چپتر 12: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0بخش ۳:کنی ملاقات باوجود قهرمان (۳)
«چرا؟ اژدها رو گرفتن و تیکهتیکهاش کردن.هرچی به نظر میرسید میخوان از فلسها ووارث چنگالهاش سلاح یا یه همچین چیزی بسازن.»
«احتمالاً همینطوره.»
«تازه فقط یه بچه بود.»
«آره، یه بچهی هفتاد ساله.»
«اژدهایان تازه بعدذاتاً از صد سالگیدارن بالغ حساب میشن.»
«درسته. و قبلباشه از اینکه بمیرن حدودوارث هزار سالی عمر میکنن.»
«میخوای همینطوریوارث از قتل همچینباید طفل معصومی بگذری؟»
یولگئوم زانوهاش روحتی بغل کرد ویکی به زمین خیره شد.
«برام انتقام میگیری؟ بهمقاومت جای من از انسانهایی کهخالصتر بچهام رو کشتن انتقام بگیر.»
«بچهی خودت بود؟»
«نه مستقیماً. ولیخانوادهی همهی اژدهایان مثلبیست بچههای من میمونن.»
«الکس میگفت وقتی قهرمان رونهایتاً دیدی، دمت رو گذاشتی روبسازم کولت و فرار کردی، نه؟»
«با هم فرار کردیم.»
«اون که...»
با یادآوری اینخانوادهی موضوع، موج تازهای ازدرصد عصبانیت تو وجودم جوشید.
«اون عوضی حسابی تحقیرم کرد.»
«شاید اینطوری آبروت حفظمقاومت شد. با قدرت فعلیتخونیشون نمیتونستی همهی قهرمانها رو بکشی.»
«به نظر ضعیف میاومدن که؟»
«قهرمانها ذاتاً مقاومت ضدجادویی دارن. هرچی خط خونیشون خالصترکنی باشه، مقاومتشون هم بیشتره. برای وارث خانوادهی هولیپر، بایدنیست بیست تا سی درصد از قدرت جادوییت رو کم کنی.»
«حتی با این وجودوجود هم، نهایتاً با یکی دوکارشون ضربه میتونستم کارشون رو بسازم.»
«فقط یه قهرمان که نیست. به محض اینکهخونیشون بفهمن سر و کلهات پیدا شده، قهرمانهای سراسرهولیپر دنیا با هم متحد میشن و میریزن سرت.»
«یعنی میگی نمیتونم ببرم؟»
«شاید بتونی. هنوز اون آخریباید خودش رو نشون نداده. ولیحتی خب همینم خودش یه مشکلی نیست؟»
«هیچ مشکلی نیست.»
«خودت میدونی که مشکلسازه،مقاومت برای همینه که الانخونیشون داری ادای انسانها رو درمیاری.»
یولگئوم خندید. درباشه عوض، دئوس چهرهاشبرای در هم رفت.
«چی میخوای بگی؟»
«قوانین یول. توحتی هم جرئت شکستنشونیکی رو نداری، مگه نه؟»
«داری چی میگی، زن؟»
«برام انتقام میگیری؟ انتقاممقاومتشون بچهام رو که توسطخانوادهی خانواده هولیپر کشته شد.»
«چرا باید همچین کاری بکنم؟»
«چون خودم نمیتونم.»
دئوس نگاهی به یولگئوم انداخت.
نگاه خیرهاش بهباشه زمین تا حدودیبرای ترحمانگیز به نظر میرسید.
داستانش چی بود؟
تحقیقات مخفیانهاش در مورد اژدهایاننهایتاً نشون میداد که اون همبسازم بار سنگینی روی دوشش داره.
بعد، یولگئوممیاومدن دوباره بهشمقاومت نگاه کرد.
