چپتر 346: ۷۸. پادشاه شیاطین فاسد میشود (۵)
0«اگه خوب دقت کنی،احترام شما خدایان عهد جدیدزبونش هستین. فرشتههای عهد عتیق.»
«این غلطه.»
«حداقل لوسیفر اینطور فکر میکنه. اینکه اون وحی رو دستکاری کرده، یعنی خدا رو اشتباه جلوه داده. اون موقع حتماً از بهونههای مختلفی استفاده کرده تابشریت بقیه فرشتههای عهد عتیق رو متقاعد کنه و بگه که این یه اشتباه بوده یا یه همچین چیزی. حتماً دوباره ایمان رو به وجود آورده، قدرتکسی رو به فرشتههای عهد جدید منتقل کرده و با گفتن اینکه قراره در پایان عصر نقرهای خودش رو برای کایمرا فدا کنه، احترام همه رو خریده.»
یولگئوم زبونش بند اومده بود.
این خودش دلیلی بوداحترام که نشون میداد هرزبونش چی دئوس میگه حقیقته.
دئوس با یه پوزخند گفت.
«مشکل اینجاست. نزار چیه؟»
«آورنده آشوب.»
یولگئوم در تأیید حرفیاحترام که زیک بدون فکرزبونش پرونده بود، سر تکون داد.
«منم همینطور فکر میکنم. لوسیفر تو ۶۶۶ قرن گذشته خیلی بیسروصدا موقعیتش رو حفظ کرده. جوری که همه گناه اولیه خودشون رو فراموش کنن. هیچکس بهدمیورگوس لوسیفر شک نکرد. اون حتی خودش رو تو زندانی به اسم گرداب کارما حبس کرد. احتمالاً برای این بوده که حتی کوچیکترین شکی رو درباره اینکهوقتی دارن با استفاده از شیاطین کاری میکنن، مخفی کنه. هیچکدوم از فرشتهها حتی یه ذره هم شک نداشتن که اون خودش رو برای این دنیا فدا کرده.»
«حتماً تمام تلاشش رو کرده تا با استفاده از اون نیمه ضعیفش، یعنی دمیورگوس، به عنوان روح شیطانیاش، نظم رو حفظ کنه.شیطانیاش صلح تو قرن ۶۶۶ام. بشریت خیلی وقته که منقرض نشده. تو همین گیرودار، اون حرومزاده احتمالاً دنبال فرصتی بوده تا فرشتهها روبکشه فاسد کنه. از طرف دیگه، با بستن چشمای موجودات برتر، نه فقط فرشتهها، نزار رو آزاد کرد تا دنیا رو به آشوب بکشه.»
دئوس وقتی کلمات «چشمای موجوداتخریده برتر» رو به زبون آورد،بود یه نگاه معنیدار به یولگئوم انداخت.
هر کسی میتونست اینو بفهمه. اژدهایان شورشیولگئوم میکنن و دئوس جیم میشه. در نتیجه،میداد این دو اتفاق جلوی دید یولگئوم رو گرفتن.
«تقصیر توئه.»
دئوس درکوچیکترین جواب این طعنهدارن یولگئوم پوزخندی زد.
«فکر کنم تقصیر خودت باشهخریده که به همین راحتی کنترلبود اعصابت رو از دست میدی.»
«نمیتونم بگم نه. درست مثل من، راگوئل و رازیل هم حتماً یه بلایی از دستدئوس اون کشیدن. فساد فقط به خاطر شک به وجود نمیاد. ما ارواح آزادی هستیم، پسپرونده هر لحظه ممکنه شک کنیم. اما وقتی اون شک تو ذهنمون ریشه میدوونه، فاسد میشیم.»
«یعنی میگی اگه شروعگرداب کنی به باور کردناحتمالاً شک و تردیدت، دیوونه میشی؟»
«مثل یه تئوری توطئه است. اینکه برای سرگرمی به چیزیهیچکدوم شک کنی مشکلی نداره، اما اگه شروع کنی کورکورانه بهعنوان خود اون شک اعتماد کنی، به یه فاجعه دیگه ختم میشه.»
