---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 182: ۴۲. وسوسه شدن (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 182: ۴۲. وسوسه شدن (۱)

0

«بازم قراره دعوا راه بندازم.»

«پس بیا سعی کنیم‌بزنی​ با گفت‌وگو و همزیستی مسالمت‌آمیز‌داره​ حلش کنیم؟ با این خوک‌شاخ‌دار؟»

«روی کایمرا اسم‌های عجیب‌وغریب نذار.»

«باشه. پس بیا خودت‌طرز​ باهاش حرف بزن. گفت‌وگو و‌بیشتر​ همزیستی مسالمت‌آمیز که وظیفه توئه.»

«این آزمون توئه.»

«شاید آزمونش درباره اینه که چطور‌نمی‌دونم​ از آدم‌های اطرافت خوب استفاده کنی،‌همون​ نه؟ واسه همینم تو باید باهام می‌اومدی.»

«نه. عمراً.»

«به نظر‌درک​ مطمئن نمی‌رسی. برو‌وحشتناکی​ باهاش حرف بزن.»

«تحریک کردنم هیچ فایده‌ای نداره.»

«پس باید چی‌کار کنیم؟ اگه‌منم​ نه می‌تونی شکستش بدی و‌می‌ده​ نه می‌تونی باهاش حرف بزنی.»

«منم نمی‌دونم. اون‌گرفت​ کسی که داره‌اولین​ آزمون می‌ده باید بدونه.»

همون لحظه، کایمرا‌می‌کنی​ سرش رو چرخوند و‌قهرمان​ به دئوس نگاه کرد.

غرش کرد. مثل یه‌می‌کرد​ بمب سمتم شیرجه زد‌یعنی​ و سعی کرد گازم بگیره.

اگه زنجیرش فقط یک‌بزنی​ متر بلندتر بود، سر دئوس‌داره​ الان تو دهن هیولا بود.

«زهره‌تَرم کردی، حروم‌زاده‌ی عوضی!»

دئوس با‌درک​ پا لگدی به‌وحشتناکی​ پوزه کایمرا زد.

صدای کوبیده‌بار​ شدن خفه‌ای‌می‌کرد​ به گوش رسید.

انگشت‌های پام درد گرفت.

دئوس از این حسی‌حسی​ که برای اولین بار‌تجربه‌اش​ تجربه‌اش می‌کرد، کمی جا خورد.

«امکان نداره...‌درک​ یعنی من از‌وحشتناکی​ این یارو ضعیف‌ترم؟»

یولگئوم آهی کشید.

«بالاخره داری وضعیت رو‌بزنی​ درک می‌کنی؟ تو الان‌کسی​ به طرز وحشتناکی ضعیفی.»

«در حد یه قهرمان رتبه D؟»

«بیشتر.»

«رتبه G؟ نه؟ رتبه A؟ اِ... یعنی حتی به سطح یک هم نمی‌رسم؟»

«یادت میاد‌شکستش​ اولین بار زیک‌منم​ رو کِی دیدی؟»

«آره. یعنی‌درد​ واقعاً در‌حسی​ اون حدم؟»

یولگئوم سر تکون داد.

دئوس به دست‌هاش خیره شد.

«انسان شدم؟»

«درسته. تو‌درد​ الان یه انسان‌برای​ کاملاً معمولی هستی.»

کایمرا تقلا می‌کرد و زنجیر رو‌ضعیفی​ تا ته می‌کشید. سعی داشت با‌نمی‌رسم​ اون دندون‌های هیولایی‌اش دئوس رو گاز بگیره.

بزاق دهنش‌بار​ کف زمین رو‌کمی​ خیس کرده بود.

نفسش به موهای‌بدی​ دئوس می‌خورد. صدای‌نمی‌دونم​ تق‌تق زنجیر می‌اومد.

پنجه‌ی جلویی‌درد​ شیرش حدود یک‌برای​ اینچ جلوتر اومد.