لبخند پهنی روی صورتش شکفت،بیشتره یا بهتره بگم، با حالتیباید تمسخرآمیز بهش اشاره کرد و گفت:
«الان داری به این فکرباید میکنی که کمکم کنی؟ چونحتی دلسوز و ترحمانگیز به نظر میرسیدم؟»
«چـ... چی؟»
«دلت برای نژاد اژدها سوخت؟ نکنهدارن از اونایی هستی که زود دلشونبیشتره برای یه دختر بیدفاع ضعف میره؟»
«چی داریخالصتر میگی برایمقاومتشون خودت، زن؟»
«نکنه عاشقم شدی؟ وقتیهولیپر یه زن باهات حرفجادوییت میزنه قلبت تندتر میزنه؟»
«آه، این زن واقعاًوجود رو اعصابه. فقط برو. قراردادمونکارشون فسخ شد، اینو یادت باشه.»
«آخ، چقدر خشن! باشه،مقاومت دیگه سر به سرت نمیذارم.خالصتر فقط قراردادمون رو فسخ نکن.»
یولگئوم دستهاش رو مثلمقاومتشون حالت دعا به هم چسبوندهولیپر و سرش رو خم کرد.
«یه ذرهوارث برای عذرخواهیهولیپر زود نبود؟»
«من فقط آدم صادقیم.»
دئوس ازمیاومدن این رفتار بیشرمانهیضدجادویی یولگئوم آهی کشید.
احساس میکرد قرارهباشه همچنان بازیچهی دستبرای این زن بشه.
«پس چرا اعتراض نمیکنی؟»
«این قانون دنیاست. قوانین بیطرفانه. اگه یه اژدها اونها رو بشکنه ومحض تو دنیای انسانها وحشیبازی دربیاره، انسانها بابت کشتنش مقصر شناخته نمیشن. درستمیگی همونطور که هیچکس بابت جنگ صدساله که تو راه میندازی، مقصر شناخته نمیشه.»
«اصلاً کیمیاومدن این قوانینمقاومت رو تعیین کرده؟»
«مجریان.»
دئوس با شنیدنخانوادهی اسم مجریان حالتبیست تهوع بهش دست داد.
«اگه خدایان و مجریان اینقدر خفن و بزرگن، باید دنیابسازم رو مستقیماً مدیریت کنن، نه اینکه فقط یه مشت قوانین یولمیریزن بندازن جلومون و بگن ازشون پیروی کنید. چقدر هم از خودراضیان.»
«اونش دیگه دست خدایانه.»
با اینخالصتر حرف، یولگئوممقاومتشون از دئوس پرسید:
«خب، چطور بود؟خانوادهی اون اژدهای کوچیکبیست هم آلوده شده بود؟»
«ندیدم. داشت باحتی جون و دل یهضربه چیزی رو قایم میکرد.»
«حیف شد. اگه فقط میتونستیمضدجادویی اون اطلاعات رو تأیید کنیم،باشه میتونستیم یه معاملهی دیگه بکنیم.»
«یعنی میگی بابتش پول میدادی؟»
«معلومه. اطلاعات خوبیه که بدونیمباید اونا جزو جناح تندرو هستن یاوجود فقط به خاطر عفونت دیوونه شدن.»
«الکس احمق. هزار تا سکهنهایتاً طلا ضرر کردم. باید اینبسازم پولو از تو حلقومش بکشم بیرون.»
یولگئوم به دئوس پوزخند زد.
«تو واقعاً آدم عجیبیمقاومتشون هستی. خب، چرا ازخانوادهی پادشاه شیاطین بودن استعفا دادی؟»
«چی؟ چراوارث همه اینقدرهولیپر در موردش کنجکاون؟»
«خودت بودی کنجکاو نمیشدی؟»
«نه چندان. بهذاتاً هر حال فضولیدارن تو کار بقیهست.»
«اگه چیز مهمی نباشه، فکر کنمبرای حق با توئه. ولی وقتی پادشاه شیاطینجادوییت باشی، به جلب توجه کردن عادت داری.»
«بیخیالش شو. در عوض، منباید ازت میپرسم. چرا داری پشتحتی سر اژدهایان مخفیانه پرسه میزنی؟»
این یه پیشنهادحتی بود برای اینکه رازهایضربه همدیگه رو نگه دارن.
اما یولگئوم خیلیذاتاً راحت سفرهی دلشدارن رو باز کرد.
