چپتر 182: ۴۲. وسوسه شدن (۱)
0«بازم قراره دعوا راه بندازم.»
«پس بیا سعی کنیمبزنی با گفتوگو و همزیستی مسالمتآمیزداره حلش کنیم؟ با این خوکشاخدار؟»
«روی کایمرا اسمهای عجیبوغریب نذار.»
«باشه. پس بیا خودتطرز باهاش حرف بزن. گفتوگو وبیشتر همزیستی مسالمتآمیز که وظیفه توئه.»
«این آزمون توئه.»
«شاید آزمونش درباره اینه که چطورنمیدونم از آدمهای اطرافت خوب استفاده کنی،همون نه؟ واسه همینم تو باید باهام میاومدی.»
«نه. عمراً.»
«به نظردرک مطمئن نمیرسی. برووحشتناکی باهاش حرف بزن.»
«تحریک کردنم هیچ فایدهای نداره.»
«پس باید چیکار کنیم؟ اگهمنم نه میتونی شکستش بدی ومیده نه میتونی باهاش حرف بزنی.»
«منم نمیدونم. اونگرفت کسی که دارهاولین آزمون میده باید بدونه.»
همون لحظه، کایمرامیکنی سرش رو چرخوند وقهرمان به دئوس نگاه کرد.
غرش کرد. مثل یهمیکرد بمب سمتم شیرجه زدیعنی و سعی کرد گازم بگیره.
اگه زنجیرش فقط یکبزنی متر بلندتر بود، سر دئوسداره الان تو دهن هیولا بود.
«زهرهتَرم کردی، حرومزادهی عوضی!»
دئوس بادرک پا لگدی بهوحشتناکی پوزه کایمرا زد.
صدای کوبیدهبار شدن خفهایمیکرد به گوش رسید.
انگشتهای پام درد گرفت.
دئوس از این حسیحسی که برای اولین بارتجربهاش تجربهاش میکرد، کمی جا خورد.
«امکان نداره...درک یعنی من ازوحشتناکی این یارو ضعیفترم؟»
یولگئوم آهی کشید.
«بالاخره داری وضعیت روبزنی درک میکنی؟ تو الانکسی به طرز وحشتناکی ضعیفی.»
«در حد یه قهرمان رتبه D؟»
«بیشتر.»
«رتبه G؟ نه؟ رتبه A؟ اِ... یعنی حتی به سطح یک هم نمیرسم؟»
«یادت میادشکستش اولین بار زیکمنم رو کِی دیدی؟»
«آره. یعنیدرد واقعاً درحسی اون حدم؟»
یولگئوم سر تکون داد.
دئوس به دستهاش خیره شد.
«انسان شدم؟»
«درسته. تودرد الان یه انسانبرای کاملاً معمولی هستی.»
کایمرا تقلا میکرد و زنجیر روضعیفی تا ته میکشید. سعی داشت بانمیرسم اون دندونهای هیولاییاش دئوس رو گاز بگیره.
بزاق دهنشبار کف زمین روکمی خیس کرده بود.
نفسش به موهایبدی دئوس میخورد. صداینمیدونم تقتق زنجیر میاومد.
پنجهی جلوییدرد شیرش حدود یکبرای اینچ جلوتر اومد.
یکی از چنگالهاش مماس باوحشتناکی نوک بینیاش رد شد و ردسطح خون درازی روی گونهاش جا گذاشت.
دئوس یک قدم رفت عقب.
«این دیگهشکستش چیه؟ چرابزنی شونههام خشک شده؟»
«فکر کنم از وقتی بهبرای دنیا اومدم این اولین باریه کهخورد همچین حسی دارم. این حس... ترسه.»
«لعنتی! امکان نداره!»
دئوس دوید جلو.تجربهاش با مشتم کوبیدمخورد تو چونهی هیولا.
بلافاصله بعد از اون،بزنی درد وحشتناکی کل بدنم روداره فرا گرفت. چشمهام سیاهی رفت.
