چپتر 266: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0«واقعاً کلهخره.»
دئوس در حالی کهحریف به صورت ورمکردهی یولگئوم نگاهجنگجو میکرد، شانههایش را بالا انداخت.
«فکر میکنیخیلی واقعاً از اونجید دختره خوشت میاد؟»
یولگئوم گفت: «تو واقعاًکامائل یه استعداد خاص تو بهحریف هم ریختن نظم دنیا داری.»
دئوس جواب داد:عمیق «نظرت چیه؟ خودشونخفاشها هم که راضیان.»
«اصلاً شانسی برای برد داره؟»
«باید بجنگه تا بفهمیم.»
در حالی که تماشاچیهاکامائل پچپچ میکردند، زکه شمشیرجون و سپرش را بیرون کشید.
زکه گفت: «ازعمیق همون اول باخفاشها تمام توانم میجنگم.»
کامائل گفت: «باید هم همینطورخیلی باشه. شمشیر من، رد پنتر،هستم جون حریف رو خیلی راحت میگیره.»
«من زکهخیلی ون جید،میگیره جنگجو هستم.»
«من کامائل هستم، اربابکامائل قدرت الهی و نگهبان فرشتگانحریف نابودی. بیا جلو، ای فانی!»
زکه گفت: «همونطور که میخوای.»
شمشیر و سپر زکه به رنگ سرخمیگیره درخشیدند. ظاهر سپر کاملاً تغییر کرد و لباسهایفرشتگان معمولیاش جایشان را به یک زره آبی دادند.
کامائل همخیلی یک شمشیرمیگیره سرخرنگ بیرون کشید.
رد پنترتوانم یک شمشیرکامائل الهی بود.
شمشیرهای شیطانی مثل آسمودئوسِ زکه هم واقعاًهمراه عالی بودند، اما اصلاً در سطحی نبودند کهکشیدند بشود آنها را با این یکی مقایسه کرد.
اگر شمشیر زکه با قدرت سوزاکوراحت آغشته نشده بود، با همان ضربهیقدرت اول به دو نیم تقسیم میشد.
شمشیرها به هم برخورد کردند.
صدای تیزتوانم برخورد شمشیرها درهمینطور غار عمیق پیچید.
پرندهها و خفاشها به همراهپرندهها حشرات پرنده بیشماری که آنجا زندگیآنجا میکردند، وحشتزده به آسمان پر کشیدند.
جریان هوای گردباد مانندیحریف شکل گرفت و ازجید دهانهی عمودی غار بیرون زد.
مسیر حرکت دوراحت شمشیر شبیه تماشای یکهستم تابلوی نقاشی زیبا بود.
شمشیرزنی خطی زکه و شمشیر کامائلباشه به هم برخورد میکردند و موجیمیگیره از انرژی شمشیر را به وجود میآوردند.
یولگئوم که داشتعمیق مبارزهشان را تماشا میکرد،همراه دهانش را باز کرد.
«زکه همپنتر دیاس ایرائهحریف رو کامل کرده؟»
دئوس گفت: «ها؟»
«همون تکنیک خودت رو میگم.»
همین چند وقتعمیق پیش، چشم کامائلخفاشها کبود شده بود.
کسی که او را به اینراحت روز انداخته بود، کسی نبود جزقدرت دئوس. این کارِ دیاس ایرائهی او بود.
دلیل اینکه یولگئوم میخواست به چشمهای دئوسهستم نگاه کند، این بود که ببیند آیا کبودیهایجلو او هم مثل کبودیهای کامائل است یا نه.
اما کبودیهای دئوس در عرضهمینطور نصف روز ناپدید شده بودند وراحت دیگر نیازی به عینک آفتابی نداشت.
دئوس گفت: «امکان نداره.پیچید زکه استعداد خوبی داره، ولیپرنده به اندازهی من نابغه نیست.»
یولگئوم پرسید: «پس چی؟»
وقتی یولگئوم این رامیگیره پرسید، دئوس فقط لبخندیارباب زد و جوابی نداد.
مبارزه لحظهتوانم به لحظهکامائل شدیدتر میشد.
مهارتهای شمشیر و سپرپیچید زکه حالا تقریباً بهحشرات سطح استادی رسیده بود.
