چپتر 3: تصمیم برای قهرمان شدن؟ نه، همراهِ قهرمان!
0دئوس از میان خرابههایی که حالا به یک دشت برهوت تبدیل شده بودند بیروناینطور آمد. قدمهایش سنگین بود، انگار ذرهای انرژی در بدنش نمانده باشد. الکس همانطور کهبشم کنارش راه میرفت، داشت به شاهکارهایی که دئوس تازه به بار آورده بود فکر میکرد.
قلعه با خاک یکسان شده بود و ارواح بیشمارِآره جنازهها در اعماق جهنم زوزه میکشیدند. آدمیزاد نمیتوانست اینکنه صداها را بشنود، ولی خب، سیستم شنوایی شیاطین فرق داشت.
«خب، بایدچند اعتراف کنمدیگر که حسابی ترکوندی.»
«اوه، حالانباشه با همینمعمولی یه چشمه کار؟»
«راستی، اصلاً قصد داریآره برگردی به دنیای شیاطینآدم و همون پادشاه شیاطین بمونی؟»
«نه. اصلاً دلم نمیخواد هیچپادشاهان کاری که ربطی به پادشاهاگه شیاطین بودن داشته باشه انجام بدم.»
«مگه همین الانش یه پادشاه شیاطین بینقص نیستی؟ همون لحظهای کهکرد پات رو از اون سه دنیا بیرون گذاشتی، سعی کردی بزرگترین پادشاهیِنمیتونه دنیای انسانها رو غصب کنی و حتی میخواستی پرنسس رو هم بدزدی.»
دئوس چند قدم دیگر درنمیتونه سکوت راه رفت، بعد سرش رانتونه چرخاند و به الکس نگاه کرد.
«یعنی پادشاهانمیکنن شیاطین ازآره این کارا میکنن؟»
«معلومه که آره.»
«حالا اگه طرف پادشاه شیاطینسکوت هم نباشه، یه آدم معمولینگاه نمیتونه به یه کشور حمله کنه؟»
«اینطور نیست که نتونه،معمولی ولی... یعنی تو میخوایکنه یه آدم معمولی بشی؟»
«نه، بحث این نیست. فقط دیگه نمیخوام پادشاه شیاطین باشم. اگهکشور قرار به انتخاب باشه، ترجیح میدم پادشاه بشم، چون از ایننمیخوام به بعد قراره تو دنیای آدما زندگی کنم. که نمیتونم برده باشم.»
«این دیگه خیلی افراطیه.»
«تازه اگه قرار باشهدیگر پادشاه بشم، همون بهتر کهچرخاند پادشاه یه کشور گنده باشم.»
الکس دستهایشنباشه را به همنمیتونه کوبید و ایستاد.
«تو واقعاً یهمعلومه پادشاه شیاطین معرکهای. آخهنباشه چقدر طرز فکرت شیطانیه؟»
«بهت کهنگاه گفتم، قرار نیستپادشاهان پادشاه شیاطین بشم.»
«پس میخوای چیکار کنی؟»
«خب، راستش...»
دئوس در فکر فرو رفت.اگه الکس در حالی که بهنمیتونه او زل زده بود، گفت:
«نکنه داری به این فکر میکنی کهمیکنن بیسروصدا یه کشور کوچیک رو بگیری ومعمولی نقش یه پادشاه بیحاشیه رو بازی کنی؟ همینه؟»
دئوس چیزی نگفتقدم و ساکت ماند. الکسبعد دوباره به حرف آمد.
«از اونجایی که این دفعه حسابی گرد و خاک بهنیست پا کردی، بهتره دفعه بعد بیسروصدا کارمون رو بکنیم. اینانتخاب دقیقاً همون طرز فکریه که از یه پادشاه شیاطین انتظار میره.»
«بابا گفتم که، نه!»
«همین سکوتنگاه طولانیت خودشیعنی یه پا جوابه.»
دئوس دهانش را بست.دیگر الکس با لحنی جدی وچرخاند دلسوزانه رو به اربابش کرد.
