---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 230: ۵۲. دمیورگوس ۶۶۷ام به تخت می‌نشیند (۵) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 230: ۵۲. دمیورگوس ۶۶۷ام به تخت می‌نشیند (۵)

0

یولگئوم گفت: «این یکی از رازهای جهانه و فقط با‌حالا​ دونستنش چیزی عوض نمی‌شه. تو دیگه پادشاه شیاطین نیستی، و‌بکشیم​ نسل صفر هم نیستی که بخوای با پادشاه شیاطین بجنگی.»

«نه، عوض می‌شه.»

گوشه لبم پرید.

«چون خودم قراره عوضش کنم.»

«بس کن. وقتی حتی نمی‌تونی یه‌حریفت​ دونه فرشته مقرب رو شکست بدی، این‌کاری​ کار از عهده یه شیطان تنها برنمیاد.»

«پس کمکم کن.»

«من؟ من مدافع نظم هستم.»

«من دارم از‌اما​ جین گوم‌یونگ و یولگئوم‌بنال​ خواهش می‌کنم. نه متاترون.»

«غیرممکنه. من هیچ‌مگه​ قصدی برای شکستن نظمی‌نمی‌شم​ که پروردگار ساخته ندارم.»

«یعنی می‌خوای میگو‌کمکت​ رو به امان‌اما​ خدا ول کنی؟»

«فقط چون شخصاً دوستش دارم و دلم براش می‌سوزه، دلیل نمی‌شه که‌می‌دم​ هدف بزرگ‌تر رو فداش کنم. حتی اگه پای خانواده‌ام در میون باشه،‌اخم​ برای خیر و صلاح بزرگ‌تر می‌کشمش. زندگی من این‌طوریه. این زندگی جین گوم‌یونگه.»

«فقط تا وقتی‌اما​ که نزار رو‌کافیه​ شکست بدیم چی؟»

یولگئوم صدایی‌کمک​ از ته‌می‌گم​ گلو درآورد.

دوباره گفتم:

«از همون اول‌شدیم​ هم نابود کردن قبیله‌کاری​ نزار مأموریت خودت بود.»

«درسته.»

«در واقع من دارم بهت‌مجانی​ کمک می‌کنم، مگه نه؟ دارم‌حالا​ می‌گم مجانی بهت کمک می‌کنم.»

«حریفت نمی‌شم.»

«پس دوباره همکار شدیم.»

«باشه. حالا که میگو رو از دست دادی،‌ببینم​ هر کاری از دستم بربیاد برای کمکت انجام‌کمی​ می‌دم. اما فقط تا وقتی که نزار رو بکشیم.»

«همین کافیه. پس‌مگه​ بنال ببینم. اون عوضی‌نمی‌شم​ می‌خواد چه غلطی بکنه؟»

یولگئوم اخم کرد، کمی‌انجام​ تو فکر رفت و‌همین​ بعد دهانش را باز کرد.

«در نهایت،‌همکار​ قراره یه‌حالا​ باربل بسازه.»

«باربل دیگه چه کوفتیه؟»

«پرتابگر انقراض مرزهای چندگانه.»

«این اسم پرطمطراق دیگه چیه؟»

«دستگاهی که بهت اجازه می‌ده‌دست​ تو یه چشم به هم‌کمکت​ زدن به هر جای دنیا بری.»

«مثل در جادویی‌اما​ که به همه‌کافیه​ جا باز می‌شه؟»

«دقیقاً همونه.»

«ها؟ این‌بربیاد​ که تکنولوژی‌انجام​ عصر طلاییه!»

«این تکنولوژی خدایانه. بهت که گفته‌دادی​ بودم. آداپاس‌های انسانی تو عصر طلایی‌می‌دم​ تقریباً به سطح تکنولوژی الهی رسیده بودن.»

گونه‌ام را خاراندم.

«با شنیدن این‌مگه​ حرفا، تازه فهمیدم‌حریفت​ نزار چقدر خفنه.»

«برای همین از همون اول بهت هشدار‌بکشیم​ دادم که خطرناکه. اگه فقط به حرفم‌می‌خواد​ گوش می‌دادی و نابودش می‌کردی، این اتفاقا نمی‌افتاد.»

«گذشته‌ها گذشته. پس الان‌حالا​ فقط کافیه نذاریم اون‌دستم​ باربل لعنتی رو بسازه.»

«وقتی کاملاً جادو رو درک کنه،‌کافیه​ معلوم نیست تا کجا پیش بره.‌غلطی​ بهتره هرچه زودتر کلکش رو بکنیم.»

