---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 3: تصمیم برای قهرمان شدن؟ نه، همراهِ قهرمان! • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 3: تصمیم برای قهرمان شدن؟ نه، همراهِ قهرمان!

0

دئوس از میان خرابه‌هایی که حالا به یک دشت برهوت تبدیل شده بودند بیرون‌این‌طور​ آمد. قدم‌هایش سنگین بود، انگار ذره‌ای انرژی در بدنش نمانده باشد. الکس همان‌طور که‌بشم​ کنارش راه می‌رفت، داشت به شاهکارهایی که دئوس تازه به بار آورده بود فکر می‌کرد.

قلعه با خاک یکسان شده بود و ارواح بی‌شمارِ‌آره​ جنازه‌ها در اعماق جهنم زوزه می‌کشیدند. آدمیزاد نمی‌توانست این‌کنه​ صداها را بشنود، ولی خب، سیستم شنوایی شیاطین فرق داشت.

«خب، باید‌چند​ اعتراف کنم‌دیگر​ که حسابی ترکوندی.»

«اوه، حالا‌نباشه​ با همین‌معمولی​ یه چشمه کار؟»

«راستی، اصلاً قصد داری‌آره​ برگردی به دنیای شیاطین‌آدم​ و همون پادشاه شیاطین بمونی؟»

«نه. اصلاً دلم نمی‌خواد هیچ‌پادشاهان​ کاری که ربطی به پادشاه‌اگه​ شیاطین بودن داشته باشه انجام بدم.»

«مگه همین الانش یه پادشاه شیاطین بی‌نقص نیستی؟ همون لحظه‌ای که‌کرد​ پات رو از اون سه دنیا بیرون گذاشتی، سعی کردی بزرگ‌ترین پادشاهیِ‌نمی‌تونه​ دنیای انسان‌ها رو غصب کنی و حتی می‌خواستی پرنسس رو هم بدزدی.»

دئوس چند قدم دیگر در‌نمی‌تونه​ سکوت راه رفت، بعد سرش را‌نتونه​ چرخاند و به الکس نگاه کرد.

«یعنی پادشاهان‌می‌کنن​ شیاطین از‌آره​ این کارا می‌کنن؟»

«معلومه که آره.»

«حالا اگه طرف پادشاه شیاطین‌سکوت​ هم نباشه، یه آدم معمولی‌نگاه​ نمی‌تونه به یه کشور حمله کنه؟»

«این‌طور نیست که نتونه،‌معمولی​ ولی... یعنی تو می‌خوای‌کنه​ یه آدم معمولی بشی؟»

«نه، بحث این نیست. فقط دیگه نمی‌خوام پادشاه شیاطین باشم. اگه‌کشور​ قرار به انتخاب باشه، ترجیح می‌دم پادشاه بشم، چون از این‌نمی‌خوام​ به بعد قراره تو دنیای آدما زندگی کنم. که نمی‌تونم برده باشم.»

«این دیگه خیلی افراطیه.»

«تازه اگه قرار باشه‌دیگر​ پادشاه بشم، همون بهتر که‌چرخاند​ پادشاه یه کشور گنده باشم.»

الکس دست‌هایش‌نباشه​ را به هم‌نمی‌تونه​ کوبید و ایستاد.

«تو واقعاً یه‌معلومه​ پادشاه شیاطین معرکه‌ای. آخه‌نباشه​ چقدر طرز فکرت شیطانیه؟»

«بهت که‌نگاه​ گفتم، قرار نیست‌پادشاهان​ پادشاه شیاطین بشم.»

«پس می‌خوای چیکار کنی؟»

«خب، راستش...»

دئوس در فکر فرو رفت.‌اگه​ الکس در حالی که به‌نمی‌تونه​ او زل زده بود، گفت:

«نکنه داری به این فکر می‌کنی که‌می‌کنن​ بی‌سروصدا یه کشور کوچیک رو بگیری و‌معمولی​ نقش یه پادشاه بی‌حاشیه رو بازی کنی؟ همینه؟»

دئوس چیزی نگفت‌قدم​ و ساکت ماند. الکس‌بعد​ دوباره به حرف آمد.

