چپتر 155: ۳۶. رویارویی با یک نظم جدید (۱)
0«اسم این دوران، عصر هرجومرجه.»
«فقط یه بازی با کلماته.»
یولگئوم دستش رو درازشمشیر کرد. همون لحظه، بدنبکنه اسکاتیل به عقب پرت شد.
روی زمین بایر چند باری غلت خورد. بهبکنه سختی تلاش کرد تعادلش رو حفظ کنه، امامیسپاره زور حریف خیلی بیشتر از این حرفها بود.
با سر وطلای روی غرق به خون،خوندی نگاهش رو بالا آورد.
آخه چرا!
با چشمهایی پربخوای از غصه و کینهنباید به یولگئوم خیره شد.
«این یه خدای بزرگ بود کهکاریه اسم اینجا رو عصر هرجومرج گذاشت.پادشاه اونوقت تو میگی بازی با کلماته؟»
«من... منظورم این نبود.»
«هنوز حتی حرف زدنبله هم یاد نگرفتی؟ حرفهات بدجوریوقت من رو به اشتباه میندازن.»
«آخه شما...»
«هیس.»
«من...!»
«عادت کن قبل از حرفحضور زدن، قشنگ فکر کنی. مگهسرت اینکه دلت بخواد دوباره کتک بخوری.»
«یولگئوم، من فرشته میکائیل هستم.»
«فکر کردینزنه اگه اسم میکائیلبشی رو بیاری میترسم؟»
«منظورم این نبود.»
«به نظرم که دقیقاً همین معنی رو میده. به اعماق قلبت نگاه کن. تو معنی واقعی اسم عصر هرجومرجبهش رو نمیفهمی و به حرفهای من گفتی بازی با کلمات. قبل از اینکه عمیقاً به معنی کلمه اژدهای طلایموجود حقیقی فکر کنی، وجود من رو یه دروغ خوندی. نه، این یه سوءتفاهم نیست؛ این نیت واقعی توئه. اسکاتیل.»
«بله، یولگئوم.»
«حضور من در اینجا نه یه شوخیه و نه یه دروغ. همونجا بمون. یه وقت حتی به سرتوقتی نزنه که بخوای با من شمشیر به شمشیر بشی. این کاریه که حتی میکائیل هم نباید بکنه. برگرد وپروردگارن بهش بگو. پادشاه شیاطین گفت که جونش رو به من میسپاره. من باید تا وقتی که برگرده همینجا بمونم.»
«واقعاً نمیفهمم. ارادهات رو درکوجود نمیکنم. چرا میخوای با همچیننیت موجود پست و حقیری معاشرت کنی؟»
«هم آدم لنگتوئه و هم آدم کور،همونجا هر دو فرزندان پروردگارن.»
«اونا فاسد نشدن.»
«فاسدترین موجودات انسانها هستن. هیچکسبشی نمیتونه شرورتر از اونا باشه. امابگو خدا اونقدر مهربونه که همیشه میبخشتشون.»
«نمیدونم. یعنیاژدهای خدا شیاطینحقیقی رو هم میبخشه؟»
«اسکاتیل.»
«بله.»
«هر چیزی که توشمشیر این دنیا وجود داره،بکنه از قبل بخشیده شده.»
لحظهای که اسکاتیل حرفهایحقیقی یولگئوم رو شنید، احساس کردنیست مشت محکمی تو صورتش خورده.
اگه این حرف روبله انکار میکرد، قادر مطلقبمون بودن خدا زیر سؤال میرفت.
پس ایننزنه یعنی وجود شیاطینبشی هم خواست خداست؟
پس چرا اینبخوای تخم و ترکههایکاریه کثیف اصلاً وجود دارن؟
«برگرد.»
اسکاتیل تعظیم کردتوئه و به یولگئومشوخیه ادای احترام کرد.
یکی دو روز گذشت.
یک هفته و دو هفته.
و بعدشاژدهای یک ماهحقیقی و دو ماه.