«لوسیفر بهفدا شک وهمه تردیدشون دامن زد؟»
«شایدم همینطور باشه. رازیل فقط حوصلهاش سر رفته بود. منم از اینکه ۶۶۶ قرن پادشاهدئوس پریها باشم و از جنگل محافظت کنم خسته شده بودم. به خودی خود چه ایرادیپرونده میتونه داشته باشه؟ اما تو اون بیحوصلگی عقلم رو از دست دادم و فاسد شدم.»
زیک گفت.
«راگوئل حتماً به خاطر اینکه مدت زیادی مهر ومخفی موم شده بود، شک کرده. احتمالاً حس کرده خداییضعیفش که بهش باور داشته و ازش پیروی میکرده، ولش کرده.»
«فکر کنم همون باعث پارانویا و توهمش شده. امکان ندارهبود ندونه خدا کیه. اینکه آیا یه نفره یا چند نفر،اینجاست اونقدر شک احمقانهایه که حتی نمیدونم چطوری باید قانعتون کنم.»
دئوس درکایمرا حالی که دستبهسینههمه ایستاده بود، گفت.
«به هر حال، خوبه که قضیهحبس روشنه، نه؟ اگه فقط اون یارودارن رو بگیریم، همه چی حل میشه.»
«اما چطوری؟ لوسیفر حریف آسونی نیست.شیاطین چون اون کسی نیست که بشهذره فقط با زور بازو از پسش برومد.»
«یه چیزی رو یادت نرفته؟»
«چی رو؟»
«اینکه این بدن،اسم باهوشترین موجود توحبس کل این جهان لعنتیه.»
«بله آقای عقل کل.»
«فقط باید یه چیزی روخریده چک کنی. اون میخواد از بابلدلیلی استفاده کنه؟ یا میخواد بندازتش دور؟»
یولگئوم جوری که انگاراحترام از سؤال دئوس غافلگیرزبونش شده باشه، دهنش رو بست.
زیک زیر لب گفت.
«اینکه بخواد استفاده کنه... یعنی میخواد بشریت رو به مرحله بعدیفرشتهها بفرسته، درسته؟ فرشتهها هم از کارمای نگهبان بودنشون آزاد میشن... از طرفنظم دیگه، دور انداختنش... یعنی میخوان انسانها رو تو همین جهان حبس کنن؟»
«فکر کنم میخواد خدا بشه.»
«اما اونطوری هیچ دلیلیاحترام نداره که قاره خوزهزبونش رو در هم بکوبه.»
«این نزار بوداسم که باعث سقوطحبس قاره خوزه شد.»
«این خودش یه تناقضه. اگه ثبات میخواست،کاری نیازی نبود دنیا رو به لرزه دربیاره. اگهتمام بابل احیا نشه، وضعیت فعلی خودبهخود حفظ میشه.»
«واقعاً؟»
یولگئوم گفت.
«چیزی که لوسیفر میخواد اینه که بشریت با استفاده از بابل به دنیای بیرون پیشروی کنه. یکم خشنفرشتهها بود، اما برای از بین بردن این ثبات چاره دیگهای نداشت. این خود اون بود که این وضعیتنشده ثابت فعلی رو به وجود آورد، پس یه جورایی پیشقدم شدن برای شکستن این پوسته، کارمای خودش بود.»
«هنوزم احمقی.»
«چرا گیر میدی؟»
«کجای اینکهکایمرا به یه درختهمه بگی درخت اشتباهه؟»
«پس چرا خودت بهم نمیگی؟»
«تو هنوزکوچیکترین به اوندرباره حرومزاده باور داری؟»
«داری راجعفدا به چیهمه حرف میزنی؟»
«باورت شده که اون یههمه فرشتهست و میخواد از نظماومده و هماهنگی تو دنیا محافظت کنه؟»
«خب اون...!»
