---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 130: ۳۰. نزول پادشاه شیاطین (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 130: ۳۰. نزول پادشاه شیاطین (۲)

0

در حالی که یولگئوم‌می‌کرد​ داشت مسخره‌بازی درمی‌آورد، کشتی‌گلوله​ به ساحل مقابل رسید.

گروهی از نیروها از میان‌عوض​ جنگل کاج انبوه، آن‌طرف ساحل‌دیدن​ شنی سفید و پهناور پیدایشان شد.

پری نبودند.

قدشان یک متر بود و صورت‌هایشان‌باشه​ پر از زگیل. تنها چیزی که در‌نگاه​ آن‌ها شبیه پری‌ها بود، گوش‌های تیزشان بود.

دئوس اخم‌جلویی​ کرد و‌می‌کرد​ گفت: «گابلین؟»

آن‌هایی که سوار‌دارن​ گرگ‌ها بودند، چیزی‌انگار​ نبودند جز شیاطین گابلین.

گرگ‌سوارهای گابلین به سمت گروه‌هیولای​ دئوس که تازه پایشان به‌نگاه​ ساحل رسیده بود، حمله‌ور شدند.

روی پشت هر گرگ، دو گابلین کوچک سوار بودند. در حالی که‌دارن​ گابلین جلویی گرگ را کنترل می‌کرد، گابلین عقبی روی یک سکو ایستاده‌افتاد​ بود و یک گلوله آهنی که به یک طناب وصل بود را می‌چرخاند.

زکه سپر‌جلویی​ به دست،‌می‌کرد​ به جلو دوید.

این کارش به خاطر‌نگاه​ این نبود که به‌جدی‌تر​ قدرت خودش خیلی می‌نازید.

محافظت از همه؛ این مأموریت به عنوان یک جنگجو در استخوان‌هایش‌عوض​ حک شده بود. این فرمول که «ظهور دشمن مساوی است با‌آخرین​ نوبت مبارزه تو»، برایش بیشتر شبیه یک قانون نانوشته و بدیهی بود.

سادیموس به‌نزدیک​ پشت سر‌شیطانن​ زکه نزدیک شد.

«این‌ها شیطانن. حواست باشه.»

«واقعاً شیطانن؟»

«با یه‌حواست​ هیولای بی‌عقل و‌هیولای​ شعور فرق دارن.»

نگاه زکه عوض شد.

«پس انگار باید جدی‌تر بشم.»

سادیموس با دیدن نگاه‌نگاه​ زکه، یاد یک هم‌رزم‌جدی‌تر​ خیلی قدیمی و فراموش‌شده افتاد.

او آخرین نفری بود که سر پا‌شعور​ مانده بود و در همان روستایی به دنیا‌بشم​ آمده و بزرگ شده بود که سادیموس بود.

با این فکر که می‌خواهد نقطه قوت او باشد، دستش را به‌دارن​ سمت کتاب جادویش برد. او صد سال زندگی کرده بود، یک بار‌افتاد​ به عنوان مایه وحشت و یک بار به عنوان همراه افتخارآمیز یک جنگجو.

«من هنوز نمردم.»

کلماتی که از‌دارن​ دهانش پرید، در صدای‌باید​ جیغ‌مانند گرگ‌سوارها گم شد.

سلاحی به اسم بولا، که از دو‌شعور​ وزنه آهنی و یک طناب محکم ساخته‌جدی‌تر​ شده بود، از دست گابلین‌سوارها پرتاب شد.

صدای سوت‌مانند‌نزدیک​ شکافته شدن هوا‌حواست​ به زکه رسید.

زکه شمشیرش را کشید‌می‌کرد​ و با یک حرکت عریض،‌آهنی​ راه بولا را سد کرد.

«مهم نیست کار شیطانی این‌عوض​ شیاطین چقدر کوچیک باشه، نمی‌تونن‌دیدن​ از شمشیر من قسر در برن!»

طناب پاره شد و‌واقعاً​ بولاها هر کدام به‌فرق​ یک طرف پرت شدند.

در خط مقدم این میدان نبردِ گیج‌کننده،‌واقعاً​ یک جفت گرگ‌سوار در حالی که شمشیرهای‌عوض​ خمیده‌شان را در هوا می‌چرخاندند، سریع نزدیک شدند.

زکه پای عقبش را‌می‌کرد​ کشید و سپرش را‌گلوله​ به جلو هل داد.

بعد، سپرش را محکم کوبید توی‌انگار​ سر گرگی که هم‌اندازه بدن یک‌هم‌رزم​ انسان بود و به پهلویش نفوذ کرد.