«از اونجایی که این دفعه حسابی گرد و خاک به‌نیست​ پا کردی، بهتره دفعه بعد بی‌سروصدا کارمون رو بکنیم. این‌انتخاب​ دقیقاً همون طرز فکریه که از یه پادشاه شیاطین انتظار می‌ره.»

«بابا گفتم که، نه!»

«همین سکوت‌نگاه​ طولانیت خودش‌یعنی​ یه پا جوابه.»

دئوس دهانش را بست.‌دیگر​ الکس با لحنی جدی و‌چرخاند​ دلسوزانه رو به اربابش کرد.

«برگرد به همون قلعه پادشاه شیاطینِ خودت. اگه بیست سال‌نیست​ دیگه هنرهای رزمی پادشاه شیاطین رو تمرین کنی، قدرتت کاملِ‌انتخاب​ کامل می‌شه. اون‌وقت دیگه کل دنیای شیاطین می‌افته زیر نگین انگشترت.»

«اصلاً نیازی‌می‌کنن​ بهش ندارم. من‌اگه​ پادشاه شیاطین نمی‌شم.»

«برگرد به دنیای شیاطین و قدرتت رو بیشتر کن. تبدیل به‌طرف​ یه پادشاه شیاطین واقعی شو و بعدش به دنیای آدما حمله‌می‌خوای​ کن. شاید این دفعه، ارتش پادشاه شیاطینِ ما بتونه پیروز بشه.»

ابروهای دئوس‌چند​ در هم‌دیگر​ گره خورد.

«منظورت از "شاید" چیه؟ حتی خودتم‌کشور​ مطمئن نیستی. تو که نزدیک‌ترین آدم‌می‌خوای​ به پادشاه شیاطینی هم شک داری، نه؟»

الکس برای اولین بار قیافه‌اش در‌طرف​ هم رفت و جا خورد. «اوه،‌حمله​ خب... آخه ما که همیشه می‌بازیم.»

صورت دئوس از‌کرد​ شدت کلافگی جمع‌کارا​ شد. «خفه‌خون بگیر، الکس.»

سکوت سنگین و طولانی‌ای بین آن دو‌بعد​ موجود خداگونه حاکم شد. بعد از یک‌کارا​ فکر عمیق، دئوس دوباره به حرف آمد.

«ترجیح می‌دم یه جنگجو باشم.»

«چی؟ نشنیدم چی گفتی.»

دئوس در حالی که به الکس‌کارا​ که برای بهتر شنیدن خم شده‌نباشه​ بود نگاه می‌کرد، گفت: «یه جنگجو.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«شوخی نکن.»

«شما خودت نباید از‌آره​ این شوخیا بکنی، سرورم.‌آدم​ آخه جنگجو؟ جدی می‌گی؟»

«ایده خیلی توپیه. اگه‌یعنی​ می‌خوای یه درخت رو قایم‌آره​ کنی، بهترین جا وسط جنگله.»

«آخه شما‌چند​ که درخت‌دیگر​ نیستی؛ پادشاه شیاطینی.»

اما انگار‌نباشه​ دئوس اصلاً‌معمولی​ گوشش بدهکار نبود.

«مگه یه چیزی تو مایه‌های زمین تمرین وجود نداره؟ خودت که می‌دونی،‌حمله​ تا بیست سال دیگه که جنگ با دنیای شیاطین شروع بشه، حسابی‌قرار​ کمبود نیرو پیدا می‌کنن. همین الانش هم باید بدجوری لنگ آدم باشن.»

«اصلاً می‌دونی‌نگاه​ شغل یه جنگجو‌پادشاهان​ چه مکافاتی داره؟»

«من از کجا باید بدونم چطوری می‌شه‌بعد​ یه جنگجو شد؟ من فقط خدمتکار وفادار‌کارا​ و مربی هنرهای رزمی شما هستم، سرورم.»

