چپتر 161: ۳۷. بازگشت پادشاه شیاطین به دنیای انسانها (۱)
0زیک حتیعجلهای توی رستوران همالان کلاهش رو درنیاورد.
با اینکه ماسک چشمها و دماغش روروی پوشونده بود و هیچکس نمیتونست قیافهاش روروش بشناسه، اما بازم نمیتونست گاردش رو بیاره پایین.
«آخرین باری کهخواست از کوهستان اومدیهنوز بیرون کی بود؟»
«سه سالبرم پیش؟ یا شایدمخبرا چهار سال پیش؟»
زیک در حالی کهنبود سوپش رو قورت میداد،یادم روزها رو با انگشتهاش شمرد.
«باید چهار سال پیش بوده باشه. چون سیگنی بدجوری سرما خوردهنقش بود و من اومدم پایین تا براش دارو بگیرم. داروی لاخهرؤیایی جواب نداد، برای همین نزار ازم خواست برم یه داروی دیگه بگیرم.»
«پس هنوز خبرا رو نشنیدی.»
«کدوم خبرا؟»
«منظورم اینهعجلهای که پالادیننبود لئو انتخاب شده.»
«جدی؟ شنیده بودمسپر که شوالیه زودیاکتزئین لئو خیلی خاصه.»
در اصل، قرارخواست بود زیک این مقامخبرا رو به دست بیاره.
اما وقتی اوندیگه اتفاق برای سیگنی افتاد،کدوم همهچیز به هم ریخت.
«تعجب نکنیا.»
«مگه جای تعجب داره؟»
«آره. رگین ونخواست هولیبیچ. این اسمهنوز پالادین لئوی جدیده.»
«چرا تعجب نکنم! این کهخبرا خیلی عالیه! کاش زودتر بهم میگفتی.لئو سیگنی هم حتماً خیلی خوشحال میشد!»
«عجلهای در کار نبود.نبود الان که چشمم بهیادم اون افتاد، یهو یادم اومد.»
در جهتی کهسپر کاتران اشاره میکرد،تزئین یک سپر قرار داشت.
سپری که برای تزئین روی دیوار میخانهخبرا نصب شده بود و نقش برجستهای ازانتخاب سر یک شیر روش حک شده بود.
«خیلی خوببرم شد. واقعاًهنوز خیلی خوب شد.»
رؤیای زیک اینکار بود که اعتبارچشمم خانوادهاش رو بالا ببره.
این رؤیایی بود که زیک تقریباً ازشروی دست کشیده بود، اما خوشبختانه به نظرروش میرسید برادر کوچکش اون رو به سرانجام رسونده.
«میگن سطح خونخواست خالصش از ۱۰هنوز درصد هم گذشته.»
«خدا خیلی به خانوادههنوز ما لطف داره. هر سهتاموناینه تو محدوده ۱۰ درصد هستیم.»
زیک آهی کشید.
سرنوشت قطعاً وجود داشت. اما از اونجاییروی که حدس زدن شکل و شمایلش کارروش سختیه، فقط باعث عذاب کشیدن آدما میشه.
هر سه خواهر وبرم برادر سطح خون خالصنشنیدی بالای ۱۰ درصد داشتن!
او در حالی که با پادشاه شیاطین زندگی میکرد،اینه قدرت هالهاش رو بیدار کرده بود و سیگنی همزودیاک با کمک پادشاه شیاطین زندگی دوبارهای به دست آورده بود.
این دو خواهر و برادر به خاطر این جرماومد طرد شده بودن، اما برادر کوچکتر به مقام پالادینروی لئو، یعنی بالاترین نقطه بین تمام پالادینها، رسیده بود.
«ولی اینکه تو ۱۵ سالگی بشی پالادینروی لئو... یعنی واقعاً مهارتهاش اینقدر خوبه؟ یاروش شایدم فقط دارن روی آیندهاش سرمایهگذاری میکنن.»
«فکر کنمازم هر دوبرم تاش باشه.»
«دلم براش تنگ شده.»
«پس میتونی بری ببینیش.»