«نگران میسلیومهام. همیشه جناحهای تندرویی بودن که تو دنیای انسانها دردسر درست میکردن.جادوییت ولی اخیراً... داره از کنترل خارج میشه. تو این مدت، من میسلیوم روکلهات روی بعضی از همنوعهام دیدم و دارم در مورد این ارتباط تحقیق میکنم.»
«این اطلاعات برای اینکههولیپر اینقدر راحت به اشتراکجادوییت گذاشته بشه زیادی حساس نیست؟»
«این بین من و توئه.»
«ما همچینمیاومدن رابطهای بامقاومت هم نداریم.»
دئوس دستشخالصتر رو لایمقاومتشون موهاش کشید.
«پس یکی داره عمداً اژدهایانباید رو آلوده میکنه تا اوناحتی رو به دنیای بیرون هل بده؟»
«یا شایدم فقط یه عفونتنهایتاً ساده باشه. دنیای اژدهایان، ماندالا، ونیست دنیای انسانها با هم فرق دارن.»
«اگه عمدیه، کار کیه؟»
«هنوز نمیدونم. به تندروها مشکوکم.»
«داری سعیوارث میکنی تیمتهولیپر رو بزرگتر کنی؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
«حالا نوبت توئه.ذاتاً چرا از پادشاهدارن شیاطین بودن استعفا دادی؟»
«ما کِیخالصتر توافق کردیم کهبیشتره اطلاعات تبادل کنیم؟»
«خسیسبازی درنیاروارث دیگه. فقطهولیپر حرف بزن.»
دئوس لبهایش راحتی تر کرد ویکی به حرف آمد:
«راستش... دلیل خیلیذاتاً خاص و مهمی برایهرچی استعفا دادنم وجود نداشت.»
«نمیدونی الان چقدر هیجانزدهام!»
«برای چی دقیقاً؟»
«توی این ۶۶۶ قرن بیسابقه است. استعفای یه پادشاه شیاطین! شرط میبندم مجریان اون بالا حسابی دست وسراسر پاشون رو گم کردن. زدی قوانین دنیا رو شکوندی. شاید بتونن بیست سالی نادیدهاش بگیرن، اما وقتی جنگ بینمشکلسازه دنیای شیاطین و انسانها بالا بگیره، دیگه خود خدایان هم مجبور میشن آستین بالا بزنن و وارد عمل بشن.»
«که اینطور؟»
«معلومه که اینطوره! حتماً یه دلیل خیلیوارث قانعکننده برای همچین اتفاق بزرگی وجود داره.کنی بدجور کنجکاوم داستانش رو بشنوم. یالا دیگه، بگو.»
«ها؟ خب، راستش...»
ذهن دئوسکنی با سرعت شروعنهایتاً به چرخیدن کرد.
طبق حرفهای یولگئوم...
قوانین مطلقی که خدایان و مجریان وضعوارث کرده بودند. و حالا او اولین کسی بودحتی که این قوانین را خرد و خاکشیر میکرد.
«ببین یولگئوم.»
صدایش را پایین آورد.
«همم؟»
«نظرت راجعخالصتر به اینمقاومتشون دنیا چیه؟»
«کدوم دنیا؟»
«به نظرت مسخره نیست؟ اصلاً پادشاه شیاطین یعنی چی؟ قهرمان دیگه چه صیغهایه؟ شیاطین یه پادشاه دارن،قهرمانهای پس منطقیه که انسانها هم یکی داشته باشن. پادشاه به دنیای انسانها حمله میکنه و اینجوری قهرمانهامشکلی متولد میشن. اما چرا دقیقاً هر صد سال یکبار این اتفاق میافته؟ انگار از قبل وقت قبلی گرفتن!»
«تو که باید بهترمقاومت از همه بدونی، مگهخونیشون نه؟ خودت پادشاه شیاطینی.»
«به قول خودت، قوانین دنیا؟»
«اگه بخوام خلاصه بگم، آره.»
«این قوانینی کهحتی مجبوریم ازشون پیروییکی کنیم دقیقاً چی هستن؟»
«ارادهی خدایانه.»
«و خدایان چی هستن؟»
«موجودات برتری کهخانوادهی همهچیزِ این دنیابیست رو خلق کردن.»
