---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 228: دمیورگوس ۶۶۷ام بر تخت می‌نشیند (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 228: دمیورگوس ۶۶۷ام بر تخت می‌نشیند (۳)

0

دئوس دستش را بالا آورد و‌گیج​ روی چشم‌های زکه کشید، و هر‌جلو​ بار یک سمت را تغییر داد.

نتونستم به سؤالش جواب بدم.

تا الان، هیچ‌وقت خالصانه‌سرش​ و فقط برای دنیای‌تنها​ شیاطین زندگی نکرده بودم.

اگه ازم بپرسید که‌هنوز​ آیا عاشق همه‌چیز تو‌نشستنش​ دنیای شیاطینم، جوابم مثبته.

اما اگه بپرسید که‌اون​ آیا حاضرم همه‌چیزم رو‌الکس​ فدای دنیای شیاطین کنم...

قطعاً سرم‌هنوز​ رو به نشونه‌ی‌تخت​ منفی تکون می‌دادم.

خودش بهتر از هر‌سرش​ کسی می‌دونست که اصلاً‌تنها​ به درد پادشاه شدن نمی‌خوره.

«میگو... اما‌ببینم​ میگو الان‌هنوز​ تو دستای نزاره.»

«می‌دونم. با این حال، این سرنوشتیه که دنیای شیاطین ما باید به دوش بکشه.‌کرد​ اگه می‌تونید از پسش بربیاید، فقط سعیتون رو بکنید. اگه نمی‌تونید، باید به روش‌چالش‌های​ خودتون به فکر زنده موندن باشید. این مشکل ماست. دیگه هیچ ربطی به شما نداره.»

لحنش سرد بود.

نه، اصلاً‌اومد​ باید هم‌سرش​ همین‌طور می‌بود.

«دئوس، یه بار دیگه بهت می‌گم،‌روز​ تو بدترین پادشاه بودی. پس حداقل... لطفاً‌گیج​ کاری نکن که باعث سرافکندگی دخترت بشه.»

«یعنی حق‌نگذشته​ ندارم میگو‌اون​ رو ببینم؟»

«آره. هنوز حتی یه روز هم‌نشستنش​ از به تخت نشستنش نگذشته. نمی‌خوام‌بعد​ کاری کنم که اون بچه گیج بشه.»

بعد از الکس، شانترینا‌سرش​ یه قدم اومد جلو‌تنها​ و سرش رو خم کرد.

اگه الکس رو فاکتور می‌گرفتیم،‌حتی​ اون تنها کسی بود که‌نمی‌خوام​ رابطه‌ی شخصی با دئوس داشت.

«ارباب دئوس، بالاخره هرج‌ومرج داره فروکش می‌کنه. تو آینده چالش‌های زیادی برای دنیای شیاطین ما‌فاکتور​ پیش میاد. خوشبختانه، به نظر می‌رسه میگو تو این بدبختی‌ها، شخص عاقلی باشه. با حضور‌پیش​ اون، ما هفت دوک می‌تونیم از این مانع عبور کنیم. پس لطفاً همین‌طوری برید. خواهش می‌کنم.»

دئوس دوباره‌هنوز​ به هفت‌روز​ دوک نگاه کرد.

«یه قولی بهم بده.»

الکس سرش رو پایین انداخت.

«بفرمایید.»

«با میگو مثل یه پادشاه واقعی رفتار‌نگذشته​ کنید. وگرنه، دنیای شیاطین نه به دست‌شانترینا​ انسان‌ها، بلکه به دست خود من نابود می‌شه.»

«قول می‌دم. ما هفت‌سرش​ دوک، به دمیورگوس ۶۶۷ام خدمت‌رابطه‌ی​ می‌کنیم و بهش وفادار می‌مونیم.»

دئوس دستش رو دراز کرد.

انرژی تاریک به هم‌اون​ پیچید و تو دستش‌الکس​ تبدیل به یه مهره شد.

دوک‌های شیطانی با چهره‌هایی‌روز​ مضطرب به دستش خیره شدن،‌اون​ چون نمی‌دونستن می‌خواد چیکار کنه.

«می‌دونید این چیه، مگه نه؟»

الکس سر تکون داد.

«ماهون... درسته؟»

«درسته. چیزهای مربوط به گذشته از بین رفتن، اما... این یه ماهون جدیده که با ترکیب کردن بخشی‌سرش​ از خاطرات لوسیفر و تجربیات خودم ساخته شده. در اصل قرار بود بعد از مرگم به نسل‌های بعدی‌میاد​ منتقل بشه. این رو بدید به میگو. این‌طوری حداقل به خاطر کمبود مهارت‌های رزمی از حریفش شکست نمی‌خوره.»