ضربه وحشتناکی بود. اما زکه‌هیولای​ تعادلش را حفظ کرد. گرگ‌نگاه​ تلوتلو خورد و روی زمین افتاد.

حتی وسط آن‌این‌ها​ درگیری تن‌به‌تن، زکه به‌واقعاً​ جلو رفتن ادامه داد.

مقاومت دشمن سرسختانه بود.

گابلین‌سوارها دور زکه حلقه‌نگاه​ زدند و مثل یک‌جدی‌تر​ طعمه به او حمله کردند.

اما آن‌ها‌حواست​ داشتند یک حقیقت‌هیولای​ را نادیده می‌گرفتند.

زکه تنها کسی‌این‌ها​ نبود که گابلین‌ها باید‌واقعاً​ با او سروکله می‌زدند.

لاخه روی زمین‌کنترل​ غلت زد و‌سکو​ گفت: «ممنون از لطفتون.»

به محض اینکه این جمله‌عوض​ کوتاه تمام شد، هفت هشت‌دیدن​ تا گرگ با سر زمین خوردند.

توی شاخ و برگ‌هایی‌واقعاً​ که لاخه درست کرده‌فرق​ بود گیر افتاده بودند.

گابلین‌هایی که به بیرون پرت‌حواست​ شده بودند، زیر دست و پای‌فرق​ گرگ‌ها له شدند و جیغ کشیدند.

بلافاصله، تیرهای‌جلویی​ سیاه مثل‌می‌کرد​ باران باریدن گرفت.

این جادوی سادیموس بود؛ یک جادوگر‌انگار​ نادر که هزار سال قدرت جادویی‌هم‌رزم​ را در بدنش ذخیره کرده بود.

جادوی پشتیبانی یولگئوم به نرمی پشت زکه را هل‌دارن​ داد. نزار با چرخاندن یک چکش بزرگ، استخوان گرگی‌هم‌رزم​ را که از گله جدا شده بود خرد کرد.

و دئوس... فقط‌این‌ها​ همان پشت ایستاده‌باشه​ بود و تماشا می‌کرد.

«تو اصلاً نمی‌جنگی، نه؟»

دئوس با اعتماد به‌نگاه​ نفس کامل به سوال آتیشا،‌بشم​ امام ال شالوم، جواب داد:

«من یه تاجر هستم.‌واقعاً​ همین که خرج سفر‌فرق​ رو می‌دم کافی نیست؟»

آتیشا آه کوتاهی کشید.

«البته، چون‌جلویی​ هر کسی‌می‌کرد​ نقشی داره.»

آتیشا قدمی به جلو‌نگاه​ برداشت و دست‌هایش را‌جدی‌تر​ رو به آسمان باز کرد.

«ما پری‌ها هستیم، نگهبانان جنگل و حافظان‌شعور​ نظم خداوند. ارواح نگهبان، از فرمان من پیروی‌بشم​ کنید و به ما یاری برسانید! قلمرو تطهیر!»

با فریاد او،‌این‌ها​ زمین اطراف به‌باشه​ رنگ سبز کم‌رنگ درآمد.

این نور به همه کسانی‌عقبی​ که روی زمین بودند قدرت‌طناب​ بخشید. استقامت من را هم برگرداند.

«این یه طلسم برکت‌نگاه​ محیطیه؟ بدک نیست.» دئوس‌جدی‌تر​ به زیر پایش نگاه کرد.

خیلی آرام نور تطهیر را‌هیولای​ لگد کردم و خاموشش کردم. برای‌عوض​ من حس به شدت آزاردهنده‌ای داشت.

طولی نکشید‌نزدیک​ که کار‌شیطانن​ گرگ‌سوارها یکسره شد.

هر کدامشان فقط یک هیولای رتبه A بودند.

با تشکیل دادن یک ارتش، در حد سطح G خطرناک شده بودند، اما باز هم در حد و اندازه‌ای نبودند که بتوانند جلوی گروه فعلی زکه قد علم کنند.

دئوس در حالی‌باشه​ که داشت جنازه‌بی‌عقل​ گابلین‌ها را می‌سوزاند، گفت:

«چه استقبال‌نزدیک​ گرمی همون‌شیطانن​ اول کاری.»

زکه با چهره‌ای جدی‌می‌کرد​ داشت در این کار‌گلوله​ به دئوس کمک می‌کرد.

