---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 179: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 179: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۲)

0

زیک صورت «انما» را تو دستش گرفت‌چیزی​ و گفت: «همون‌طور که قرارمون بود، باید‌خوزه​ به حرف برنده گوش بدی. شیرفهم شد؟»

اسب سمش را کوبید زمین و‌دنبالمون​ شیهه کشید. زیک طنابی که به‌پیش​ افسارش بسته شده بود را باز کرد.

اما با این‌که انما آزاد‌میاد​ شده بود، فرار نکرد. در عوض،‌بعد​ همون دور و بر زیک پلکید.

چندتا از شیاطین یواشکی از پشت‌بعد​ نزدیک شدن و خواستن روش تور‌بکشن​ بندازن. زیک دستش را براشون تکون داد.

«نیازی به این‌فاصله​ کارا نیست. خودش‌هیله​ تا ایدوس دنبالمون میاد.»

شیاطین که دو به شک مونده بودن،‌میاد​ فرمانده‌شون اومد پیش زیک. بعد از چند کلمه‌کلمه​ حرف زدن، به آدم‌هاش دستور داد بکشن عقب.

«چاره‌ای ندارم جز این‌که قدرتت رو قبول‌بودن​ کنم. افتخار رام کردن این اسب رو باهات‌آدم‌هاش​ شریک می‌شم. ارباب حتماً پاداش درخوری بهت می‌ده.»

زیک لبخندی زد و افسار رو‌بعد​ داد دست فرمانده. انما هم مطیع و‌عقب​ آروم با کشیده شدن افسارش راه افتاد.

«پاداش پیشکش...‌لاخه​ همین که عصبانی‌دنیای​ نشید، همه‌چیز حله.»

در حالی که فرمانده داشت‌ایدوس​ با گیجی به معنی حرف زیک‌اومد​ فکر می‌کرد، زیک برگشت پیش لاخه.

فاصله از مرز دنیای‌دنبالمون​ شیاطین هیله تا ایدوس،‌فرمانده‌شون​ چیزی حدود چهارصد کیلومتر بود.

هیله تقریباً هم‌اندازه‌ی‌فرمانده‌شون​ قاره خوزه تو‌بعد​ دنیای انسان‌ها بود.

تو مسیر رسیدن به‌مرز​ ایدوس، با زیک و لاخه‌چهارصد​ مثل مهمون‌های ویژه رفتار شد.

چون جواز عبور پادشاه شیاطین رو داشت و از‌بودن​ طرفی زیک هم قدرت الهی‌اش رو نشون داده بود،‌دستور​ دیگه کسی به چشم یه برده بهش نگاه نمی‌کرد.

بقیه‌ی مسیر رو خیلی راحت‌میاد​ تو یه کالسکه بزرگ طی‌پیش​ کردیم و بالاخره به ایدوس رسیدیم.

اونجا، زیک نگاهی به آسمون‌پیش​ انداخت. دنیای شیاطین یه چیزی‌آدم‌هاش​ تو مایه‌های روزِ خورشیدگرفتگی بود.

اون‌قدر تاریک نبود که چشم چشم رو نبینه. با‌چهارصد​ این حال، مناظر اطراف جوری کم‌رنگ و بی‌روح بودن‌مثل​ که انگار یه مه سیاه همه‌جا رو پوشونده بود.

هر از گاهی، بارونی از آتیش از‌میاد​ آسمون می‌بارید. انگار یه آتشفشان برعکس داشت‌چند​ از اون بالا مواد مذاب تف می‌کرد.

هر بار که این اتفاق‌میاد​ می‌افتاد، ساکنان دنیای شیاطین به وحشت‌بعد​ می‌افتادن و تو پناهگاه‌ها قایم می‌شدن.

تو این سفر‌فرمانده‌شون​ ده‌روزه، چند باری‌بعد​ شاهد این صحنه بودم.

