چپتر 97: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۲۲. مبارزهجوان با هیولاهایمخصوصاً ماگوورت (۴)
کاپیتانهای شوالیههای مقدس هم دقیقاًقیافهای همون فکری رو میکردند کهبزنه معاون شهردار تو سرش داشت.
«کاملاً مشخصه که رهبران شوالیههای مقدس در حزب داخلی سونگهوانگچونگ هم بدشونقول نمیاد زکه رو ببینند. رهبر شوالیههای مقدس سوم شخصاً با من رفیقه.مرخصیهایی اگه بتونی توصیهنامهاش رو بگیری، تو چشمبههمزدنی به مقام پالادین ارشد میرسی.»
«پالادین ارشد که چیزی نیست! خودت فکرش رو بکن. تو میتونی ازقیافهای قدرت هاله استفاده کنی، مگه نه؟ این چیزی نیست که بتونیم همینطوری بلندبده جار بزنیم، اما... ممکنه بهزودی یه جای خالی برای شوالیه زودیاک باز بشه.»
درست وقتی که بحث کاپیتانهای شوالیهها داشتانگار به جاهای باریکتر و بزرگتری کشیده میشد،میکرد زکه دوباره رو به همه کرد و گفت.
«قلعه زوریکس جاییه که اجداد ما نسلاندرنسل ازش محافظتبود کردن. چون چسبیده به رشتهکوهه، ممکنه هیولاها اونجا پرسه بزنن،کارمند برای همین فکر کنم باید هرچه زودتر راهی اونجا بشم.»
مقامات بلندپایه نویهکان بابود نگاهی پر از حسرت،میکرد زکه رو بدرقه کردند.
زکه به عقببدرقه برگشت و بابرگشت پالادینهای جوان خداحافظی کرد.
مخصوصاً اورنو که با قیافهای کهقیافهای انگار هر لحظه ممکن بود بزنهزیر زیر گریه، زکه رو بدرقه میکرد.
«باید برگردیخداحافظی و بهمون سرقیافهای بزنی. قول بده.»
«من کارمند دئوسم. تصمیمگیری در مورد اینکه چی کار کنیمبهمون با اونه، اما خب هنوزم میشه یه مرخصیهایی گرفت وکنیم اومد بهتون سر زد... حتماً برمیگردم تا دوباره همهتون رو ببینم.»
زکه بعد از خداحافظی با همه،برگشت از اسبش پیاده شد و افسارشقیافهای رو داد دست یه پالادین دیگه.
بعد رفت بالا ومخصوصاً روی صندلی راننده کالسکه،لحظه بغل دست اسکاتول نشست.
کالسکه راه افتاد.
در امتداد جادهای که به سمت شمال شرقیمیکرد میرفت، تو یه چشمبههمزدن از کنار ساکنان نویهکانتصمیمگیری گذشت و گرد و خاک به پا کرد.
مردم دستهاشون رو به همعقب گره کرده بودند و درمخصوصاً برابر زکه سر تعظیم فرود آوردند.
صدای زمزمهی دعاهایشانخداحافظی سوار بر باد،قیافهای تو گوش زکه پیچید.
خدایا، لطفاً حافظش باش.
تا زمانی که بادهایبود تند از سر مسافر بگذرندبرگردی و آبهای خروشان آرام بگیرند.
بیشمار بار دعا خواهمکردند کرد و گوسفندان بیشماریجوان را قربانی خواهم کرد.
خدایا، لطفاً حافظش باش.
اشک توخداحافظی چشمهای زکهاورنو حلقه زد.
زکه سرش رو پایینبود انداخت و تو دلشمیکرد جواب دعاهای اونا رو داد.
«خب پس،حسرت نظرتون چیه همینجاعقب یه شرطبندی بکنیم؟»
انگار دئوس از اینمخصوصاً مسیر طولانی و خستهکنندهلحظه حوصلهاش سر رفته بود.
«هیولاها به اونجا حملهاورنو کردن یا نه؟ الانممکن وضعیت قلعه زوریکس چطوریه؟»
زکه جواب داد:ممکن «امیدوارم هیچ اتفاقزیر بدی نیفتاده باشه.»
دئوس بلافاصلهحسرت در جوابکردند زکه گفت:
«پس زکه، اگه همهچیزمخصوصاً امن و امان بود، منممکن یک سکه طلا بهت میدم.»
«اِک! نه!»
«پس، یک سکه طلا سرِ اینکهزیر همه مردم مردن و قلعه با خاکبده یکسان شده و هیچ اثری ازش نمونده؟»
«نه، نه، من شرط نمیبندم.»
«همینه دیگه، عالیجناب.»
«آخه چطوری میتونممخصوصاً سر هر کدوم یکلحظه سکه طلا شرط ببندم؟»
«یه چیزی وسط بذار. اگه گندزیر زده باشم، ممکنه مغازه کلاً به فنابده رفته باشه. اونوقت تو هم بیکار میشی.»
«بله؟»
«اگه مغازهای درخداحافظی کار نباشه، چطوریقیافهای میتونم کارمند استخدام کنم؟»
«ها؟ نه.خداحافظی پس شهریهاورنو بچهها چی میشه؟»
«پس شرط ببند. منمبود پولم رو جمع میکنم وبرگردی دوباره کسبوکارم رو راه میندازم.»