یکی از چنگال‌هاش مماس با‌وحشتناکی​ نوک بینی‌اش رد شد و رد‌سطح​ خون درازی روی گونه‌اش جا گذاشت.

دئوس یک قدم رفت عقب.

«این دیگه‌شکستش​ چیه؟ چرا‌بزنی​ شونه‌هام خشک شده؟»

«فکر کنم از وقتی به‌برای​ دنیا اومدم این اولین باریه که‌خورد​ همچین حسی دارم. این حس... ترسه.»

«لعنتی! امکان نداره!»

دئوس دوید جلو.‌تجربه‌اش​ با مشتم کوبیدم‌خورد​ تو چونه‌ی هیولا.

بلافاصله بعد از اون،‌بزنی​ درد وحشتناکی کل بدنم رو‌داره​ فرا گرفت. چشم‌هام سیاهی رفت.

بعداً فهمیدم‌درد​ که هیولا‌حسی​ گازم گرفته بود.

هیولا کل سر دئوس رو یه جا گاز گرفت‌بیشتر​ و تکون داد. بدن از هم دریده شد و بقیه‌اش‌واقعاً​ افتاد رو زمین، و فقط قسمت بالایی شونه‌ها باقی موند.

دئوس از‌بار​ شدت درد‌می‌کرد​ بی‌هوش شد.

سرم زیر دندون‌هاش له شد.‌منم​ صدای خرد شدن استخون‌هام از گوشم‌بدونه​ گذشت و تو ذهنم حک شد.

جیغ کشیدم. اما‌گرفت​ ریه‌هام همراه با نیم‌تنه‌بار​ افتاده بود رو زمین.

فک شکسته‌ام عمراً نمی‌تونست تکون‌وحشتناکی​ بخوره. جیغم همراه با هوشیاری‌ام‌حتی​ که داشت دور می‌شد، محو شد.

چند ثانیه گذشت؟

شاید صدها یا‌بدی​ حتی هزاران برابر‌نمی‌دونم​ اون زمان گذشته بود.

«هاه!»

دئوس دوباره‌درک​ چشم‌هاش رو‌طرز​ باز کرد.

یولگئوم کنارش بود‌تجربه‌اش​ و با چهره‌ای‌خورد​ نگران بهش نگاه می‌کرد.

«این دیگه چه کوفتی بود!»

«حالت خوبه؟»

«اصلاً. یه هیولا منو خورد.»

«مثل این‌که‌بار​ خاطره‌اش هنوز‌می‌کرد​ سر جاشه.»

دئوس بدنش رو‌بدی​ لمس کرد. همه‌نمی‌دونم​ دست‌وپاهام سالم بودن.

تازه اون‌درد​ موقع بود که‌برای​ متوجه اطرافم شدم.

می‌تونستم برجی رو روبه‌روم ببینم.

و تو ورودی برج، یه‌کمی​ پلاک اسم بود که همون‌ضعیف‌ترم​ اسم روش نوشته شده بود.

برج کایمرا. به نظر‌بزنی​ می‌رسید به همون نقطه‌کسی​ شروع آزمون برگشته بودیم.

دئوس یه لحظه به‌حسی​ روبه‌روش نگاه کرد و‌تجربه‌اش​ بعد از جاش پرید.

با قدم‌های تند‌می‌کنی​ رفت و در‌ضعیفی​ برج رو باز کرد.

یولگئوم جا‌بار​ خورد و دست‌کمی​ دئوس رو گرفت.

«باز می‌خوای بری؟»

اما لحظه‌ای که چشم‌های دئوس‌برای​ رو دید، یولگئوم چاره‌ای نداشت‌کمی​ جز این‌که دوباره ولش کنه.

دئوس با چشم‌هایی که‌طرز​ از شدت خشم می‌سوختن، مستقیم‌بیشتر​ به جلو خیره شده بود.

«عوضی‌های حروم‌زاده! با اون‌می‌کرد​ دهن کثیفتون کی رو‌یعنی​ گاز می‌گیرین؟ تیکه‌تیکه‌تون می‌کنم!»