بعداً فهمیدمدرد که هیولاحسی گازم گرفته بود.
هیولا کل سر دئوس رو یه جا گاز گرفتبیشتر و تکون داد. بدن از هم دریده شد و بقیهاشواقعاً افتاد رو زمین، و فقط قسمت بالایی شونهها باقی موند.
دئوس ازبار شدت دردمیکرد بیهوش شد.
سرم زیر دندونهاش له شد.منم صدای خرد شدن استخونهام از گوشمبدونه گذشت و تو ذهنم حک شد.
جیغ کشیدم. اماگرفت ریههام همراه با نیمتنهبار افتاده بود رو زمین.
فک شکستهام عمراً نمیتونست تکونوحشتناکی بخوره. جیغم همراه با هوشیاریامحتی که داشت دور میشد، محو شد.
چند ثانیه گذشت؟
شاید صدها یابدی حتی هزاران برابرنمیدونم اون زمان گذشته بود.
«هاه!»
دئوس دوبارهدرک چشمهاش روطرز باز کرد.
یولگئوم کنارش بودتجربهاش و با چهرهایخورد نگران بهش نگاه میکرد.
«این دیگه چه کوفتی بود!»
«حالت خوبه؟»
«اصلاً. یه هیولا منو خورد.»
«مثل اینکهبار خاطرهاش هنوزمیکرد سر جاشه.»
دئوس بدنش روبدی لمس کرد. همهنمیدونم دستوپاهام سالم بودن.
تازه اوندرد موقع بود کهبرای متوجه اطرافم شدم.
میتونستم برجی رو روبهروم ببینم.
و تو ورودی برج، یهکمی پلاک اسم بود که همونضعیفترم اسم روش نوشته شده بود.
برج کایمرا. به نظربزنی میرسید به همون نقطهکسی شروع آزمون برگشته بودیم.
دئوس یه لحظه بهحسی روبهروش نگاه کرد وتجربهاش بعد از جاش پرید.
با قدمهای تندمیکنی رفت و درضعیفی برج رو باز کرد.
یولگئوم جابار خورد و دستکمی دئوس رو گرفت.
«باز میخوای بری؟»
اما لحظهای که چشمهای دئوسبرای رو دید، یولگئوم چارهای نداشتکمی جز اینکه دوباره ولش کنه.
دئوس با چشمهایی کهطرز از شدت خشم میسوختن، مستقیمبیشتر به جلو خیره شده بود.
«عوضیهای حرومزاده! با اونمیکرد دهن کثیفتون کی رویعنی گاز میگیرین؟ تیکهتیکهتون میکنم!»
دئوس دوید تو.
یولگئوم بادرد چهرهای نگران بهبرای پشتسرش نگاه کرد.
بلافاصله بعد از اون، منظرهی اطرافضعیفی مثل اینکه تو یه گردباد گیرنمیرسم کرده باشه چرخید و دوباره باز شد.
و بعد دوباره جلوی برجکمی ظاهر شد، درست مثل یه تیکهیولگئوم پارچه که دئوس پرت کرده باشه.
به نظر میرسید دوباره مرده.
«اینجا فضای ابدیته. بائکهوحسی زیادی داره بازیگوشی میکنه.تجربهاش یا شایدم کاملاً جدیه؟»
یولگئوم رفت جلویمیکنی دئوس که ماتضعیفی و مبهوت نشسته بود.
درخشش به چشمهاش برگشت.
فحشی داد وبدی دوباره در برجنمیدونم رو باز کرد.
به نظردرد میرسید دوباره دویدبرای تو و مرد.
یولگئوم بیخیال متوقف کردنش شد.
میدونستم احمقه، اما...
نمیدونستم تا این حد احمقه. تانمیدونم وقتی خودش متوجه نشه، چارهای نداریهمون جز اینکه به حال خودش رهاش کنی.
یولگئوم با دستهایگرفت به سینه، روی نردهیبار پلههای کنار در نشست.