«خودت گفتی نصف خون اون تو رگهای من جریان داره،هیچکدوم نه؟ من همون یاروام، و با در نظر گرفتن تمامعنوان کارایی که تا الان کرده، فکر میکنی واقعاً چی میخواد؟»
«منمن نکن.»
«تو یهکایمرا کلمه خلاصهاشاحترام میکنم. اونم نابودیه.»
«بله، نظرتون رو شنیدم. عالیجناب.»
«بازسازی یا نوسازی؟ از بین این گزینهها، اونمیکنن بچه دومی رو انتخاب کرده. داره به اینتلاشش فکر میکنه که کتاب پیدایش رو از نو بنویسه.»
«آخه چرا باید این کارو...»
«چون شبیه منه دیگه، نه؟ اما اگه فقطزبونش میخواست بشریت رو به مسیر درست برگردونه، یه کاریحقیقته بود که باید قبل از همه اینا انجام میداد.»
«باید چیکار میکرد؟»
یولگئوم یه مدتشکی بهش فکر کرد، اماکاری نتونست جوابی پیدا کنه.
تو همون لحظه، سیگنی که به ندرت توبند اینجور بحثها شرکت میکرد، دستاش رو به همحقیقته گره زد و با لحنی شبیه به دعا گفت.
«باید بهکایمرا درگاه خدااحترام دعا میکرد.»
یولگئوم یکه خورد.
«فهمیدم! هیچ نیازی نبود برای فاسد کردنکاری فرشتهها از روشهای به این خشنی استفادهدنیا کنه. فقط کافی بود منتظر کلام خدا بمونه.»
«خیلی تابلوئه، ولی چرا تازه الان فهمیدمش؟ چون لوسیفر دقیقاً یه همچین جونوری بود. هر کاری که من میکنم، تهش بهنزار یه گندکاری و دردسر ختم میشه. اما چون کارای اون همیشه به اسم نظم و هماهنگی بود، همه قبولش داشتن. بهجوری عبارت دیگه، هیچکس شک نمیکنه که اون یه فرشتهست. حتی تو هم شک نمیکنی. چون صدها میلیون ساله که اوضاع همین بوده.»
زکه گفت:
«منظورت اینرسی ایمانه.»
«نمیدونم اون بچه چه شکلی بود. اصلاً برام مهم نیست. نمیدونم شیاطین رو اون خلق کرده یا هر چی،گیرودار ولی شنیدن اینجور چیزا فقط حالم رو به هم میزنه. چون اینکه یه نفر جوری رفتار کنه که انگار خالقانداخت منه، واقعاً چندشآوره. ولی خب، در کمال تعجب میتونم بفهمم دارن چه غلطی میکنن. فکر کنم میدونم میخواد چیکار کنه.»
«چون اون خالقه.»
«هه!»
«یعنی لوسیفرهیچکدوم میخواد این دنیانداشتن رو ریست کنه؟»
«میخواد عصر چهارم رو شروع کنه. بعد از اونروح همه هرجومرج عصر طلا و نقره، مرحلهی بعدی چیه؟همین میگن الان عصر آهنه، ولی اصلاً همچین تداومی وجود داره؟»
زکه پرسید:
«پس حالافدا چه بلاییهمه سر بشریت میاد؟»
دئوس خندید:
«من از کجافرشتهها بدونم... قاعدتاً بایددنیا محو بشن دیگه.»
زکه با دیدن لبخندش کهنیمه به زور میشد اسمش روشیطانیاش لبخند گذاشت، زبانش بند اومد.
لوسیفر روی تختییولگئوم در یک سیارهاومده کوتوله نشسته بود.
اسم اون سیاره پلوتون بود.
در حالی که چهارزانوذره روی تخت نشسته بود،تلاشش آهی از سر بیحوصلگی کشید.
روبرویش، چهار فرشتهتمام بزرگ عهد جدید سرهایشاندمیورگوس را خم کرده بودند.