الکس گلویش را صاف کرد و‌کشور​ ادامه داد: «خب، قدم اول اینه‌می‌خوای​ که باید یه تولد خاص داشته باشی.»

«من که همین الانش هم خاصم.‌طرف​ بچه پدریم که فقط با دست‌حمله​ گرفتن می‌تونست بقیه رو حامله کنه.»

الکس از حرف دئوس مورمورش شد. «اون‌می‌کنن​ که... بگذریم! تازه باید از طرف نیروهای‌معمولی​ شیطانی هم مورد آزمایش و سختی قرار بگیری!»

«ای عوضی، تازه یادم‌دیگر​ افتاد! تو همون دوران‌سرش​ آموزشیم چقدر منو زجر دادی.»

«اونا همه‌اش‌نباشه​ دیسیپلین و‌معمولی​ نظم بود!»

«اونایی که کتک می‌زنن همیشه همین زر‌نباشه​ رو می‌زنن. ولی از زاویه دید کسی‌این‌طور​ که داره کتک می‌خوره، همه‌اش فقط شکنجه است.»

«بی‌انصافیه.»

«حالا بی‌خیال‌چند​ این حرفا. خب،‌سکوت​ شرط بعدی چیه؟»

«باید یه‌نباشه​ ندای الهی‌معمولی​ بهت بشه.»

«اونم که فقط کافیه ادعا کنی بهت‌نباشه​ الهام شده. چون یه چیزیه بین خودت و‌نیست​ خدایان، هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه راست می‌گی یا دروغ.»

«...مگه کاملاً تابلو نیست که غیرممکنه؟‌کارا​ اینکه بخوای از دریای آبیِ مقدس‌نباشه​ تو قلمرو مقدس، امواج مقدس بگیری.»

«لعنتی.»

الکس دوباره سرش را کج کرد. «با من برگردید.‌این‌طور​ سرورم، شما هنوز خیلی چیزا مونده که باید یاد‌باشم​ بگیرید. یه کوه کار ریخته سرمون که باید انجام بدیم.»

«گفتم که نمیام.»

«آخه چرا پادشاه شیاطین باید‌پادشاهان​ بشه یه جنگجو؟ جنگجو بودن‌اگه​ فقط به درد اون زالوصفت‌ها می‌خوره.»

«آهان، همینه!»

چهره دئوس از اینکه‌معمولی​ بالاخره یک چیزی به‌کنه​ ذهنش رسیده بود، درخشید.

الکس پرسید: «باز‌معلومه​ داری به یه ایده‌نباشه​ چرت‌وپرت دیگه فکر می‌کنی؟»

«فهمیدم می‌خوام‌نگاه​ چه جور‌یعنی​ جنگجویی بشم!»

«چی؟»

«می‌خوام همراهِ قهرمان بشم!»

«بله؟»

«مهم نیست که همراهش از اون زالوصفت‌ها نباشه. به هر حال،‌طرف​ جنگجوها قراره از پس سختی‌ها بربیان و تو فقط کافیه پشت‌می‌خوای​ سر همراهت قایم بشی تا اون اول از همه سپر بلا بشه.»

«این دیگه خیلی طرز فکر‌سکوت​ مریض و پیچیده‌ایه... ولی خب،‌نگاه​ خیلی هم دور از واقعیت نیست.»

«قهرمان می‌ره تو دل بدبختی و سختی‌ها، و‌کنه​ منم این پشت بی‌سروصدا می‌شینم و کیفش رو می‌برم.‌نمی‌خوام​ چطوره؟ افتخارش مال من، دردسر و بدبختیش مال اون.»

«شما واقعاً یه شیطانِ تمام‌عیارید.»

«مرسی از تعریفت.»

دئوس خندید و دوباره گفت: «قهرمان تا بیست سال دیگه هیچ غلط خاصی نمی‌تونه‌کارا​ بکنه. حالا چه تازه به دنیا اومده باشه، چه هنوز تو شکم ننش باشه.‌نیست​ این زالوصفت‌های فعلی هم فقط یه مشت پیروپاتالِ از رده خارجِ مال یه نسل قبلن.»