دئوس بدون اینکهمیکنی حتی نیمنگاهی بهشضعیفی بندازه، دوید تو برج.
حتی نشمردم چند بار اونکمی کار احمقانه رو تکرار کردم،ضعیفترم ولی بیشتر از صد بار شد.
یولگئوم تو دلش غرولند کرد.
مگه نباید توگرفت لجبازی هم یهاولین حد و مرزی باشه؟
فقط چون اعصابت خورده، بیگداروحشتناکی به آب میزنی و به دشمنیسطح حمله میکنی که نمیتونی شکستش بدی.
الان دیگهبار حتی ناامیدکنندهمیکرد شده بود.
دیدن اینکه احساساتشبدی کنترلش میکنن و اینطوریاون وحشی شده، رقتانگیز بود.
حتماً تادرد حالا ۳۰۰حسی بار مرده بودم.
یولگئوم دیگه داشت خمیازه میکشید. باضعیفی این فکر که باید جلوش رو بگیرم،یادت باسنم رو از روی نرده بلند کردم.
بدن دئوسبار دوباره از برجکمی پرت شد بیرون.
همون موقع، یهبدی حس ریتم عجیبنمیدونم بهم دست داد.
چون داشتم سعی میکردم ماهیتبرای اون حس عجیب رو بفهمم،کمی نتونستم جلوی دئوس رو بگیرم.
دئوس یکدرک بار دیگهطرز وارد برج شد.
«یک، دو، سه، چهار،میکرد پنج... هفتاد و نه، هشتاد...یارو دویست و سی و سه.»
دوباره جلوی برج افتاد. بعد ازنمیدونم یه فحش آبدار، دندونهام رو بههمون هم ساییدم و دوباره دویدم تو برج.
بعد از اینکهگرفت ناپدید شد، یولگئوماولین شروع کرد به شمردن.
این بار خیلی بیشتر از سیصدضعیفی تا طول کشید، و تا شمارهی ششصدیادت طول کشید تا دئوس دوباره پیداش بشه.
۶۰۰ ثانیه.
این زمانی بود که طولمنم میکشید تا دئوس وارد برجمیده شود و بمیرد. تقریباً ده دقیقه.
از یک جایی به بعد، این اعدادبار به صورت تصاعدی بالا رفتند. این همانیارو حس عجیبی بود که یولگئوم تجربه میکرد.
در حال حاضر، تواناییطرز مبارزه دئوس فقط کمی ازبیشتر یک انسان معمولی بالاتر بود.
در بهترین حالت،تجربهاش در سطح یکخورد شوالیه ماهر بود.
از طرف دیگر، کایمرای دم در چیزی بود که فقط یک قهرمان رتبه A از پسش برمیآمد.
«بیشتر از ده دقیقه جنگیده؟»
مگر اینکه دئوس داشت وقتش را با گپرتبه زدن با هیولا تلف میکرد، وگرنه زمانی که طولدیدی میکشید تا شکست بخورد، مدام در حال افزایش بود.
واقعاً آنبار تو چهمیکرد خبر بود؟
یولگئوم دیگر طاقتبدی نیاورد و دستش رااون روی دستگیره در گذاشت.
که ناگهاندرد در دوبارهحسی باز شد.
مردی غرقدرک در خون سرشوحشتناکی را بیرون آورد.
«کسی اینجا میتونهتجربهاش یه درمان لعنتیخورد ردیف کنه؟» دئوس بود.
«یه لحظه صبر کن ببینم.»
یولگئوم یک ورد جادویی خواند. نوریاولین از کف دستش بلند شد وامکان بدن دئوس را در بر گرفت.
قدرت جادویی او تقریباً تهکشیدهوحشتناکی بود. با این حال، هنوز میشدسطح زخمهای اورژانسی را سریع درمان کرد.
دئوس آهیبار کشید و بهکمی در تکیه داد.
«فکر کردم کارم تمومه.»
یولگئوم با صداییگرفت نگران گفت: «پساولین اینقدر کارای احمقانه نکن.»