می‌گفتن زندگی تو نویه‌کان سخته،‌دنیای​ ولی در مقایسه با دنیای‌کیلومتر​ شیاطین، اونجا رسماً بهشت بود.

تو حومه ایدوس،‌نیست​ زیک بالاخره از‌دنبالمون​ شیاطین جدا شد.

انما با نگاهی پر از حسرت‌مونده​ به زیک خیره شد و زیک‌چند​ هم برای خداحافظی، آروم زد رو پیشونی‌اش.

زیک تو جاده‌ی پهنی که از‌بعد​ شمال به جنوب کشیده شده بود ایستاد‌عقب​ و مستقیم به سمت شمال نگاه کرد.

اونجا یه برج عظیم قرار داشت. ده‌ها مناره‌ی‌حدود​ نوک‌تیز یه راه‌پله‌ی نامنظم رو شکل داده بودن‌مسیر​ که همه‌شون به سمت همون یه برج متمایل بودن.

اونجا قلعه پادشاه شیاطین بود. زیک‌دنبالمون​ داشت به اولین قهرمانی تبدیل می‌شد که‌بعد​ پاش رو تو قلعه پادشاه شیاطین می‌ذاشت.

«بریم؟»

«آره. ولی... از اینجا‌اومد​ به بعد دیگه جواز‌کلمه​ عبور من به درد نمی‌خوره.»

«آقای لاخه.»

«جانم؟»

«بهتره موقتاً از اینجا برید.»

«ها؟»

«چون نمی‌تونیم ریسک کنیم.»

لاخه با چهره‌ای مات و مبهوت به زیک نگاه کرد‌فرمانده‌شون​ و گفت: «شنیده بودم زیک خیلی مهربونه. ولی فکر کنم‌عقب​ دلیل اصلی‌اش اینه که من فقط دست و پاگیر می‌شم، نه؟»

«دست و پاگیر چیه دیگه. جایی که شما قراره تو آینده‌ی دور توش زندگی‌زدن​ کنید، دنیای انسان‌ها نیست، همین‌پایینه. هیچ نیازی نیست که با شیاطین دشمن بشید. یه‌شریک​ فانی مثل من می‌تونه هرجوری که دلش می‌خواد زندگی کنه، اما شما نه، مگه نه؟»

«هر چی تو بگی. راستش رو‌بعد​ بخوای از اینجا به بعد هم‌بکشن​ دیگه کمک خاصی از دستم برنمیاد.»

«ممنون. لطفاً جایی منتظر بمونید‌دنیای​ که بتونید این برج رو ببینید.‌تقریباً​ من می‌رم و سیگنی رو میارم.»

«باشه، جنگجو.»

زیک از لاخه جدا‌دنبالمون​ شد و به سمت‌فرمانده‌شون​ قلعه پادشاه شیاطین راه افتاد.

یه غول تنومند که‌اومد​ سرِ گاو داشت، تبری‌کلمه​ تو دستش گرفته بود.

اسم این نژاد‌فاصله​ مینوتور بود. یکی‌هیله​ از معروف‌ترین نژادهای نیمه‌انسان-نیمه‌حیوان.

قدش حدود دو متر و پنجاه سانت بود‌مونده​ که رسماً اونو شبیه یه غول می‌کرد و‌زدن​ عضلاتش مثل ابرهای پرپشت وسط تابستون قلمبه زده بود.

زیک هم با قد بالای صد و هشتاد‌فرمانده‌شون​ سانتش برای خودش مرد درشتی بود، اما جلوی‌دستور​ این مینوتور، شبیه یه کوتوله به نظر می‌رسید.

«وایسا. تو‌بودن​ دیگه چه‌اومد​ جونوری هستی؟»

مینوتور هوا رو بو کشید. حلقه‌ها‌هیله​ و طلسم‌هایی که مثل دکوری از‌هم‌اندازه‌ی​ دماغش آویزون بودن، صدای جرینگ‌جرینگ دادن.

