چپتر 240: ۵۵. به دست آوردن کلید پیروزی (۲)
0با اضافه شدن جرثقیلها و نیرویشکلیه کار، سنگ معدنهایی به اندازه ده کامیونبحران معدنی توی چندتا کپه بزرگ مرتب شدن.
در همین حال، بعضی از کوتولههامونده به زکه، دئوس و یولگئوم نگاهلطف میکردند و با هم پچپچ میکردند.
بعد، یک نفر با قیافهایاژدهایانی متعجب دوید بیرون. پرید رویببریم زکه و محکم بغلش کرد.
«ارباب زکه!»
«دوک کیلسه باکانی!»
«شما چند بار جون این کوتولهها رو نجات دادید! عیبی نداره اگه به جایفرستادید دوک بهم بگید گاو یا سگ! هیچ عیبی نداره! اعلیحضرت ملکه قبیله ریشه جنوبی چندنبود بار گفتن که باید از شاهزاده زکه تشکر کنن و دوست دارن شما رو ببینن.»
«من بایدنزدیک میاومدم دیدنتونلطف و سلام میکردم.»
کیلسه از بغل زکه بیروننیومده اومد. زکه با دیدن سرفکرش و روی دوده گرفتهاش، خندید.
«شنیده بودم که دوکهنوز شدی، ولی چرا داریتعظیم تو معدن کار میکنی؟»
«لقب فقط یه اسمه،چهره و خانواده ما صدها سالشکلیه بارون بودن. اینطوری برام راحتتره.»
«انگار شهرت کیلسه بهلطف عنوان یه شهر متواضعبحران الکی به وجود نیومده.»
کیلسه به حرفهایالکی زکه خندید. بعدحرفهای نگاهش به دئوس افتاد.
«شما... حالا کهمونده فکرش رو میکنم، ایننزدیک چهره تو خاطرم مونده.»
«هنوز همون شکلیه.»
کیلسه بهنزدیک دئوس نزدیک شداژدهایانی و تعظیم کرد.
«به لطف اژدهایانی که فرستادید، تونستیم از یه بحران بزرگ جون سالم بهخاطرم در ببریم. اون زمان، قبیله ریشه جنوبی ما بعد از حمله غولها درببریم آستانه نابودی بود. اگه دروازه پرش اژدهایان نبود، ملکه قطعا اون روز کشته میشد.»
دئوس با بیحوصلگی جواب داد:همون «اگه واقعا قدردانی، مثل سگاژدهایانی کار کن تا جبران کنی.»
«حتما همین کار رو میکنم.»
کیلسه تعظیم کرد ولطف برای آخرین بار بهبحران یولگئوم هم ادای احترام کرد.
کوتولهها هویت دقیق یولگئوموجود رو نمیدونستن. فقط فکرافتاد میکردن یکی از اژدهایان ردهبالاست.
کیلسه رو به زکه کردهمون و گفت: «به جای اینکه اینجافرستادید وایسیم، با من بیاید پیش اعلیحضرت.»
با راهنمایی اون، زکه، دئوس ومونده یولگئوم به سمت اقامتگاه کوتولهها راهلطف افتادن تا با ملکه دیدار کنن.
اونها با ملکه دیدار کردن،اژدهایانی خوشوبش کردن و حتی تو یهاون ضیافت شام بزرگ هم شرکت کردن.
کوتولهها به دئوس و زکه نگاه میکردن و چند بار ازشون تشکرچهره کردن. با توجه به اینکه کیلسه حتی به حرفهای تند و تیز دئوسسالم هم قاهقاه میخندید، به نظر میرسید که دئوس حسابی تأثیر خوبی روشون گذاشته.
بعد از گذروندن یک شب توشکلیه رُسدیا، زکه و دئوس تصمیم گرفتنتونستیم با یولگئوم به قلعه هولیس پیندل برگردن.
قبل از رفتن، دئوس جین رو صدا زد.همون جین وقتی دئوس کشیدش تو یه جای خلوت،بحران حسابی گارد گرفته بود و محتاط به نظر میرسید.
«موضوع چیه؟»
«به نظرممتواضع این چیز بهنیومده درد بخوری بود.»
دئوس یه سیاهچاله تو دستش درستشکلیه کرد. این همون دروازه پرشی بودتونستیم که به پایگاه رُسدیا وصل میشد.
«میتونی یکی دیگه برامچهره درست کنی؟ یه جفتهمون مهره سیاه و سفید.»
«کار سختی نیست، ولی باید از یولگئومتونستیم اجازه بگیری. دروازههای پرش تکنولوژی خطرناکی هستنغولها که نمیشه همینجوری برای هر کسی درستشون کرد.»
«فکر کنم اجازه بده.وجود تا حالا که هیچوقتافتاد رو حرفم نه نیاورده.»