دئوس با گوشه‌دارن​ چشم نگاهی به‌انگار​ او انداخت و پرسید:

«ناراضی هستی؟»

«بله؟»

«اینکه داریم اینا‌کنترل​ رو می‌سوزونیم و‌سکو​ براشون مراسم خاکسپاری می‌گیریم.»

دئوس جنازه یک‌دارن​ گابلین را انداخت‌انگار​ توی گودال آتش.

چوب‌های خشکی که لاخه احضار‌هیولای​ کرده بود با شعله‌های سفید‌نگاه​ می‌سوختند و جنازه را بلعیدند.

«اینا شیطانن. دشمن‌این‌ها​ بشریت. ترجیح می‌دم‌باشه​ به جنازه‌شون لعنت بفرستم.»

«خب پس چرا‌کنترل​ تو هم پا‌سکو​ شدی اومدی اینجا نشستی؟»

هیچ‌کس به‌فرق​ جنازه شیاطین‌نگاه​ اهمیتی نمی‌داد.

فقط یک تف می‌انداختند و‌هیولای​ رد می‌شدند. ولشان می‌کردند چون فکر‌عوض​ می‌کردند بالاخره می‌شوند غذای حیوانات وحشی.

یک گابلین دیگر‌این‌ها​ هم در گودال‌باشه​ آتش انداخته شد.

دئوس الان‌جلویی​ در حال و‌عقبی​ هوای عجیبی بود.

شیاطین رده‌پایینی مثل‌دارن​ گابلین‌ها مانند اشیای مصرفی‌باید​ در نظر گرفته می‌شدند.

حتی اگر با دست‌های خودش‌هیولای​ ده‌ها هزار نفر از آن‌ها‌نگاه​ را می‌کشت، اصلاً ککش هم نمی‌گزید.

اما...

اینکه می‌دیدم آن‌ها با‌می‌کرد​ قدرت انسان‌ها کشته می‌شوند،‌گلوله​ احساسات پیچیده‌ای به من می‌داد.

نگاهم را‌فرق​ به آن‌طرف‌نگاه​ جنگل چرخاندم.

نمی‌دانم چه کوفتی در این جنگل قایم‌شعور​ شده بود و به خودش می‌گفت پادشاه‌جدی‌تر​ شیاطین، اما داشت شیاطین واقعی را بسیج می‌کرد.

اگر بیشتر‌نزدیک​ پیش می‌رفتیم، شیاطین‌حواست​ بیشتری کشته می‌شدند.

با کمک کردن به زیک.

زیک آه کوتاهی کشید،‌نگاه​ یکی از جنازه‌های گابلین‌ها را‌بشم​ برداشت و توی آتش انداخت.

«هیچ انسانی‌حواست​ از یه‌واقعاً​ شیطان خوشش نمیاد.»

«این‌طوریاست؟»

«معلومه. به خاطر شیاطین، هر صد سال یه بار جنگ‌های‌طناب​ بزرگی راه می‌افته که میلیون‌ها نفر توش می‌میرن. تا حالا نشنیدم‌نبود​ انسانی در حق یه شیطان بدی کرده باشه. اینا همه‌ش اتفاقیه.»

«که این‌طور.»

«شیاطین شر مطلقن. بیشتر جنگجوهای ما تو همون جنگی که هر صد سال یه بار رخ‌دیدن​ می‌ده، کشته می‌شن. تمام جنگجوهای زنده، به جز یک نفر که قراره نام خاندان رو زنده‌نقطه​ نگه داره، تو جنگ شرکت می‌کنن. و از هر ده نفر، کمتر از یه نفر زنده برمی‌گرده.»

دئوس چیزی شبیه به یک گلوله و زیک هم یکی‌شعور​ دیگر را توی گودال آتش انداختند. به نظر می‌رسید آتش در‌هم‌رزم​ حال خاموش شدن است، بنابراین دئوس هیزم بیشتری روی آن ریخت.

«من هیچ‌وقت نمی‌تونم‌کنترل​ با اونا زیر یه‌ایستاده​ سقف آسمون زندگی کنم.»

دئوس تصویر آتش شعله‌ور‌نگاه​ و صدای زیک را در‌بشم​ گوشه‌ای از قلبش ثبت کرد.

و بعد،‌حواست​ به کل‌واقعاً​ فراموشش کرد.

رفتن از آنجا خیلی دردسر‌حواست​ داشت، برای همین گروه با راهنمایی‌فرق​ پری، آتیشا، به اعماق جنگل رفتند.

این اولین باری نبود که به‌سکو​ این جنگل می‌آمدم. یک بار به درخواست‌زکه​ خدمتکارم، اسکاتول، به جنگل هورس‌تیل آمده بودم.