زیک لبخند تلخیسپر زد و سرشتزئین رو تکون داد.
«فقط براش دردسر میشم. تازه، من دیگه افتخار این رو ندارم که بالئو شوالیههای زودیاک روبهرو بشم. همه با من خیلی خوب بودن... اما در نهایت،مقام بهم خیانت کردن. فعلاً همین که میراث خانواده هولیبیچ ادامه داره، برام کافیه.»
با دیدن اوندیگه چهره تلخ، قلبنشنیدی کاتران سنگین شد.
روز بعد، کاتران پول بردههاالان رو بینشون تقسیم کرد و بهشونکاتران دستور داد که به خونههاشون برگردن.
بارم رو سبک کردم و یه اسب پیدادیوار کردم. به لطف سبکتر شدن بارهام، تونستم حدودواقعاً پنج روز بعد به نزدیکی قلعه زوریکس برسم.
انسانها موجودات مورد لطفی هستن.
از طرفبرم خالق وهنوز نه هیچکس دیگه.
خداوند کاملعجلهای است. عالم مطلقالان و قادر مطلق.
با اینکه بهندرت مستقیماً مداخلهسپری میکنه، اما فرشتگان رو میفرستهنصب تا همهچیز رو کنترل کنن.
همه موجودات خدا رو میپرستن.
به جز یک نفر.
«اون حرومزادهی عوضی.»
«ازتون نمیخوام بهمسپر احترام بذارید، پستزئین حداقل فحش ندید.»
یولگئوم به دئوسخواست که داشت میلرزید نگاهخبرا کرد و چیزی گفت.
«توئه الدنگبرم حتی نمیدونیهنوز بابات کیه.»
«خب که چی! درست فکر کن. تو راه یهاومد غذایی افتاده. معمولاً که برش نمیداری بخوریش، مگه نه؟روی ولی تو خوردیش و مریض شدی. حالا چرا تقصیر خداس؟»
«پس یعنی تقصیر منه؟»
«معلومه که آره. آخه کی میادهنوز چیزی مثل بقایای روح یه شیطان باستانیلئو رو از رو زمین برداره و بخوره؟»
«خوردمش چونبرم فکر کردمهنوز قویترم میکنه.»
«ولی نتیجهاش شد این.»
«میتونم شکستش بدم. فکر کردیسپری از روح اون احمقی که ازنقش اولین قهرمان کتک خورده، شکست میخورم؟»
دئوس حالاازم روی زمینهای بایردیگه ولو شده بود.
دست و پاهاش اصلاً تحت کنترلش نبودن. وقتیمنظورم سعی میکرد راه بره، یکی از پاهاش بهبودم جلو خم میشد و اون یکی به عقب میرفت.
حتی ایستادن همکار براش آسون نبود، چهیهو برسه به راه رفتن.
«غر نزن. اولسپر باید به وضعیتتزئین داخل بدنم رسیدگی کنم.»
دئوس درازم جواب حرفهای تنددیگه یولگئوم غرولند کرد.
«میخورمت!»
«به هر حال،کار من واقعاً ازچشمم خوردن خوشم میاد.»
«مزاحم نشو.»
«اینم از حرفی که بعد از ۱۰خبرا سال مراقبت ازم میزنه. شنیده بودم به خاطرشده همین چیزاست که کسی شیاطین رو بزرگ نمیکنه.»
دئوس پوزخندی زد و چشمهاش رونشنیدی بست. خودم رو مجبور کردم که بیحرکتشده بشینم و عمیقاً در بدنم فرو رفتم.
وقتی به فراتر از مرزهای جسممچشمم نگاه کردم و روی روحم متمرکزاشاره شدم، شروع به دیدن چیزهای عجیبی کردم.
وقتی نقطهها رو به هم وصلتزئین میکردی، در انتها یک توده عجیببرجستهای و غریب به خودش پیچیده بود.
— تو چی هستی؟
این سؤالبرم رو درهنوز درونم پرسیدم.
— خاطره.
— خاطره؟
— آغازازم و پایان. آفرینشدیگه و نابودی. و...