فراتر ازنیت اون، یک سالحضور و دو سال.
وقتی دئوس دوباره پیداش شد،بشی یولگئوم بعد از یه خمیازه طولانی،بگو کش و قوسی به بدنش داد.
روزها رو شمرده بود.
«ده سالاژدهای یه کمحقیقی طولانی نیست؟»
دئوس در حالی که یکیحضور از بالهای پارهپارهاش به پشت زیرنزنه بغلش چسبیده بود، لنگلنگان جلو اومد.
چند قدم تونستبخوای راه بره؟ هیچی، فقطنباید با سر خورد زمین.
بالها مثل یهبخوای توهم ناپدید شدن ونباید تو بدنش فرو رفتن.
یولگئوم بهش نزدیکطلای شد و زخمهاشدروغ رو ماساژ داد.
جای زخمهای رویتوئه بدنش مثل یهشوخیه دروغ محو شدن.
«امیدوارم خدانزنه تو روشمشیر هم ببخشه.»
یولگئوم دعاینزنه کوتاهی روشمشیر زیر لب خوند.
دئوس که انگار باحقیقی شنیدن صدای او جاسوءتفاهم خورده بود، لبخندی زد.
«ازم میخوای جهنمیترین تجربه زندگیمحضور رو اسم ببرم؟ معلومه کهسرت جنگ صلیبی هورستیل وودز بود.»
تنها چشم جفرسون، قهرمان رتبه A، برقی به رنگ سفید زد.
با اینکه دورگه بود، امابشی مهارتهاش فوقالعاده بود و تو ایزولتابگو شهرت زیادی به هم زده بود.
ایزولتا کشوریاژدهای در شمالحقیقی غربی سونگهوانگچونگ بود.
این کشور در سر قاره اسبشکل خوزه،همونجا فراتر از کوههای کاج خوزه قرار داشت،بشی بنابراین فرهنگش با کشورهای جنوبی کمی فرق میکرد.
پسری به نام کاترانشمشیر که کنار جفرسون ایستاده بود،برگرد یک جنگجوی نسل چهارم بود.
امسال هفده سالش میشد. رتبهاش G بود و یکی از اعضای آیندهدار خانواده هالیگام به حساب میاومد.
«میگن پادشاه شیاطین ظاهر شده؟»
کاتران بانیت چشمهای درخشان بهحضور جفرسون نگاه کرد.
«درسته. ما پنجاه هزار سرباز به رهبری شوالیه زودیاک، تو هورستیل وودز جمع شدیمگفت تا با ارتش پادشاه شیاطین بجنگیم. اما در کمال تعجب، تعداد کمی از اربابان شیاطینموجود و یک میلیون سرباز سوارهنظام از قبل اونجا اردو زده بودن. واقعاً مبارزه وحشتناکی بود.»
«یک میلیون؟»
«شاید هم بیشتر از اینوجود حرفها بود. چون ارواح پستنیت اصلاً تو این آمار حساب نمیشدن!»
جفرسون ایننیت رو گفت وحضور شونهای بالا انداخت.
«دشمن قوی بود. اما ما هم شجاع بودیم. چونبرگرد چند روز بدون وقفه میجنگیدیم، مجبور شدیم یگان رووقتی به سه قسمت تقسیم کنیم تا بتونیم غذا بخوریم.»
«یعنی در حالی کهشمشیر دو تا یگان میجنگیدن،بکنه اون یکی یگان غذا میخورد؟»
«آره! مبارزه ده روز تمام طولدروغ کشید و نصفمون کشته شدیم. همونبله موقع بود که این چشمم آسیب دید.»
کاتران به چشم جفرسون نگاه کرد. زخمیهمونجا که شبیه یه کرم خاکی در حال خزیدنکاریه بود، از پیشونیش تا چونهاش کشیده شده بود.
«سه تا شوالیه زودیاکشمشیر تو اون عملیات کشتهبکنه شدن، دیگه چی میتونم بگم؟»
«اون موقعنزنه نه نفرشمشیر بودن، درسته؟»
«آره. شنیدم که همینحقیقی چند وقت پیش بالاخره نهمیننیست شوالیه زودیاک رو انتخاب کردن.»