«بوی غریبی می‌دی. شبیه نژاد شیاطینه، ولی پوستت قرمز نیست. نکنه از‌پیش​ شیاطین رویایی؟ ولی دُم شیاطین رویا رو هم نداری. از اونجایی که‌قبول​ پوستت هم نمی‌سوزه، پس روح شعله هم نیستی. تو دیگه چه کوفتی هستی؟»

زیک مستقیم به چشم‌های مینوتور زل‌مونده​ زد و گفت: «اسم من زیگ‌چند​ ون جیدـه. اومدم خواهرم رو ببرم.»

«اینجا کاخ پادشاه‌فرمانده‌شون​ شیاطینه. چرا باید‌بعد​ دنبال خواهرت اینجا بگردی؟»

چهره‌ی مینوتور که تا‌مرز​ اون لحظه داشت بو‌حدود​ می‌کشید، یهو در هم رفت.

«ون؟ ون؟ این که پسوند اسم‌دنبالمون​ قهرمان‌هاست! چرا یه شیطان باید یه‌پیش​ همچین اسم شومی رو خودش بذاره؟»

زیک دستش رو آورد جلو. یه‌مونده​ نور قرمز رنگ سوسو زد و تو‌کلمه​ یک چشم‌به‌هم‌زدن تبدیل به یه شمشیر شد.

تقریباً همون موقع، یه نور آبی‌رنگ دور تا دور بدن زیک رو‌بکشن​ گرفت. لباس‌های سبک و معمولیش تو کسری از ثانیه و قبل از‌می‌شم​ این‌که کسی بخواد پلک بزنه، به یه زره سنگین آبی تیره تبدیل شد.

«من قهرمان، زیگ ون جید هستم! خواهرم سیگنی‌حدود​ اینجاست. راهی که به اون بچه می‌رسه رو‌مسیر​ باز کن. اگه بخوای جلوم رو بگیری، عمراً ببخشمت!»

روحیه‌ی جنگاوری‌اش به اوج رسید. مینوتورها با‌میاد​ دیدن درخشش خیره‌کننده‌ی هاله زیک، همون تهی‌مانده‌ی‌چند​ اراده‌شون برای مبارزه رو هم از دست دادن.

نگهبان دروازه اصلاً ضعیف نبود، بالاخره اون یه‌فرمانده‌شون​ سرباز شیطانی نخبه بود که وظیفه‌ی محافظت از‌دستور​ دروازه‌ی اصلی قلعه پادشاه شیاطین رو به عهده داشت.

قدرت رزمی مینوتور تو‌اومد​ کل دنیای شیاطین جزو‌کلمه​ بهترین‌ها به حساب می‌اومد.

اما الان، این زیک بود که داشت دروازه‌ی‌حدود​ اصلی قلعه پادشاه شیاطین رو پایین می‌آورد. اصلاً‌مسیر​ می‌شد اونو تو دسته‌ی یه قهرمان معمولی جا داد؟

«کاااااااک!»

مینوتور یه‌خودش​ نعره‌ی جنگی شبیه‌میاد​ به جیغ کشید.

باید به قهرمان حمله می‌کرد. جنگجو‌بعد​ همون دشمن بود. اصلاً برای شیاطین، چه‌عقب​ موجودی نفرین‌شده‌تر از یه قهرمان وجود داشت؟

مینوتور با استیصال تمام به بدنش‌هیله​ دستور می‌داد. برو جلو! اون تبر‌هم‌اندازه‌ی​ رو بکوب تو سر این دشمن.

اما بدنش کاملاً از این دستور سرپیچی می‌کرد.‌مونده​ آخه مگه تو این دنیا موجود زنده‌ای هم پیدا‌آدم‌هاش​ می‌شه که با پای خودش بره به پیشواز خودکشی؟

منطق و غریزه.

چشمان مینوتور در حالی که داشت‌بعد​ زیر فشار برخورد وحشتناک این دو‌بکشن​ نیرو مقاومت می‌کرد، غرق خون شده بود.