«الان که‌نباشه​ اصلاً قهرمانی‌معمولی​ وجود نداره.»

«ماجراجویی‌هایی که این جنگجوهای فعلی می‌رن اصلاً چنگی به‌معمولی​ دل نمی‌زنه. حتی اگه بتونن یه اژدها رو هم‌بشی​ شکار کنن، عمراً بتونن یه اژدهای اسم‌ورسم‌دار رو گیر بندازن.»

«صبر کن ببینم، تو واقعاً‌پادشاهان​ داری به این فکر می‌کنی‌اگه​ که همراه یه قهرمان بشی؟»

«مگه با گوش‌هات‌قدم​ بو می‌کشی؟ چرا‌رفت​ حرفام تو کله‌ات نمی‌ره؟»

«بو کشیدن وظیفه شاخک پنجممه.»

دئوس بدون توجه به‌آره​ غرغرهای الکس، بال‌های رویاپردازی‌اش‌آدم​ را کاملاً باز کرد.

«بیخیال اون آدمای استثنایی که می‌تونن قهرمان بشن و با پادشاه شیاطین بجنگن. می‌خوام برم همراه یه نفری‌کنه​ بشم که رتبه‌اش حدود ۴۰۰ یا ۵۰۰ باشه. خودم رو اونجا جا می‌زنم، هیولاهای معمولی رو شکار می‌کنم و‌زندگی​ یه کم شهرت به دست میارم. این‌طوری می‌تونم یه زندگی راحت در حد ۲ درصد برتر انسان‌ها داشته باشم.»

«رویای عجیبیه؛ هم‌قدم​ دقیق و پرجزئیاته،‌رفت​ هم خیلی پیش‌پاافتاده.»

«۲ درصد‌نباشه​ برتر رو‌معمولی​ دست‌کم نگیر، انسان.»

«اگه جمعیت ۱۰۰ میلیون باشه، ۲ درصدش می‌شه ۲ میلیون‌نمی‌تونه​ نفر. به جای اینکه پادشاه شیاطین باشی، می‌خوای بشی دو‌فقط​ میلیونیمین آدم مرفه دنیای آدما؟ یه هدف کمتر مبهم بگو.»

«خوشبختی تو قلب آدمه.»

«با حرفای قدیس‌طور قضیه رو نپیچون.‌رفت​ هر چی باشه، قدیس‌ها دشمنمونن. این‌یعنی​ حرفا کار همیشگی نیروی سرکوب پادشاه شیاطینه.»

«اوه، صدات‌نباشه​ رو نمی‌شنوم. خب،‌نمی‌تونه​ بیا راه بیفتیم.»

در جواب این‌معلومه​ حرف دئوس، الکس‌طرف​ فقط آهی کشید.

یک صخره‌ی تنها و کج در دشت آرام حومه شهر افتاده بود و درختی سرسبز کنارش قد برافراشته‌کنه​ بود. در دوردست، قلعه آکوما به چشم می‌خورد که با خندق‌های عمیق احاطه شده بود و کالسکه‌های بی‌شماری در‌زندگی​ امتداد دروازه‌ی قلعه در حرکت بودند. قلعه که نماد شکوفایی قاره بود، با شکوه و عظمت پابرجا ایستاده بود.

از روی تپه‌ای که می‌شد قلعه را‌بعد​ در یک نگاه دید، الکس با دقت‌کارا​ روی زمین شکل‌هایی می‌کشید و توضیح می‌داد:

«این قاره هورساست.»

«شبیه اسبه.»

«آره. تو‌نگاه​ درسات همینو‌یعنی​ بهت گفته بودم.»

«به هر حال، خیلی دقیق یادم نمونده چون قرار بود‌نگاه​ اونجا رو با خون آدمایی که توش زندگی می‌کنن رنگین‌نباشه​ کنم. وقتی من نازل بشم، کلاً شکل زمینش عوض می‌شه.»

«حتی اگه پادشاه‌آدم​ شیاطین هم هستی،‌کشور​ یه کم آروم بگیر.»