«به نظرت مسخره نیست؟»
«مسخرهست؟»
«چرا باید منتظر قهرمان نهایی بمونیم؟ همین الان کلی از نوادگانبیست خونی قهرمانها زندهن. اگه همین الان بزنی نسل همهشون رو منقرض کنی،نیست اون قهرمان نهاییِ کذایی اصلاً به دنیا نمیاد که بخواد دردسر بشه.»
«اینطوری خیلی نامردیه.»
کلمهی «نامردی» مثلحتی یک نیشتر بهیکی قلبش فرو رفت.
«توی جنگ چیزیذاتاً به اسم نامردیدارن و بزدلی وجود نداره!»
«یعنی میخوای بگی زودتر زدی بیرون تا تخمخانوادهی و ترکهی قهرمانها رو از ریشه بخشکونی؟ واو،وجود عجب افکار خطرناکی! مجریان عمراً بذارن قسر در بری.»
«من اصلاًوارث قصد همچینهولیپر کاری رو ندارم.»
«که اینطور به نظر نمیرسه. آهای ملت،ضربه بیاین اینجا رو ببینین! پادشاه شیاطین دارهکلهات نقشه میکشه تا قهرمانها رو ترور کنه!»
یولگئوم دستهایش را مثلمقاومت بلندگو دور دهانش گذاشت وخالصتر با صدای بلند فریاد زد.
«اصلاً اینطوری نیست!باشه من قراره متحدِبرای الفِ قهرمان باشم!»
«آخه "متحدِ الفِ قهرمان" بهباید پادشاه شیاطین میخوره یا "قاتل قهرمان"؟وجود ای مردم دنیا! پادشاه شیاطین اینجاست!»
اگر یکی از مجریان صداینهایتاً داد و بیدادش را میشنید، همهچیزنیست لو میرفت و رشتهها پنبه میشد.
با عجله و دستپاچگیمقاومت سعی کرد دهان یولگئومخونیشون را با دستش بپوشاند.
یولگئوم جاخالی داد و قدمی به عقبوارث برداشت، اما در همین کشمکش، تعادلشان بهکنی هم خورد و بدنهایشان در هم گره خورد.
روی یک صخرهی تخت.
یولگئوم به پشت افتاده بود و پادشاهضربه شیاطین، دئوس، در حالی که رویش خیمهکلهات زده بود سعی داشت دهانش را بگیرد.
اگر هیچ شاهدی در کار نبود،دارن این صحنه نهایتاً با چند گونهیبیشتره سرخشده و خجالتزدگی ختم به خیر میشد...
«سرورم! کالسکه آمـ... هاه!»
البته که وظیفهی ذاتیِ یک شاهدبیست این است که دقیقاً در بدتریننهایتاً و حساسترین لحظهی ممکن سر برسد.
«یعنی از همون اول بانو یولگئوم هدفتون بود؟ سرورم، اصلاً نمیتونم جلوی اشکهای شوقم رو بگیرم! البتهقهرمانهای زیاد مطمئن نیستم که با گرفتنِ دهان کسی بشه حاملهاش کرد یا نه... اما گرفتن اژدهای طلایمشکلی حقیقی به عنوان همسر، قطعاً تضمین میکنه که پادشاه شیاطینِ بعدی میتونه کل دنیای انسانها رو فتح کنه!»
الکس با عجلهذاتاً شروع کرد بهدارن خالی کردن وسایل کالسکه.
«یالا! شماخالصتر دو تا، بریدبیشتره توی اتاق مخفی!»
دئوس دستش را ازهولیپر روی دهان یولگئوم برداشتجادوییت و با کلافگی بلند شد.
سپس در حالی که هالهای تاریک از بدنش ساطعکارشون میشد، به سمت الکس قدم برداشت. آن حضور وحشتناکسراسر و سنگین حتی یولگئوم را هم به لرزه انداخت.
«داشتنِ هفتتا دوک توی دنیای شیاطیندارن یه کم زیادیه. بیا از همین امروزبرای سیستم رو به ششتا دوک تغییر بدیم.»
الکس خندهی خشک و زورکیای سر دادوارث و در حالی که عقبعقب میرفت، درکنی نهایت جیم شد و به گوشهای فرار کرد.
