---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 266: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 266: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

«واقعاً کله‌خره.»

دئوس در حالی که‌حریف​ به صورت ورم‌کرده‌ی یولگئوم نگاه‌جنگجو​ می‌کرد، شانه‌هایش را بالا انداخت.

«فکر می‌کنی‌خیلی​ واقعاً از اون‌جید​ دختره خوشت میاد؟»

یولگئوم گفت: «تو واقعاً‌کامائل​ یه استعداد خاص تو به‌حریف​ هم ریختن نظم دنیا داری.»

دئوس جواب داد:‌عمیق​ «نظرت چیه؟ خودشون‌خفاش‌ها​ هم که راضی‌ان.»

«اصلاً شانسی برای برد داره؟»

«باید بجنگه تا بفهمیم.»

در حالی که تماشاچی‌ها‌کامائل​ پچ‌پچ می‌کردند، زکه شمشیر‌جون​ و سپرش را بیرون کشید.

زکه گفت: «از‌عمیق​ همون اول با‌خفاش‌ها​ تمام توانم می‌جنگم.»

کامائل گفت: «باید هم همین‌طور‌خیلی​ باشه. شمشیر من، رد پنتر،‌هستم​ جون حریف رو خیلی راحت می‌گیره.»

«من زکه‌خیلی​ ون جید،‌می‌گیره​ جنگجو هستم.»

«من کامائل هستم، ارباب‌کامائل​ قدرت الهی و نگهبان فرشتگان‌حریف​ نابودی. بیا جلو، ای فانی!»

زکه گفت: «همون‌طور که می‌خوای.»

شمشیر و سپر زکه به رنگ سرخ‌می‌گیره​ درخشیدند. ظاهر سپر کاملاً تغییر کرد و لباس‌های‌فرشتگان​ معمولی‌اش جایشان را به یک زره آبی دادند.

کامائل هم‌خیلی​ یک شمشیر‌می‌گیره​ سرخ‌رنگ بیرون کشید.

رد پنتر‌توانم​ یک شمشیر‌کامائل​ الهی بود.

شمشیرهای شیطانی مثل آسمودئوسِ زکه هم واقعاً‌همراه​ عالی بودند، اما اصلاً در سطحی نبودند که‌کشیدند​ بشود آن‌ها را با این یکی مقایسه کرد.

اگر شمشیر زکه با قدرت سوزاکو‌راحت​ آغشته نشده بود، با همان ضربه‌ی‌قدرت​ اول به دو نیم تقسیم می‌شد.

شمشیرها به هم برخورد کردند.

صدای تیز‌توانم​ برخورد شمشیرها در‌همین‌طور​ غار عمیق پیچید.

پرنده‌ها و خفاش‌ها به همراه‌پرنده‌ها​ حشرات پرنده بی‌شماری که آنجا زندگی‌آنجا​ می‌کردند، وحشت‌زده به آسمان پر کشیدند.

جریان هوای گردباد مانندی‌حریف​ شکل گرفت و از‌جید​ دهانه‌ی عمودی غار بیرون زد.

مسیر حرکت دو‌راحت​ شمشیر شبیه تماشای یک‌هستم​ تابلوی نقاشی زیبا بود.

شمشیرزنی خطی زکه و شمشیر کامائل‌باشه​ به هم برخورد می‌کردند و موجی‌می‌گیره​ از انرژی شمشیر را به وجود می‌آوردند.

یولگئوم که داشت‌عمیق​ مبارزه‌شان را تماشا می‌کرد،‌همراه​ دهانش را باز کرد.

«زکه هم‌پنتر​ دی‌اس ایرائه‌حریف​ رو کامل کرده؟»

دئوس گفت: «ها؟»

«همون تکنیک خودت رو می‌گم.»

همین چند وقت‌عمیق​ پیش، چشم کامائل‌خفاش‌ها​ کبود شده بود.

کسی که او را به این‌راحت​ روز انداخته بود، کسی نبود جز‌قدرت​ دئوس. این کارِ دی‌اس ایرائه‌ی او بود.

دلیل اینکه یولگئوم می‌خواست به چشم‌های دئوس‌هستم​ نگاه کند، این بود که ببیند آیا کبودی‌های‌جلو​ او هم مثل کبودی‌های کامائل است یا نه.