دئوس لبخندی زدمیکنی و با انگشتانشضعیفی علامت پیروزی نشان داد.
«نمیخوای اولینبار بردم رومیکرد تبریک بگی؟»
یولگئوم که جابدی خورده بود، سرش رااون به سمت راهرو چرخاند.
کایمرا روی زمین ولوحسی شده بود و غزلتجربهاش خداحافظی را خوانده بود.
«تو بردی...؟»
باورش سخت بود.
«چطوری؟»
«چرخیدم ودرد یه لگدحسی خوابوندم تو گیجگاهش.»
«این کهدرک با عقلطرز جور درنمیاد!»
«خیلی بهم فشار اومد چون بدنم عادت نداشت بدون انرژی روح شیطانی مبارزه کنه.بالاخره فکرش رو بکن. مثل این میمونه که یهو فقط یه دست و یه پایادت برات بمونه، نه؟ با اینکه میدونم هیچ قدرتی ندارم، ولی بازم ناخودآگاه بهش تکیه میکردم.»
«آره، میفهمم.شکستش چون قدرت منممنم یهو غیب شد.»
«ولی اگه میخوای برنده بشی، باید بهش عادت کنی، مگه نه؟ شانس آوردمیعنی اینجا یه فضای مجازیه، وگرنه مردنم برام گرون تموم میشد. چون اینقدر باهاشضعیفی درگیر شدم تا بالاخره بردم، هاهاها. حالا در برابر عظمت من تعظیم کن.»
«پس اینطوری نبودمیکنی که از روی عصبانیتقهرمان هی بهش حمله کنی...»
«مثل یه تمرین تکراری بود. حالا آمادهای که تبدیل به یه قهرمان رتبه A بشی؟ پس بزن بریم طبقه دوم.»
«چقدر احمقی تو!»
«چیه؟»
«از این طرف بیا.»
یولگئوم، دئوس را بامیکرد خودش برد و بهیعنی صحنه آن نبرد وحشتناک برگشت.
رد خراشهایشکستش زیادی رویبزنی زمین افتاده بود.
«فکر میکنی چرا کایمرا رو با زنجیر بستن؟ به ردپاهایی که جاامکان مونده نگاه کن. از اینجا تا اینجا، کایمرا نمیتونه دستش رو برسونه.طرز از همین جا میتونستی از پلهها بری بالا و برسی به طبقه دوم.»
«ها؟»
«فکر کردی چرا باید همچین هیولایی رو بهیعنی کسی نشون بدن که هیچ قدرتی نداره؟ معنیشوضعیت اینه که باید بدون درگیری از کنارش رد میشدی!»
«آها!»
«اینکه باهاش درگیرگرفت شدی و زدیش،اولین واقعاً جای تعجب داره.»
«خیلی خفنم، نه؟»
«این یه تعریف نبود!»
«به هر حال، نتیجه یکیه. من اونقدرهااون هم آدم خوبی نیستم که بذارم کسیسرش که روم پنجه کشیده، قسر در بره.»
«واقعاً کهدرد مایه خجالتی،حسی پادشاه شیاطین.»
«پس، بیادرک با خیال راحتوحشتناکی بریم طبقه دوم!»
هیولای طبقهبار دوم هممیکرد یک کایمرا بود.
ظاهرش با هیولای طبقه اول کاملاًنمیدونم فرق داشت. در اصل، کایمرا یکهمون نام عمومی برای موجودات ترکیبی بود.
بسته به اینکه ژن کدامبرای حیوان با آن ترکیب شده باشد،خورد به موجودی کاملاً متفاوت تبدیل میشد.
لحظهای که دئوسمیکنی کایمرا را دید،ضعیفی سرش را کج کرد.
«اون... یه اژدهاتجربهاش نیست؟» یولگئوم همخورد چهرهاش کمی جدی شد.
«خیلی ابتداییه، ولی انگار همینه.»
«گفتی از نوع پریانه؟»
«آره. اژدهایاندرک یشم سبز نمونهوحشتناکی بارز این دستهان.»
