چپتر 54: ۱۳. سوءتفاهمهای تکراری (۲)
0«سلام.»
خیلی نادر بود که کوتولهها پاشون رو تویاگه دنیای آدما بذارن. اصلاً سابقه نداشت کسی اینطوریمشروبه اول با من سر صحبت رو باز کنه.
«اول بشینیم.»
با حرف دئوس،طعمش سرش رو بهشاید نشونه احترام خم کرد.
«یه چیزیهیچ هست کهنداره باید بهت بگم.»
«یه پیک بزن. وقتیمیره با یه آدم مستاگه طرفی، خودتم باید مست باشی.»
«اینم از قوانین آدماست؟»
«اوه...» هوم.
«میفهمم. اعلیحضرت دستور دادننداره باهاتون مؤدب باشم، پسمیره همین کار رو میکنم.»
کوتوله روی صندلی نشستمیره و مشروب قوی سیبزمینیاگه شیرین رو سر کشید.
حتی با اینکه رویبدطعم صندلی نشسته بود، فقط سرشنامه از لبه میز میزد بیرون.
بطریهای مشروببخوریش روی میزبهتر تلنبار شده بودن.
اولش الکی تعارف تیکه پاره کردگلو و گفت نمیخوره، اما خیلی زود مستبخوریش شد و گفت که اسمش بتل است.
«پس، اینگلو همون مشروبمیره سیبزمینی شیرینه؟»
بتل باخود صدای کج وبدمزهست کولهای حرف میزد.
«اسمش اینه، ولی شنیدم اصلاًمیشه مزه سیبزمینی شیرین نمیده. یه جوربدمزهست عرق تقطیر شدهست یا همچین چیزی.»
«با اینکه تلخه ونداره هیچ مزه خاصی نداره، ولیهاش راحت از گلو پایین میره.»
«مزه هاش خیلی خوشمزهست. عجیبه، ولی اگه بااگه این بخوریش طعمش حتی بهتر هم میشه. شایدمشروبه به خاطر اینه که خود مشروبه بدطعم و بدمزهست.»
«شایدم همینطورخود باشه. آه!بدطعم نامه شخصی.»
همونطور که داشت میریختبهتر و میخورد، انگار یه چیزمشروبه مهم رو فراموش کرده بود.
بتل نامه روخاصی از جیبش درآوردگلو و داد دست دئوس.
دئوس بلافاصلهگلو نامه رومیره باز کرد.
یه نامه قشنگ بود که باشایدم خطی تزئینشده و با دقت، بهداشت زبان رسمی خوزه نوشته شده بود.
«دوباره داره دعوتم میکنه.»
دئوس نامههیچ رو دادنداره به یولگئوم.
«انگار اون تاجری رو که ازخوشمزهست دنیای شیاطین جنس میخریده پیدا کردیم. تازهشاید همون جنسها رو به اژدهایان هم فروخته.»
دئوس نامه رومشروبه پس گرفت وشایدم گذاشت کف دستش.
جرقهای از زیر ناخنش بیرونمیشه زد و نامه رو بهبدطعم یه مشت خاکستر تبدیل کرد.
«زکه!»
زکه که مشغول رسیدگی بههاش کار و کاسبی بود، با تعجببهتر برگشت و به دئوس نگاه کرد.
«بله، دئوس.»
«از فردا، فعلاًطعمش کرکره مغازه رو میکشیمخاطر پایین و تعطیل میکنیم.»
«چشم!»
گروه همراه با بتل کوتوله راهی زیرزمینعجیبه شدن و با سرعتی خیلی بیشتر ازخاطر دفعه قبل، به پایتخت سلطنتی مالکوث رسیدن.
کیلسه، فرمانده شوالیههای قبیله ریشه جنوبی،شایدم تو صف اول گروه استقبال ایستادهداشت بود تا با زکه دیدار کنه.
گروه تو اتاق تاجبهتر و تخت، به صورتخود خصوصی با ملکه ملاقات کردن.