اما کبودی‌های دئوس در عرض‌همین‌طور​ نصف روز ناپدید شده بودند و‌راحت​ دیگر نیازی به عینک آفتابی نداشت.

دئوس گفت: «امکان نداره.‌پیچید​ زکه استعداد خوبی داره، ولی‌پرنده​ به اندازه‌ی من نابغه نیست.»

یولگئوم پرسید: «پس چی؟»

وقتی یولگئوم این را‌می‌گیره​ پرسید، دئوس فقط لبخندی‌ارباب​ زد و جوابی نداد.

مبارزه لحظه‌توانم​ به لحظه‌کامائل​ شدیدتر می‌شد.

مهارت‌های شمشیر و سپر‌پیچید​ زکه حالا تقریباً به‌حشرات​ سطح استادی رسیده بود.

با وجود شمشیرزنی وحشیانه‌ی‌حریف​ مبارز، تقریباً هیچ نقطه‌جید​ ضعفی از خودش نشان نمی‌داد.

مبارزه‌های تمرینی‌اش با دئوس همیشه یک‌قدم با مرگ‌ارباب​ فاصله داشت. اگر زکه تقریباً نامیرا نبود، تا‌فانی​ الان صد بار مرده بود و خاکش کرده بودند.

کاملاً ثابت شده بود که‌همین‌طور​ آن همه مبارزه‌ی تمرینی، فقط‌خیلی​ یک بازی ساده نبوده است.

حداقل از نظر مهارت‌های‌پیچید​ رزمی، زکه حالا با‌حشرات​ قدرتمندترین‌های جهان هم‌سطح بود.

اما هیچ‌پنتر​ ضربه‌ی مؤثری‌حریف​ وارد نمی‌شد.

درست مثل قبل که دئوس با‌جنگجو​ کامائل درگیر بود، فرشته‌ها هاله‌ای از‌فرشتگان​ روحیه جنگندگی را دور بدنشان پیچیده بودند.

اگر نمی‌توانستی از این هاله که حتی حواس‌جون​ را هم مختل می‌کرد عبور کنی، غیرممکن بود‌ارباب​ که بتوانی حتی به لبه‌ی لباس فرشته دست بزنی.

درست مثل وضعیت الانِ زکه.

یولگئوم با دقت‌جون​ به مبارزه‌ی آن‌راحت​ دو خیره شد.

کبودی روی‌خیلی​ صورت دئوس‌می‌گیره​ ظاهر شده بود.

در واقعیت، کبودی‌می‌جنگم​ فقط پاره شدن رگ‌های‌پنتر​ خونی زیر پوست است.

اما موجوداتی مثل دئوس‌پیچید​ و کامائل خیلی کم‌حشرات​ پیش می‌آمد که کبود شوند.

چون ضربه‌ی دشمن‌جون​ اصلاً تماس مستقیمی‌راحت​ با پوستشان پیدا نمی‌کرد.

شوک ضربه به هر شکل ممکنی‌جنگجو​ خنثی می‌شد. وگرنه با همان یک‌فرشتگان​ ضربه، اندام‌های داخلی‌ات منفجر می‌شدند و می‌مردی.

اما با‌توانم​ این حال‌کامائل​ کبود شده بودند؟

این یعنی چیزی توانسته بود از‌خفاش‌ها​ خط دفاعی مطلق آن‌ها عبور کند‌زندگی​ و مستقیماً به پوستشان ضربه بزند.

آن چیز چه بود؟

دئوس با‌خیلی​ نیش باز‌می‌گیره​ گفت: «باحال نیست؟»

یولگئوم شانه‌هایش را تکان داد.

دئوس گفت: «انگار موجودات طرفدار نظم و هماهنگی‌حشرات​ هم از تماشای دعوا خوششون میاد. فکر کنم این‌هوای​ اولین باریه که می‌بینم این‌قدر غرق یه چیزی شدی.»

یولگئوم جواب داد: «کی گفته غرقش شدم؟‌می‌گیره​ تو خودت داشتی همین‌طوری ول می‌گشتی! اوه،‌نگهبان​ خیلی خسته‌کننده‌ست. ها، اصلاً هم باحال نیست.»