بعدش هم یهو‌فاصله​ خون بالا آورد و‌چیزی​ ولو شد روی زمین.

فشار اون‌قدر زیاد بود که‌ایدوس​ انگار یه رگ خونی یه‌فرمانده‌شون​ جای بدن خودم پاره شده بود.

زکه بدون اینکه حتی‌دنبالمون​ انگشتش رو تکون بده،‌فرمانده‌شون​ مینوتور رو نفله کرد.

وقتی از پل متحرک جلوی‌پیش​ قلعه رد شد، دروازه‌های قلعه‌آدم‌هاش​ مثل بال‌های خفاش بسته شدن.

وقتی سرم رو آوردم بالا،‌دنیای​ یه چشم گنده بالای دروازه‌کیلومتر​ دیدم. ظاهراً دروازه قلعه زنده بود.

اما خب، اگه قرار بود با بسته شدن‌مونده​ یه دروازه متوقف بشه، زکه اصلاً به سرش‌زدن​ نمی‌زد که تنهایی به دنیای شیاطین حمله کنه.

سپرش رو داد‌ایدوس​ جلو و محکم‌مونده​ کوبید وسط دروازه قلعه.

این یکی از پایه‌ای‌ترین‌اومد​ تکنیک‌های سپر خاندان زکه،‌کلمه​ یعنی هولی جید بود.

حالا چون پایه‌ای بود، معنیش این نبود که ضعیفه. این‌کیلومتر​ یه تکنیک سپر بود که دقیقاً برای شکار غول‌ها بهینه‌سازی شده‌رفتار​ بود، چون کاملاً به اصول استفاده از قدرت خالص پایبند بود.

صدایی مثل رعد و برق‌ایدوس​ تو کل زمین و آسمون پیچید‌اومد​ و دروازه‌ها خرد و خاکشیر شدن.

دروازه زنده فقط تونست‌دنبالمون​ پیشروی قهرمان رو برای یه‌اومد​ ثانیه متوقف کنه. چقدر رقت‌انگیز.

اینجا یه‌بودن​ پارادوکس قدیمی‌اومد​ مطرح می‌شه.

سپری که هیچ‌وقت سوراخ‌مرز​ نمی‌شه و نیزه‌ای که می‌تونه‌چهارصد​ هر چیزی رو سوراخ کنه.

اگه این دو تا به هم‌دنبالمون​ حمله کنن چی می‌شه؟ سپر می‌شکنه؟‌پیش​ یا نیزه آبروش رو از دست می‌ده؟

زکه با یه جواب هوشمندانه اومده‌مونده​ بود. همون سپر و نیزه رو بردار‌کلمه​ و مستقیم به قلعه شیاطین حمله کن.

اون سپر و زره‌اومد​ غیرقابل‌نفوذ، از زکه یه‌کلمه​ هیولای شکست‌ناپذیر ساخته بود.

ناگا یه هیولای انسان‌نما بود که چنگال‌هاش مثل‌حدود​ شمشیر تیز بود. دم ماری‌ش رو مثل یه موج‌رسیدن​ تکون داد و پرید تا زکه رو تیکه‌تیکه کنه.

اما ناخنش خورد‌نیست​ به سپر و‌دنبالمون​ دو شقه شد.

ارتش ناگاها پشت‌ایدوس​ سر هم با‌مونده​ زکه درگیر شدن.

نزدیک به صد تا مار افسانه‌ای‌بعد​ تیراندازی کردن و با چنگال‌های شمشیرمانندشون ضربه‌عقب​ زدن، اما فقط تلفات خودشون می‌رفت بالا.

تازه بعد از اینکه چهل تا ناگا به فنا رفتن،‌کیلومتر​ معاون فرمانده دستور عقب‌نشینی داد. بلافاصله بعد از عقب‌نشینی، از‌ویژه​ جادو استفاده کرد تا به پادشاهشون، امپراتور بینا، پیام بفرسته.