«باشد که برکتخاصی ده ریشه همراهتونگلو باشه. حالتون چطوره؟»
این دئوس بودپایین که جواب سلامخوشمزهست ملکه رو داد.
«اوه، بد نیستیم.مشروبه به نظر میاد ملکههمینطور حسابی سرش شلوغ بوده.»
«همهاش برای این بود که بهشاید قولی که بهت دادم عمل کنم.شایدم ما کوتولهها همیشه پای حرفمون میمونیم.»
«بابتش ممنونم.»
«این قضیه اونقدرها هم ساده نیست که فقط با یه کلمه ممنونممیشه سر و تهش هم بیاد. برای اینکه کار شما رو راه بندازیم،همونطور ما یه شهر و هزار تا از رعایامون رو از دست دادیم.»
«به نظر میادمشروبه اونا هم ازشایدم زیردستهاشون رکب خوردن.»
ملکه آهی کشید.
«نمیتونم انکار کنم! ما کوتولهها از اینکه با زیرکی آدما رو گول بزنیم و ازشون سوءاستفاده کنیم خجالت نمیکشیم. اما حداقل وقتی قولی میدیم،همینطور هیچوقت زیرش نمیزنیم. برای اینکه به قولی که بهت دادم عمل کنم، نمایندههای هفتاد و هفت تاجر رو احضار کردم و مجبورشون کردم تمامخوزه جنسهایی که معامله کردن رو گزارش بدن. و اینطوری فهمیدیم که یکی از اونا، یعنی کمپانی رولر، داشت روی یه سری جنسهای مشکوک کار میکرد.»
«جنس مشکوک؟»
«جواهراتی آلودهخود به سم،بدطعم کپک و اژدهایان.»
«دقیقاً همون چیزیه که دنبالشیم.»
«حدس میزدم همینطور باشه، برای همین سعی کردم دقیقتر ته و توی قضیه رو دربیارم. اما بعدششاید رئیس اون کمپانی جرأت کرد و برای من دندون تیز کرد. اونا سعی کردن با پخش کردن سمفراموش و کپک، جلوی ارتش من رو بگیرن. شدت سمی که استفاده میکنن اصلاً قابل مقایسه با هیچچیزی نیست.»
کیلسه، فرمانده شوالیهها،پایین قدمی به جلوخوشمزهست برداشت و گفت.
«دقیقاً همون نوع سمی بود که روستایی که اولین بارشخصی اونجا دیدمتون رو آلوده کرده بود. به دلایل نامعلومی، اوناجیبش به همنوعهای کوتوله خودشون هم با همون سم حمله کردن.»
ملکه سرش رو تکون داد.
«عجب داستان وحشتناکی!»
«خب، پس اونپایین یارویی که ظاهراًخوشمزهست رئیسشونه رو گرفتین؟»
«از دستمون در رفت.»
«ها، خب که چی؟ الان از من میخوای تو این زیرزمین هزارتوشایدم بگردم تا کوتولهای رو پیدا کنم که فقط اسمش رو میدونم؟ تشخیصفراموش دادن کوتولهها از همدیگه خودش مکافاته، چون همهشون کپی برابر اصل همدیگهن.»
«اگه دنبالشهیچ بگردین، شناختنشنداره زیاد سخت نیست.»
بارون کیلسه دهن باز کرد.
«با همین شمشیر دست راستشبدمزهست رو قطع کردم و یهشخصی زخم گنده هم رو صورتش کاشتم.»
«با اون وضعطعمش تونست فرار کنهشاید و زنده بمونه؟»
«دقیقاً.»
دئوس درگلو حالی که دستبهسینههاش ایستاده بود، گفت.
«خوبه. چون به هر حال این کار منه.باشه در عوض، میتونم یه مدرکی چیزی بگیرم که نشونمهم بده اجازه دارم آزادانه تو این زیرزمین پرسه بزنم؟»
ملکه سر تکون داد.
