چپتر 336: اعلیحضرت امپراتور کیهان متولد میشود (۳)
0یولگئوم یه قلپ گندهمشکل از کوکتلی که زیکمیگی درست کرده بود، بالا داد.
«باشه، من تسلیمم. اول من حرف میزنم.» یولگئوم بعدرازم از اینکه یه مدت طولانی به اون کوکتل آبی کهاینجور مثل جواهر برق میزد خیره شد، بالاخره به حرف اومد.
«ساندالفون... نه، همون بهتر که اول وضعیت دنیا رو براتون روشن کنم. چیزاییبابل که قراره بگم رازهایین که هیچوقت نباید به زبون بیان، ولی خب، تامیگی همین جاش هم اونقدر قاطی ماجرا شدم که دیگه چارهای جز اعتراف ندارم.»
«من که عاشق رازم.»
«تو بیشترکموبیش عاشق اینی کهقسمت همهجا پخششون کنی.»
«نه بابا. منشدم فقط دوست دارم ازندارم اینجور چیزا پول دربیارم.»
«آره، حدس میزدم. ازدونه یه زاویهای بخوایم نگاه کنیم،کلید دهن تو قرصترین دهن دنیاست.»
«بینهایت قرصه.»
«به هر حال، دنیایی که خدا خلق کرده مثل یه خوشه انگور پرباره. این کیهانی که توشیم فقط یکی از اون دنیاهاست.پیدا شاید به نظر برسه که بیکران و بازه، ولی در واقع یه محیط بستهست. هر دونه از این انگورها با یه ساقهانسانها به هم وصل شدن و کلید ورود به اون مسیر، بابله. بابل کلید تنها گذرگاهیه که به یه کیهان دیگه راه داره.»
«تا اینجاش رو کموبیش میدونستم.چارهای مشکل قسمت بعدیه. اصلاً اینبیشتر خدا که میگی، دقیقاً چیه؟»
«تکامل مرحله به مرحلهست. این قضیه فقط در مورد موجودات زنده صدق نمیکنه؛ دنیای معنوی همکیهان تکامل پیدا میکنه. دنیای ارواح در واقع مجموع رویاهای تمام موجودات زندهست. خدا هم همینه. فرشتگانقضیه عهد عتیق، از جمله خود من، خدایانی هستیم که از اولین رویای این دنیا متولد شدیم.»
«با این حساب، انگار خدا نیستتنها که انسانها رو خلق کرده، بلکهکموبیش این انسانها هستن که خدا رو ساختن.»
«فقط بحث انسانها نیست. این رویای هر چیزیهمیگی که روح داره. حتی رویای خود زمینه. خدایانیموجودات که از میلیاردها سال رویاپردازی به وجود اومدن.»
«ولی یهماجرا خدای واقعی همچارهای اون بیرون هست.»
«شاید اونم رویای کل کیهان باشه؟ راستش رو بخوای، ما هم دقیق نمیدونیم. اون فقط یهکیهان روز از آسمون پایین اومد و راهی که باید میرفتیم رو بهمون نشون داد. همون روز اول،مورد نور و تاریکی رو از هم جدا کرد و مسیر درست و غلط رو برامون مشخص کرد.»
«و همون روزمسیر بود که شماتنها تبدیل به فرشته شدید؟»
«دقیقاً.»
«پس خدا موجودیهشدم که از یهاعتراف دنیای دیگه اومده.»
«ما براشمحیط هیچ تعریفی نمیذاریم.انگورها این کار کفرگوییه.»
«یعنی میخوایورود بگی هیچوقتبابله بهش شک نکردی؟»
«چون ایمانکموبیش دقیقاً ازمشکل همونجا شروع میشه.»
«یعنی اگهماجرا باور نداشتهدیگه باشم، فاسد میشم؟»
«به ما به عنوان فرشته قدرت داده شده تا این دنیا روبابله به نمایندگی از اون مدیریت کنیم. اگه به خدایی که منبع تمام اوناصلاً قدرتهاست ایمان نداشته باشی، چارهای نداری جز اینکه تبدیل به یه شیطان بشی.»
«پس شیاطینورود دارن ادای شیطانبابل اصلی رو درمیارن؟»
«دقیقترش اینهکموبیش که بهشونمشکل بگیم فرشتگان سقوطکرده.»