الکس آهی کشید‌معلومه​ و گفت: «نمی‌تونی شکل‌نباشه​ زمین رو عوض کنی...»

«اگه چند روز پشت سر هم با دقت‌معلومه​ زمین رو بکنم و زیر و رو کنم،‌کشور​ می‌تونم یکی دو تا کوه رو از بین ببرم...»

«نه، فقط‌چند​ با یه‌دیگر​ ضربه کارشو می‌سازم!»

«شاید یکی دو تا‌معمولی​ قلعه از بین بره، اما‌این‌طور​ واحد اندازه‌گیری طبیعت فرق می‌کنه.»

«پادشاه شیاطین‌می‌کنن​ بودن هم‌آره​ همچین تحفه‌ای نیست.»

«درک ارباب از مسائل یکم عجیبه. به هر حال، پادشاهی ورده نزدیک قلب‌آدم​ اسب قرار داره، یعنی تقریباً تو مرکز قاره. اینجا کوه‌های هورس‌اسپاین یا همون‌دیگه​ رشته کوه مرکزیه. قلعه مقدس هم تو اعماق همین رشته کوه قرار داره.»

«خب که چی؟»

«نکته‌اش اینه که جنگجوها‌معمولی​ چاره‌ای ندارن جز اینکه‌کنه​ تو پادشاهی ورده جمع بشن.»

«سطحش خیلی بالاست؟»

«آره. اون جنگجوهای رده پایینی که تو‌می‌کنن​ دنبالشونی، باید یه جایی دور و بر‌معمولی​ سر یا باسن اسب جمع شده باشن.»

«ورودی قلعه پادشاه شیاطین اینجاست.»

«آره، نزدیک پای جلویی.»

«پس پای عقبی چی؟»

«اونجا می‌شه پادشاهی گلون.»

«خیلی خب،‌چند​ بریم. یه‌دیگر​ اسب بیار.»

الکس سرش را به‌معمولی​ نشانه نفی تکان داد‌کنه​ و گفت: «نه، نمی‌شه.»

«به خاطر‌می‌کنن​ پولشه؟ برم قصر‌اگه​ یه مقدار بیارم؟»

«تو قاره هورسا، مگه اینکه نجیب‌زاده‌کارا​ باشی، وگرنه مسافرت با اسب غیرممکنه.‌نباشه​ تنها وسیله نقلیه موجود، کالسکه‌های باربریه.»

«چرا اینقدر دردسر داره؟»

«آدما این‌طورین‌نباشه​ دیگه. خب، می‌خوای‌نمی‌تونه​ برگردی دنیای شیاطین؟»

«باشه بابا.‌می‌کنن​ پس برو یه‌اگه​ کالسکه باربری بیار.»

«پیاده بریم سریع‌تر می‌رسیم. وگرنه‌پادشاهان​ می‌تونی سوار کالسکه‌های مسافربری بین‌شهری‌اگه​ بشی که پادشاهی ادارشون می‌کنه.»

«اوه، قبلاً امتحانش‌قدم​ کردم. بیا همون‌رفت​ رو سوار شیم.»

دئوس با مشت گره‌کرده‌اش‌معمولی​ به نشانه‌ی پیروزی سر تکان‌این‌طور​ داد و رویش را برگرداند.

«پس بیا سوار همون بشیم.»

«خدا رو‌نگاه​ شکر. حداقل‌یعنی​ نگفتی پیاده بریم.»

مدیریت کالسکه‌های بزرگی که بین پایتخت‌ها رفت و آمد می‌کردند، تجارت خانواده تورنادو بود. پایگاه اصلی تجارت خانواده تورنادو نیز در‌آدم​ قلعه آکوما قرار داشت. به‌ویژه، کالسکه‌های آن‌ها به دلیل داشتن سیستم‌های ضدضربه و کمک‌فنرهای عالی، بسیار مورد توجه بودند. آن‌ها این‌چون​ ویژگی را به عنوان یک مزیت تبلیغ می‌کردند و مدعی بودند که حتی در سفرهای طولانی‌مدت، خستگی باسن را کاهش می‌دهد.