«نگران نباش. برات یه مجوز عبور صادر میکنم که باهاش میتونی نه تنهابخوریش تو پادشاهی ریشه جنوبی ما، بلکه تو هر ده پادشاهی زیرزمینی تردد کنی. اونشخصی حرومزادهها... اون مایه ننگ قبیله ما رو پیدا کن تا به سزای اعمالشون برسن.»
به محض اینکه از قلعه کوتولههاخوشمزهست بیرون اومدن، چشم دئوس به ستون عظیمیشاید افتاد که مسیرش رو مسدود کرده بود.
ریشههای جنوبی.
در حالی که به اون ستونشاید صاف و غولپیکر که بهش ستونشایدم مالکوث میگفتن نگاه میکردم، آه کوتاهی کشیدم.
«خدمتکار.»
«بله، ارباب من.»
«میتونیم پیداش کنیم؟»
«سخته بخوام جواب قطعی بدم.»
«شنیدم پادشاهیهیچ کوتولهها از پادشاهیراحت آدما هم بزرگتره.»
«شاید از نظر مساحت به خاطر راهروهای مشترکشون کوچیک به نظر بیاد، اما اعماق اینخود زمین به طرز پیچیدهای در هم تنیده شده و پیدا کردن آدما رو چند برابرمهم سختتر میکنه. علاوه بر این، تو وضعیتی هستیم که اصلاً نمیدونیم کی دشمنه و کی دوست.»
دئوس پوزخند کوتاهیمشروبه زد و برگشت تاهمینطور به یولگئوم نگاه کنه.
«زنیکه لعنتی.»
«چته؟ مردیکه جلف.»
«یه فکری به حالمون بکن.»
«چه فکریخود مثلاً؟ فقطبدطعم بگردین دنبالش.»
«تو هزارتا غار بگردیمبهتر دنبال کسی که مدامخود در حال جابهجا شدنه؟»
«آره.»
«پس خودت بگرد.پایین من برمیگردم. اینطوری چندعجیبه سال قراره طول بکشه؟»
«هی...»
زیک بابخوریش صدای آرامیبهتر پرید وسط حرف.
«چیه؟»
«اگه یهگلو اژدها یا شیطانهاش پیدا کنیم چی؟»
«خب، بگو.»
«پیدا کردن یه کوتوله تو روستای کوتولهها کار راحتی نیست، اما پیدا کردنهمینطور اژدهایان و شیاطین نباید خیلی راحتتر باشه؟ اگه قطعی باشه که خانواده حاکمجیبش با شیاطین یا اژدهایان معامله کردن، تا الان حتماً سعی کردن باهاشون ملاقات کنن.»
«همم... منطقیه.»
دئوس چرخیدگلو و نگاهیمیره به الکس انداخت.
«بگرد پیداشون کن.»
«بله، سرورم.»
یولگئوم شانهای بالا انداختنداره و گفت: «در موردمیره اون میخوای چیکار کنی؟»
«ما کهگلو نمیتونیم پروازمیره کنیم. آخه انسانیم.»
«خب پس، میتونی همینجا با ماشایدم وقت بگذرونی. الکس، فقط دو روزداشت بهت وقت میدم. بعدش بیا پیدام کن.»
«مهلت هم داره؟»
«فکر نمیکنم این کار برای توگلو هم چندان سرگرمکننده باشه. نکنه ازم میخوایبخوریش یه کار در حد مقامت بهت بدم؟»
الکس تعظیم کرد و گفت:هاش «اوامر شما رو اجرا میکنم،طعمش ارباب.» و در تاریکی ناپدید شد.
زیک نگاهیخود به جایبدطعم خالی او انداخت.
یه لحظه با خودم فکر کردم کهخاطر هویت واقعی الکس چی میتونه باشه، اما خیلینامه زود این فکر رو از سرم بیرون کردم.
«اما واقعاًهیچ درسته که اینراحت کار رو بکنیم؟»
«معلومه که نه.پایین چون تو هنوزخوشمزهست به سن قانونی نرسیدی.»
«نه، منظورم نوشیدنی نبود.»
«پس تو میگسراطعمش اگه نخوام بنوشم،شاید باید چی بخورم؟»
پرسش و پاسخخاصی بین دئوس وگلو زیک ادامه پیدا کرد.