«پس قضیه سقوطشدم بوده... اصلاً چرا عهدندارم جدید به وجود اومد؟»
«همونطور کهمحیط انتظار میرفت،دونه خدا تغییر کرد؟»
«این داستانیه که فقط فرشتههای قدیمیتنها ازش خبر دارن. من کامائل روکموبیش میشناسم، ولی در مورد هامیل چیزی نمیدونم.»
«انگار از همونمیدونستم اول چند تابعدیه خدا وجود داشتن.»
«اون هیچوقت خودششدم رو "من" خطاباعتراف نکرد. همیشه میگفت "ما".»
«یعنی میخوای بگی اون چیزیانگورها که فکر میکردم یه وجود واحده،مسیر در واقع فقط یه توهم بوده؟»
«همهش اشتباهه.ورود اون نه یکیه،بابل نه چند تا.»
«دیگه واقعاً نمیفهمم چیه.»
«راستش رو بخوای، اصلاً جای نگرانی نداره. چه یکی باشه چه چند تا، چه یکی باشه کهدوست ادای چند تا رو درمیاره یا چند تا باشن که ادای یکی رو درمیارن؛ هیچکدوم این حقیقتقرصه رو عوض نمیکنه که اون وجودی عظیمه و ما فقط باید هر چی میگه رو اطاعت کنیم.»
«یعنی تومحیط هیچ شکی بهانگورها دلت راه نمیدی؟»
«دقیقاً. یه روزی خودت میفهمی. وقتی این دنیا مسیر واقعیش رو پیدا کنه، تمام این ناشناختهها و جهلها تبدیل به دانش حقیقی میشن.مرحلهست بیمعنیه که بخوایم از الان حدس بزنیم اون موقع قراره چه اتفاقی بیفته. مثل همون داستان مردای کوریه که به یه فیل دستهستیم زدن؛ یکی گفت فیل مثل یه سطح صافه، اون یکی گفت مثل یه لوله درازه، و سر همین قضیه با هم جنگ راه انداختن.»
«همون دعوا هممیدونستم یه جورایی بخشیبعدیه از هارمونی و نظمه.»
«درسته. اینماجرا دقیقاً ذات واقعیچارهای هارمونی و نظمه.»
یولگئوم اینمحیط رو گفت وانگورها آه کوتاهی کشید.
«ساندالفون اونور این ساقه منتظره. دروازههایتنها بابل باز شدن تا بشریت بتونهکموبیش به سمت اعماق فضا حرکت کنه.»
«یعنی اون کیهانمیدونستم دوردست هم فقطبعدیه یه حبه انگور دیگهست؟»
«این ستاره، یعنی همین خورشید، متعلق به مجموعهای از ستارههاست که بهش میگن کهکشان. یه خوشه کهکشانی هم از دهها کهکشان تشکیلدربیارم شده. هر کدوم از ذرات اون کهکشان، خودش یه دنیاست. اونقدر این توده عظیمه که حتی اگه با سرعت نور هم حرکتتوشیم کنی، میلیونها سال طول میکشه تا ازش رد بشی؛ برای همین بدون استفاده از بابل، هیچوقت نمیتونیم به یه دنیای دیگه بریم.»
«میلیونها سال...»
زیک باورود قیافهای ماتومبهوت بهشبابل خیره شده بود.
ارقام خیلی سنگین بود. صدقسمت سال هم واسه خودش یه عمرتکامل بود، چه برسه به میلیونها سال.
یولگئوم با یهشدم قلپ دیگه از کوکتلش،ندارم لبهاش رو تر کرد.
«کل داستان همینه. تازه، چیزی که ما داریم مدیریتش میکنیم حتی کل اون حبه انگور هم نیست. فقط خورشید و چند تا ستارهی اطرافشه؛ یه منطقه کوچیک که بهش میگنمرحله منظومه شمسی. اصلاً نمیدونم چند تا لژیون از فرشتههایی مثل ما تو این حبه انگور وجود دارن. با این حال، ما اولین گروهی بودیم که بابل رو ساختیم. ساندالفون اونورانگار این گذرگاهِ ساقهمانند منتظر بود تا بشریت ازش عبور کنه. اما بشریت به جای اینکه از این مسیر رد بشه، جنگ رو انتخاب کرد و خودش، خودش رو نابود کرد.»