دئوس دوید تو.

یولگئوم با‌درد​ چهره‌ای نگران به‌برای​ پشت‌سرش نگاه کرد.

بلافاصله بعد از اون، منظره‌ی اطراف‌ضعیفی​ مثل این‌که تو یه گردباد گیر‌نمی‌رسم​ کرده باشه چرخید و دوباره باز شد.

و بعد دوباره جلوی برج‌کمی​ ظاهر شد، درست مثل یه تیکه‌یولگئوم​ پارچه که دئوس پرت کرده باشه.

به نظر می‌رسید دوباره مرده.

«اینجا فضای ابدیته. بائکهو‌حسی​ زیادی داره بازیگوشی می‌کنه.‌تجربه‌اش​ یا شایدم کاملاً جدیه؟»

یولگئوم رفت جلوی‌می‌کنی​ دئوس که مات‌ضعیفی​ و مبهوت نشسته بود.

درخشش به چشم‌هاش برگشت.

فحشی داد و‌بدی​ دوباره در برج‌نمی‌دونم​ رو باز کرد.

به نظر‌درد​ می‌رسید دوباره دوید‌برای​ تو و مرد.

یولگئوم بی‌خیال متوقف کردنش شد.

می‌دونستم احمقه، اما...

نمی‌دونستم تا این حد احمقه. تا‌نمی‌دونم​ وقتی خودش متوجه نشه، چاره‌ای نداری‌همون​ جز این‌که به حال خودش رهاش کنی.

یولگئوم با دست‌های‌گرفت​ به سینه، روی نرده‌ی‌بار​ پله‌های کنار در نشست.

دئوس بدون این‌که‌می‌کنی​ حتی نیم‌نگاهی بهش‌ضعیفی​ بندازه، دوید تو برج.

حتی نشمردم چند بار اون‌کمی​ کار احمقانه رو تکرار کردم،‌ضعیف‌ترم​ ولی بیشتر از صد بار شد.

یولگئوم تو دلش غرولند کرد.

مگه نباید تو‌گرفت​ لجبازی هم یه‌اولین​ حد و مرزی باشه؟

فقط چون اعصابت خورده، بی‌گدار‌وحشتناکی​ به آب می‌زنی و به دشمنی‌سطح​ حمله می‌کنی که نمی‌تونی شکستش بدی.

الان دیگه‌بار​ حتی ناامیدکننده‌می‌کرد​ شده بود.

دیدن این‌که احساساتش‌بدی​ کنترلش می‌کنن و این‌طوری‌اون​ وحشی شده، رقت‌انگیز بود.

حتماً تا‌درد​ حالا ۳۰۰‌حسی​ بار مرده بودم.

یولگئوم دیگه داشت خمیازه می‌کشید. با‌ضعیفی​ این فکر که باید جلوش رو بگیرم،‌یادت​ باسنم رو از روی نرده بلند کردم.

بدن دئوس‌بار​ دوباره از برج‌کمی​ پرت شد بیرون.

همون موقع، یه‌بدی​ حس ریتم عجیب‌نمی‌دونم​ بهم دست داد.

چون داشتم سعی می‌کردم ماهیت‌برای​ اون حس عجیب رو بفهمم،‌کمی​ نتونستم جلوی دئوس رو بگیرم.

دئوس یک‌درک​ بار دیگه‌طرز​ وارد برج شد.

«یک، دو، سه، چهار،‌می‌کرد​ پنج... هفتاد و نه، هشتاد...‌یارو​ دویست و سی و سه.»

دوباره جلوی برج افتاد. بعد از‌نمی‌دونم​ یه فحش آب‌دار، دندون‌هام رو به‌همون​ هم ساییدم و دوباره دویدم تو برج.

بعد از این‌که‌گرفت​ ناپدید شد، یولگئوم‌اولین​ شروع کرد به شمردن.