«برگرد به همون قلعه پادشاه شیاطینِ خودت. اگه بیست سالنیست دیگه هنرهای رزمی پادشاه شیاطین رو تمرین کنی، قدرتت کاملِانتخاب کامل میشه. اونوقت دیگه کل دنیای شیاطین میافته زیر نگین انگشترت.»
«اصلاً نیازیمیکنن بهش ندارم. مناگه پادشاه شیاطین نمیشم.»
«برگرد به دنیای شیاطین و قدرتت رو بیشتر کن. تبدیل بهطرف یه پادشاه شیاطین واقعی شو و بعدش به دنیای آدما حملهمیخوای کن. شاید این دفعه، ارتش پادشاه شیاطینِ ما بتونه پیروز بشه.»
ابروهای دئوسچند در همدیگر گره خورد.
«منظورت از "شاید" چیه؟ حتی خودتمکشور مطمئن نیستی. تو که نزدیکترین آدممیخوای به پادشاه شیاطینی هم شک داری، نه؟»
الکس برای اولین بار قیافهاش درطرف هم رفت و جا خورد. «اوه،حمله خب... آخه ما که همیشه میبازیم.»
صورت دئوس ازکرد شدت کلافگی جمعکارا شد. «خفهخون بگیر، الکس.»
سکوت سنگین و طولانیای بین آن دوبعد موجود خداگونه حاکم شد. بعد از یککارا فکر عمیق، دئوس دوباره به حرف آمد.
«ترجیح میدم یه جنگجو باشم.»
«چی؟ نشنیدم چی گفتی.»
دئوس در حالی که به الکسکارا که برای بهتر شنیدن خم شدهنباشه بود نگاه میکرد، گفت: «یه جنگجو.»
«این دیگه چه صیغهایه؟»
«شوخی نکن.»
«شما خودت نباید ازآره این شوخیا بکنی، سرورم.آدم آخه جنگجو؟ جدی میگی؟»
«ایده خیلی توپیه. اگهیعنی میخوای یه درخت رو قایمآره کنی، بهترین جا وسط جنگله.»
«آخه شماچند که درختدیگر نیستی؛ پادشاه شیاطینی.»
اما انگارنباشه دئوس اصلاًمعمولی گوشش بدهکار نبود.
«مگه یه چیزی تو مایههای زمین تمرین وجود نداره؟ خودت که میدونی،حمله تا بیست سال دیگه که جنگ با دنیای شیاطین شروع بشه، حسابیقرار کمبود نیرو پیدا میکنن. همین الانش هم باید بدجوری لنگ آدم باشن.»
«اصلاً میدونینگاه شغل یه جنگجوپادشاهان چه مکافاتی داره؟»
«من از کجا باید بدونم چطوری میشهبعد یه جنگجو شد؟ من فقط خدمتکار وفادارکارا و مربی هنرهای رزمی شما هستم، سرورم.»
الکس گلویش را صاف کرد وکشور ادامه داد: «خب، قدم اول اینهمیخوای که باید یه تولد خاص داشته باشی.»
«من که همین الانش هم خاصم.طرف بچه پدریم که فقط با دستحمله گرفتن میتونست بقیه رو حامله کنه.»
الکس از حرف دئوس مورمورش شد. «اونمیکنن که... بگذریم! تازه باید از طرف نیروهایمعمولی شیطانی هم مورد آزمایش و سختی قرار بگیری!»
«ای عوضی، تازه یادمدیگر افتاد! تو همون دورانسرش آموزشیم چقدر منو زجر دادی.»
«اونا همهاشنباشه دیسیپلین ومعمولی نظم بود!»
«اونایی که کتک میزنن همیشه همین زرنباشه رو میزنن. ولی از زاویه دید کسیاینطور که داره کتک میخوره، همهاش فقط شکنجه است.»
«بیانصافیه.»
«حالا بیخیالچند این حرفا. خب،سکوت شرط بعدی چیه؟»
«باید یهنباشه ندای الهیمعمولی بهت بشه.»
«اونم که فقط کافیه ادعا کنی بهتنباشه الهام شده. چون یه چیزیه بین خودت ونیست خدایان، هیچکس نمیتونه بفهمه راست میگی یا دروغ.»
«...مگه کاملاً تابلو نیست که غیرممکنه؟کارا اینکه بخوای از دریای آبیِ مقدسنباشه تو قلمرو مقدس، امواج مقدس بگیری.»