«چرا مشت‌هات رو باز نمی‌کنی و‌جنگجو​ حرف نمی‌زنی؟» یولگئوم دست‌هایش را تکان‌فرشتگان​ داد. داشت به شدت عرق می‌ریخت.

دئوس پرسید: «کنجکاو‌می‌جنگم​ نیستی؟ اینکه چرا‌باشه​ روی صورتم کبودی داشتم؟»

یولگئوم گفت: «خیلی کنجکاو نیستم، ولی‌خفاش‌ها​ اگه بگی می‌شنوم. به نظر میاد‌زندگی​ خودت بدجوری دهنت می‌خاره که تعریف کنی.»

دئوس گفت: «خب، از اونجایی که دهنم می‌خاره، بهت می‌گم.‌هستم​ اون پسره احمقه. راستش رو بخوای، جز اینکه مثل گاو‌همون‌طور​ سرش رو بندازه پایین و حمله کنه، کار دیگه‌ای بلد نیست.»

یولگئوم گفت: «حداقل صادقه.»

دئوس ادامه داد: «فقط یه احمقه. تنها کاری که می‌تونه بکنه اینه‌می‌گیره​ که تو یه خط مستقیم بدوه و این‌ور و اون‌ور ضربه بزنه.‌فانی​ واسه همین، ۱۰ سال تمام مثل یه احمق تکنیک‌های شمشیرزنی رو یاد گرفت.»

یولگئوم گفت: «با این تعریفی که‌خفاش‌ها​ تو داری ازش می‌کنی، به نظر‌زندگی​ میاد یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشه.»

دئوس بشکنی زد.

«حالا تو هم داری یه چیزایی می‌فهمی.‌هستم​ درسته. زکه، اون پسره یه احمقه، ولی‌بیا​ یه احمق معمولی نیست، یه احمقِ نابغه‌ست.»

یولگئوم پرسید: «تو هم از‌همین‌طور​ اون دسته احمق‌هایی هستی که فقط‌راحت​ کلمات بی‌ربط رو به هم می‌چسبونن؟»

دئوس گفت: «خوب‌عمیق​ تماشا کن. تازه‌خفاش‌ها​ داره شروع می‌شه.»

یولگئوم دوباره‌پنتر​ تمام توجهش را‌خیلی​ به زکه داد.

در همان لحظه،‌راحت​ زکه با شمشیرش به‌هستم​ سطح سپر ضربه زد.

حدود ۱۰ حلقه روی نوک‌همین‌طور​ شمشیرش شکل گرفت. حلقه‌ها چرخیدند و‌راحت​ به سرعت دور بدنش پخش شدند.

حلقه‌ای به اندازه‌ی یک‌پیچید​ کف دست، در فاصله‌ی یک‌پرنده​ وجبی از بدنش ثابت ماند.

با اینکه در هوا شناور‌خیلی​ بود، اما مثل یک زره،‌هستم​ حرکات بدن را دنبال می‌کرد.

لحظه‌ای که یولگئوم آن‌می‌گیره​ را دید، فریاد کوتاهی‌ارباب​ از سر تعجب کشید.

«اون!»

دئوس توضیح داد: «اولش داشت ادای من رو درمی‌آورد. گفت می‌خواد یه‌زندگی​ نسخه‌ی مخصوص زکه از دی‌اس ایرائه بسازه که بتونه جریان مبارزه رو بخونه‌حرکت​ و نابودش کنه. ولی تقریباً گند زد. حس مبارزه‌ی خودش کلاً مشکل داره.»

یولگئوم گفت:‌پنتر​ «چون تو یه‌خیلی​ ماشین جنگی هستی.»

دئوس تایید کرد: «درسته. وقتی بحث مبارزه باشه، پادشاه شیاطین استعدادش رو مستقیماً از خدا‌جلو​ گرفته. عمراً بشه یکی دو روزه از روش تقلید کرد. خب، اون‌قدرها هم بی‌فایده نبود، ظاهراً‌آبی​ یاد گرفته چطور طول موج‌ها رو بخونه. تونسته تا حدودی نقاط ضعف خودش رو درک کنه.»

یولگئوم گفت:‌توانم​ «همینش هم‌کامائل​ خیلی عالیه.»