«...شما دو تامونده دقیقا چه رابطهایشکلیه با هم دارید؟»
«داری درفکرش مورد چیچهره حرف میزنی؟»
«نکنه... از اون رابطههای عمیقه؟»
«عاشق و معشوقید؟»
«آره.»
«مگه میشه؟»
دئوس گفت: «اونتعظیم زن فقط داره یهتونستیم طرفه آویزون من میشه.»
جین با تردیدالکی گفت: «که اینطورحرفهای به نظر نمیرسید.»
«میدونی بعد از یههنوز شب مستی آدم چقدرتعظیم گیج و منگ میشه؟»
«نمیتونم همین حرفا رو برمخاطرم بذارم کف دست یولگئوم؟ دیگهنزدیک از این چرتوپرتها تحویلم نده.»
«شرمنده. وانمود کن چیزی نشنیدی.»
«ولی اصلا میخوای با این دروازه پرش چیکار کنی؟ شایدفکرش فقط شبیه یه گوی جادویی به نظر برسه، ولی واقعاًلطف تکنیک خطرناکیه. اگه حواسمون نباشه، ممکنه کل این سیاره نابود بشه.»
«فقط میخوامخاطرم یه فضایهنوز خصوصی داشته باشم.»
با دیدن نگاهمیکنم مشکوک جین، دئوسمونده دوباره به حرف اومد.
«شاید الان این شکلی باشم، ولی یه زمانی ارباب شیاطین بودم. الانزمان که انداختنم بیرون هیچی نیستم، ولی خب، یکی دو تا سرگرمی مخفیکشته برای خودم داشتم. الان دیگه هیچ جایی برای انجام دادن اون کارا ندارم.»
«چه سرگرمی مخفیای...»
«یه کارایی بامونده ساکوبوسها دارم.» گونههایشکلیه جین سرخ شد.
«منظورت چیه؟»
«میخوای با جزئیات بیشتری بهت یاد بدم؟ اول،بحران دستها و گردنشون رو میبندم و از دیوار آویزونشونبود میکنم. بعد با یه شلاق از جنس تاک رز...»
«دیگه نمیخوام بشنوم!»
«حالا برامخاطرم درستش میکنیهنوز یا نه؟»
جین آه طولانیای کشید.
«خیلی خب. فقط لطفالطف با احتیاط ازش استفاده کن.سالم میدونی چطوری باید تنظیمش کنی؟»
«آره بابا. خودمالکی بودم که اینحرفهای یکی رو وصل کردم.»
جین دو تا گوی احضار کرد ونزدیک داد دست دئوس. حسابی هم حواسش بود کهببریم دستش به دستهای کثیف و منحرف دئوس نخوره.
با دیدن لبخندمیکنم معنیدار دئوس، حس انزجارهنوز جین بیشتر هم شد.
با اینکه داشت باهاشلطف کار میکرد، احساس میکرد دیگهسالم هیچوقت نمیتونه ازش خوشش بیاد.
«ارباب دئوس.»
«چته؟»
«چطوری میتونم قویتر بشم؟»
«باز فازت چیه؟»
«من به جاییالکی رسیدم که هیچ انسانینگاهش تا حالا بهش نرسیده.»
«آره. قدرت هر کدوم از چهار خدای مرگ با پادشاهان شیاطین قدیمیتونستیم برابری میکنه. با قدرتی که الان داری، بین تمام پادشاهان شیاطین تاریخ، بهاژدهایان جز من، هیچ دشمنی نمیتونی پیدا کنی. اونم بدون نیاز به هیچ همراهی.»
«ولی حریف نزار نمیشم.»
«چرا گیر دادی به نزار؟»
«خب راستش...»
«من غیرقابل اعتمادم؟»
«نه، اینطوری نیست.»
«پسر، از قیافهت میباره.»
«هاها، ولی واقعاً اینطور نیست.نیومده فقط... فکر میکنم اینجور چیزافکرش بیشتر به شما میاد، دئوس.»
«حکمرانی تو تاریکی دنیا؟»
«یه تاجرفکرش که ازچهره کار کردن متنفره.»
«اگه پول زیادی داشته باشی، بهترین شغل دنیاست. یه مغازه باز میکنم، صبح دیر میام سر کار،بود یه سر و گوشی به کارمندا آب میدم، میرم تو یه سالن بازی که دوست دارم تاحتما کل روز رو وقت بکشم، و بعد عصرها برمیگردم تا تو بار یه نوشیدنی بزنم بر بدن.»
«دقیقاً همینمتواضع الانم داریدوجود همینطوری زندگی میکنید.»
«آره خب.»
دئوس خندیدفکرش و زکهچهره سرش رو خاروند.