«لعنتی.»
الکس دوباره سرش را کج کرد. «با من برگردید.اینطور سرورم، شما هنوز خیلی چیزا مونده که باید یادباشم بگیرید. یه کوه کار ریخته سرمون که باید انجام بدیم.»
«گفتم که نمیام.»
«آخه چرا پادشاه شیاطین بایدپادشاهان بشه یه جنگجو؟ جنگجو بودناگه فقط به درد اون زالوصفتها میخوره.»
«آهان، همینه!»
چهره دئوس از اینکهمعمولی بالاخره یک چیزی بهکنه ذهنش رسیده بود، درخشید.
الکس پرسید: «بازمعلومه داری به یه ایدهنباشه چرتوپرت دیگه فکر میکنی؟»
«فهمیدم میخوامنگاه چه جوریعنی جنگجویی بشم!»
«چی؟»
«میخوام همراهِ قهرمان بشم!»
«بله؟»
«مهم نیست که همراهش از اون زالوصفتها نباشه. به هر حال،طرف جنگجوها قراره از پس سختیها بربیان و تو فقط کافیه پشتمیخوای سر همراهت قایم بشی تا اون اول از همه سپر بلا بشه.»
«این دیگه خیلی طرز فکرسکوت مریض و پیچیدهایه... ولی خب،نگاه خیلی هم دور از واقعیت نیست.»
«قهرمان میره تو دل بدبختی و سختیها، وکنه منم این پشت بیسروصدا میشینم و کیفش رو میبرم.نمیخوام چطوره؟ افتخارش مال من، دردسر و بدبختیش مال اون.»
«شما واقعاً یه شیطانِ تمامعیارید.»
«مرسی از تعریفت.»
دئوس خندید و دوباره گفت: «قهرمان تا بیست سال دیگه هیچ غلط خاصی نمیتونهکارا بکنه. حالا چه تازه به دنیا اومده باشه، چه هنوز تو شکم ننش باشه.نیست این زالوصفتهای فعلی هم فقط یه مشت پیروپاتالِ از رده خارجِ مال یه نسل قبلن.»
«الان کهنباشه اصلاً قهرمانیمعمولی وجود نداره.»
«ماجراجوییهایی که این جنگجوهای فعلی میرن اصلاً چنگی بهمعمولی دل نمیزنه. حتی اگه بتونن یه اژدها رو همبشی شکار کنن، عمراً بتونن یه اژدهای اسمورسمدار رو گیر بندازن.»
«صبر کن ببینم، تو واقعاًپادشاهان داری به این فکر میکنیاگه که همراه یه قهرمان بشی؟»
«مگه با گوشهاتقدم بو میکشی؟ چرارفت حرفام تو کلهات نمیره؟»
«بو کشیدن وظیفه شاخک پنجممه.»
دئوس بدون توجه بهآره غرغرهای الکس، بالهای رویاپردازیاشآدم را کاملاً باز کرد.
«بیخیال اون آدمای استثنایی که میتونن قهرمان بشن و با پادشاه شیاطین بجنگن. میخوام برم همراه یه نفریکنه بشم که رتبهاش حدود ۴۰۰ یا ۵۰۰ باشه. خودم رو اونجا جا میزنم، هیولاهای معمولی رو شکار میکنم وزندگی یه کم شهرت به دست میارم. اینطوری میتونم یه زندگی راحت در حد ۲ درصد برتر انسانها داشته باشم.»
«رویای عجیبیه؛ همقدم دقیق و پرجزئیاته،رفت هم خیلی پیشپاافتاده.»
«۲ درصدنباشه برتر رومعمولی دستکم نگیر، انسان.»
«اگه جمعیت ۱۰۰ میلیون باشه، ۲ درصدش میشه ۲ میلیوننمیتونه نفر. به جای اینکه پادشاه شیاطین باشی، میخوای بشی دوفقط میلیونیمین آدم مرفه دنیای آدما؟ یه هدف کمتر مبهم بگو.»
«خوشبختی تو قلب آدمه.»