نه، دیگرخریده نمیشد بهزبونش آنها فرشته گفت.
پرهای سیاهی شانههای همهشان را پوشاندهکرد بود. چشمهایشان خالی و بیروح بودشیاطین و سلاحهایشان دیگر هیچ درخشش مقدسی نداشت.
«در نهایت شکست خورد.»
با کلماتی که لوسیفرتلاشش به زبان آورد، فرشتگان عهدروح جدید سرهایشان را پایینتر انداختند.
میکائیل شعله سیاه گفت:
«او توسط دروغها فاسد شد.»
«عجیبه کهکایمرا اصلاً همچیناحترام چیزی ممکنه.»
«نیمی از پادشاه شیاطینگرداب فرشته است، اما نیمهاحتمالاً دیگرش... پر از ناشناختههاست.»
«پادشاه شیاطین آخرینشکی کایمرایی بود کهشیاطین انسانها خلق کردن.»
«و خودشفدا هم یههمه انسان بود.»
«درسته. انسانها در نهایت انسانهاهمه رو خلق کردن. اما انسانهایی کهبود توسط انسانها خلق شدن، انسان نبودن.»
برای لحظهای،زندانی بیحوصلگی از چشمانکارما لوسیفر محو شد.
«بامزه نیست؟کوچیکترین چرا انسانها میخواستندارن انسان خلق کنن؟»
«نزار همفدا آداپا روهمه خلق کرد.»
«فرق داره. آداپا یه کلون ژنتیکی از انسانه. نسخه اصلیش وجودبود داره. حتی اگه ژنها ترکیب شده باشن. در مقایسه با اون، کایمرا،چیه انسانی که تو عصر نقرهای خلق شد، از هیچ به وجود اومد.»
«اون یه هومونکولوس بود.»
«همه شکست خوردن. راستش، ساختن موجودات ترکیبی کار سختی نیست.هیچکدوم اگه بهش فکر کنی، آداپا هم یه جور موجود ترکیبیه. چونروح یه انسان اصلاحشدهست. اما آخرین هومونکولوس قطعاً با بقیه فرق داشت.»
لوسیفر چشمانش را ریزهمه کرد، گویی وقایع آنبند روز را به یاد میآورد.
«دمیورگوسهایی که با خون من ترکیبخریده شده بودن، در واقع خیلی ناامیدکننده بودن.نشون کاملاً معمولی بودن. به جز یه نفر.»
«شماره ۶۶۶ بینظیر بود.»
«گلی که هر صدها هزار سال یکبارکاری شکوفه میده. مثل گل اودومبارا تو افسانهها،دنیا مدت زیادی دوام آورد تا بالاخره شکوفا شد.»
«ما تو پساحترام گرفتن جانور خداییولگئوم مرگ هم شکست خوردیم.»
«متاترون حتماً تو ایناحترام قضیه دست داشته. چونزبونش نمیخواد نظم به هم بریزه.»
«مادر. حالا باید چیکارگرداب کنیم؟ ما نشنیدیم کهاحتمالاً بعدش قراره چه اتفاقی بیفته.»
«هیچی عوض نشده. عروسک نابودی از قبلکاری متولد شده. تو اون روز، ما فقطدنیا باید بشینیم و نابودی دنیا رو تماشا کنیم.»
لوسیفر سر تکاناحترام داد و زیریولگئوم لب زمزمه کرد:
«ای خدای دانای کل و قادر مطلق ما.کوچیکترین اگه ارادهی تو اینه که من اینجا باشم،هیچکدوم پس انجام دادن این کار هم ارادهی توئه.»
چهار فرشته سقوطکرده،فرشتهها مثل اینکه در حالتمام دعا باشند، همصدا خواندند:
«ارادهی تو بر رویگرداب زمین انجام خواهد شد، همانطورکوچیکترین که در آسمانها انجام میشود.»