«خب، راستش منم همینطورم. اگه دنیا تو صلح وسالم آرامش بود، فکر کنم کار منم این میشد کهدروازه با آدمهای خوبی مثل اینا، با لذت غذا بفروشم.»
«ولی مگهمتواضع الان همهچیوجود آروم نیست؟»
«چرا.»
«قصد داریفکرش به نزارچهره حمله کنی؟»
«اگه دئوسنزدیک نخواد این کاراژدهایانی رو بکنه، آره.»
«فکر میکنی من چی میخوام؟»
«همه میگن دئوس عوض شده.»
«اینقدر اینو شنیدممیکنم که... تو هممونده همینطوری فکر میکنی؟»
«اگه برات باره، میخوام سبکشاژدهایانی کنم. من خیلی وقت پیش قسماون خوردم که برای دئوس زندگی کنم.»
«اگه زن بودی،الکی تا الان دیگهحرفهای زنم شده بودی.»
«سیگنی اگهخاطرم اینو میشنیدهنوز خوشحال میشد.»
دئوس آه کوتاهیمیکنم کشید: «این اصلاًمونده شوخی قشنگی نبود.»
«تنها چیزینزدیک که سیگنیلطف میخواد، برگردوندن میگوئه.»
«آره.»
«فکر کنم برایمونده همینه که توشکلیه هم اینقدر نگرانی.»
«آره، معلومه. سیگنی دربارهی این وضعیت حرفیهنوز نمیزنه، اما... یه مادر بعد از گمفرستادید کردن بچهاش چه حسی میتونه داشته باشه؟»
«میدونم، پسر.»
دئوس به دوردست خیره شد.
جایی که زکه و دئوسهمون الان بودن، بالای تپه صخرهایاژدهایانی توی قلعه هالی اسپیندل بود.
تپه خیلی بزرگی نبود، حدود بیستمونده متر ارتفاع داشت، ولی بازم هیچلطف ساختمونی تو قلعه ازش بلندتر نبود.
حتی دیوار قلعه هم نهایتاً سه متر ارتفاعبحران داشت، برای همین اگه روی تپه میایستادی، میتونستینابودی دشتهای دوردست بیرون قلعه رو با یه نگاه ببینی.
«فکر میکنی عوض شدم؟»
«فکر نمیکنم.»
«یعنی توفکرش نگاه اولچهره همچین حسی داری؟»
«من انسانم. ذات انسان زیاد عوض نمیشه، ولی اگه لحظه به لحظه بهش نگاه کنی، خیلی متغیره.بود تضادها همیشه تو قلبمون با هم میجنگن و چیزی که میخوایم باشیم با چیزی که الان هستیمحتما همیشه فرق داره. ولی فکر کنم دئوس هم همینطوره. تو هم چون دوست داشتی پادشاه شیاطین نشدی.»
«درسته. منمتواضع فقط همینطوریوجود به دنیا اومدم.»
«برای همین داشتم فکرهنوز میکردم که اون نقشتعظیم رو به عهده بگیرم.»
«میخوای پادشاه شیاطین بشی؟»
دئوس با دستهای به سینهاژدهایانی گرهخورده، روی کوه صخرهای قدمببریم میزد: «نه. اینکه با نزار بجنگم.»
«همم... مسئله اینه که چطور قویتر بشی. از یه جهاتی، منممیکنم دقیقاً تو همین دوراهیام. بیشتر قدرت من و تو، قدرت چهارفرستادید خدای مرگه. این یه قدرت قرضیه. حتی با اینکه تحت کنترله.»
«درسته.»
«فکر نکنم راهی باشه که جانوران خدایهنوز مرگ قویتر بشن. پس در نهایت، یعنی بدنتونستیم خودت باید قویتر بشه. تو چطوری قوی شدی؟»
«من؟ خب،نزدیک با یاد گرفتناژدهایانی جادو و شمشیرزنی...»
«همهی اونامتواضع بیفایدهست. اون قدرتنیومده واقعی تو نیست.»
«قدرت یهخاطرم جنگجو ازهنوز شجاعتش میاد.»
«آره.»
«وقتی شجاعت به اوج خودش میرسه، مسیر هاله باز میشه. اگه بتونی از هاله استفاده کنی،نابودی عملاً میشه گفت به سطح یه جنگجو رسیدی. بعد از اون، هرچی تجربهام بیشتر شد، تونستمجبران با مهارت بیشتری از هالهام استفاده کنم، ولی فکر نمیکنم قدرت من رشد چشمگیری کرده باشه.»
«فقط تکنیکت پختهتر شده. اگه به رتبههای جنگجوها نگاه کنی، یه آشغال رتبه B فقط به بالاترین سطح رتبه B میرسه، ولی به رتبه A یا G نمیره.»
«آره.»