یولگئوم در حالی کههولیپر به این دو نفرجادوییت نگاه میکرد، با نیشخند گفت:
«تماشا کردنِ شما دو تا هیچوقتیکی خستهکننده نمیشه. همسفر شدن باهاتون تومحض اوقات فراغت باید خیلی سرگرمکننده باشه.»
«برو پی کارت. اصلاً حوصله ندارم پامهرچی به این مسخرهبازیها کشیده بشه. فقط یادت نرهخانوادهی اون سلاحی که قولش رو دادی برام بیاری.»
«نگران نباش. از قبل با کوتولههاییبرای که تو کوهستان زندگی میکنن هماهنگدرصد کردم. شنیدم دارین میرین سمت گلون، درسته؟»
«آره. یه جایخانوادهی ساکت. یه جایی کهدرصد اصلاً تو چشم نباشه.»
«جون میدهکنی برای یهوجود ترور موفقیتآمیز.»
«گفتم کهمیاومدن قصد همچینمقاومت کاری رو ندارم.»
دئوس که خستهتر و کلافهتر از آنوارث بود که بخواهد بحث را ادامه دهد،کنی دستش را به نشانهی بیخیالی تکان داد.
«پس خدانگهدار. منم مسیر خودم رو دارم کهجادوییت باید برم. بیا تو انظار عمومی فقط بهکارشون عنوان دو تا متحد با هم روبهرو بشیم.»
«اوهوهو، حالا میبینیم چی میشه.»
او در حالی که تنهاضدجادویی یک پر طلایی از خودش بهمقاومتشون جا گذاشت، در ماندالا ناپدید شد.
«اون فراریِ ترسو... بازممقاومتشون جرئت میکنه راه بیفتهخانوادهی دنبال من بگه "سرورم، سرورم".»
«پنج روزوارث از اونهولیپر ماجرا میگذره.»
«برام سؤاله که تاریخوجود انقضای یه زخم رویمیتونستم قلب چقدر میتونه باشه.»
«دیگه گذشتهمیاومدن و رفتهمقاومت پی کارش.»
«اینجا دیگه کجاست؟»
«اینجا قلعه زوریکسه.»
قلعه زوریکس تقریباًحتی در قسمت کفلِ قارهیضربه اسبشکلِ هورسا قرار داشت.
قلعهی چندانمیاومدن مهم ومقاومت قابلتوجهی نبود.
از دریا دور بود، نزدیک لبهی رشتهکوه قرار داشت اما مسیرش خیلیدرصد هم صعبالعبور نبود. نه یک قطب تجاری به حساب میآمد و نهمحض یک پایگاه نظامی مهم. در یک کلام، تجسمِ مطلقِ معمولی بودن بود.
و دقیقاً همین معمولی بودنباید و سادگیاش بود که توجهحتی دئوس را به خودش جلب کرد.
«اونجا زوریکسه؟»
«بله.»
«قهرمانهای زندهاش کیا هستن؟»
«فقط دو تا خانواده. یکیشون تقریباً رتبه Gئه ولی بیشتر به رتبه A نزدیکه، اون یکی هم که کاملاً در حال فروپاشیه. در مورد اونایی هم که دورگهان یا فقط به عنوان ماجراجوی عادی کارای قهرمانها رو انجام میدن، روی هم رفته بیست نفری میشن که ترکیبی از رتبه A، رتبه B و رتبه C هستن.»
«پس رتبه D ندارن.»
«اگه هر قلعهای واسه خودش یه اژدهاکشهرچی داشت که ارتش پادشاه شیاطینِ ما اصلاًوارث جرئت نمیکرد به سطح زمین حمله کنه.»
«مگه اونقدر قویان؟ همین رتبه Dها رو میگم؟»
«مگه خودتوارث تا حالا باباید یکیشون برخورد نداشتی؟»
«آها، اون یارو رو میگی؟نهایتاً حس میکردم اگه یه کمبسازم محکم فشارش بدم، همونجا میترکه.»
«به این راحتیهاذاتاً هم نمیمیرن. هردارن چی نباشه، اونا قهرمانن.»