«ولی واقعاً مشکلی ندارهدرباره همینطوری با اعتماد بهمیکنن نفس واسه خودمون بگردیم؟»
یولگئوم که در یک استراحتگاه دریولگئوم حال آفتاب گرفتن بود، سرش رانشون چرخاند و به دئوس نگاه کرد.
«چرا تو وضعیتی کهاحترام همهمون تو یه دردسرزبونش افتادیم، تو اینقدر ریلکسی؟»
«برام مهم نیست.اسم چون تو کسی بودیکرد که لوسیفر گیرش انداخت.»
«بعد از اینکهشکی از پشت بهتشیاطین خنجر زدن، خیلی بیخیالی.»
«نکنه تو هماحترام میخوای از پشتیولگئوم بهم خنجر بزنی؟»
«مگه شماکایمرا دو تااحترام دوستای صمیمی نبودین؟»
«...»
«فکر کنمکوچیکترین خیلی همدرباره صمیمی نبودیم.»
«نه اینکه صمیمی نباشیم،همه ولی اون از اون مدلاومده آدمایی بود که درکشون سخته.»
«به نظرکایمرا میاد درونش حسابیهمه تاریک و سیاهه.»
«بهت که گفتم. اونگرداب کسیه که پایان عهداحتمالاً عتیق رو رقم زد.»
«میگی مرز بین عهد جدید و عهدکاری عتیق مثل نقطه شروع عصر طلاییه؟ پسدنیا تولد تمدن بشری چه ربطی به لوسیفر داره؟»
«آهان... حالا کهاحترام بهش فکر میکنم،یولگئوم اونم کار خودش بود.»
«چیکار کرد مگه؟»
«نه، چیز خیلی بزرگی همکارما نبود. اون به بشریت یادشکی داد که چطوری بذر بکارن.»
«چطوری بذرکوچیکترین بکارن؟ نکنه ازدارن این داستانای خاکبرسریه؟»
«نه، نیست.»
«پس واقعاً چطوری بذر میکارن؟»
«اه...»
«حالا اینقدر چیزشکی خفنی بود که بخوادکاری به بقیه یادش بده؟»
«اون موقعها آره. بشریت از زمان پیدایشش برای دواومده میلیون سال رشد کرد و بالغ شد، اما فرصتگفت تبدیل شدن به یه تمدن خیلی کم پیش میاومد.»
«یعنی همون بذر کاشتن؟»
«درسته. وقتی انسانها کشاورزیگرداب رو شروع کردن، مقدراحتمالاً شده بود که یکجانشین بشن.»
«...فکر کنم اگهشکی همینطوری ولشون میکردی همکاری خودشون یه روزی میفهمیدن.»
«اون کسی بود که خودش رو جای یه وحی الهی جا زد و اولین قدمهایمیگه تمدن رو به انسانها یاد داد. به عنوان مجازات، مقام لوسیفر به پایینترین رتبه فرشتگان تنزلداد پیدا کرد... و خدا دیگه مستقیماً با ما حرف نزد. شایدم ما دیگه صداش رو نشنیدیم.»
«خدا فقط ارادهی جهانه.»
«تو دورانزندانی گذشته، میتونستی واضحکارما بشنویش. کلامش رو.»
«نکنه فقط به صورتدرباره دستهجمعی شستشوی مغزی شدهمیکنن بودین و بعدش اثرش پریده؟»
«تو همیشهفدا خیلی قشنگهمه حرف میزنی.»
«ممنون بابت تعریفت.»
«برای بیایمانها، این فقط شبیه یه شستشوی مغزی دستهجمعی به نظر میرسه. لوسیفر برایکاری اولین بار صدای اونو تحریف کرد. بعد از اون، بیاعتمادی بین ما جوونه زد. منشیطانیاش حتی به این شک کردم که اصلاً از همون اول صدای خدا بوده یا نه.»
«پس برای همینشکی فرشتگان عهد جدیدشیاطین رو خلق کردین.»
«خواست خدا بود.»