جنگلِ تحت طلسم پری‌ها، زیبا‌عوض​ بود. برگ‌ها مثل جواهر می‌درخشیدند و‌یاد​ باد مثل یک زمزمه‌ی شیرین بود.

اما چیزی که الان اینجا باقی مانده بود،‌فرق​ فقط یک جنگل پیر و فرسوده بود. شاخه‌ها‌دیدن​ و تنه‌های شکسته رها شده بودند تا بپوسند.

قارچی با لبخندی‌این‌ها​ عجیب و غریب‌باشه​ آنجا رشد کرده بود.

در حالی که همه از‌عقبی​ دیدن منظره‌ی جنگل احساس انزجار می‌کردند،‌وصل​ دئوس نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

اینجا دیگر جنگل پری‌ها نبود.

اینجا جنگل دنیای شیاطین بود.

قارچ‌ها با خودشان زمزمه می‌کردند.

پادشاه، لطفاً زودتر بیایید.

لطفاً این سرزمین‌دارن​ نفرین‌شده را زیر‌انگار​ پا له کنید.

دئوس هیچ ایده‌ای نداشت که آن‌سوی جنگل چه‌فرق​ چیزی انتظارشان را می‌کشد. با این حال، بی‌راه‌دیدن​ نبود اگر می‌گفتیم که شیطان نزول کرده است.

شب فرا رسید.

قدم‌ها کند و سنگین بود.

کوه آگایاتا که به نظر می‌رسید در‌باید​ عرض سه روز بشود به آن رسید،‌فراموش‌شده​ هنوز حتی در افق هم دیده نمی‌شد.

کاری از دستم‌باشه​ برنمی‌آمد. جنگل مدام آن‌شعور​ مکان را پنهان می‌کرد.

من همین الانش هم در این جنگلی که‌هیولای​ حتی ایمام، رهبر پری‌ها، در آن جایی نداشت،‌باید​ چند باری گم شده و پرسه زده بودم.

«نمی‌ترسی؟»

طبق نوبت، لاخه و زیک بودند‌انگار​ که باید در طول شب نگهبانی‌هم‌رزم​ می‌دادند. بقیه الان در حال استراحت بودند.

لاخه در‌حواست​ میان جنگل‌واقعاً​ سیاه پرسید.

«ترسیدی؟»

«چیزایی که ما بیشتر از همه ازشون‌ایستاده​ متنفریم، زمین خشک و آتیشه. همین الانش‌سپر​ احساس می‌کنم یکی نوک برگم رو آتیش زده.»

زیک هویت لاخه‌دارن​ را می‌دانست. احساس‌انگار​ می‌کردم تشبیه‌اش کاملاً به‌جاست.

این جنگل‌حواست​ الان پر از‌هیولای​ ارواح شبح‌وار بود.

هر موجود زنده‌ای‌این‌ها​ که اینجا بود،‌باشه​ قطعاً احساس ناراحتی می‌کرد.

لاخه ناگهان برگشت.

احساس کرد‌فرق​ چیزی به شانه‌اش‌عوض​ کشیده شده است.

فقط یک نسیم چسبناک بود،‌هیولای​ اما تا مدت‌ها نتوانستم از‌نگاه​ شر آن حس مورمورکننده خلاص شوم.

«حالت خوبه؟»

«آره... نه. می‌ترسم.»

او سرش را‌دارن​ کمی پایین انداخت‌انگار​ و شانه‌هایش لرزید.

«می‌تونم دستت رو بگیرم؟»

«بله؟»

«فکر کنم اگه‌کنترل​ لمسش کنم یه‌سکو​ کم شجاعت بگیرم.»

زیک با‌فرق​ چهره‌ای خجالت‌زده دستش‌عوض​ را دراز کرد.

«آخه من یه جنگجو هستم.»

دمای بدن لاخه به طرز غیرعادی‌باشه​ پایین بود. نمی‌دانم چون یک گیاه‌دارن​ است این‌طور بودن طبیعی است یا نه.

«گرمه.»

«دست من؟»

«اوه... اوهوم.»

«خانم لاخه، دستای شما سرده.»

«با معیارهای‌جلویی​ تو، شاید‌می‌کرد​ این‌طور باشه.»

لاخه دست زیک را‌نگاه​ گرفت و به سمت‌جدی‌تر​ جنگل سیاه قدم برداشت.

قدم زدنِ تنها با زنی که‌بی‌عقل​ دستت را گرفته، آن هم در یک‌باید​ جنگل ساکت، حس عجیب و معذبی داشت.