«بدن یه مار بامیکرد بالهای غشایی رنگارنگ مثل بالهاییارو پروانه... صورتش هم شبیه مارمولکه؟»
«این موجودیه کهبدی با الگوبرداری ازنمیدونم اژدها ساخته شده.»
«خب این که همونحسی اژدهاست. منظورت چیه کهتجربهاش از اژدها الگوبرداری شده؟»
«چون اژدهایاندرک در اصل موجوداتیوحشتناکی خیالی محسوب میشن.»
«اصلاً نمیفهمم فازت چیه.»
«فقط همینشکستش رو بدون.بزنی اژدها، تجسم تخیله.»
«با استفاده از تکنولوژی کایمرا؟»
«دقیقاً. تودرک عصر نقرهایطرز خیلی طرفدار داشت.»
خزندهای که شبیه یکمیکرد اژدهای پریان بود، در حالیارو حاضر گوشهای کز کرده بود.
سرش را بالابدی آورد و نگاهینمیدونم به دئوس انداخت.
دئوس مشتش را گره کرد.
«مبارزه با یه اژدهاطرز با این بدن! حتماًرتبه باید هزار بار بمیرم، نه؟»
حسابی روحیه مبارزهطلبیاش گل کرده بود.خورد اما این بار، به نظر نمیرسیدآهی طرف مقابل اصلاً قصد جنگیدن داشته باشد.
یولگئوم دست دئوس را گرفت.
«بیخیال. بیا فقط بریم بالا.»
«دلت برای یه اژدها سوخت؟»
«کنجکاوم بدونمبار بائکهو تومیکرد سرش چی میگذره.»
هیولای طبقه سومبدی مثل یک انسان رویاون دو پا ایستاده بود.
با این حال، شکلحسی پاهایش به پاهای عقبتجربهاش یک حیوان گیاهخوار شباهت داشت.
مثل بز یا گوسفند.
صورتش هم چیزی بین خرگوش و بزامکان بود. هر بار که بینیاش را در آنداری پوزه نوکتیزش تکان میداد، ریش بلندش هم میلرزید.
چیزی که بیشتربدی از همه جلبنمیدونم توجه میکرد، شاخهایش بود.
شاخهای روی پیشانیاش مثلحسی شاخ گوسفند، به صورتتجربهاش مارپیچ حلقه شده بود.
توصیفش کمی پیچیده بود، اماوحشتناکی لحظهای که دئوس هیولا راحتی دید، نفسش در سینه حبس شد.
«این یه ساتیره!»
ساتیر نامشکستش مستعاری برایبزنی نژاد شیاطین بود.
لحظهای که هیولا دئوسحسی را دید، مثل یک حیوانمیکرد وحشی به سمتش هجوم آورد.
دئوس گاردش را پایین آورده بود،ضعیفی چون تازه بدون هیچ دردسری ازنمیرسم پلههای طبقه پایین بالا آمده بود.
انگار وارد محدوده زنجیرش شده بود.خورد دئوس با یک ضربه محکم بهآهی پهلویش، چند متر روی زمین غلت خورد.
«دندههات شکسته.»
دئوس در حالیگرفت که غرغر میکرد،اولین دوباره روی پاهایش ایستاد.
یولگئوم نزدیک شد و خواست یکضعیفی طلسم شفابخش اجرا کند، اما دئوس دستیادت او را پس زد و قبول نکرد.
«قصد ندارمبار اینقدر رقتانگیزمیکرد مبارزه کنم.»
سپس بلافاصلهشکستش دوباره به محدودهمنم حمله ساتیر پرید.
با صدها بار تجربه مرگبرای در طبقه اول، حالا دیگرکمی به بدن فعلیاش عادت کرده بود.
او با دقت کارهایی که میتوانست وقهرمان نمیتوانست انجام دهد را سبکسنگین کرد ومیاد تمام بدنش را تحت کنترل کامل خودش درآورد.