با وجود شمشیرزنی وحشیانهیحریف مبارز، تقریباً هیچ نقطهجید ضعفی از خودش نشان نمیداد.
مبارزههای تمرینیاش با دئوس همیشه یکقدم با مرگارباب فاصله داشت. اگر زکه تقریباً نامیرا نبود، تافانی الان صد بار مرده بود و خاکش کرده بودند.
کاملاً ثابت شده بود کههمینطور آن همه مبارزهی تمرینی، فقطخیلی یک بازی ساده نبوده است.
حداقل از نظر مهارتهایپیچید رزمی، زکه حالا باحشرات قدرتمندترینهای جهان همسطح بود.
اما هیچپنتر ضربهی مؤثریحریف وارد نمیشد.
درست مثل قبل که دئوس باجنگجو کامائل درگیر بود، فرشتهها هالهای ازفرشتگان روحیه جنگندگی را دور بدنشان پیچیده بودند.
اگر نمیتوانستی از این هاله که حتی حواسجون را هم مختل میکرد عبور کنی، غیرممکن بودارباب که بتوانی حتی به لبهی لباس فرشته دست بزنی.
درست مثل وضعیت الانِ زکه.
یولگئوم با دقتجون به مبارزهی آنراحت دو خیره شد.
کبودی رویخیلی صورت دئوسمیگیره ظاهر شده بود.
در واقعیت، کبودیمیجنگم فقط پاره شدن رگهایپنتر خونی زیر پوست است.
اما موجوداتی مثل دئوسپیچید و کامائل خیلی کمحشرات پیش میآمد که کبود شوند.
چون ضربهی دشمنجون اصلاً تماس مستقیمیراحت با پوستشان پیدا نمیکرد.
شوک ضربه به هر شکل ممکنیجنگجو خنثی میشد. وگرنه با همان یکفرشتگان ضربه، اندامهای داخلیات منفجر میشدند و میمردی.
اما باتوانم این حالکامائل کبود شده بودند؟
این یعنی چیزی توانسته بود ازخفاشها خط دفاعی مطلق آنها عبور کندزندگی و مستقیماً به پوستشان ضربه بزند.
آن چیز چه بود؟
دئوس باخیلی نیش بازمیگیره گفت: «باحال نیست؟»
یولگئوم شانههایش را تکان داد.
دئوس گفت: «انگار موجودات طرفدار نظم و هماهنگیحشرات هم از تماشای دعوا خوششون میاد. فکر کنم اینهوای اولین باریه که میبینم اینقدر غرق یه چیزی شدی.»
یولگئوم جواب داد: «کی گفته غرقش شدم؟میگیره تو خودت داشتی همینطوری ول میگشتی! اوه،نگهبان خیلی خستهکنندهست. ها، اصلاً هم باحال نیست.»
«چرا مشتهات رو باز نمیکنی وجنگجو حرف نمیزنی؟» یولگئوم دستهایش را تکانفرشتگان داد. داشت به شدت عرق میریخت.
دئوس پرسید: «کنجکاومیجنگم نیستی؟ اینکه چراباشه روی صورتم کبودی داشتم؟»
یولگئوم گفت: «خیلی کنجکاو نیستم، ولیخفاشها اگه بگی میشنوم. به نظر میادزندگی خودت بدجوری دهنت میخاره که تعریف کنی.»
دئوس گفت: «خب، از اونجایی که دهنم میخاره، بهت میگم.هستم اون پسره احمقه. راستش رو بخوای، جز اینکه مثل گاوهمونطور سرش رو بندازه پایین و حمله کنه، کار دیگهای بلد نیست.»
یولگئوم گفت: «حداقل صادقه.»
دئوس ادامه داد: «فقط یه احمقه. تنها کاری که میتونه بکنه اینهمیگیره که تو یه خط مستقیم بدوه و اینور و اونور ضربه بزنه.فانی واسه همین، ۱۰ سال تمام مثل یه احمق تکنیکهای شمشیرزنی رو یاد گرفت.»
یولگئوم گفت: «با این تعریفی کهخفاشها تو داری ازش میکنی، به نظرزندگی میاد یه کاسهای زیر نیمکاسه باشه.»
دئوس بشکنی زد.