«منظورت شوالیه زودیاک لئو هست؟»
«درسته. لئو کاپیتان شوالیههایشمشیر زودیاکه. در اصل قرار بودبرگرد پالادین تخت شیر بشه، اما...»
صدای جفرسون کمکم قطع شد.
تنها چشمش روطلای بالا آورد ودروغ به پرچم نگاه کرد.
پرچم یگان یه صلیب طلاییحضور بود. این الگویی بود کهسرت فقط سونگهوانگچونگ میتونست ازش استفاده کنه.
«رگین ون هالیویچ. یه استعداد آیندهدار با نرخ خونبرگرد خالص ده! با اینکه دو سال از من کوچیکتره،وقتی اما میگن میتونه بقیه شوالیههای زودیاک رو هم شکست بده.»
«من مهارتهاش روبخوای نمیدونم، اما... قدرت اژدهاینباید سیاه واقعاً شگفتانگیز بود.»
«قهرمان سیاه،اژدهای زیک! منظورتحقیقی هدفمونه، درسته؟»
«این کار احمقانهست. اگه هنوز همون قدرتی رو داشتهوقت باشه که اون موقع داشت... اون حریفی نیست کهبرگرد یه یگان به این اندازه بتونه از پسش بربیاد.»
«ما که نمیریم اونجاشمشیر بجنگیم. وظیفه ما اینه کهبرگرد با حرف زدن متقاعدش کنیم.»
«خدا کنه بتونیم متقاعدش کنیم! اون جنگجوییه که با پادشاه شیاطین جنگیده. از نظر مقام و منزلت، مثل اینبرگرده میمونه که آخرین بازمانده و ایستاده تو میدون نبرد باشی. البته نمیشه خیلی عجولانه نظر داد چون قهرمانهای نسلاونا صفر هنوز بچههایی حدوداً دهساله هستن، اما اصلاً آسون نیست که قهرمانی متولد بشه که بتونه از اونا پیشی بگیره.»
«انگار دفتراژدهای سونگهوانگچونگ واقعاًحقیقی میخواد اون برگرده.»
«این فقط ظاهر قضیهست. اگهحضور واقعاً اینو میخواستن، باید اول ازنزنه همه گناهان اون جادوگر رو میبخشیدن.»
«شما دو تا اونجا.»
با فاصلهی کمی از اون دوکاریه جنگجو که اسبهاشون رو کنار همپادشاه میروندن، مرد میانسالی حرفشون رو قطع کرد.
حدوداً اواسط چهل سالگیشحقیقی به نظر میرسید و لباسنیست کشیشها رو تنش کرده بود.
اسمش اسقف جردن بود. سفیرحضور دیپلماتیکی که از طرف سونگهوانگچونگسرت به نویهکان فرستاده شده بود.
«از قرار معلوم، خیلی دارید بیپروا حرف میزنید. الکی گندهاش نکنید و بهش نگید قهرمان سیاه یاباید هر چیز دیگهای. اونا هیچی نیستن جز یه مشت آدم بیاخلاق که به امپراتور مقدس پشت کردن.لنگ اونقدر به قدرت خودشون غره شدن که لطف اعلیحضرت رو نادیده گرفتن و فرار کردن تو کوهها.»
در حالی که دو جنگجو باکاریه قیافههایی گرفته به هم نگاه میکردن،پادشاه اسقف جردن به حرفاش ادامه داد:
«چرا رفتن تو نویهکان، محل تالاردروغ قلعهی قدیمی، قایم شدن؟ میخوان بگنبله که همردهی اعلیحضرت امپراتور مقدس هستن؟»
«اونقدرها هم مغرور نبود.»
اسقف جردن دربخوای جواب اعتراض جفرسونکاریه سرش رو تکون داد.