«پس، اول بریم‌مگه​ اون معدن زیرزمینی‌حریفت​ کوفتی رو نابود کنیم؟»

این را گفتم‌کمکت​ و سرم را‌اما​ به سمت زکه چرخاندم.

قیافه‌اش کاملاً‌همکار​ بی‌روح و‌حالا​ مات بود.

به نظر می‌رسید هنوز نتوانسته از‌کافیه​ این شک که دلیل واقعی وجود پادشاه‌بکنه​ شیاطین و قهرمان همین است، خلاص شود.

«زکه.»

«آه، بله رئیس.»

«اسبت رو آوردم. اگه‌حالا​ حوصله داری، سوارش شو‌دستم​ و یه دوری بزن.»

«آه! منظورتون یئوماست؟»

«آره. تو راه برگشت از‌مجانی​ آیو دیدمش. فکر کنم داشت دنبال‌دست​ صاحبش می‌گشت و می‌اومد سطح زمین.»

«باید یه‌بربیاد​ چیزی براش‌انجام​ ببرم بخوره.»

«حسابی بهش گوشت بده.‌حالا​ شاید چون صاحبش بهش نرسیده‌بربیاد​ بود، خوب غذا نخورده بود.»

«چشم.»

در حالی که رفتن‌می‌گم​ زکه را تماشا می‌کردم،‌همکار​ رو به یولگئوم گفتم:

«خب، حالا باید‌کمکت​ برم ماجرای میگو رو‌بکشیم​ به سیگنی گزارش بدم.»

«خوب آرومش کن.»

«باشه.»

سیگنی با‌کمک​ آرامش به‌می‌گم​ داستانم گوش داد.

البته اگه بخواهم‌کمکت​ دقیق‌تر بگویم، داشت‌اما​ تظاهر به آرامش می‌کرد.

«پس... میگو‌همکار​ تبدیل به‌حالا​ ارباب شیاطین شد؟»

«فعلاً که آره.»

«باید بگیم اینم کار سرنوشته؟»

«گور بابای سرنوشت.»

«چون دئوس قویه.»

با دیدن سیگنی که سرش‌همین​ را کمی کج کرده بود و‌می‌خواد​ لبخند می‌زد، روی صندلی‌ام ولو شدم.

«اصلاً هم قوی‌مگه​ نیستم. فرشته‌های لعنتی.‌حریفت​ چون نمی‌تونیم شکست‌شون بدیم.»

«چون هر چیزی تو این دنیا جایگاه خودش‌همین​ رو داره. حتی اگه از یه فرشته هم قوی‌تر‌اخم​ بشی، نمی‌تونی از ارباب حقیقی این دنیا قوی‌تر بشی.»

«واقعاً؟»

شکست خوردن از‌اما​ فرشته مقرب، کامائل،‌کافیه​ شوک بزرگی برایم بود.

قدرت من که شامل قدرت‌مجانی​ چهار خدای مرگ می‌شد، خیلی‌حالا​ بیشتر از ارباب شیاطین گذشته بود.

فکر می‌کردم تو این‌انجام​ سطح دیگر هیچ دشمنی‌همین​ در دنیا ندارم. حتی خدایان!

اما این‌همکار​ فقط یک‌حالا​ توهم مسخره بود.

خدا که جای خود‌بکشیم​ دارد، حتی حریف مخلوقاتش،‌ببینم​ یعنی فرشتگان هم نشدم.

حتی اگر قدرت کامائل به‌طور ویژه‌ای‌حریفت​ زیاد بود، دوازده تا از این‌دادی​ فرشتگان مقرب در دنیا وجود داشت.

تازه این در حالی است که متاترون، یولگئوم و اولین‌بنال​ پادشاه شیاطین، لوسیفر، که در کارمای جین گوم‌یونگ مهر و‌فکر​ موم شده بودند را هم جزو این عدد حساب نکنیم.

این حقیقتی بود‌شدیم​ که اصلاً دلم‌دادی​ نمی‌خواست قبولش کنم.

«دلداری دادن فایده‌ای نداره. شنیدن این حرفا آدم‌ببینم​ رو قوی‌تر نمی‌کنه. الان حس می‌کنم خوردم به‌کمی​ یه دیوار بن‌بست. حتی نمی‌دونم چطوری باید قوی‌تر بشم.»