«اون دشمنی نیست که بتونید‌ایدوس​ با سربازای عادی باهاش بجنگید. کل‌اومد​ پادشاهی باید نیروهاش رو متحد کنه.»

یه همچین دردسری درست تو حیاط جلویی‌بودن​ قلعه پادشاه شیاطین اتفاق افتاده بود و‌زدن​ عمراً امکان نداشت دوک‌های شیطانی متوجهش نشن.

از قضا پادشاه شیاطین حضور نداشت.‌بعد​ الکس هم پستش رو ترک کرده‌بکشن​ بود تا به کارای پادشاه شیاطین برسه.

چند تا از دوک‌ها هم برای بازرسی قلمرو‌حدود​ رفته بودن و حالا فقط دو نفر تو ایدوس‌رسیدن​ مونده بودن: دوک تنبلی، سیتون و دوک جسم، شانترینا.

وقتی شنیدن یه قهرمان دم‌ایدوس​ در ورودی داره گرد و‌فرمانده‌شون​ خاک می‌کنه، فقط پوزخند زدن.

سیتون در حالی‌ایدوس​ که ریش بزی‌اش‌مونده​ رو نوازش می‌کرد، گفت:

«انگار یه نفر تو تونل‌هایی‌پیش​ که مورچه‌های غول‌پیکر کندن گم شده‌دستور​ و سر از دنیای شیاطین درآورده.»

شانترینا جواب داد: «منم همین حدس رو می‌زنم.‌حدود​ می‌گن فقط یه نفره. با این حال، حسابی‌مسیر​ قویه. باورم نمی‌شه لژیون ناگاها تو دردسر افتاده باشن.»

سیتون گفت: «فکر کنم بینا همیشه کارها رو سرسری می‌گرفته. با این‌پیش​ حال، هیچ ارتشی قوی‌تر از لژیون ناگاها تو این قلعه پادشاه شیاطین‌قبول​ نیست، پس مجبوریم خودمون بریم یه نگاهی بندازیم.» شانترینا سر تکون داد.

«پس من اول می‌رم.»

«منم پشت سرت میام.»

سیتون با سم‌فاصله​ گوسفندی‌اش به دیوار‌هیله​ لگد زد و دوید.

هم‌زمان، شانترینا‌کارا​ تو فضا‌خودش​ پرش کرد.

این یه تکنیک کاملاً متفاوت از جادوی‌بودن​ تلپورت بود. اون این توانایی رو داشت‌زدن​ که آگاهی منبع تمام موجودات رو ردیابی کنه.

این یه مهارت منحصربه‌فرد بود که‌بعد​ فقط در اختیار شیاطین رؤیا قرار داشت؛‌عقب​ همونایی که می‌گفتن خون مردا رو می‌مکن.

چون فاصله کم بود،‌مرز​ تفاوت زیادی بین دویدن سیتون‌چهارصد​ و تلپورت شانترینا وجود نداشت.

تقریباً هم‌زمان، هر‌نیست​ دو نفر راه‌دنبالمون​ زکه رو بستن.

همون لحظه‌ای که شانترینا‌دنبالمون​ چشمش به زکه افتاد، حالت‌اومد​ صورتش جدی و خشک شد.

اما به نظر‌فرمانده‌شون​ می‌رسید سیتون اصلاً‌بعد​ متوجه این موضوع نشده.

اون با یه قیافه‌مرز​ مغرورانه داسش رو آورد‌حدود​ بالا و گرفت سمت زکه.

«قهرمان، جنگجو! واقعاً با اون‌ایدوس​ جثه کوچیکت تا اینجا اومدی.‌فرمانده‌شون​ به این تواناییت ادای احترام می‌کنم!»

زکه گفت:‌خودش​ «تو هم‌دنبالمون​ یه شیطانی.»

«آره. دوک تنبلی،‌فرمانده‌شون​ سیتون، ارباب شیاطین‌بعد​ و پلیدی‌ها، بنده هستم.»