الکس جرئت نکرد اون رو‌کرد​ با یه دست بگیره و‌شخصی​ با هر دو دستش دریافتش کرد.

«انرژی شیطانی رو هم بهتون پس می‌دم. دقیقاً‌نشستنش​ همون‌قدری که گرفته بودم. همین مقدار برای بیدار‌شانترینا​ کردن پادشاه شیاطین و یادگیری رقص پادشاه شیاطین کافیه.»

«حتی انرژی روح شیطانی...»

«من الان بدون اون هم به اندازه‌ی کافی قوی هستم.‌بچه​ و این هم یه گذرگاه باز به دنیای شیاطینه. از اولش‌می‌گرفتیم​ هم متعلق به پادشاه شیاطین بود، پس من نباید داشته باشمش.»

دو تا گوی سیاه‌سرش​ یکی بعد از دیگری‌تنها​ روی دست دئوس ظاهر شدن.

این ورودی دروازه وارپ بود‌حتی​ که به جوهره‌ی روح شیطانی و‌اون​ گوشه‌ای از قلعه شیاطین متصل می‌شد.

دئوس اون دو‌نمی‌خوام​ تا رو داد دست‌بعد​ الکس و لبخند زد.

«شماها به خاطر یه پادشاه احمق خیلی عذاب‌نمی‌خوام​ کشیدید. لطفاً مراقب اون بچه باشید. وقتی بهش‌اومد​ فکر می‌کنم، می‌بینم من اصلاً پدر خوبی نیستم.»

این حرف تحقیرآمیز‌جلو​ رو درباره‌ی خودش‌فاکتور​ زد و برگشت.

هفت دوک، از‌آره​ جمله الکس، در‌روز​ برابرش تعظیم کردن.

جاهایی که هر کس بهش نگاه‌گیج​ می‌کرد خیلی با هم فرق داشت. یه‌سرش​ شیطان باید مثل یه شیطان رفتار کنه.

کسی که این رو‌روز​ رد می‌کرد، نمی‌تونست به‌نمی‌خوام​ عنوان ارباب شیاطین پذیرفته بشه.

پس ما فقط‌جلو​ داریم راهمون رو‌فاکتور​ از هم جدا می‌کنیم.

در نهایت،‌ببینم​ اشک از چشم‌های‌حتی​ الکس جاری شد.

با دیدی تار،‌نمی‌خوام​ با نگاهش رفتن‌گیج​ دئوس رو دنبال کرد.

دئوس با قدم‌هایی سنگین‌روز​ و خسته به سمت‌نمی‌خوام​ پایین قلعه شیاطین راه افتاد.

نمی‌دونم دقیقاً دلم می‌خواست این ماجرا چطوری تموم بشه، اما هیچ‌داشت​ پشیمونی‌ای بابت این وضعیت نداشتم، چون از همون اول رُک و‌میاد​ راست گفته بودم که می‌خوام از شغل پادشاه شیاطین استعفا بدم.

با این‌ببینم​ حال، یه چیزی‌حتی​ باید اصلاح می‌شد.

ده سال بعد.

پادشاه شیاطین می‌میره.

همون‌طور که صدها قرن روال کار‌فاکتور​ همین بوده، اون به دست یه‌ارباب​ جنگجو شکست می‌خوره و کشته می‌شه.

اصلاً قصد نداشتم همچین‌هنوز​ سرنوشت مزخرفی رو دو‌نشستنش​ دستی تقدیم میگو کنم.

این دنیا‌نگذشته​ مریض و‌اون​ پیچیده است.

اگه درستش نکنم، برمی‌گردم‌روز​ به دنیای شیاطین و‌نمی‌خوام​ به جای میگو می‌میرم.

دئوس در حالی که مشت‌هاش رو گره کرده‌تنها​ بود، به سمت آتشفشان آیو، یکی دیگه از‌فروکش​ گذرگاه‌هایی که به دنیای انسان‌ها ختم می‌شد، حرکت کرد.

در همین حین، رگین، شخص دیگه‌ای‌روز​ که نویه‌کان رو ترک کرده بود، با‌گیج​ قلبی سنگین به مقر فرماندهی خودش برگشت.