دئوس گفت: «به خاطر مشکل من‌خفاش‌ها​ بود که تونست. اینکه فقط بتونی یه‌وحشت‌زده​ نقطه ضعف رو ببینی یه بحث دیگه‌ست...»

«...کاملاً یه چیز دیگه‌ست.»

«تو اون‌خیلی​ قدرت رو‌می‌گیره​ به دست آوردی.»

«هوه. بدک نبود.‌می‌جنگم​ براش اسم هم گذاشتی؟‌پنتر​ "رقص دوار در نمایش"؟»

«رقص دوار در نمایش؟»

حلقه‌های کوچیک‌پنتر​ در واقع‌حریف​ نازل بودن.

دستگاه تزریق موشکی که از یولگئوم‌جنگجو​ یاد گرفته بود، مینیاتوری شده و‌فرشتگان​ روی مفاصل کل بدنش قرار گرفته بود.

نیروی رانشی که تو یه لحظه‌باشه​ آزاد می‌کرد، اساساً با قدرتی که‌می‌گیره​ عضلات انسان می‌تونست تولید کنه فرق داشت.

این قدرت هاله‌عمیق​ بود که بدن‌خفاش‌ها​ رو تقویت می‌کرد.

شمشیری که با قدرت سوزاکو‌خیلی​ تقویت شده بود، با لبه‌ی برنده‌ای‌ارباب​ به اسم هاله پوشیده شده بود.

نازل‌های روی آرنج و مچ دستش نور ساطع‌ارباب​ می‌کردن و سرعت شمشیر رو بالا می‌بردن. تیغه‌فانی​ حتی برای یه لحظه از دید کامائل ناپدید شد.

«یه شمشیر تو نمایش.‌کامائل​ اگه کامائل گاردش رو بیاره‌حریف​ پایین، عاقبتش مثل من می‌شه.»

یه رقص دوارِ سریع.

اسمی که زکه‌جون​ انتخاب کرده بود،‌راحت​ کاملاً برازنده‌اش بود.

فقط بحث سرعت نبود.

ضربه‌ی شمشیر با قدرت هجومی وحشتناکی از‌پنتر​ جهتی فرود می‌اومد که در حالت عادی‌جنگجو​ هیچ نیرویی نمی‌شد به اون سمت وارد کرد.

کامائل از مهارت‌های عجیب شمشیرزنی‌پرنده‌ها​ زکه غافلگیر شده بود و‌بی‌شماری​ مجبور شد چند باری عقب بکشه.

عجیب بودن تکنیک شمشیرزنی کار‌خیلی​ راحتیه. چون می‌تونی هر جوری‌هستم​ که دلت می‌خواد ضربه بزنی.

اما معمولاً قدرت این‌جور شمشیرها ضعیفه. تو‌هستم​ تکنیک‌های عجیب و غریب، معمولاً فقط از‌بیا​ قدرت مچ دست برای بریدن استفاده می‌شه.

اما زکه اصلاً این‌طوری نبود.

تیغه‌هایی که با هاله ساخته شده بودن،‌همراه​ با سرعت سرسام‌آوری هجوم می‌آوردن. این یه حمله‌ی‌کشیدند​ انفجاری نبود که فقط چند ثانیه دوام بیاره.

حتی توقف و چرخش‌ها هم تقریباً‌راحت​ تو یک چشم‌به‌هم‌زدن انجام می‌شد. پلنگ سرخ‌الهی​ حالا تو حالت تدافعی قرار گرفته بود.

گوشه‌های لب کامائل بالا رفت.

«انسان! فقط‌توانم​ انسان‌ها همچین قدرتی‌همین‌طور​ دارن! چقدر لذت‌بخشه!»

به خاطر همین حرفی‌پیچید​ که زد، یه رد نازک‌پرنده​ شمشیر روی پهلوش جا موند.

اما پشیمون نبود. انگار اگه این‌راحت​ احساسات رو با صدای بلند فریاد‌قدرت​ نمی‌زد، یه چیزی تو قلبش منفجر می‌شد.

رقص شمشیر‌خیلی​ دونفره در‌می‌گیره​ حال اجرا بود.