این بار خیلی بیشتر از سیصد‌ضعیفی​ تا طول کشید، و تا شماره‌ی ششصد‌یادت​ طول کشید تا دئوس دوباره پیداش بشه.

۶۰۰ ثانیه.

این زمانی بود که طول‌منم​ می‌کشید تا دئوس وارد برج‌می‌ده​ شود و بمیرد. تقریباً ده دقیقه.

از یک جایی به بعد، این اعداد‌بار​ به صورت تصاعدی بالا رفتند. این همان‌یارو​ حس عجیبی بود که یولگئوم تجربه می‌کرد.

در حال حاضر، توانایی‌طرز​ مبارزه دئوس فقط کمی از‌بیشتر​ یک انسان معمولی بالاتر بود.

در بهترین حالت،‌تجربه‌اش​ در سطح یک‌خورد​ شوالیه ماهر بود.

از طرف دیگر، کایمرای دم در چیزی بود که فقط یک قهرمان رتبه A از پسش برمی‌آمد.

«بیشتر از ده دقیقه جنگیده؟»

مگر اینکه دئوس داشت وقتش را با گپ‌رتبه​ زدن با هیولا تلف می‌کرد، وگرنه زمانی که طول‌دیدی​ می‌کشید تا شکست بخورد، مدام در حال افزایش بود.

واقعاً آن‌بار​ تو چه‌می‌کرد​ خبر بود؟

یولگئوم دیگر طاقت‌بدی​ نیاورد و دستش را‌اون​ روی دستگیره در گذاشت.

که ناگهان‌درد​ در دوباره‌حسی​ باز شد.

مردی غرق‌درک​ در خون سرش‌وحشتناکی​ را بیرون آورد.

«کسی اینجا می‌تونه‌تجربه‌اش​ یه درمان لعنتی‌خورد​ ردیف کنه؟» دئوس بود.

«یه لحظه صبر کن ببینم.»

یولگئوم یک ورد جادویی خواند. نوری‌اولین​ از کف دستش بلند شد و‌امکان​ بدن دئوس را در بر گرفت.

قدرت جادویی او تقریباً ته‌کشیده‌وحشتناکی​ بود. با این حال، هنوز می‌شد‌سطح​ زخم‌های اورژانسی را سریع درمان کرد.

دئوس آهی‌بار​ کشید و به‌کمی​ در تکیه داد.

«فکر کردم کارم تمومه.»

یولگئوم با صدایی‌گرفت​ نگران گفت: «پس‌اولین​ این‌قدر کارای احمقانه نکن.»

دئوس لبخندی زد‌می‌کنی​ و با انگشتانش‌ضعیفی​ علامت پیروزی نشان داد.

«نمی‌خوای اولین‌بار​ بردم رو‌می‌کرد​ تبریک بگی؟»

یولگئوم که جا‌بدی​ خورده بود، سرش را‌اون​ به سمت راهرو چرخاند.

کایمرا روی زمین ولو‌حسی​ شده بود و غزل‌تجربه‌اش​ خداحافظی را خوانده بود.

«تو بردی...؟»

باورش سخت بود.

«چطوری؟»

«چرخیدم و‌درد​ یه لگد‌حسی​ خوابوندم تو گیج‌گاهش.»

«این که‌درک​ با عقل‌طرز​ جور درنمیاد!»

«خیلی بهم فشار اومد چون بدنم عادت نداشت بدون انرژی روح شیطانی مبارزه کنه.‌بالاخره​ فکرش رو بکن. مثل این می‌مونه که یهو فقط یه دست و یه پا‌یادت​ برات بمونه، نه؟ با اینکه می‌دونم هیچ قدرتی ندارم، ولی بازم ناخودآگاه بهش تکیه می‌کردم.»

«آره، می‌فهمم.‌شکستش​ چون قدرت منم‌منم​ یهو غیب شد.»