— نمیفهمم داریدیگه چی بلغور میکنی. بهکدوم زبون آدمیزاد حرف بزن.
— تو چی هستی؟نبود منظورت چیه... داری میگییادم تو همون کارما ورتکس هستی؟
— میتونی اینطوری صداشداشت کنی. تکههایی از کارما کهمیخانه باقی موندن و گرداب تناسخ...
— انگار خیلی چیزابرم یاد گرفتم؟ کلماتت خیلی پیچیدهست.کدوم بهت گفتم ساده حرف بزن.
— من کارما ورتکس هستم.
— میگن شبیه بقایایی هستیالان که لوسیفر از خودش به جاکاتران گذاشته، و انگار خودآگاه هم داری.
— اینمیکرد فقط یک واکنشسپری به آگاهی است.
— ها؟
— ...من فقط دارم جواب میدم چون تو داری باهام حرف میزنی. درستشده مثل برگهایی که با وزش باد شدید به پرواز درمیان، اینها هم جوابهاییوقتی هستن که بهطور طبیعی در مسیر ایجاد شده توسط کارما به وجود میان.
— من از این چیزاالان سر درنمیارم، ولی منظورت اینهجهتی که وقتی بپرسم جواب میدی، درسته؟
— بله.
— پس اولخواست از همه بگو، چراخبرا بدن من اینجوری شده؟
— ظرفیت حسی بدن شما از حد عبورمنظورم کرده است. به همین دلیل، حتی مراکز بازتابی کهشوالیه حیات را حفظ میکنند نیز در حال فروپاشی هستند.
— یعنی داری میگینبود لقمه گندهتر از دهنم برداشتماومد و الان دارم خفه میشم؟
— بله.
— پس یه کمیش رو تفهنوز کنم بیرون؟ بگو کدوم قسمتش بهپالادین درد نمیخوره. همون رو تف کنم بیرون.
— پرخوری فقط یک استعاره است. ازکدوم آنجایی که من به عنوان یک کلجدی کامل هستم، هیچ بخش بیفایدهای وجود ندارد.
-پس فکر کنمکار باید همونجا بمونمچشمم تا هضم بشه.
-با اینکه حرفای چرتوپرت میزنی، ولیتزئین بازم خوب اصل مطلب رو میگیری.برجستهای این نتیجهگیریت خیلی به واقعیت نزدیکه.
-ده سال طول کشید تادیگه قورتش بدم. میتونم درک کنم اگهاینه هضم کردنش هم همینقدر طول بکشه.
-زمان فقط جریان علتهنوز و معلوله. خود علیتمنظورم نمیتونه تحت تأثیر زمان باشه.
-یعنی میگی اینکار چیزی نیست که بایهو گذشت زمان حل بشه؟
-بله.
-خب، چارهای جزخواست صبر کردن ندارم. پس،خبرا بریم سراغ هضم کردن؟
-میخوای چیکار کنی؟
-نگران نباش. قرار نیست اسید معده یایهو همچین چیزی بالا بیارم. اصلاً چی بایدسپر صدات کنم؟ «گرداب کارما» خیلی اسم طولانیه، نه؟
-اسمها برای من بیمعنیان. این فقطتزئین یه جای زخم باقیمونده از ارتباطبرجستهای و کارمای بین هستی و جهانه.
-و تو هم معمولاً به خودت میگی «من»، مگه نه؟منظورم اگه ایگو داری، حداقل میتونی یه اسم هم داشته باشی.زودیاک خیلیها هستن که حتی ایگو هم ندارن ولی اسم دارن.
-قانعکننده بود. پس منو لوسیفرخبرا صدا کن. به هر حال،پالادین چیز دیگهای به ذهنم نمیرسه.
-همون فرشتهای که قداستشنبود رو از دست داده؟یادم لوسیفر... تو دقیقاً چی هستی؟
-من جای زخمی رویداشت جهانم که از کارها ومیخانه اعمال لوسیفر به جا مونده.
-پس حتماًازم لوسیفر روبرم خوب میشناسی.
-آره.