زیک که دیگر‌این‌ها​ نمی‌توانست خودش را نگه‌واقعاً​ دارد، به حرف آمد.

«عجیبه که‌جلویی​ لاخه از‌می‌کرد​ جنگل می‌ترسه.»

«می‌ترسم. این‌فرق​ جنگل... پر‌نگاه​ از کینه‌ست.»

«فقط به نظر می‌رسه یه‌هیولای​ سری علف و درخت عجیب‌نگاه​ و غریب اینجا رشد کردن.»

«زیک، تو نمی‌دونی. من مدت‌هاست که دارم با جنگل‌هایی‌بی‌عقل​ مثل این می‌جنگم. جایی که شما بهش می‌گید دنیای‌بشم​ شیاطین. این جنگلیه که تو منطقه صفر زندگی می‌کنه.»

«منطقه صفر... منظورتون سرزمین ارواحه؟»

«زمانی که تمام دنیا به خاطر علف‌های هرز آلوده شده‌دیدن​ بود. فقط تعداد انگشت‌شماری از موجودات زنده موندن. من واقعاً‌روستایی​ خوش‌شانس بودم. منطقه صفر سرزمینیه که فقط ۵۰۰ کیلومتر شعاع داره.»

«عصر طلایی، عصر‌باشه​ نقره‌ای و عصر هرج‌شعور​ و مرج. همون افسانه؟»

«درسته. من دانه‌ای‌این‌ها​ هستم که تو عصر‌واقعاً​ طلایی به وجود اومده.»

«یعنی این‌قدر عمر کردید؟»

«به شکل یه‌دارن​ دونه. زمان زیادی‌انگار​ نبرد تا جوانه بزنه.»

«آها! حدس‌حواست​ می‌زنم این‌طوری هم‌هیولای​ ممکنه. خانم لاخه.»

«گیاهان قوی هستن. حتی می‌شه به عنوان‌واقعاً​ یه دونه ده‌ها هزار سال زنده موند. اگه‌انگار​ بقا معیار قدرت باشه، گیاهان قوی‌ترین موجودات زنده‌ن.»

«من چیز زیادی‌کنترل​ از این بحث‌های‌سکو​ سخت سر در نمیارم.»

زیک خندید.

لاخه به‌حواست​ صورت زیک‌واقعاً​ خیره شد.

«قهرمان بودن واقعاً مرموزه.»

«بله؟»

«ترسم واقعاً از‌دارن​ بین رفت. فقط‌انگار​ با گرفتن دستت.»

«هاها، پس خوشحالم.»

«یه روزی، وقتی‌این‌ها​ که بمیری، می‌خوام‌باشه​ تو بدنت ریشه بدوونم.»

«این یه تعریفه، مگه نه؟»

«آره. بهترین کاریه‌دارن​ که می‌تونم برای‌انگار​ یه جانور انجام بدم.»

کمی مورمورکننده بود، اما چاره‌ای‌هیولای​ نداشتم جز اینکه آن را‌نگاه​ به عنوان یک تعریف بپذیرم.

زیک در حالی که به لاخه‌باشه​ که با دستپاچگی لبخند می‌زد نگاه‌دارن​ می‌کرد، چند بار سر تکان داد.

«اما...»

لاخه به‌فرق​ سختی کلمات‌نگاه​ را پیدا می‌کرد.

«تا کی‌حواست​ قراره پیش‌واقعاً​ دئوس بمونی؟»

«ببخشید؟»

«نه. حتماً یه فضولی بی‌مورده.»

«اگه به خاطر اینه که به نظر می‌رسه‌جدی‌تر​ دئوس داره بهم زور می‌گه، مشکلی نیست. اون‌آخرین​ شاید حرفای تندی بزنه، اما اصلاً آدم بدی نیست.»

لاخه در‌حواست​ جواب حرف‌های‌واقعاً​ زیک سکوت کرد.

دمیورگوس ۶۶۶ام.

او ۶۶۶امین پادشاه شیاطین است.

با مرگ‌فرق​ او، قرن ۶۶۷ام‌عوض​ آغاز خواهد شد.

یک قهرمان در کنار‌واقعاً​ چنین موجودی. هر چقدر‌فرق​ هم که بهش فکر می‌کنم...

در همان‌نزدیک​ لحظه، لاخه زیک‌حواست​ را هل داد.

این حرکت آن‌قدر ناگهانی بود‌عقبی​ که پاهای زیک به هم‌طناب​ گره خورد و روی زمین افتاد.

ناولها | novelha.net