«حالا تو هم داری یه چیزایی میفهمی.هستم درسته. زکه، اون پسره یه احمقه، ولیبیا یه احمق معمولی نیست، یه احمقِ نابغهست.»
یولگئوم پرسید: «تو هم ازهمینطور اون دسته احمقهایی هستی که فقطراحت کلمات بیربط رو به هم میچسبونن؟»
دئوس گفت: «خوبعمیق تماشا کن. تازهخفاشها داره شروع میشه.»
یولگئوم دوبارهپنتر تمام توجهش راخیلی به زکه داد.
در همان لحظه،راحت زکه با شمشیرش بههستم سطح سپر ضربه زد.
حدود ۱۰ حلقه روی نوکهمینطور شمشیرش شکل گرفت. حلقهها چرخیدند وراحت به سرعت دور بدنش پخش شدند.
حلقهای به اندازهی یکپیچید کف دست، در فاصلهی یکپرنده وجبی از بدنش ثابت ماند.
با اینکه در هوا شناورخیلی بود، اما مثل یک زره،هستم حرکات بدن را دنبال میکرد.
لحظهای که یولگئوم آنمیگیره را دید، فریاد کوتاهیارباب از سر تعجب کشید.
«اون!»
دئوس توضیح داد: «اولش داشت ادای من رو درمیآورد. گفت میخواد یهزندگی نسخهی مخصوص زکه از دیاس ایرائه بسازه که بتونه جریان مبارزه رو بخونهحرکت و نابودش کنه. ولی تقریباً گند زد. حس مبارزهی خودش کلاً مشکل داره.»
یولگئوم گفت:پنتر «چون تو یهخیلی ماشین جنگی هستی.»
دئوس تایید کرد: «درسته. وقتی بحث مبارزه باشه، پادشاه شیاطین استعدادش رو مستقیماً از خداجلو گرفته. عمراً بشه یکی دو روزه از روش تقلید کرد. خب، اونقدرها هم بیفایده نبود، ظاهراًآبی یاد گرفته چطور طول موجها رو بخونه. تونسته تا حدودی نقاط ضعف خودش رو درک کنه.»
یولگئوم گفت:توانم «همینش همکامائل خیلی عالیه.»
دئوس گفت: «به خاطر مشکل منخفاشها بود که تونست. اینکه فقط بتونی یهوحشتزده نقطه ضعف رو ببینی یه بحث دیگهست...»
«...کاملاً یه چیز دیگهست.»
«تو اونخیلی قدرت رومیگیره به دست آوردی.»
«هوه. بدک نبود.میجنگم براش اسم هم گذاشتی؟پنتر "رقص دوار در نمایش"؟»
«رقص دوار در نمایش؟»
حلقههای کوچیکپنتر در واقعحریف نازل بودن.
دستگاه تزریق موشکی که از یولگئومجنگجو یاد گرفته بود، مینیاتوری شده وفرشتگان روی مفاصل کل بدنش قرار گرفته بود.
نیروی رانشی که تو یه لحظهباشه آزاد میکرد، اساساً با قدرتی کهمیگیره عضلات انسان میتونست تولید کنه فرق داشت.
این قدرت هالهعمیق بود که بدنخفاشها رو تقویت میکرد.
شمشیری که با قدرت سوزاکوخیلی تقویت شده بود، با لبهی برندهایارباب به اسم هاله پوشیده شده بود.
نازلهای روی آرنج و مچ دستش نور ساطعارباب میکردن و سرعت شمشیر رو بالا میبردن. تیغهفانی حتی برای یه لحظه از دید کامائل ناپدید شد.
«یه شمشیر تو نمایش.کامائل اگه کامائل گاردش رو بیارهحریف پایین، عاقبتش مثل من میشه.»
یه رقص دوارِ سریع.
اسمی که زکهجون انتخاب کرده بود،راحت کاملاً برازندهاش بود.
فقط بحث سرعت نبود.
ضربهی شمشیر با قدرت هجومی وحشتناکی ازپنتر جهتی فرود میاومد که در حالت عادیجنگجو هیچ نیرویی نمیشد به اون سمت وارد کرد.
کامائل از مهارتهای عجیب شمشیرزنیپرندهها زکه غافلگیر شده بود وبیشماری مجبور شد چند باری عقب بکشه.