-پس جوابمو بده. چرا اونالان تبدیل به یه شیطان شد؟جهتی چرا خاندانی به اسم دمیورگوس ساختی؟
-«چرا» سؤال معنیداری نیست. فقطسپری چون خودم میخواستم اینطور شد.نصب هیچ معنی خاصی پشتش نیست.
-چون خودت میخواستی... مگه نگفتیدیگه فرشته بودی؟ خب، اگه دلت میخواداینه انجامش بدی، بده. پس ماهون چیه؟
-این طرزبرم فکر مشترکهنوز پادشاهان شیاطین گذشتهست.
-ولی فقط یه شخصیتنبود رو حفظ میکنه. در نهایت،اومد این فقط نظر یه نفره.
-بله. ومیکرد در عینداشت حال نه.
-به افکار لوسیفر نیاز دارم.دیگه دانش و تجربهای که داره.منظورم باید اونها رو مال خودم کنم.
-برای همینهبرم که گرداب کارماخبرا رو قورت دادی؟
-دقیقاً. برایعجلهای همین قورتتنبود دادم، لوسیفر.
-کار راحتی نیست. یهداشت ظرف نمیتونه بیشتر از گنجایششمیخانه چیزی تو خودش جا بده.
-نگران نباش. چونخواست ظرف من تاهنوز جایی که ممکنه بزرگه.
دئوس ناگهانبرم یک قدمهنوز به جلو برداشت.
دستم رو به سمتنبود لوسیفر، اون توده متراکمیادم از افکار درهمتنیده، دراز کردم.
چیزهای درونش رو بهطور تصادفی بلعیدم. بخشهایروی زیادی بود که اصلاً نمیفهمیدم. همهشون روروش درسته قورت دادم، انگار که داشتم حفظشون میکردم.
چقدر زمان گذشت؟
دئوس چشماش رو باز کرد.
با یولگئومعجلهای چشم تونبود چشم شدم.
«تو... اژدهایمیکرد طلای حقیقی نیستی.سپری هویت واقعیت چیه؟...»
«نه، منازم اژدهای طلایبرم حقیقیام. بیدار شو.»
«درسته. تو اژدهای طلای حقیقی هستی. ولیکدوم هیچ قانونی وجود نداره که بگه یهجدی موجود فقط باید یه اسم داشته باشه.»
«چرا یهوعجلهای فاز فیلسوفهانبود رو برداشتی؟»
«صاحب تاج. لاخه تو رو با این اسمدیوار صدا کرد. اسم واقعی موجودی که از اینواقعاً لقب استفاده میکنه، متاترونه. یکی از دوازده فرشته بزرگ.»
یولگئوم باازم چشمانی آرام بهدیگه دئوس نگاه کرد.
«من یولگئوم،برم اژدهای طلایهنوز حقیقی هستم.»
«احتمالاً اینعجلهای یه دستورنبود از طرف خداست.»
«درسته. و تا زمانی کهسپری اون دستور پس گرفته بشه، مننقش فقط یولگئوم، اژدهای طلای حقیقی هستم.»
«لوسیفر هم یکی از دوازده فرشته مقربخبرا بود، مگه نه؟ یه فرشته از دنیای زیرین...شده ولی الان یه موجود دیگه جاش رو گرفته.»
«واقعاً گرداببرم کارما روهنوز درک کردی؟»
«الان دیگهعجلهای میتونی حرکتنبود کنی، درسته؟»
«از وقتی دیدمتسپر تا حالا اینقدرتزئین غافلگیر نشده بودم.»
«اشکالی ندارهازم اگه بیشتربرم تحسینم کنی.»
دئوس ایستاد.
سرم گیج میرفت. تلوتلو خوردم و دستم رو درازاومد کردم، اما قبل از اینکه بفهمم چی شده، یولگئومروی اونجا بود تا کمکم کنه و زیر بغلم رو بگیره.
دئوس با نگاهسپر به او، دوبارهتزئین دهان باز کرد.