«ولی اگه می‌خوای برنده بشی، باید بهش عادت کنی، مگه نه؟ شانس آوردم‌یعنی​ اینجا یه فضای مجازیه، وگرنه مردنم برام گرون تموم می‌شد. چون این‌قدر باهاش‌ضعیفی​ درگیر شدم تا بالاخره بردم، هاهاها. حالا در برابر عظمت من تعظیم کن.»

«پس این‌طوری نبود‌می‌کنی​ که از روی عصبانیت‌قهرمان​ هی بهش حمله کنی...»

«مثل یه تمرین تکراری بود. حالا آماده‌ای که تبدیل به یه قهرمان رتبه A بشی؟ پس بزن بریم طبقه دوم.»

«چقدر احمقی تو!»

«چیه؟»

«از این طرف بیا.»

یولگئوم، دئوس را با‌می‌کرد​ خودش برد و به‌یعنی​ صحنه آن نبرد وحشتناک برگشت.

رد خراش‌های‌شکستش​ زیادی روی‌بزنی​ زمین افتاده بود.

«فکر می‌کنی چرا کایمرا رو با زنجیر بستن؟ به ردپاهایی که جا‌امکان​ مونده نگاه کن. از اینجا تا اینجا، کایمرا نمی‌تونه دستش رو برسونه.‌طرز​ از همین جا می‌تونستی از پله‌ها بری بالا و برسی به طبقه دوم.»

«ها؟»

«فکر کردی چرا باید همچین هیولایی رو به‌یعنی​ کسی نشون بدن که هیچ قدرتی نداره؟ معنیش‌وضعیت​ اینه که باید بدون درگیری از کنارش رد می‌شدی!»

«آها!»

«اینکه باهاش درگیر‌گرفت​ شدی و زدیش،‌اولین​ واقعاً جای تعجب داره.»

«خیلی خفنم، نه؟»

«این یه تعریف نبود!»

«به هر حال، نتیجه یکیه. من اون‌قدرها‌اون​ هم آدم خوبی نیستم که بذارم کسی‌سرش​ که روم پنجه کشیده، قسر در بره.»

«واقعاً که‌درد​ مایه خجالتی،‌حسی​ پادشاه شیاطین.»

«پس، بیا‌درک​ با خیال راحت‌وحشتناکی​ بریم طبقه دوم!»

هیولای طبقه‌بار​ دوم هم‌می‌کرد​ یک کایمرا بود.

ظاهرش با هیولای طبقه اول کاملاً‌نمی‌دونم​ فرق داشت. در اصل، کایمرا یک‌همون​ نام عمومی برای موجودات ترکیبی بود.

بسته به اینکه ژن کدام‌برای​ حیوان با آن ترکیب شده باشد،‌خورد​ به موجودی کاملاً متفاوت تبدیل می‌شد.

لحظه‌ای که دئوس‌می‌کنی​ کایمرا را دید،‌ضعیفی​ سرش را کج کرد.

«اون... یه اژدها‌تجربه‌اش​ نیست؟» یولگئوم هم‌خورد​ چهره‌اش کمی جدی شد.

«خیلی ابتداییه، ولی انگار همینه.»

«گفتی از نوع پریانه؟»

«آره. اژدهایان‌درک​ یشم سبز نمونه‌وحشتناکی​ بارز این دسته‌ان.»

«بدن یه مار با‌می‌کرد​ بال‌های غشایی رنگارنگ مثل بال‌های‌یارو​ پروانه... صورتش هم شبیه مارمولکه؟»

«این موجودیه که‌بدی​ با الگوبرداری از‌نمی‌دونم​ اژدها ساخته شده.»

«خب این که همون‌حسی​ اژدهاست. منظورت چیه که‌تجربه‌اش​ از اژدها الگوبرداری شده؟»

«چون اژدهایان‌درک​ در اصل موجوداتی‌وحشتناکی​ خیالی محسوب می‌شن.»

«اصلاً نمی‌فهمم فازت چیه.»

«فقط همین‌شکستش​ رو بدون.‌بزنی​ اژدها، تجسم تخیله.»