موقعیت آنها، نقطهپایین اصلی پایتخت پادشاهیخوشمزهست ریشه جنوبی بود.
مزههای کنار نوشیدنی، سوسیسهای دودی وشایدم پختهشدهای بود که از گوشت چرخکرده پرمیریخت شده در روده گوسفند درست شده بودند.
حتی دئوس هم نتوانست جلوی تحتتأثیرشاید قرار گرفتنش از این همه سوسیسشایدم در رنگها و اندازههای مختلف را بگیرد.
هر دستور پخت طعم منحصربهفرد خودشگلو را داشت؛ از پختهشده در تنوراگه گرفته تا آبپز، سرخشده و کبابی.
«به این میگید آبجو؟»
«بله. یه نوشیدنی الکلیه که از تخمیر جو و رازک درست میشه. گاهیمیریخت اوقات از گندم هم استفاده میکنن، اما میگن برای اینکه به عنوان یه آبجویتزئینشده اصیل شناخته بشه، نباید چیزی جز مخمر جو تخمیرشده و آب بهش اضافه بشه.»
«همهی این جوهاطعمش رو از انسانهاشاید وارد میکنن، درسته؟»
«اینجا محیطهیچ خیلی خشنینداره برای رشد گیاهانه.»
«مواد معدنی میفروشن تا غذا بخرن. اینعجیبه حتماً اولین شرط زنده موندن زیر زمینه. برایخود همینه که میگن حجم تجارت سالانهشون خیلی زیاده.»
«حتی باخود اژدهایان و شیاطینبدمزهست هم معامله میکنن.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
دئوس یک سوسیس گردنداره و مهرهمانند را درمیره دهانش گذاشت و چرخاند.
«ارباب دئوس. نباید ما همهاش بریم بیرون و دنبالشون بگردیم؟طعمش اگه همهچیز رو بسپریم به الکس...»
«اصلاً راهیخود برای بیرونبدطعم رفتن هست؟»
«درسته...»
«همین الانش جمعیت اینجا چند هزار نفره. خونههای زیادی هم هست. از اونجایی که اینجابهتر پایتخته، نه تنها مردم عادی اینجا زندگی میکنن، بلکه کلی آدم هم برای تجارت جمعمیریخت شدن. فکر میکنی چند روز طول میکشه تا بخوایم یکی یکی با همه ملاقات کنیم؟»
«حرفتون درسته، اماپایین دو نفر بهترخوشمزهست از یک نفر نیست؟»
«این طرز حساب وبدطعم کتاب بازندههاست. آدمای واقعاًباشه قوی گروهی کار نمیکنن.»
«فکر کنمبخوریش این قضیهبهتر یکم فرق داره.»
«ولش کن. اینخاصی آدم با لجبازیهایگلو خودش زندگی میکنه.»
یولگئوم در حالی کهمیره لبهایش را با آبجواگه تر میکرد، این را گفت.
«فعلاً فقط از مزهها لذتبدمزهست ببر. بعد از اینکه الکسشخصی برگرده، دوباره سرم شلوغ میشه.»
«واقعاً؟»
زیک با معذب بودن لبخندیراحت زد، سرش را تکان داد وعجیبه چنگالش را در سوسیس فرو کرد.
«اوه، چی شد. به حرفهایهاش من گوش دادی، اما تاطعمش یولگئوم حرف زد، سریع قبول کردی؟»
«از کی تامشروبه حالا شروع کردیشایدم به مخالفت با من؟»
«اینو باش.»
«نه، من فقط...»
«خیلی بزرگ شدی، نه؟ اون بچهای که قبلاً کنارم حتیطعمش جرئت نفس کشیدن نداشت، حالا که یه اژدها و یههمینطور هیدرا شکار کرده، انگار دیگه هیچکس رو آدم حساب نمیکنه.»
«نه، اصلاً اینطور نیست.»
یولگئوم پریدبخوریش وسط گیربهتر دادنهای دئوس.