«هنوز خیلی چیزها هست که نمیدونیم، ولی حداقل تونستم خاطراتی رو ببینم کهلئو لوسیفر از ۶۶۶ قرن پیش داشت. نمیدونم چرا تبدیل به شیطان شد، ولی احتمالاًدست ربط زیادی به ناامیدی فرشتهها در طول نابودی عصر طلایی و عصر نقرهای داشته.»
«چون خدا خیلی عصبانی بود.»
«اولین نابودیعجلهای ربط زیادینبود به نزار داشت.»
«درسته. اون ترسناکه. با اینکهسپری الان به نظر میرسه تمام بالهانقش و دست و پاهاش کنده شدن.»
«کسی که باعثخواست دومین نابودی شد...هنوز لوسیفر بود، نه؟»
یولگئوم آه کوتاهی کشید.
«اون فقط دکمه رو فشار داد. از قبلیادم به اندازه کافی زمینهسازی شده بود. فکر کنمسپری اون به نمایندگی از همه مجازات رو گردن گرفت.»
«تو اونمیکرد موقع همداشت یولگئوم بودی.»
«برای همینازم چارهای جز تماشایدیگه فاسد شدنش نداشتم.»
«فاسد شد. و بعد تبدیل به پادشاهکدوم شیاطین شد و تو هیله موند. در حالیشنیده که تمام انسانها به قاره خوزه مهاجرت کردن.»
«پس توعجلهای ماهون رونبود پس گرفتی؟»
«فقط یه نسخهسپر اولیهست، ولی دقیقاً بهروی همین خاطر خیلی خالصه.»
«روح لوسیفر و بدنبرم دئوس. از این بهنشنیدی بعد، تو این خواهی بود.»
«به من نگو روح لوسیفر.خبرا حس بدی بهم میده، انگارپالادین که عقلم رو از دست دادم.»
«بهتره مراقب باشی. چوننبود اون موجود قدرتمندی بود. ممکنهاومد واقعاً بدنت رو تسخیر کنه.»
«مثل پادشاهان شیاطین قبلی، آره؟»
یولگئوم با شنیدنخواست حرف دئوس دهانش راخبرا بست و سکوت کرد.
«پس بیا برگردیم. برام سؤاله که بعدکدوم از ۱۰ سال اوضاع چطور شده. راستی،جدی اتحاد بین شیاطین و اژدهایان هنوز پابرجاست؟»
«آره.»
«اوه.»
«خوشحالم. هنوز استقامتم رو بهدیگه دست نیاوردم، و فکر نمیکردممنظورم بتونم در برابر حملهت مقاومت کنم.»
«اونقدر بیاخلاق نشدم کههنوز از پشت به یهمنظورم مریض خنجر بزنم، درسته؟»
«افتضاحه. کی فکرشکار رو میکرد کهچشمم تو رهبر فرشتهها باشی؟»
«چیزی به اسم رهبر وجودسپری نداره. فقط یکی از قدیمیتریننصب فرشتههام. تازه، الان دیگه خدای اژدهایانم.»
وقتی دئوس به ایدوس رسید،دیگه اولین کاری که کرد اینمنظورم بود که الکس رو صدا زد.
کل دنیای شیاطین ازهنوز خبر بازگشت پادشاه شیاطینمنظورم در شور و هیجان بود.
«سرورم! آیاعجلهای به قدرت بینهایتالان دست پیدا کردهاید؟»
الکس با تمامسپر توانش طوری پرسید کهروی انگار داشت فریاد میزد.
«اینقدر شلوغش نکن، بچه. قدرتدیگه بینهایت دیگه چیه؟ اینم مثلمنظورم همون گندکاریهای پادشاه شیاطین اوله.»
«سرورم! اولین پادشاه شیاطین، دمیورگوسخبرا اول، موجود عظیمی بود کهپالادین دنیای شیاطین رو خلق کرد!»
«فکم درد گرفت از بس حرفچشمم زدم، خب که چی؟ آخرش که توسطمیکرد یه انسان تا حد مرگ کتک خورد.»
«اون که...!»
«بیا اینازم چرتوپرتها رو بذاریمدیگه کنار، وضعیت چطوره؟»