«با استفاده از تکنولوژی کایمرا؟»

«دقیقاً. تو‌درک​ عصر نقره‌ای‌طرز​ خیلی طرفدار داشت.»

خزنده‌ای که شبیه یک‌می‌کرد​ اژدهای پریان بود، در حال‌یارو​ حاضر گوشه‌ای کز کرده بود.

سرش را بالا‌بدی​ آورد و نگاهی‌نمی‌دونم​ به دئوس انداخت.

دئوس مشتش را گره کرد.

«مبارزه با یه اژدها‌طرز​ با این بدن! حتماً‌رتبه​ باید هزار بار بمیرم، نه؟»

حسابی روحیه مبارزه‌طلبی‌اش گل کرده بود.‌خورد​ اما این بار، به نظر نمی‌رسید‌آهی​ طرف مقابل اصلاً قصد جنگیدن داشته باشد.

یولگئوم دست دئوس را گرفت.

«بی‌خیال. بیا فقط بریم بالا.»

«دلت برای یه اژدها سوخت؟»

«کنجکاوم بدونم‌بار​ بائکهو تو‌می‌کرد​ سرش چی می‌گذره.»

هیولای طبقه سوم‌بدی​ مثل یک انسان روی‌اون​ دو پا ایستاده بود.

با این حال، شکل‌حسی​ پاهایش به پاهای عقب‌تجربه‌اش​ یک حیوان گیاه‌خوار شباهت داشت.

مثل بز یا گوسفند.

صورتش هم چیزی بین خرگوش و بز‌امکان​ بود. هر بار که بینی‌اش را در آن‌داری​ پوزه نوک‌تیزش تکان می‌داد، ریش بلندش هم می‌لرزید.

چیزی که بیشتر‌بدی​ از همه جلب‌نمی‌دونم​ توجه می‌کرد، شاخ‌هایش بود.

شاخ‌های روی پیشانی‌اش مثل‌حسی​ شاخ گوسفند، به صورت‌تجربه‌اش​ مارپیچ حلقه شده بود.

توصیفش کمی پیچیده بود، اما‌وحشتناکی​ لحظه‌ای که دئوس هیولا را‌حتی​ دید، نفسش در سینه حبس شد.

«این یه ساتیره!»

ساتیر نام‌شکستش​ مستعاری برای‌بزنی​ نژاد شیاطین بود.

لحظه‌ای که هیولا دئوس‌حسی​ را دید، مثل یک حیوان‌می‌کرد​ وحشی به سمتش هجوم آورد.

دئوس گاردش را پایین آورده بود،‌ضعیفی​ چون تازه بدون هیچ دردسری از‌نمی‌رسم​ پله‌های طبقه پایین بالا آمده بود.

انگار وارد محدوده زنجیرش شده بود.‌خورد​ دئوس با یک ضربه محکم به‌آهی​ پهلویش، چند متر روی زمین غلت خورد.

«دنده‌هات شکسته.»

دئوس در حالی‌گرفت​ که غرغر می‌کرد،‌اولین​ دوباره روی پاهایش ایستاد.

یولگئوم نزدیک شد و خواست یک‌ضعیفی​ طلسم شفابخش اجرا کند، اما دئوس دست‌یادت​ او را پس زد و قبول نکرد.

«قصد ندارم‌بار​ این‌قدر رقت‌انگیز‌می‌کرد​ مبارزه کنم.»

سپس بلافاصله‌شکستش​ دوباره به محدوده‌منم​ حمله ساتیر پرید.

با صدها بار تجربه مرگ‌برای​ در طبقه اول، حالا دیگر‌کمی​ به بدن فعلی‌اش عادت کرده بود.

او با دقت کارهایی که می‌توانست و‌قهرمان​ نمی‌توانست انجام دهد را سبک‌سنگین کرد و‌میاد​ تمام بدنش را تحت کنترل کامل خودش درآورد.

ناولها | novelha.net