از آنجایی که بخشی از قدرت جادویی و‌همکار​ حتی اقتدارم را به میگو منتقل کرده بودم، قدرتی‌انجام​ که الان داشتم احتمالاً کمی کمتر از قبل بود.

اما حتی اگر این موضوع‌می‌دم​ را هم نادیده می‌گرفتم، هیچ راهی‌ببینم​ برای افزایش چشمگیر قدرتم وجود نداشت.

سیگنی زد زیر خنده.

«کجاش خنده‌دار بود؟»

«ببخشید. آخه...»

«آخه چی؟»

«برادر زکه هم وقتی بچه بود خیلی در این‌بربیاد​ مورد حرف می‌زد. اینکه چطوری می‌تونم قوی‌تر بشم؟ دلم‌ببینم​ می‌خواد قوی‌تر بشم و به یه جنگجوی برجسته تبدیل بشم.»

«احتمالاً. چون مرده دیگه.»

«اوه، ربطی به زن‌می‌گم​ و مرد بودن نداره. زن‌ها‌شدیم​ هم دلشون می‌خواد قوی باشن.»

سیگنی دوباره‌بربیاد​ دهانش را‌انجام​ باز کرد:

«به لطف‌همکار​ دئوس بود که‌دست​ برادرم قوی‌تر شد.»

«اون به خاطر‌اما​ این بود که براش‌بنال​ یه معلم استخدام کردم.»

«اون که بله، ولی چون کنار دئوس بود قوی‌تر شد.‌حالا​ دشمن واقعی... خنده‌داره که اینو می‌گم، ولی دئوس یه ارباب‌بکشیم​ شیاطین بود. پادشاه شیاطین دشمن قهرمانه. اوه، اصلاً بی‌خود اینو گفتم!»

سیگنی با‌بربیاد​ چهره‌ای گیج و‌می‌دم​ دستپاچه دوباره گفت:

«این چیزیه که از یولگئوم شنیدم. می‌گن‌کاری​ قهرمان وقتی با دشمنی به اسم پادشاه‌بکشیم​ شیاطین روبه‌رو می‌شه، قوی‌تر می‌شه. برای همین...»

«چون باید هم‌اما​ دشمنت رو بشناسی‌کافیه​ و هم خودت رو.»

«که این‌طور؟»

«دشمنت رو بشناس...»

دئوس دوباره‌همکار​ از روی‌حالا​ صندلی‌اش بلند شد.

«خودشه!»

«سرنخی پیدا کردی؟»

«آره. به هر حال، نگران میگو نباش. بعد از اینکه اون نزار عوضی‌عوضی​ رو نابود کردیم، یه جوری حلش می‌کنیم. اون‌قدر هم بهش قدرت دادم که‌باربل​ یه قهرمان معمولی هم بتونه ببره، چه برسه به یه آدم خاص مثل زیک.»

«نگران نیستم.»

«پس من رفتم.»

دئوس با قدم‌های‌مگه​ تند و سبک از‌نمی‌شم​ اتاق سیگنی بیرون رفت.

سیگنی با دیدن‌کمکت​ چهره‌ی بشاش او،‌اما​ لبخند روشنی زد.

«هیس. این یه جلسه مخفیانه‌ست.»

یولگئوم با شنیدن حرف‌های دئوس‌همین​ جوری زد زیر خنده که انگار‌می‌خواد​ مسخره‌ترین حرف دنیا رو شنیده بود.

«تو تاریکی‌کمک​ اتاق چه‌می‌گم​ غلطی می‌کنی؟»

«جلسه‌مون تاریکه دیگه.»

«ها، پس دوباره تصمیم‌حالا​ گرفتی همون کسی بشی‌دستم​ که از تاریکی‌های دنیا نظاره‌گره؟»

«می‌خوای همین‌طور ضدحال بزنی؟»

«اگه مهم نیست، من رفتم.»

«مهمه!»

در کل‌همکار​ سه نفر‌حالا​ تو اتاق بودن.

دئوس، زیک و یولگئوم.

پادشاه شیاطین‌کمک​ سابق، قهرمان و‌مجانی​ حتی خدای اژدها.

حالا هر سه با‌انجام​ چراغ‌های خاموش، تو یه گوشه‌کافیه​ تاریک دور هم نشسته بودن.

این دئوس بود که‌حالا​ اون دو نفر دیگه‌دستم​ رو احضار کرده بود.

«یه فکر‌می‌دم​ خیلی بکر‌بکشیم​ به سرم زده.»