«با حرفای قدیسطور قضیه رو نپیچون.رفت هر چی باشه، قدیسها دشمنمونن. اینیعنی حرفا کار همیشگی نیروی سرکوب پادشاه شیاطینه.»
«اوه، صداتنباشه رو نمیشنوم. خب،نمیتونه بیا راه بیفتیم.»
در جواب اینمعلومه حرف دئوس، الکسطرف فقط آهی کشید.
یک صخرهی تنها و کج در دشت آرام حومه شهر افتاده بود و درختی سرسبز کنارش قد برافراشتهکنه بود. در دوردست، قلعه آکوما به چشم میخورد که با خندقهای عمیق احاطه شده بود و کالسکههای بیشماری درزندگی امتداد دروازهی قلعه در حرکت بودند. قلعه که نماد شکوفایی قاره بود، با شکوه و عظمت پابرجا ایستاده بود.
از روی تپهای که میشد قلعه رابعد در یک نگاه دید، الکس با دقتکارا روی زمین شکلهایی میکشید و توضیح میداد:
«این قاره هورساست.»
«شبیه اسبه.»
«آره. تونگاه درسات همینویعنی بهت گفته بودم.»
«به هر حال، خیلی دقیق یادم نمونده چون قرار بودنگاه اونجا رو با خون آدمایی که توش زندگی میکنن رنگیننباشه کنم. وقتی من نازل بشم، کلاً شکل زمینش عوض میشه.»
«حتی اگه پادشاهآدم شیاطین هم هستی،کشور یه کم آروم بگیر.»
الکس آهی کشیدمعلومه و گفت: «نمیتونی شکلنباشه زمین رو عوض کنی...»
«اگه چند روز پشت سر هم با دقتمعلومه زمین رو بکنم و زیر و رو کنم،کشور میتونم یکی دو تا کوه رو از بین ببرم...»
«نه، فقطچند با یهدیگر ضربه کارشو میسازم!»
«شاید یکی دو تامعمولی قلعه از بین بره، امااینطور واحد اندازهگیری طبیعت فرق میکنه.»
«پادشاه شیاطینمیکنن بودن همآره همچین تحفهای نیست.»
«درک ارباب از مسائل یکم عجیبه. به هر حال، پادشاهی ورده نزدیک قلبآدم اسب قرار داره، یعنی تقریباً تو مرکز قاره. اینجا کوههای هورساسپاین یا هموندیگه رشته کوه مرکزیه. قلعه مقدس هم تو اعماق همین رشته کوه قرار داره.»
«خب که چی؟»
«نکتهاش اینه که جنگجوهامعمولی چارهای ندارن جز اینکهکنه تو پادشاهی ورده جمع بشن.»
«سطحش خیلی بالاست؟»
«آره. اون جنگجوهای رده پایینی که تومیکنن دنبالشونی، باید یه جایی دور و برمعمولی سر یا باسن اسب جمع شده باشن.»
«ورودی قلعه پادشاه شیاطین اینجاست.»
«آره، نزدیک پای جلویی.»
«پس پای عقبی چی؟»
«اونجا میشه پادشاهی گلون.»
«خیلی خب،چند بریم. یهدیگر اسب بیار.»
الکس سرش را بهمعمولی نشانه نفی تکان دادکنه و گفت: «نه، نمیشه.»
«به خاطرمیکنن پولشه؟ برم قصراگه یه مقدار بیارم؟»
«تو قاره هورسا، مگه اینکه نجیبزادهکارا باشی، وگرنه مسافرت با اسب غیرممکنه.نباشه تنها وسیله نقلیه موجود، کالسکههای باربریه.»
«چرا اینقدر دردسر داره؟»
«آدما اینطوریننباشه دیگه. خب، میخواینمیتونه برگردی دنیای شیاطین؟»
«باشه بابا.میکنن پس برو یهاگه کالسکه باربری بیار.»
«پیاده بریم سریعتر میرسیم. وگرنهپادشاهان میتونی سوار کالسکههای مسافربری بینشهریاگه بشی که پادشاهی ادارشون میکنه.»
«اوه، قبلاً امتحانشقدم کردم. بیا همونرفت رو سوار شیم.»
دئوس با مشت گرهکردهاشمعمولی به نشانهی پیروزی سر تکاناینطور داد و رویش را برگرداند.