زکه خیلی بیشتر‌می‌جنگم​ از من حریف‌باشه​ مناسبی برای کامائل بود.

این دو شمشیرزن که هم تو قدرت‌همراه​ و هم تو مهارت به بالاترین حد ممکن‌کشیدند​ رسیده بودن، جرقه‌های درخشانی از آتش خلق می‌کردن.

حتی یولگئوم هم‌جون​ چند باری از‌راحت​ سر تعجب فریاد کشید.

«عجب هیولایی پرورش دادی!»

در جواب حرف‌می‌جنگم​ یولگئوم، فقط شونه‌هام‌باشه​ رو بالا انداختم.

به نظر می‌رسید‌عمیق​ این رقص شمشیر‌خفاش‌ها​ هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.

اما خب، تو این‌حریف​ دنیا هیچ مهمونی‌ای نیست‌جید​ که بالاخره تموم نشه.

حمله‌ی زکه اون‌قدر قدرتمند بود که می‌شد‌هستم​ بهش گفت در سطح خدایان، اما کامائل‌بیا​ هم با مهارت تمام حملاتش رو دفع می‌کرد.

با این حال، نمی‌شد‌کامائل​ گفت که کامائل تونسته‌جون​ زکه رو مغلوب کنه.

موج شوک ناشی از‌پیچید​ برخورد این دو موجود،‌حشرات​ فضا رو از هم می‌درید.

وقتی بخشی از آشیانه‌ی فلزی که لونه‌ی فرشته نابودی‌جنگجو​ رو احاطه کرده بود نمایان شد، کامائل حس کرد‌جلو​ که دیگه وقتشه به این هرج و مرج پایان بده.

بیش از‌خیلی​ حد بهش‌می‌گیره​ خوش گذشته بود.

اون‌قدر که اصلاً‌می‌جنگم​ فراموش کرده بود‌باشه​ یه فرشته است.

زکه هم‌غار​ فوراً متوجه‌پیچید​ تغییر حالتش شد.

وقتی افکارشون با هم‌حریف​ یکی شد، اون نبرد‌جید​ وحشیانه کم‌کم ترمز کشید.

فضا اون‌قدر آروم شد‌می‌گیره​ که تماشاچی‌ها هم دیگه‌ارباب​ علاقه‌شون رو از دست دادن.

درست همون موقع که شمشیرهاشون رو متوقف کردن و رفتن‌خیلی​ سراغ اون مرحله‌ی کلیشه‌ایِ تعریف و تمجید از ویژگی‌های برجسته‌ی‌فرشتگان​ همدیگه، یه بارون قرمز رنگ از آسمون شروع به باریدن کرد.

مثل بارون‌غار​ می‌بارید، اما‌پیچید​ قطعاً بارون نبود.

هر قطره‌اش، مایعی‌جون​ با خاصیت سمیِ‌راحت​ فوق‌العاده کشنده بود.

زکه سپرش رو بالا‌می‌گیره​ آورد و مثل یه‌ارباب​ چتر، آسمون رو پوشوند.

به جز اون،‌می‌جنگم​ بقیه دور بدن‌شون یه‌پنتر​ سد دفاعی ایجاد کردن.

جنگل به خاطر اون مایع‌پرنده‌ها​ قرمزی که مثل بارون می‌بارید،‌بی‌شماری​ کاملاً خشک و پژمرده شد.

زمینِ زیرش کاملاً نمایان شد. این یه‌می‌گیره​ یادگار از عصر طلایی بود که با‌نگهبان​ لایه‌ی نازکی از خاک قرمز پوشیده شده بود.

کامائل به بالا‌راحت​ نگاه کرد و دندون‌هاش‌هستم​ رو به هم سایید.

«چطور جرئت می‌کنید دستاورد‌کامائل​ یه فرشته رو به‌جون​ چالش بکشید! دلتون مرگ می‌خواد؟!»

چیزی که داشت می‌دید، صدها سفینه‌خفاش‌ها​ بود که همراه با اون بارون‌زندگی​ قرمز داشتن به سمت زمین سقوط می‌کردن.

ظاهرشون با چیزی که‌حریف​ ما معمولاً بهش می‌گیم‌جید​ سفینه، کاملاً فرق داشت.