«چه فکری؟»

«خب معلومه،‌بربیاد​ باید نزار‌انجام​ رو شکست بدیم.»

«این بحث که خیلی وقت پیش‌دادی​ تموم شد. اول بیا پایگاه‌های باقی‌مونده‌ی‌می‌دم​ نزار تو قاره خوزه رو نابود کنیم.»

دئوس انگشتش رو‌اما​ به چپ و‌کافیه​ راست تکون داد.

«نقشه‌ام این‌قدر پیش‌پاافتاده نیست. یه‌مجانی​ نقشه‌ی اون‌قدر خفنه که دنیا‌حالا​ رو زیر و رو می‌کنه.»

دئوس در حالی که به‌می‌دم​ نگاه مشکوک یولگئوم زل زده‌بنال​ بود، دوباره دهن باز کرد.

«بیاین فکر کنیم. نزار الان‌دست​ با شیاطین متحد شده، درسته؟‌کمکت​ این یعنی اونا با انسان‌ها دشمنن.»

زیک به جای یولگئوم‌بکشیم​ که کلاً دئوس رو‌ببینم​ نادیده می‌گرفت، جواب داد:

«درسته.»

«دلیل اینکه اژدهایان از همون اول با شیاطین متحد شدن این بود‌اون​ که از پشت بهشون خنجر بزنن، اما دلیل اصلیش این بود که‌باز​ توازن قدرت به نفع انسان‌ها تغییر کرده بود. اونم به خاطر تو، زیک.»

«هاها، انگار‌همکار​ حسابی واسه‌حالا​ خودت کسی شدی.»

«تبریک می‌گم.»

«ممنون.»

«به هر حال، هدف نهایی خدا حفظ تعادله. هماهنگی، توازن و نظمی‌اون​ که یولگئوم همیشه ازش دم می‌زنه، همشون به هم وصلن. معنیش اینه‌باز​ که دنیایی که خدا خلق کرده باید همون‌طوری که هست باقی بمونه.»

«یه کم ناراحت‌کننده‌ست، اما هم پادشاه‌دادی​ شیاطین و هم جنگجوها در نهایت‌می‌دم​ فقط ابزاری بودن برای حفظ دنیای خدا.»

«خب، نظم یعنی همین دیگه. به عبارت دیگه، وضعیتی که توش صاحبان‌غلطی​ قدرت راحت پول به جیب بزنن رو می‌گن نظم. بگذریم، حالا یه‌بسازه​ نفر پیدا شده که تهدید بزرگی برای این نظم به حساب میاد.»

«منظورت نزاره؟»

«دقیقاً. اون هنوز تو یه اتحاد منفعلانه با پادشاه شیاطینه، اما نمی‌دونم وقتی قدرتش تا حدی‌بکنه​ تثبیت بشه می‌خواد چه غلطی بکنه. ممکنه یه برج بابل یا یه همچین چیزی بسازن و‌چندگانه​ به دنیای خدایان حمله کنن. حتی اگه این‌طور هم نشه، بلعیدن کل دنیا براش کار سختی نیست.»

«هیچ‌کس تو دنیای شیاطین یا دنیای‌دادی​ انسان‌ها نیست که بتونه با نزار‌می‌دم​ بجنگه و شکستش بده. متأسفانه، حتی ما.»

«وای خدای من،‌اما​ تو چه دردسر بزرگی‌بنال​ افتادیم. دنیا تو بحرانه.»

دئوس این حرف‌ها رو با لحنی خشک،‌نمی‌شم​ انگار که داره از رو کتاب می‌خونه‌دستم​ به زبون آورد و به یولگئوم نگاه کرد.

«این الان یعنی چی؟»

«فرشته‌ها نباید بهمون‌شدیم​ کمک کنن؟» زیک از‌کاری​ حرف دئوس جا خورد.

«آه! پس‌می‌دم​ راهش این بود.»‌همین​ یولگئوم اخم کرد.

«می‌خوای از‌کمک​ یه فرشته...‌می‌گم​ کمک بخوایم؟»

«دقیقاً.»

«جدی می‌گی؟»

«چیه؟»

«قصد داری جلو یه فرشته سر خم کنی؟ این اصلاً بهت نمیاد!‌دادی​ فکر می‌کردم حتی اگه به قیمت کتک خوردن و مرگت هم تموم‌ببینم​ بشه، با قدرت خودت می‌زنی به سیم آخر تا نزار رو نابود کنی.»