اون سرش رو خم کرد و از‌بعد​ شوالیه‌های زودیاک، از جمله کادنزا، و به خصوص‌فاکتور​ از اعضای انجمن قدیس شمشیر، آسکارون، عذرخواهی کرد.

کادنزا در‌هنوز​ سکوت به‌روز​ رگین نگاه کرد.

سکوت اون‌قدر سنگین بود که‌کرد​ هر لحظه ممکن بود بشکنه، تا‌داشت​ اینکه کادنزا دست رگین رو گرفت.

«تو عوض شدی. خودت.»

«من به بشریت خیانت نکردم.»

«منظورم این نبود. اون برندگی‌ای که‌نشستنش​ مثل یه تیغ بود، از بین‌بعد​ رفته. آخه چه بلایی سرت اومده؟»

«نمی‌تونم بگم چی بهم‌سرش​ گذشته. به خاطر پیمانی‌تنها​ که با فرشته بستم، نمی‌تونم.»

«پس دیگه بیشتر از این نمیپرسم. اما‌تخت​ یه چیز دیگه می‌پرسم. آیا هنوز هم‌بعد​ مصممی که به عنوان شمشیر آسکارون بمیری؟»

«آره. قطعاً همین‌طور می‌شه.»

«خوشبختانه... ما الان داریم می‌بازیم. خیلی از رفقامون مردن، و بعد از شکست‌های پی‌درپی، تا ورودی دنیای شیاطین عقب‌کرد​ رانده شدیم. اگه اینجا بیشتر از این تلفات بدیم، میدون جنگ به دنیای انسان‌ها کشیده می‌شه. دلیل اینکه تو‌نظر​ و قدیسه لکسیا تو این لحظه به میدون جنگ برگشتید، اینه که خدا یه بار دیگه به ما مأموریتی داده.»

«قربان کادنزا.»

«حرف بزن.»

«من از موجودات‌نمی‌خوام​ بزرگ این دنیا‌گیج​ یه پیمان دریافت کردم.»

«اونا کی هستن؟»

«خدای اژدهایان و موجودات اطرافش.»

«یعنی اژدهای‌ببینم​ طلای حقیقی‌هنوز​ رو دیدی؟»

«تو یک‌نگذشته​ سال گذشته‌اون​ با اون بودم.»

پالادین‌های آسکارون پچ‌پچ می‌کردند.

جین گئوم-یونگ یک موجود‌سرش​ افسانه‌ای بود. چیزی شبیه‌تنها​ به نماد عظمت نژاد اژدها.

«چی گفت؟»

«گفت این‌نگذشته​ جنگ رو‌اون​ متوقف کنیم.»

«ولی این جنگ‌حتی​ تحت حمایت فرمانروای‌نشستنش​ پیروز، میکائیل، شروع شد.»

«اصلاً وحی‌اومد​ جدیدی هم‌سرش​ نازل شده؟»

«نه، ولی…»

«طبق دستوراتش، من خواهرم سیگنی رو که توسط دنیای شیاطین دزدیده شده‌جلو​ بود، نجات دادم. اون نفرین رو از بدن خواهرم پاک کرد و‌داره​ سپردش به جین گئوم-یونگ. این همون وحی‌ای بود که میکائیل بهم داد.»

«یعنی میگی‌هنوز​ نفرین رو از‌تخت​ بدنش پاک کردی؟»

«آره.»

«خب الان کجاست؟»

«جین گئوم-یونگ‌نگذشته​ هنوز داره‌اون​ ازش محافظت می‌کنه.»

با اینکه هنوز یه‌سری شک و‌نشستنش​ تردید وجود داشت، اما نژاد اژدها حالا‌الکس​ تو یه اتحاد محکم با انسان‌ها بود.

تازه، قبل از اینکه متوجه‌کرد​ بشم، اسکاتول، ملازم میکائیل هم‌شخصی​ از بین جمعیت غیبش زده بود.

با اینکه محافظت فرشته‌ها پابرجا بود،‌روز​ اما اونا تو یک سال گذشته‌بچه​ هیچ وحی مستقیمی به انسان‌ها نکرده بودن.

حتی جنگجویی بود که‌اون​ می‌گفت حس می‌کنه به‌الکس​ حال خودشون رها شدن.

کادنزا دوباره از رگین پرسید:

«اگه ما یه‌جلو​ قدم عقب بکشیم، شیاطین‌می‌گرفتیم​ دو قدم میان جلو.»

«متوقف میشه.»