عجیب بودن تکنیک شمشیرزنی کارخیلی راحتیه. چون میتونی هر جوریهستم که دلت میخواد ضربه بزنی.
اما معمولاً قدرت اینجور شمشیرها ضعیفه. توهستم تکنیکهای عجیب و غریب، معمولاً فقط ازبیا قدرت مچ دست برای بریدن استفاده میشه.
اما زکه اصلاً اینطوری نبود.
تیغههایی که با هاله ساخته شده بودن،همراه با سرعت سرسامآوری هجوم میآوردن. این یه حملهیکشیدند انفجاری نبود که فقط چند ثانیه دوام بیاره.
حتی توقف و چرخشها هم تقریباًراحت تو یک چشمبههمزدن انجام میشد. پلنگ سرخالهی حالا تو حالت تدافعی قرار گرفته بود.
گوشههای لب کامائل بالا رفت.
«انسان! فقطتوانم انسانها همچین قدرتیهمینطور دارن! چقدر لذتبخشه!»
به خاطر همین حرفیپیچید که زد، یه رد نازکپرنده شمشیر روی پهلوش جا موند.
اما پشیمون نبود. انگار اگه اینراحت احساسات رو با صدای بلند فریادقدرت نمیزد، یه چیزی تو قلبش منفجر میشد.
رقص شمشیرخیلی دونفره درمیگیره حال اجرا بود.
زکه خیلی بیشترمیجنگم از من حریفباشه مناسبی برای کامائل بود.
این دو شمشیرزن که هم تو قدرتهمراه و هم تو مهارت به بالاترین حد ممکنکشیدند رسیده بودن، جرقههای درخشانی از آتش خلق میکردن.
حتی یولگئوم همجون چند باری ازراحت سر تعجب فریاد کشید.
«عجب هیولایی پرورش دادی!»
در جواب حرفمیجنگم یولگئوم، فقط شونههامباشه رو بالا انداختم.
به نظر میرسیدعمیق این رقص شمشیرخفاشها هیچوقت تموم نمیشه.
اما خب، تو اینحریف دنیا هیچ مهمونیای نیستجید که بالاخره تموم نشه.
حملهی زکه اونقدر قدرتمند بود که میشدهستم بهش گفت در سطح خدایان، اما کامائلبیا هم با مهارت تمام حملاتش رو دفع میکرد.
با این حال، نمیشدکامائل گفت که کامائل تونستهجون زکه رو مغلوب کنه.
موج شوک ناشی ازپیچید برخورد این دو موجود،حشرات فضا رو از هم میدرید.
وقتی بخشی از آشیانهی فلزی که لونهی فرشته نابودیجنگجو رو احاطه کرده بود نمایان شد، کامائل حس کردجلو که دیگه وقتشه به این هرج و مرج پایان بده.
بیش ازخیلی حد بهشمیگیره خوش گذشته بود.
اونقدر که اصلاًمیجنگم فراموش کرده بودباشه یه فرشته است.
زکه همغار فوراً متوجهپیچید تغییر حالتش شد.
وقتی افکارشون با همحریف یکی شد، اون نبردجید وحشیانه کمکم ترمز کشید.
فضا اونقدر آروم شدمیگیره که تماشاچیها هم دیگهارباب علاقهشون رو از دست دادن.
درست همون موقع که شمشیرهاشون رو متوقف کردن و رفتنخیلی سراغ اون مرحلهی کلیشهایِ تعریف و تمجید از ویژگیهای برجستهیفرشتگان همدیگه، یه بارون قرمز رنگ از آسمون شروع به باریدن کرد.
مثل بارونغار میبارید، اماپیچید قطعاً بارون نبود.
هر قطرهاش، مایعیجون با خاصیت سمیِراحت فوقالعاده کشنده بود.
زکه سپرش رو بالامیگیره آورد و مثل یهارباب چتر، آسمون رو پوشوند.
به جز اون،میجنگم بقیه دور بدنشون یهپنتر سد دفاعی ایجاد کردن.
جنگل به خاطر اون مایعپرندهها قرمزی که مثل بارون میبارید،بیشماری کاملاً خشک و پژمرده شد.
