آسکالون ملحق بشی.»
«نگران نباشید، اعلیحضرت.»
«بعد ازتند اون... بعداً درداشتم موردش بحث میکنیم.»
«بله.»
کادنزا سرش را خم کرد.
عصبانی بود.
چرا خدا به یکزهر پسر یتیم چنین استعدادی دادهسمی بود و به خودش نه؟
و درباش عین حالکشیدن خوشحال بود.
به خاطر اینکه آن پسر رامنقبض دقیقاً در زمان خودش به اوآکوامارین داده بود، نه دیرتر و نه زودتر.
با خوشحالی ازبدنش توجه و لطفمراقب خدا تشکر کرد.
«یه بطری دیگه مشروب بیار.»
غرفه زیک امروزدرجا هم کار ومنقبض بارش حسابی سکه بود.
از آنجایی که صندلیهای جلوی غرفه کافی نبودند، چند میز تاشو همریههات در حیاط مغازه گذاشته بودند. وقتی یولگئوم دستش را تکان داد وممنون یک سفارش اضافه داد، زیک با عجله دوید و برایش چند نوشیدنی آورد.
«اگه همینطوری پیشزننده بره، زیک ازدیوونه دئوس هم پولدارتر میشه.»
«چیه. سودباش کم وکشیدن فروش زیاده دیگه.»
«نکنه وقتی کلیدرجا پول به جیب زدی،گرفت بخوای ما رو نشناسی.»
«دئوس هم همینطور! مسخرهام نکنید.»
«هی! نمیخوای سفارشم رو بگیری؟»
«چشم! الان میام!»
بعد از رفتن زیک،میکشتش دئوس کنار یولگئوم نشستمراقب و یک پیک زد.
دئوس با لحنی تمسخرآمیز بهگرفت سؤال یولگئوم جواب داد: «ولی داشتنکافیه یه پایه مشروب بد نیست، نه؟»
«یه دیوار که جوابتو نمیده، یادیوونه یه زن مکار که جون میکندموقع بقیه رو بازی بده و گند میزنه.»
«زن مکار دیگه چیه.»
«پس چی؟ تا حالا چند بارمنقبض کارای عجیب و غریب رو ازآکوامارین ناکجاآباد آوردی و مفتی انجامشون دادی؟»
«بهت که گفتم همون موقعگرفت بگو. فکر کردی من کارایآکوامارین تو رو مفتی راه میندازم؟»
«تو به منزننده کمک کردی؟ من کهمیشدم همچین چیزی یادم نمیاد.»
«زیک...»
«اون کمک به زیک بود.»
«خب، اگه بهش فکر کنی،گرفت تو فقط مجبور شدی ادایآکوامارین یه جادوگر رو دربیاری، مگه نه؟»
«دارم عصبی میشما.»
یولگئوم قیافهباش جدی و خشنیآکوامارین به خودش گرفت.
«خیلی هم به خودتمیکشتش نگیر. ما که بعدمراقب از کار همدیگه رو نمیبینیم.»
دئوس یک پیک دیگرمنقبض برای خودش ریخت ونفس با بیحوصلگی مزهاش را جوید.
«آره؟»
«یا نه؟»
«همینطوره. نگران اونم نباش. اونا دارنمنقبض سعی میکنن از قدرت و نفوذآکوامارین من استفاده کنن تا منو ببلعن.»
«نفوذ؟ زرشک.»
یولگئوم ازتند این تمسخرزهر علنی اخم کرد.
«اون خندهباش دیگه چهکشیدن معنیای میده؟»
«نفوذ؟ اون قدرتی که مثل پودر لوبیا پفکیه؟ بچهها دارن علناً شورشآکوامارین میکنن، و نصف مسیرهای ورود به خاطر یه جور معاهده عدم تجاوز یامیکرد همچین خزعبلاتی مسدوده. یه چیزی مثل اژدها اصلاً چه جور قدرتی میتونه باشه؟»
«این حرفتمیکشتش یه کممنقبض درد داشت.»
«فکر کنم یه ایده کلیداشتم دارم که هدفشون چیه. کنجکاوغلیظ نیستی بدونی پشت پرده چه خبره؟»
«اونجا هم همینطوره، نه؟ چرا داروچهکافیه همچین کاری کرد؟ تا کجا بهجادو هم وصلن؟ حتی الکس هم نمیدونه.»
«نمیدونی یانکرده داری خودتو میزنیبدنش به اون راه؟»
«اگه بهش فکر کنی،منقبض به نظرم اونم زیادنفس به حرف زیردستاش گوش نمیده.»
«دقیقاً. توتند حرف میگفتزهر وفاداره، اما...»
برای یک لحظه نفسشکشیدن را حبس کرد وذوب بعد دوباره به حرف آمد.
«تنها کسی کهدرجا تو این ۶۶۶ قرنگرفت مرد، پادشاه شیاطین بود.»
همان موقع، ناگهان یکمنقبض کله کنار میز آننفس دو نفر سبز شد.
طرف صاف ایستاده بود.زهر شانههایش دقیقاً همسطح میزگاز بود. یک کوتوله بود.