یهو پریدم وسط حرفش:
«پس لابد اونایی کهمشکل واقعاً از این قضیهمیگی ناامید شدن، شما فرشتهها بودین.»
انگار که دقیقاً زده باشمچارهای وسط خال؛ یولگئوم چند لحظهبیشتر لال شد و نتونست حرفی بزنه.
«درسته. دقیقاً همینطوره. شاید همونانگورها ناامیدی بود که بذر فسادورود رو تو دل همه کاشت.»
«یعنی ساندالفونورود تو اینبابله کیهان نیست.»
«اونورِ ساقه انگور منتظرمشکل نشسته. منتظر بشریتی که معلومدقیقاً نیست کی قراره پیداش بشه.»
«اگه بگیم مُرده هم پر بیراه نگفتیم.ندارم با این وضعی که پیش میره، فکرکنی کنم دنیای مردگان بهش نزدیکتر باشه تا بشریت.»
زیک که گیج شده بود، پرسید: «یهوصل لحظه صبر کن. پس اون فرشته مقربی کهگذرگاهیه خودش رو لرد ساندالفون صدا میزد کی بود؟»
زیک هنوز ازمسیر هویت واقعی اونتنها یارو خبر نداشت.
«لوسیفر.»
خیلی خلاصه جوابش رو دادم.چارهای زیک با قیافهای که علامتبیشتر سؤال ازش میبارید، نگاهم کرد.
«اگه لوسیفره...محیط مگه هموندونه دمیورگوس اول نیست؟»
«دقیقاً.»
بحث رو ادامه دادم:
«اول از همه، اون نقطه شروعاعتراف و پایان تمام این دردسراست. احتمالاًهمهجا سقوط فرشتهها هم زیر سر همون بیهمهچیزه.»
یولگئوم حرفم رو تأیید کرد:
«نمیخوام تا این حد قاطعانه نظرتنها بدم، ولی فکر کنم حداقل توکموبیش قضیه زنده شدن نزار بدجوری دست داشته.»
«آها! پس واسه همینمشکل بود که الکی وانمود کردیدقیقاً شکست خوردی و عقبنشینی کردی!»
«الکی وانمود کردم؟شدم نزار اگه این روندارم بشنوه حسابی بهش برمیخوره.»
«اما اعلیحضرت، امپراتور جهان،دونه دیگه خیلی زیادهروی بود.شدن کاملاً تابلوئه که یه شوخیه.»
یولگئوم گفت: «اشکالیمسیر نداره بگی کهتنها ازش خوشت اومده.»
«آخرش همکموبیش برگشتیم سرمشکل خونه اول.»
«نقطه شروع نیست. چون هرچی حدس میزدم درست از آب دراومد. لوسیفر زندهست. دارن با استفاده از نزار و من یه نقشهای میکشن.آره متغیر میکائیل هم بهش اضافه شد و رسیدیم به وضعیت فعلی. هنوز نمیدونم چه رابطهای بین این دوتاست. شاید دو تا خط که توشاید مسیرهای مختلف میرفتن، تصادفاً تو این نقطه به هم رسیدن... یا شاید هم یکیشون داره از اون یکی سوءاستفاده میکنه و ازش تغذیه میکنه.»
«اما هنوز نمیدونیبستهست دارن چه نقشهایساقه میکشن یا کجان.»
«قراره دوبارهورود دست بهبابله کار بشم.»
«چطور میتونی اینقدر مطمئن باشی؟»
«اگه هدفشون دقیقاً جلو چشمشون نبود،اعتراف عمراً همچین کار جسورانهای میکردن وهمهجا خودشون رو به من نشون میدادن.»
دئوس دستبهسینه شدبستهست و به پشتیساقه صندلیاش تکیه داد.
زیک گفت: «چیزی که هنوز درتنها موردش مطمئن نیستم اینه... بابل یاکموبیش نزار. هدف واقعی اون یارو کدومه؟»
«گیجکننده نیست چون هرمشکل دوتاشه؟ لوسیفر تنها کسی نیستدقیقاً که تو این قضیه دخیله.»
«با این حال،شدم نتیجه یکیه. معلوماعتراف نیست کی دنبال چیه.»
«به هر حال، میگم کهانگورها قصد دارم حواسم بهش باشه.ورود تا وقتی که یه اتفاقی بیفته.»