زمینِ زیرش کاملاً نمایان شد. این یهمیگیره یادگار از عصر طلایی بود که بانگهبان لایهی نازکی از خاک قرمز پوشیده شده بود.
کامائل به بالاراحت نگاه کرد و دندونهاشهستم رو به هم سایید.
«چطور جرئت میکنید دستاوردکامائل یه فرشته رو بهجون چالش بکشید! دلتون مرگ میخواد؟!»
چیزی که داشت میدید، صدها سفینهخفاشها بود که همراه با اون بارونزندگی قرمز داشتن به سمت زمین سقوط میکردن.
ظاهرشون با چیزی کهحریف ما معمولاً بهش میگیمجید سفینه، کاملاً فرق داشت.
بیشتر شبیهخیلی گلولههای نقرهایِمیگیره دوکمانند بودن.
اما دلیل اینکه بهشونکامائل میگفتن سفینه، این بودجون که جونهای زیادی داخلشون بود.
اون سفینهی عظیم که صدها متر طولهمراه داشت، تو فاصلهی حدود یک کیلومتری ازآسمان زمین منفجر شد و تغییر شکل داد.
بالهای گلبرگمانندش رو کاملاًحریف باز کرد و سرعتجید سقوطش رو پایین آورد.
اصلاً وقت نبودراحت که بشینیم فکرجنگجو کنیم این دیگه چیه.
تا به خودمون بیایم، نزدیکتر شدباشه و دریچهاش رو باز کرد ومیگیره جنگجوهای انساننما از توش بیرون ریختن.
واحد تهاجمی آداپا.
نهایتاً دو دقیقه طول کشید تا دههامیگیره هزار غول که نیزههای رعد و برقنگهبان تو دستشون بود، روی زمین فرود بیان.
کامائل در حالیراحت که بهم خیرهجنگجو شده بود، پرسید:
«اینا زیردستهای تو هستن؟ قبلاًهمینطور شنیده بودم که شیاطین وخیلی غولها با هم متحد شدن.»
جوابی به این حرفش ندادم. درخفاشها عوض، دستم رو بالا آوردم وزندگی یه خط در امتداد افق کشیدم.
صدها آداپا تو اون ناحیهای که بامیگیره نوک انگشتهام همپوشانی داشت، تبدیل به تودههاینگهبان سیاه شدن و جونشون رو از دست دادن.
«خبرات نم کشیده.راحت خیلی وقته که ازهستم پادشاهی شیاطین استعفا دادم.»
یولگئوم گفت:
«اینا غول نیستن، آداپا هستن.»
«آداپا؟»
«انسانهای برتری که تو اواخرجید عصر طلایی خلق شدن. همونهایی کهنگهبان اون دوران رو به نابودی کشوندن.»
«یعنی روحتوانم بابل دوبارهکامائل زنده شده؟»
یولگئوم سرش رو تکون داد.
کامائل پلنگپنتر سرخ روحریف بالا برد.
«پس چه بهتر. دیگه نیازی نیست نوکهستم این شمشیر رحمی نشون بده. تمام قدرتبیا کامائل، ارباب قدرت الهی رو بهتون نشون میدم!»
مثل یهتوانم شهابسنگ قرمز،کامائل پرید وسط غولها.
تو یه چشمبههمزدن،عمیق صدها غول تیکهتیکه شدنهمراه و از هم پاشیدن.
زکه شمشیرش رو بهحریف سمتی متفاوت از جایی کهجنگجو کامائل پریده بود، نشونه گرفت.
«من سمتخیلی شمال شرقیمیگیره رو پوشش میدم.»
«یه لحظه صبر کن.»
صداش زدم و متوقفش کردم.
«بله؟»
«میخوای بری بجنگی؟»
«آره.»
«مراقب باش.غار چون اونا حتماًپرندهها میدونستن ما اینجاییم.»
«چشم!»
رد زکه جوری ناپدید شد که انگار ازارباب یه سکوی پرتاب شلیک شده باشه. جنازهی غولهافانی تو مسیری که میدوید، شروع به پخش شدن کرد.
دستهام روتوانم به سینه زدمهمینطور و یولگئوم پرسید:
«قصد نداری قاطی بشی؟»
«ها؟ نه،پنتر یه کم درخیلی موردش فکر کن.»