«من دیگه ارباب شیاطین نیستم. بعد‌اما​ از اینکه انرژی روح شیطانی رو دادم‌عوضی​ به دخترم، قدرتم دیگه مثل قبل نیست.»

«انرژی شیطانی و انرژی روح شیطانی که‌کاری​ تو دوران بیداریت به دست آوردی، فقط‌بکشیم​ کسر کوچیکی از قدرتیه که الان داری.»

«سرفه، سرفه.»

«خفه شو. واقعاً‌مگه​ می‌خوای از یه‌حریفت​ فرشته کمک بگیری؟»

«آره.»

«تسلیم شدی؟»

«چی؟»

«نزار رو می‌گم.»

«می‌کشمش.»

«اگه این کار رو بسپاری‌دست​ به فرشته‌ها، تو یه چشم‌کمکت​ به هم زدن حل می‌شه.»

«فکر نمی‌کنم. هنوز دستوری از طرف خدا نیومده، درسته؟ اگه فرشتگان مقرب وارد عمل‌اخم​ می‌شدن و به نزار حمله می‌کردن خیلی راحت می‌شد، اما فعلاً هیچ نشانه‌ای از این‌چندگانه​ اتفاق نیست. حتی فرشته‌ها هم نمی‌تونن مستقیماً و در مقیاس بزرگ به نزار حمله کنن.»

«من واقعاً‌کمک​ فقط می‌خوام‌می‌گم​ کمک بگیرم.»

«کاری نیست که نتونی بکنی. من دیگه پادشاه شیاطین نیستم‌بنال​ و اگه بخوام شغلم رو بگم، الان همراه قهرمانم. فکر‌فکر​ کنم بد نباشه یه کم از محافظت فرشته‌ها قرض بگیریم.»

زیک خندید و گفت:

«واو، این‌می‌دم​ بیشتر شبیه‌بکشیم​ یه اعلام توبه‌ست.»

«اگه ازم بخوان کاری بکنم،‌مجانی​ می‌کنم. ای پروردگار آسمان‌ها، لطفاً‌حالا​ کمی به من قدرت عطا کن.»

«بهت قرض می‌دم.»

«باید حرف بزنیم. اژدهای‌حالا​ طلای حقیقی احتمالاً یکی‌دستم​ دو تا فرشته می‌شناسه.»

«نه به اون صورت.»

«پس از همین الان سعی کن باهاشون ارتباط بگیری. به فرشته‌ها بگو. بیاین فقط تا لحظه‌ای که‌انجام​ نزار رو دستگیر می‌کنیم، با هم متحد بشیم. مگه اینکه خودتون بخواین تنهایی از پسش بربیاین براتون‌رفت​ بار سنگینی نیست؟ ما براتون حلش می‌کنیم، پس فقط قدرتی که نیاز دارین رو بهمون قرض بدین.»

زیک گفت:

«اگه این‌طوره، چقدر‌شدیم​ خوب می‌شد اگه‌دادی​ آقای اسکاتول برمی‌گشت.»

«اونم خوبه.»

یولگئوم یکی‌درمیون‌کمک​ به دئوس و‌مجانی​ زیک نگاه کرد.

راستش، کشتن نزار فقط‌انجام​ با قدرت فعلی دئوس‌همین​ کار سختی به نظر می‌رسید.

نمی‌شد گفت از نزار‌حالا​ ضعیف‌تره، اما غلبه کردن‌دستم​ بر اون هم غیرممکن بود.

هر چی بیشتر نمی‌تونستن به هم‌کافیه​ ضربه بزنن، احتمال اینکه نزار تو‌غلطی​ این مبارزه پیروز بشه بیشتر می‌شد.

بعد از اون،‌مگه​ یه دنیای ناشناخته‌حریفت​ در انتظارشون بود.

آیا نزار دوباره پادشاهی‌انجام​ آداپا رو می‌ساخت و‌همین​ دنیای خدایان رو فتح می‌کرد؟

یا انسان‌های امروزی پیروز می‌شدن؟

«اینکه به نزار‌اما​ زمان زیادی بدیم،‌کافیه​ قطعاً انتخاب عاقلانه‌ای نیست.»

«بله؟»

«خیلی خب، پس سعی می‌کنم با فرشته‌ها هماهنگ کنم. جنگ با‌ببینم​ دنیای شیاطین هنوز تموم نشده... پس باید تعداد زیادی فرشته باشن‌بعد​ که برای برکت دادن به جنگجوها به دنیای انسان‌ها اومده باشن.»

ناولها | novelha.net