«اینطوری خیلیورود کنده. بایدبابله خودت کاتالیزور بشی.»
دئوس نگاهی به اطراف انداخت.
در هر صورت، بابلدیگه همینو میخواد. هدف استفادهعاشق از بابله، نه نابود کردنش.
این یعنی بشریتبستهست میخواد دوباره توساقه مسیر تکامل قدم برداره.
«زیک.»
«بله، دئوس.»
«سعی کن از اون کلهات استفاده کنی. چطور تکنولوژیرازم انسانها میتونه یه تغییر اساسی بکنه؟ در حدی کهدارم فرشتهها نتونن نادیدهاش بگیرن و مجبور بشن اهمیت بدن.»
«همون روشیمحیط که همیشه استفادهانگورها میکردیم کافی نیست؟»
«روشی که همیشه استفاده میکردیم؟»
«بکنیم تو پاچهشون.»
«همم...»
«اونم بامحیط یه قیمتدونه نجومی و وحشتناک.»
«مزیتش چیه؟»
«درجا جلب توجه میکنه. برعکس، اگه بگی داری مجانیدقیقاً میدیش، هیچکس علاقهای نشون نمیده. مگه غیر از اینهصدق که کالاهای لوکس، طمع و خواستههای انسانها رو تحریک میکنن؟»
«یه کالای لوکسه.»
«زیباترین شمشیر، سپر و زره. ما با استفاده از انواعورود و اقسام مواد اولیه، از جمله فلس اژدها، هیولاهای دنیایکموبیش شیاطین و جانوران کمیاب، محصولات با بالاترین کیفیت رو تولید میکنیم.»
«منظورت یه ستمسیر زرهه که در حدگذرگاهیه یه آیتم ‹بیهمتا› باشه.»
«تعداد زیادی میسازیم ومشکل با قیمت خون بابامونمیگی میفروشیم. ما روسدیا رو داریم.»
«آره.»
روسدیا اساساًمحیط یه کارخونهدونه اسلحهسازی بود.
تو این مدت، سلاحهایی برای استفادهتنها علیه اژدهایان ساخته بودم و درآمدکموبیش خیلی خوبی هم به جیب زده بودم.
همزمان، انسانها، کوتولهها، پریها و شیاطینبعدیه از قاره خوزه آورده شده بودنمرحله و جمعیت حسابی بالا رفته بود.
این یعنی هیچشدم مشکلی از بابتاعتراف ظرفیت تولید نداشتیم.
«مهارت ذوب فلز کوتولهها، جادوی پریها، ظرافت دست انسانها و قدرتمسیر تارهای شیاطین. اگه مواد کمیابی که از اژدهایان به دست میادمشکل رو هم بهش اضافه کنیم، قطعاً یه سلاح باورنکردنی خلق میشه.»
«هر چقدر هم گرون باشه میخرنش. چونگذرگاهیه قلعه شیاطینی که من تو هوا ساختممشکل اونجاست. اونا الان حتماً احساس خطر میکنن...»
«ما بیشتر نیروی اصلیمون روقسمت تو جنگ قبلی از دست دادیم.تکامل قطعاً الان تشنه قدرت نظامی هستن.»
«از اون طرف، کشاورزا همچارهای حسابی تلکه میشن. استثمار و مالیاتگیریاینی سنگین، پایه و اساس حکومتهای سلطنتیه.»
زیک با شنیدن حرفهایدونه دئوس که با لبخندشدن ادا میشد، لبخند تلخی زد.
«خب، چرا که نه؟»
«معلومه که نه نمیارم! عجب هوشبعدیه و ذکاوت نادری به خرج دادی.مرحله باید همین الان دست به کار بشیم.»
اگه فقط یه سلاحدیگه قدرتمندِ ساده بود، عمراًعاشق فرشتهها بهش علاقهای نشون میدادن.
دئوس، اسکاتول روبستهست به بالاترین نقطه قلعهوصل سلطنتی روسدیا احضار کرد.