«چرا به بچه گیر میدی؟ حرفش درسته. اگه خوبهاش بهش فکر کنی، این زیک بود که اژدها روخاطر شکست داد و تو فقط زیردست قهرمانی، مگه نه؟»
«تو اصلاً همکار مایی؟»
«شاید تو اسم همتیمی باشی،بدمزهست اما اگه دقیقتر نگاه کنی،شخصی تو بدون زیک هیچی نیستی.»
«اونوقت خودت چی؟»
«من یه جادوگر زیبام.»
«زیبا؟ اونم با قیافهای که باخوشمزهست جادو ساخته شده. کی میدونه، شایدمیشه نسخه اصلیت شبیه گند و کثافت باشه؟»
«یعنی فکرخود میکنی نسخهبدطعم اصلیت هم همینشکلیه؟»
«داری راجع به چی حرفمیشه میزنی؟ نسخه اصلی من پر ازبدمزهست فلسه و حتی شاخ هم داره.»
یولگئوم گفت:هیچ «عجب مرد پرروراحت و سبکی هستی.»
«انگار زدم به هدف کههاش اینطوری سوختی. مگه به خاطرطعمش اون لجنها لیز و لزج نیستی؟»
«با من مثل یهبدطعم مار رفتار نکن! اینباشه یه توهین خیلی بزرگه.»
«کجای این حقیقت محض توهینه؟»
«پس تو همخاصی از درون یهگلو آدم تاریک و سیاهی.»
«تاریکی قشنگه.»
لحظهای کهخود دئوس این رابدمزهست گفت، اخم کرد.
یولگئوم که میخواست جوابش رامیشه بدهد، با تعجب از اینکهبدطعم چه اتفاقی افتاده، ساکت شد.
«باشه، باشه. شما دو تا خوبگلو با هم میسازید، پس خوش بگذرونید. منبخوریش باید یه لحظه برم بیرون و برگردم.»
ناگهان از جایش بلند شد.
زیک نگاهی به او انداخت تاشایدم ببیند آیا دئوس عصبانی است یاداشت نه، اما اصلاً اینطور به نظر نمیرسید.
«خوبه. بیا خودمون با هم خوششاید بگذرونیم و این یارو رو کهشایدم با همهچیز سر لج داره بیخیال شیم.»
با اینهیچ حرف یولگئوم، گونههایراحت زیک سرخ شد.
«خب...»
وقتی دئوس کاملاً ازبدطعم میگسرا خارج شد، نگاهباشه زیک از او برداشته شد.
گردن یک زنطعمش در چنگال دئوسشاید گرفتار شده بود.
او زیبا بود.
اگر قرار بود از بینهاش شاخههای مختلف زیبایی یکی را انتخاببهتر کنم، آن شاخه قطعاً شهوتانگیزی بود.
سینههای برجستهاش از بالای لباسش بیرون زده بودباشه و کمرش آنقدر باریک بود که به نظرچیز میرسید به راحتی در یک مشت جا میشود.
لگن پهن، شکمی با انحنایمیشه ملایم و ساق پاهایی خوشتراشبدطعم و بدون ذرهای چربی اضافه.
شاید زیبایی بینقصتری از او همگلو وجود داشت، اما پیدا کردن زنیاگه جذابتر از او کار سختی بود.
موهای قرمز تیرهاش مانند آبشاری تا رویعجیبه کمرش ریخته بود و مژههای بلندش سایهایخاطر دور چشمان تیز و خمارش انداخته بود.
«چطوری بکشمت؟»
زن بابخوریش شنیدن سؤالبهتر دئوس لبخندی زد.
«سرورم. با این هالهنداره نفسگیر و هیجانانگیزتون، حس میکنمهاش رحمم داره به لرزه درمیاد.»
«چون تنها چیزاییپایین که برات باقی مونده،عجیبه مغزت و رحمت هستن.»
«کدوم مغز؟ حداقل تو لحظاتبدمزهست لذت، معمولاً همهچیز رو فراموششخصی میکنم. اوهو هو هو هو.»