بیشتر شبیه‌خیلی​ گلوله‌های نقره‌ایِ‌می‌گیره​ دوک‌مانند بودن.

اما دلیل اینکه بهشون‌کامائل​ می‌گفتن سفینه، این بود‌جون​ که جون‌های زیادی داخل‌شون بود.

اون سفینه‌ی عظیم که صدها متر طول‌همراه​ داشت، تو فاصله‌ی حدود یک کیلومتری از‌آسمان​ زمین منفجر شد و تغییر شکل داد.

بال‌های گلبرگ‌مانندش رو کاملاً‌حریف​ باز کرد و سرعت‌جید​ سقوطش رو پایین آورد.

اصلاً وقت نبود‌راحت​ که بشینیم فکر‌جنگجو​ کنیم این دیگه چیه.

تا به خودمون بیایم، نزدیک‌تر شد‌باشه​ و دریچه‌اش رو باز کرد و‌می‌گیره​ جنگجوهای انسان‌نما از توش بیرون ریختن.

واحد تهاجمی آداپا.

نهایتاً دو دقیقه طول کشید تا ده‌ها‌می‌گیره​ هزار غول که نیزه‌های رعد و برق‌نگهبان​ تو دست‌شون بود، روی زمین فرود بیان.

کامائل در حالی‌راحت​ که بهم خیره‌جنگجو​ شده بود، پرسید:

«اینا زیردست‌های تو هستن؟ قبلاً‌همین‌طور​ شنیده بودم که شیاطین و‌خیلی​ غول‌ها با هم متحد شدن.»

جوابی به این حرفش ندادم. در‌خفاش‌ها​ عوض، دستم رو بالا آوردم و‌زندگی​ یه خط در امتداد افق کشیدم.

صدها آداپا تو اون ناحیه‌ای که با‌می‌گیره​ نوک انگشت‌هام هم‌پوشانی داشت، تبدیل به توده‌های‌نگهبان​ سیاه شدن و جون‌شون رو از دست دادن.

«خبرات نم کشیده.‌راحت​ خیلی وقته که از‌هستم​ پادشاهی شیاطین استعفا دادم.»

یولگئوم گفت:

«اینا غول نیستن، آداپا هستن.»

«آداپا؟»

«انسان‌های برتری که تو اواخر‌جید​ عصر طلایی خلق شدن. همون‌هایی که‌نگهبان​ اون دوران رو به نابودی کشوندن.»

«یعنی روح‌توانم​ بابل دوباره‌کامائل​ زنده شده؟»

یولگئوم سرش رو تکون داد.

کامائل پلنگ‌پنتر​ سرخ رو‌حریف​ بالا برد.

«پس چه بهتر. دیگه نیازی نیست نوک‌هستم​ این شمشیر رحمی نشون بده. تمام قدرت‌بیا​ کامائل، ارباب قدرت الهی رو بهتون نشون می‌دم!»

مثل یه‌توانم​ شهاب‌سنگ قرمز،‌کامائل​ پرید وسط غول‌ها.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن،‌عمیق​ صدها غول تیکه‌تیکه شدن‌همراه​ و از هم پاشیدن.

زکه شمشیرش رو به‌حریف​ سمتی متفاوت از جایی که‌جنگجو​ کامائل پریده بود، نشونه گرفت.

«من سمت‌خیلی​ شمال شرقی‌می‌گیره​ رو پوشش می‌دم.»

«یه لحظه صبر کن.»

صداش زدم و متوقفش کردم.

«بله؟»

«می‌خوای بری بجنگی؟»

«آره.»

«مراقب باش.‌غار​ چون اونا حتماً‌پرنده‌ها​ می‌دونستن ما اینجاییم.»

«چشم!»

رد زکه جوری ناپدید شد که انگار از‌ارباب​ یه سکوی پرتاب شلیک شده باشه. جنازه‌ی غول‌ها‌فانی​ تو مسیری که می‌دوید، شروع به پخش شدن کرد.

دست‌هام رو‌توانم​ به سینه زدم‌همین‌طور​ و یولگئوم پرسید:

«قصد نداری قاطی بشی؟»

«ها؟ نه،‌پنتر​ یه کم در‌خیلی​ موردش فکر کن.»

ناولها | novelha.net