«تنبلی؟ پس باید‌فاصله​ یکی از هفت‌هیله​ دوک دنیای شیاطین باشی!»

«دقیقاً. و ایشون هم...»

شانترینا یه قدم اومد جلو.

«اسم من شانتریناست. تو صورت‌پیش​ من رو نمی‌شناسی، اما من‌آدم‌هاش​ بوی بدنت رو خوب یادمه.»

زکه به زنی که می‌گفت می‌شناسش نگاه‌چیزی​ کرد. زنی که هر مردی حاضر بود‌خوزه​ تمام دار و ندارش رو به پاش بریزه.

اون زنی بود که جذابیتش‌ایدوس​ اون‌قدر زیاد بود که کلمه‌فرمانده‌شون​ زیبا برای توصیفش اصلاً کافی نبود.

«زکه، تو همون پایان‌دهنده هستی.»

قیافه سیتون که تا چند‌پیش​ لحظه پیش پر از انرژی‌آدم‌هاش​ و غرور بود، یهو وا رفت.

«پایان‌دهنده، زکه؟ داری در مورد همون‌هیله​ قهرمانی حرف می‌زنی که پادشاه شیاطین‌هم‌اندازه‌ی​ رو شکست داد... و زنده موند؟»

زکه گفت:‌کارا​ «زکه ون جید.‌ایدوس​ من همون قهرمانم.»

شانترینا آروم شلاقش رو که‌میاد​ شبیه یه شاخه رز پیچک‌دار‌پیش​ بود، از دور کمرش باز کرد.

«تنهایی به دنیای شیاطین حمله کردی. تو همیشه این‌قدر آدم بی‌کله‌ای‌دستور​ بودی؟ این‌قدر از این جسارتت خوشم اومده که بدنم داره داغ‌باهات​ می‌کنه، اما خب قرار نیست به این راحتی‌ها تسلیمت بشم، مگه نه؟»

«منظورت چیه؟»

«پاک‌دامنی‌ت رو می‌گم.»

زکه لبخند تلخی زد.

«رد می‌کنم.»

«من بدنی رو که بخوام‌دنیای​ به دست میارم، حتی اگه‌کیلومتر​ مجبور بشم برای این کار بکشمت.»

«وقت ندارم‌کارا​ باهات شوخی‌خودش​ کنم. سیگنی کجاست؟»

«همون‌طور که‌خودش​ انتظار می‌رفت، انگار‌میاد​ اومدی دنبال اون.»

«درسته.»

«خیلی احمقانه‌ست. حتی اگه نجاتش‌دنیای​ هم بدی، بعدش می‌خوای چی‌کار کنی؟‌تقریباً​ می‌خوای با کل دنیای شیاطین بجنگی؟»

«نه. می‌خوام‌کارا​ با دئوس‌خودش​ مذاکره کنم.»

شانترینا با‌خودش​ تعجب پرسید:‌دنبالمون​ «با دئوس؟»

«باید بفهمم چرا سیگنی رو آوردن اینجا.‌چند​ اگه نیت بدی در کار باشه، می‌جنگم.‌چاره‌ای​ حتی اگه حریفم کل دنیای شیاطین باشه.»

«این دیگه تهِ‌فاصله​ بی‌کله‌بازیه. واقعاً فکر‌هیله​ می‌کنی می‌تونی برنده بشی؟»

«یه جنگجو به خاطر اینکه‌ایدوس​ می‌تونه برنده بشه نمی‌جنگه. ما‌فرمانده‌شون​ می‌جنگیم چون کار درست همینه.»

«انگار واقعاً فرستاده عدالتی. اگه‌میاد​ این‌طوره... فکر کنم چاره‌ای نداریم‌پیش​ جز اینکه همین‌جا روراست باشیم.»

شانترینا نگاهی به سیتون انداخت. سیتون‌بعد​ داشت ریش بزی‌اش رو نوازش می‌کرد و‌عقب​ به نظر می‌رسید حواسش یه جای دیگه‌ست.

ناولها | novelha.net