«اوضاعت روبهراهه؟»
«اول از همه... منظورت چیه؟»
«این صدای بیاعتمادبهنفس دیگه چیه؟»
«تا وقتی اینجا بودم انواع و اقساموصل شایعات به گوشم خورد. اینکه کی رفتتنها مشتری یا کی با کی دعوا کرد؟»
«نتیجهاش رو هم شنیدی؟»
«گفتی که باختی؟»
«من تسلیم اعلیحضرت، امپراتور جهان شدم. اینندارم سیاره رسماً به یکی از قلمروهای تحتکنی فرمان اعلیحضرت، امپراتور جهان تبدیل شده، هاها.»
«خندهات یهمحیط جور عجیبیدونه رو اعصابه.»
«فرض کن خندهایه کهبابله از سر پوچی وکیهان مسخره بودن اوضاع دراومده.»
«آخه دقیقاً چه نقشهایمشکل تو سرته؟ حتی اگه بپرسمدقیقاً هم بهم نمیگی، مگه نه؟»
«آره، چون تو یه جاسوسی.»
«اونقدرها هم بیشرم نیستم کهانگورها جواب بدم فقط به عنوانورود اربابم به شما خدمت میکنم.»
«نگران نباش. چونمسیر عمراً باور کنم. خب،گذرگاهیه واکنش رسمی میکائیل چیه؟»
«حرفی کهکموبیش بهت میزنم روقسمت میتونی باور کنی؟»
«حداقل میکائیل همون قصهایدیگه رو که میخواست بهعاشق گوشم برسه بهت نگفته؟»
اسکاتول با لبخند محوی گفت:
«ما فعلاً داریممسیر سیاست ‹صبر کن وگذرگاهیه ببین› رو پیش میگیریم.»
«این میکائیل بودمیدونستم که بابل روبعدیه از انبار درآورد.»
«این یهماجرا سوءتفاهم مسخرهست. اونچارهای کار نزار بود.»
«واقعاً؟»
«بله.»
«خب، فقط به تماشا کردنقسمت ادامه بده. چون یه چیزیچیه هست که میخوام امتحانش کنم. پیشخدمت.»
«بله، ارباب.»
«اول، یه سری سلاح بساز.»
«دقیقاً ازورود چه سلاحیبابله حرف میزنید؟»
«شرط اولش اینهمیدونستم که باید فراتر ازاصلاً تکنولوژی این دنیا باشه.»
«همین حرفتون باعثشدم میشه بخوام ازاعتراف همون اول ردش کنم.»
«فقط یه تکنولوژی پیشرفته نیست، یه چیزیهوصل که اونقدر فراتر از حد تصوره که فرشتههایگذرگاهیه مقرب بخوان دخالت کنن و جلوش رو بگیرن.»
«از وقتی همدیگهمسیر رو ندیدیم، شوخیهاتون خیلیگذرگاهیه بیمزهتر و سنگینتر شده.»
«لازم نیست ایدهای داشته باشی. فقط حسش کن. عاشق اینمچیه که ببینم تو که خودت یه فرشتهای، چطور قراره غافلگیردنیای بشی. تکنسینهایی که استخدام کردم بقیه کارها رو ردیف میکنن.»
«نکنه بهماجرا فکر شکستندیگه تابو هستید؟»
«هاه. دقیقاً همینطوره.»
«...قصد داریدورود فرشتهها رو تبدیلبابل به دشمن کنید؟»
«مگه کیکموبیش تو یهمشکل جبهه بودیم؟»
«هیچوقت.»
«مگه همین الانش هم همهچیز مشخص نشده؟وصل قدرتهایی که من و زیک داریم، ازتنها همین حالا فراتر از قوانین این دنیاست.»
«این فقط یه ناهنجاریه.بابله اما گسترش دادن و پخشراه کردنش یه مسئله کاملاً متفاوته.»
«اینطوره؟»
«تولید انبوهماجرا قدرتی شبیه بهچارهای قدرت شما ارباب...»
«وایسا ببینم.»
«بله؟»
«یه بار دیگه بگو.»
«قدرتی شبیهماجرا به قدرتدیگه شما ارباب...»
«همونطور که انتظاربستهست میرفت، تو یهساقه پیشخدمت به شدت کاربلدی.»
«بله؟»
«تو خیلی ازمیدونستم زیک کارآمدتری. حداقلبعدیه کلهات بهتر کار میکنه.»
«فهمیدنش سخته.»
«باید ‹چهار خدایبستهست مرگ› رو بهساقه تولید انبوه برسونم.»