«با این وضع نمیتونی نزار رو بگیری. اون بچه از اون تیپها نیستاژدهایانی که خودش قوی بشه. اون مدام ابزارهایی میسازه تا خودش رو تقویت کنه.دروازه ما هم که به گرفتن چهار خدای مرگ و افزایش قدرتمون ادامه میدیم.»
«تو حتینزدیک میتونی اون جانوراژدهایانی مرگ رو بسازی.»
«اگه میتونستیم بسازیمش که خیلی خوب میشد، ولی نمیتونیمحالا یه درخت مصنوعی بسازیم که به خوبی یه جانورنزدیک خدای مرگ باشه، مگه اینکه در سطح یه خدا باشیم.»
زکه سر تکون داد.
«پس در نهایت، این یه بلیت رفت و برگشته.شکلیه محدودیتهایی برای اینکه چقدر میتونم قوی بشم وجود داره، واون دیگه نمیتونم به شانس چهار خدای مرگ امید داشته باشم.»
«فکر نمیکنی یهتعظیم چیز مهم روفرستادید از قلم انداختم؟»
«منظورت یه چیز مهمه؟»
«تو چطوریخاطرم قوی شدی؟هنوز چرا قویتر شدی؟»
«این به لطف دئوسه. چونخاطرم روحیه مقاومت در برابر پادشاهنزدیک شیاطین، خون رو بیدار کرد.»
«آره؟»
«آها! پس اگهالکی به جنگیدن با دئوسنگاهش ادامه بدم، قویتر میشم؟»
«میخوای بعد ازمونده مدتها یه کمشکلیه استخون سبک کنی؟»
«میخوای باهام سرشاخ بشی؟»
زکه خندید.
«بیا بدونمتواضع چهار خدای مرگنیومده با هم بجنگیم.»
«باشه.»
یه سپر گردمیکنم همراه با شمشیرمونده شیطانی آسمودئوس و سوزاکو.
زکه فقط باتعظیم همین دو تیکه تجهیزات،تونستیم دئوس رو شکست داد.
دئوس هم با زکه روبهرو شد، کسی کهافتاد با جذب انرژی شیطانی و روح شیطانیای کههمون انباشته بود، به این قدرت دست پیدا کرده بود.
این دو موجود در آسمانهمون بالای هالی اسپیندل با هم برخوردفرستادید کردند و انفجار عظیمی رخ داد.
صدای رعد و برق ناگهان در هوایی کههمون فقط چند لکه ابر سفید داشت طنینانداز شدبحران و مردم داخل قلعه از ترس به خود لرزیدند.
فقط یولگئوم که دلیللطف این صدا رو میدونست، آهیسالم کشید و یه کلمه گفت:
«این مردا چشونه؟»
پایان اینخاطرم دوئل، شکستهنوز دئوس بود.
اخیراً، تعادل قدرت به خاطر انتقالمونده انرژی روح شیطانی و روح شیطانیلطف به میگو، کمی به هم خورده بود.
شکاف خیلی کوچیکیتعظیم بود، ولی امکانفرستادید نداشت زکه متوجهش نشه.
نوک شمشیر جلوی گردنوجود دئوس متوقف شد و دئوسحالا گوشه لبش رو بالا برد.
«مهارتهات دوباره پیشرفت کرده.»
«واقعاً؟»
«مگه نگفتینزدیک میخوای خودیلطف نشون بدی؟»
«هنوز خیلی راه مونده. تمریننیومده ذهنی رو امتحان کردم، ولیفکرش نتونستم از دیوار نزار عبور کنم.»
«یه چیزیخاطرم به ذهنم رسید.همون میخوای تمرینش کنی؟»
«اگه راهنمایی عالیجنابمیکنم دئوس باشه، بدون قیدهنوز و شرط انجامش میدم.»
«احتمالاً ایننزدیک بیشتر راهنمایی یولگئوماژدهایانی باشه تا من.»
«منظورت یولگئومه؟»
«در عوض، باید تو مخزدنش خوب باشی. اون زنلطف وقتی پای غذا وسط باشه خیلی نقطه ضعف داره.حمله باید کلی غذای خوشمزه بهش بدی و خوشحالش کنی.»
«اگه بحث مخزدنمیکنم یولگئوم باشه، دئوسمونده هم توش خوبه.»
«به من یاد نمیده. با اینکهفرستادید من یه موجود خطرناکم و این حرفا،حمله هیچوقت کاری نمیکنه که من قویتر بشم.»
«در مقایسهمتواضع با من،وجود با تو مهربونتره.»
«اینطوریه؟»
«همه از جنگجوهای انسانیچهره خوششون میاد. فرشتهها، اژدهایان، کوتولههاشکلیه و پریها، همه دوستشون دارن.»
«نمیتونم انکارش کنم.»