«چطور میتونیم فقط با یه نگاه گذرا توبکنه میدون جنگ بفهمیم اون کیه؟ اون جادوگر الانمیسپاره داره یه شمشیر جادویی رو روی کمرش بزرگ میکنه.»
«روزی که اون شمشیر شیطانی بیدار بشه، اینسوءتفاهم دنیا تبدیل به جهنم میشه. وظیفهی دفتر سونگهوانگچونگبمون ما همینه که جلوی همچین اتفاقاتی رو بگیره.»
ده سال تمام، اونبله جادوگر شمشیر جادویی روبمون روی کمرش حمل کرده بود.
هر چی قدش بلندترشمشیر میشد، طول و عرض شمشیربرگرد جادویی هم کمکم بزرگتر میشد.
همون ظاهر شومشبخوای کافی بود تا حتینباید متحدان هم ازش بترسن.
زنی با یک شمشیر جادویی.
چیزی که سونگهوانگچونگتوئه واقعاً ازش میترسیدشوخیه سیگنی بود، نه زیک.
«در هر صورت، دلرحم نباشید. تو این ده سال گذشته، هزاران نفر با حقههایگفت اون جادوگر کشیده شدن به نویهکان. فکر میکنید چه بلایی سرشون اومد؟ مگه کاملاًهمچین مشخص نیست که اون جادوگر ازشون به عنوان قربانی برای ساختن شمشیرش استفاده کرده؟»
«اینقدر ازشنزنه میترسید؟ ازشمشیر یه جادوگر؟»
«اگه ترسناک نیست، پس فکر میکنی دلیل راهسوءتفاهم انداختن همچین اکسپدیشن بزرگی چیه؟ همین الانشم بهبمون خاطر هیولاهای ماگوورت به اندازهی کافی آدم کم داریم.»
جردن به جادهی کوهستانیای که بیوقفه ادامه داشت خیره شد.سرت بهونهشون فرستادن یه سفیر بود، اما حتی این احتمال رو همپادشاه در نظر داشتن که اگه فرصتی گیر آوردن، جادوگر رو بکشن.
۲۰ جنگجو، ۱۰۰بخوای شوالیه و جادوگر،کاریه و حدود ۱۰۰۰ سرباز.
این یه قدرت نظامی دربشی حدی بود که میتونست یهبهش قلعهی کوچیک رو اشغال کنه.
با ایناژدهای حال، بازم نمیتونستوجود خیالش راحت باشه.
اینجا یه سرزمینتوئه متروکهست که پرشوخیه از هیولاهای ماگوورت شده.
«بازم یه هیولا!»
شوالیهای کهنزنه جلوتر از همهبشی بود فریاد زد.
صدای شیپور بلندطلای شد و تنش کلخوندی یگان رو فرا گرفت.
دو جنگجو، جفرسون وبله کاتران، اسبهاشون رو هی کردنوقت و رفتن سمت جلوی صف.
جلوی صف از همین الان غرق در خون و هرجومرجبهش بود. جنازههایی که زیر مشتهای وحشیانهی گوریل غولپیکر له شدههمینجا بودن، روی هم تلنبار شده و یه کوه ساخته بودن.
این سومین هیولایی بودشمشیر که تو مسیر بالا رفتنبرگرد از کوه باهاش روبهرو میشدن.
قدرت مخرب گوریلهایطلای آلوده فراتر ازدروغ حد تصور بود.
نیزهدارها اصلاً حریفشون نمیشدن.
حتی نگه داشتن نوک نیزه جلوی یهنباید هیولای سیاه غولپیکر که داشت وحشیانه بهگفت هر طرف حمله میکرد، کار سختی بود.
وضعیت براینزنه جنگجوها هم بهتربشی از این نبود.
چون سربازها اصلاً نمیتونستنحقیقی مقاومت کنن، جنگجوها وقتسوءتفاهم کافی برای آماده شدن نداشتن.