«پس بیا سوار همون بشیم.»
«خدا رونگاه شکر. حداقلیعنی نگفتی پیاده بریم.»
مدیریت کالسکههای بزرگی که بین پایتختها رفت و آمد میکردند، تجارت خانواده تورنادو بود. پایگاه اصلی تجارت خانواده تورنادو نیز درآدم قلعه آکوما قرار داشت. بهویژه، کالسکههای آنها به دلیل داشتن سیستمهای ضدضربه و کمکفنرهای عالی، بسیار مورد توجه بودند. آنها اینچون ویژگی را به عنوان یک مزیت تبلیغ میکردند و مدعی بودند که حتی در سفرهای طولانیمدت، خستگی باسن را کاهش میدهد.
در سالن انتظار کالسکهها، تابلوی برجستهای بهحمله چشم میخورد که رویش نوشته بود: «کالسکهبحث تورنادو، جایی که باسن شما درد نمیگیرد.»
فضای سالن انتظار حسابی شلوغ و درهمبرهمنباشه بود. سربازها داشتند صورت تکتک مسافران رااینطور با دقت بررسی میکردند و وسایلشان را میگشتند.
«انگار دنبالنگاه یه مجرمیعنی فراری میگردن.»
«داری درچند مورد چیدیگر حرف میزنی؟»
«به نظر میرسه اربابمعمولی من زیاد به اتفاقاتکنه دور و برش اهمیت نمیده.»
«تا وقتیمیکنن چیز مهمی نباشه،اگه بهش توجه نمیکنم.»
«چه جسارتی! واقعاًکرد که برازنده مقامکارا پادشاه شیاطین هستید.»
«نیازی به پاچهخواری نیست.»
«پاچهخواری نبود.»
در حالی که این دو غرق در گفتگو بودند، سربازها نزدیک شدند.حمله با نگاهی به سرتاپای آنها، با چهرهای خشن گفتند: «ما واحد امنیتیقرار آکوما هستیم. مدارک شناساییتون رو که وضعیتتون رو ثابت میکنه نشون بدید.»
دئوس با بیحوصلگی و انگار که برایش دردسرمعلومه بزرگی باشد، دستش را به نشانه رد کردنکشور دراز کرد. «برو پی کارت. من آدم مشکوکی نیستم.»
الکس خندهچند خشکی کرد:دیگر «بینهایت مشکوکی.»
«ساکت باش، انسان.»
«امورات قصر که شوخیبردار نیست!»
دئوس به خودش زحمت نداد تا به لحن خشنآره سرباز جوابی بدهد، فقط نگاهی تحقیرآمیز به او انداختکنه و ادایش را درآورد: «اُموراتِ قَصر کِه... خفه شو بابا.»
با وجود اینکه گفتنِ «برو پی کارت» لزوماً قدرتچرخاند یا اقتدار خاصی به همراه نداشت، در کمال تعجب،اگه لحظه بعد سرباز سلام نظامی داد و گفت: «مفهوم شد.»
سپس با رفقایشآدم رفت تا افراد صندلیهایحمله مجاور را بازرسی کند.
الکس در حالی که به پشت سر سربازآدم نگاه میکرد، پرسید: «اشکالی نداره اینجوری از قدرتت استفادهمیخوای میکنی؟ مگه نمیخواستی تو دنیای آدما همرنگ جماعت بشی؟»
«من؟ همرنگ جماعت بشم؟»
«آره دیگه. تو از دنیایسکوت شیاطین فرار کردی چون ازنگاه پادشاه شیاطین بودن خوشت نمیاومد...»
«و تو فکرآدم کردی من از قدرتحمله پادشاه شیاطین استفاده نمیکنم؟»
«مگه اکثر شیاطین معمولاً قدرتشون رو مخفی نمیکنن،آدم مثل آدمای معمولی زندگی نمیکنن و بعد تونتونه لحظات خطرناک با یه حرکت دراماتیک آزادش نمیکنن؟»
«پولی که تو جیبمه مال منه. قدرتیمیکنن هم که تو بدنمه مال خودمه. استفادهمعمولی از چیزی که مال خودمه چه ایرادی داره؟»