«مطمئنی؟»

«من کسی‌ام که از پشت سر از‌نگذشته​ انسان‌ها محافظت می‌کنه. اگه شیاطین پاشون رو‌شانترینا​ تو دنیای انسان‌ها بذارن، اول باید منو بکشن.»

همون‌طور که قول داده بود، رگین‌فاکتور​ تو عقبی‌ترین نقطه با ارتش غول‌ها جنگید‌بالاخره​ و انسان‌ها رو مجبور به عقب‌نشینی کرد.

تا الان، اونا با‌هنوز​ زور و به اجبار از‌نگذشته​ خط مقدم عقب‌نشینی کرده بودن.

اما حالا که فرماندهی تصمیم‌بچه​ به عقب‌نشینی گرفته بود، دیگه‌قدم​ دلیلی برای لفت دادنش وجود نداشت.

فقط تو یکی دو روز، اونا‌نشستنش​ از راهروهای باقی‌مونده عبور کردن و‌بعد​ به دشتِ جلوی ورودی دنیای شیاطین رسیدن.

ورودی دنیای‌اومد​ شیاطین توسط‌سرش​ رگین محافظت می‌شد.

تنها کسی که کنارش مونده بود،‌روز​ لکسیا بود. بقیه محافظان پالادین لئو‌بچه​ خیلی وقت پیش پراکنده شده بودن.

اما همونم کافی بود.

رگین خودش رو‌حتی​ روی زمین انداخت و‌نگذشته​ به شمشیرش تکیه داد.

فقط یه شوالیه خسته.

با این حال،‌آره​ دشمن جرئت نکرد‌روز​ ازش عبور کنه.

تعداد غول‌هایی که رگین تو‌بچه​ اون یک روز و نیم‌قدم​ عقب‌نشینی کشته بود، چهار رقمی شد.

حتی غول‌ها هم ترسیده‌روز​ بودن، پس تو چشم‌نمی‌خوام​ انسان‌ها چطور به نظر می‌رسید؟

همون‌طور که رگین اطمینان‌سرش​ داده بود، شیاطین از‌تنها​ ورودی دنیای شیاطین بیرون نیومدن.

غول‌هایی هم که‌آره​ تو راهرو پیشروی کرده‌تخت​ بودن، یکی‌یکی غیبشون زد.

یک هفته گذشت و تازه‌بچه​ اون موقع بود که انسان‌ها‌قدم​ تونستن باور کنن جنگ تموم شده.

پیشاهنگی که به دوردست‌ها فرستاده شده بود،‌نگذشته​ گزارش داد که هیچ دشمنی تو راهروی مارپیچی‌قدم​ که به دنیای شیاطین ختم می‌شد، وجود نداره.

کادنزا با یادآوری اون جنگ طولانی‌فاکتور​ که بیشتر از یک سال طول‌ارباب​ کشیده بود، سرش رو تکون داد.

چی به دست‌آره​ آوردن و چی‌روز​ از دست دادن؟

فقط خدا‌نگذشته​ می‌تونست جواب این‌بچه​ سوال رو بده.

از طریق گذرگاه داخل ستون عظیمی‌نشستنش​ که برفراز کوه آیو بالا رفته‌بعد​ بود، به سمت قاره خوزه صعود کردم.

سفر بی‌اهمیت و حوصله‌سربری بود، البته به جز‌تنها​ چند تا جوخه از غول‌ها که از بدشانسی چشمم‌می‌کنه​ بهشون افتاد و تو مسیر از وسط نصفشون کردم.

بعد، تو راه به یه‌حتی​ اسب برخوردم. شیطان جهنم. کاملاً‌نمی‌خوام​ مشخص بود که اسب زیک ـه.

به نظر می‌رسید از وقتی‌بچه​ از صاحبش جدا شده، همین‌طوری ول‌اومد​ می‌چرخیده تا زیک رو پیدا کنه.

پریدم پشت اسب زیک و بهش گفتم‌نگذشته​ که راهنماییش می‌کنم، بعدش هم سریع وارد‌شانترینا​ مسیری شدیم که به سطح زمین می‌رسید.

بعد از اینکه نزدیک دهانه آتشفشانی که مواد مذاب‌رابطه‌ی​ توش می‌جوشید بالاخره آفتاب رو دیدیم، فقط چند ساعت دیگه‌چالش‌های​ از کوه پایین رفتیم و به خانه امن نویه‌کان رسیدیم.

اسب رو به‌آره​ ورودی خونه بستم‌روز​ و رفتم تو.