اگه یه نفر پیشقدم میشد تا جلوی گوریل آلودهوقت رو بگیره، اوضاع یه کم بهتر میشد، اما جنگجوهایبرگرد زیادی نبودن که بتونن تنهایی از پس یه هیولا بربیان.
کاتران شمشیر و سپرششمشیر رو درآورد و ازبکنه روی اسب پرید پایین.
«من کاترانم، قهرمان شمشیر مقدس! سپرکاریه توهمی که از متحدین محافظت میکنهپادشاه تو دستای منه، پس خیالتون راحت باشه!»
با اینکه جوون بود، اما یه قهرمان رتبه G بود.
به محض اینکهتوئه اومد خط مقدم، جوهمونجا ۱۸۰ درجه عوض شد.
مشت گوریل غولپیکر روی سپر متوقف شد.نباید با اینکه بدن کاتران دو متر بهگفت عقب هل داده شد، اما گاردش نشکست.
دوباره با سپریبخوای که جلوش گرفته بود،نباید به سمت جلو دوید.
دو تا مشت گوریل از چپ وخوندی راست روی کاتران فرود میاومد. با اینشوخیه حال، خط دفاعی تا آخر حفظ شد.
تو این فاصله، شوالیهها،بله جنگجوها، جادوگرها و سربازهایبمون برده به گوریل حمله کردن.
با بالا رفتن روحیهها، حملات سربازهاکاریه هم برندهتر شد. زخمهای روی بدنپادشاه گوریل آلوده بیشتر و بیشتر میشد.
با اینکه داشت خونریزیشمشیر میکرد، اما گوریل همچنانبکنه با ناامیدی و خشم میجنگید.
کاتران حتی یه لحظه هم نمیتونستدروغ تنشش رو رها کنه. به خاطر خستگیحضور زیاد، نفس کشیدن براش سخت شده بود.
تا اینکه تو یهبله لحظه، حملات گوریل قدرتشونبمون رو از دست دادن.
کاتران نفس راحتی کشید.
«هیولای ماگوورت رو شکست دادیم!»
سربازها بااژدهای این حرفش فریادوجود شادی سر دادن.
اما آیانیت برای جشنبله گرفتن زود نبود؟
پنج یا ششبخوای تا سایه ازکاریه آسمون پایین افتادن.
هیولاهایی شبیه به انسانشمشیر که تمام بدنشون ازبکنه موهای سیاه پوشیده شده بود.
شش تا گوریل آلودهیحقیقی دیگه با قدی بیشترسوءتفاهم از ۳ متر ظاهر شدن.
حدود ۱۰ درصد ازبله اعضای یگان فقط با همونوقت حملهی اول از بین رفتن.
هیچ جای تعجبی نداشت که بهکاریه محض ظاهر شدن اون شش تا، اکسپدیشنشیاطین ارادهاش رو برای جنگیدن از دست بده.
اسقف جردن داد زد:
«یه نفر جلوی اون هیولاها رو بگیره! لرد کاتران! مگه نگفتی تو یه قهرمان رتبه G هستی؟»
اما حتی خود کاتران همحضور اونقدر خشکش زده بود کهسرت نمیتونست دهنش رو باز کنه.
ارزیابی هیولاهاینزنه ماگوورت هنوز دربشی حال انجام بود.
دستهبندی اینکه کدومشون باید تو رتبه D یا G، یا تو رتبههای پایینتری مثل A، B، C یا F قرار بگیرن، کار سادهای نبود.
مشکل دیگه این بود که هیولاهای ماگوورت خیلی قدرتمند بودن. به جز موارد تکی از نوع حشراتی که کلونی تشکیل میدادن، تقریباً هیچکدومشون پایینتر از رتبه A نبودن.
بیشترشون رتبه G یا بالاتر بودن، و تعداد کمی هم رتبه D یا بالاتر داشتن.
این گوریل آلوده هم یه هیولای رتبه G سطح بالا بود.
حالا شش تا از اونا یهکاریه جا جمع شده بودن، پس تیمپادشاه اکسپدیشن هیچ راهی برای مقابله باهاشون نداشت.