در سالن انتظار کالسکه‌ها، تابلوی برجسته‌ای به‌حمله​ چشم می‌خورد که رویش نوشته بود: «کالسکه‌بحث​ تورنادو، جایی که باسن شما درد نمی‌گیرد.»

فضای سالن انتظار حسابی شلوغ و درهم‌برهم‌نباشه​ بود. سربازها داشتند صورت تک‌تک مسافران را‌این‌طور​ با دقت بررسی می‌کردند و وسایلشان را می‌گشتند.

«انگار دنبال‌نگاه​ یه مجرم‌یعنی​ فراری می‌گردن.»

«داری در‌چند​ مورد چی‌دیگر​ حرف می‌زنی؟»

«به نظر می‌رسه ارباب‌معمولی​ من زیاد به اتفاقات‌کنه​ دور و برش اهمیت نمی‌ده.»

«تا وقتی‌می‌کنن​ چیز مهمی نباشه،‌اگه​ بهش توجه نمی‌کنم.»

«چه جسارتی! واقعاً‌کرد​ که برازنده مقام‌کارا​ پادشاه شیاطین هستید.»

«نیازی به پاچه‌خواری نیست.»

«پاچه‌خواری نبود.»

در حالی که این دو غرق در گفتگو بودند، سربازها نزدیک شدند.‌حمله​ با نگاهی به سرتاپای آن‌ها، با چهره‌ای خشن گفتند: «ما واحد امنیتی‌قرار​ آکوما هستیم. مدارک شناسایی‌تون رو که وضعیتتون رو ثابت می‌کنه نشون بدید.»

دئوس با بی‌حوصلگی و انگار که برایش دردسر‌معلومه​ بزرگی باشد، دستش را به نشانه رد کردن‌کشور​ دراز کرد. «برو پی کارت. من آدم مشکوکی نیستم.»

الکس خنده‌چند​ خشکی کرد:‌دیگر​ «بی‌نهایت مشکوکی.»

«ساکت باش، انسان.»

«امورات قصر که شوخی‌بردار نیست!»

دئوس به خودش زحمت نداد تا به لحن خشن‌آره​ سرباز جوابی بدهد، فقط نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت‌کنه​ و ادایش را درآورد: «اُموراتِ قَصر کِه... خفه شو بابا.»

با وجود اینکه گفتنِ «برو پی کارت» لزوماً قدرت‌چرخاند​ یا اقتدار خاصی به همراه نداشت، در کمال تعجب،‌اگه​ لحظه بعد سرباز سلام نظامی داد و گفت: «مفهوم شد.»

سپس با رفقایش‌آدم​ رفت تا افراد صندلی‌های‌حمله​ مجاور را بازرسی کند.

الکس در حالی که به پشت سر سرباز‌آدم​ نگاه می‌کرد، پرسید: «اشکالی نداره این‌جوری از قدرتت استفاده‌می‌خوای​ می‌کنی؟ مگه نمی‌خواستی تو دنیای آدما همرنگ جماعت بشی؟»

«من؟ همرنگ جماعت بشم؟»

«آره دیگه. تو از دنیای‌سکوت​ شیاطین فرار کردی چون از‌نگاه​ پادشاه شیاطین بودن خوشت نمی‌اومد...»

«و تو فکر‌آدم​ کردی من از قدرت‌حمله​ پادشاه شیاطین استفاده نمی‌کنم؟»

«مگه اکثر شیاطین معمولاً قدرتشون رو مخفی نمی‌کنن،‌آدم​ مثل آدمای معمولی زندگی نمی‌کنن و بعد تو‌نتونه​ لحظات خطرناک با یه حرکت دراماتیک آزادش نمی‌کنن؟»

«پولی که تو جیبمه مال منه. قدرتی‌می‌کنن​ هم که تو بدنمه مال خودمه. استفاده‌معمولی​ از چیزی که مال خودمه چه ایرادی داره؟»

ناولها | novelha.net