تو اتاق پذیرایی که به‌بچه​ ورودی وصل بود، یولگئوم نشسته‌قدم​ بود و داشت کتاب می‌خوند.

«زود اومدی.»

«آره.»

«چه خبر؟»

«انداختنم بیرون.»

دهن یولگئوم‌هنوز​ از تعجب یه‌تخت​ کم باز موند.

«ها… جدی؟»

سرم رو خاروندم‌آره​ و اون طرف‌روز​ میز روبه‌روش نشستم.

«جدیِ جدی.»

«یعنی گفتی‌هنوز​ دیگه بهش‌روز​ نیازی نداری؟»

«دقیقاً.»

«دروغ میگی! تو کسی رو که روح شیطانی باستانی رو‌نمی‌خوام​ از قدرت جانوران چهارگانه الهی گرفته بود، انداختی بیرون؟ تو‌سرش​ الان باید از همه شیاطینِ دنیای شیاطین قوی‌تر باشی، مگه نه؟»

وقتی دید هیچی‌نمی‌خوام​ نمیگم، یولگئوم دوباره‌گیج​ به حرف اومد:

«نکنه نزار از‌حتی​ همین الان صندلی پادشاه‌نگذشته​ شیاطین رو غصب کرده؟»

«نه، موضوع این‌جلو​ نیست. خب، البته‌فاکتور​ تفاوت چندانی هم نداره.»

«به نظر میاد یه پادشاه عروسکی نصب کردن. شیاطین همچین‌نمی‌خوام​ وضعیت تحقیرآمیزی رو قبول کردن. یعنی اونا خود نزار رو به‌کرد​ عنوان پادشاه قبول ندارن، بلکه کسی رو که فرستاده قبول کردن.»

آهی کشیدم: «فکر کنم چاره‌ای ندارم‌گیج​ جز اینکه اعتراف کنم. این رو باید‌سرش​ به عنوان اولین پیروزی نزار ثبت کرد.»

«منظورت چیه؟»

«فکر می‌کنی کیه؟ دمیورگوس ۶۶۷ام.»

«از حرفات این‌طور برمیاد که‌حتی​ طرف کسیه که ممکنه بشناسمش.‌نمی‌خوام​ از بچه‌های همین نویه‌کان ـه؟ نه…»

قیافه یولگئوم‌نگذشته​ تو یه‌اون​ ثانیه جدی شد.

«امکان نداره!»

«چرا، امکان داره.»

«محاله. تو میگو رو که با اون همه‌نشستنش​ بدبختی گرفته بودیش، ول کردی؟ اگه اون ارباب شیاطین‌قدم​ بشه، دیگه مجبور نیست به حرف نزار گوش بده.»

«یه گروگان عالی دستشه.»

«گروگان؟»

«کل دنیای شیاطین. چون بدون قدرت نزار، دنیای شیاطین اصلاً نمی‌تونه وجود داشته باشه. شیاطین چاره‌ای‌فروکش​ ندارن جز اینکه به نزار وابسته باشن. اما از اونجایی که کسی که به عنوان کاندیدای‌دوک​ پادشاهی فرستاده شده، یکی از نزدیکان دشمن میگو ـه، چاره‌ای جز قبول کردنش نداشتم، مگه نه؟»

«حرف من اینه که هیچ دلیلی نداره میگو به عنوان ارباب شیاطین باقی بمونه. تنها کاری‌شانترینا​ که باید بکنه اینه که تظاهر کنه داره به حرفشون گوش میده و بعدش فرار کنه.‌فروکش​ اگه برگرده زیر سایه محافظت ما، حتی نزار هم نمی‌تونه به این راحتی‌ها اونو ازمون بگیره، درسته؟»

«پس خودِ این موقعیت یه جور‌گیج​ گروگان‌گیریه. تو می‌خواستی اونو طوری بزرگ‌جلو​ کنی که یه جنگجو بشه، نه؟»

«اصلاً همچین چیزی‌حتی​ ممکنه؟ چون دختر تو‌نگذشته​ یه پادشاه شیاطین بزرگه…»

«داری دروغ‌اومد​ میگی. چشمات داره‌کرد​ دو دو می‌زنه.»

یولگئوم با اغراق‌آره​ خندید و من‌روز​ یه آه کوتاه کشیدم.

«نمی‌تونستم به حال خودشون رهاشون کنم. شیاطین‌بعد​ رو می‌گم. فکر کنم این شخصیت مهربونش‌کرد​ رو دقیقاً از مادرش به ارث برده.»

ناولها | novelha.net