اسکاتول با لبخند گفت:
«اگه رئیسجوان شرط رومخصوصاً ببازه چی میشه؟»
«خب ورشکستخداحافظی میشه دیگه،اورنو مگه نه؟»
«پس من دلم میخوادبود سر اینکه قلعه امنمیکرد و امانه شرط ببندم.»
«باشه، باشه، یه رأی فروخته شد. دیگه حرفی با منمخصوصاً نزنید. من حتی اگه مجبور بشم قبرستون رو هم نبش قبربرگردی کنم، اون یک سکه طلا رو از تو حلقومتون میکشم بیرون.»
دئوس از یه جایی یهاورنو دفترچه یادداشت درآورد و شروعبود کرد به نوشتن جزئیات شرطبندی.
یولگئوم سرزنشگرانه گفت:
«حتی ده دقیقه هم نمیتونه جدیزیر باشه. به جز وقتایی که دارهقول میجنگه، بقیه اوقات رسماً یه عوضیه.»
«داری به کیبدرقه نگاه میکنی وبرگشت میگی دیوونه شدی؟»
«به تو. به همون کسی کهقیافهای اونجا نشسته و با اون قیافهیزیر پررو و حقبهجانبش داره نگاهم میکنه.»
«خب، تو دخترهی روانیاورنو سر چی میخوای شرطممکن ببندی؟ سر اینکه قلعه امنه؟»
«نه. بیشتر هیولاها موجوداتی هستن که قبلاً حیوون بودن،برگردی مگه نه؟ مانچکین، اژدهای اسپرم، گوریل آلوده، مورچه غولپیکراینکه و غیره. اینا احتمالاً از عادات حیوونها پیروی میکنن.»
«فکر کنم همینطور باشه؟»
«پس قطعاً در امتداد رشتهکوهاورنو حرکت میکنن. و قلعه زوریکسبود هم دقیقاً در انتهای همین رشتهکوهه.»
زکه گفت:
«اگه در امتدادممکن رشتهکوه حرکت کنن،زیر کل قاره تو خطره.»
«تازه الان فهمیدی؟ تا وقتیعقب که اون سوراخ بسته نشه،مخصوصاً هیولاهای ماگوورت بیوقفه ازش بیرون میریزن.»
«فکر نکن که فقط بااورنو بیرون اومدن یکی دو تابود از اونا کار تموم میشه.»
زکه به مورچههای غولپیکر فکر کرد. اگهلحظه همچین هیولاهای وحشتناکی بیوقفه به سطح زمینبرگردی میاومدن، دیگه شیاطین مشکل اصلی به حساب نمیاومدن.
«چطوری بایدلحظه اون سوراخبود رو ببندیم؟»
با اینحسرت سؤال زکه،کردند دئوس دستبهسینه شد.
برای مدتجوان طولانی هیچمخصوصاً جوابی نداد.
همین سکوت،خداحافظی از هراورنو جوابی ناامیدکنندهتر بود.
حتی دئوسلحظه هم راهیبود براش نداشت.
«چرا بهحسرت درگاه خداکردند دعا نمیکنی؟»
تو لحن بیتفاوتخداحافظی دئوس هیچ اثریقیافهای از احترام دیده نمیشد.
این موضوعخداحافظی برای زکهاورنو واقعاً دلسردکننده بود.
تا قلعه زوریکسممکن فقط یک روززیر راه مونده بود.
با این حال، دیگهکردند نمیشد مسافت رو باجوان استانداردهای قدیمی محاسبه کرد.
صدای شومی ازخداحافظی سمت جادهی پردرختقیافهای به گوش رسید.
کالسکه متوقف شد واورنو اسکاتول برای بررسی اوضاعممکن به آسمون پرواز کرد.
اما اصلاًلحظه نیازی بهبود این کار نبود.
بوی شیرینی از سمت جنگلعقب به مشام میرسید. بویی شبیه عسلاورنو یا یه چیزی تو همین مایهها.
صدا دقیقاً ازخداحافظی همون سمتی میاومد کهانگار بو به مشام میرسید.
اونطرف جنگلخداحافظی از داخل کالسکهقیافهای کاملاً مشخص بود.
چیزی که اونجاممکن بود، یه دشت گلگریه عظیم و بیانتها بود.
صفت «بزرگ» اصلاً براش کافی نبود. فقطپالادینهای چند متر ارتفاع داشتند؟ نه، قطر یک گلممکن به راحتی به بیش از ده متر میرسید!
اون گلها بهصورت دستهایمخصوصاً در حال رشد بودن وممکن درختای جنگل رو پس میزدن.
زنبورها بین گلها پرواز میکردند.
دستهای از زنبورهای سرخ با طول بدنیگریه حدود ۲ متر که به راحتی میشدکارمند بهشون لقب «زنبورهای سرخ غولپیکر» رو داد.
صحنهای بود که انگارکردند تابلوی «نزدیک نشوید» تمام میدانخداحافظی دیدم رو پر کرده بود.
گلهای عظیمالجثه. زنبورهای غولپیکر.مخصوصاً کاملاً واضح بود که اگهممکن نزدیک بشم، بهم حمله میکنن.
اسکاتول به جای اینکهاورنو بالاتر بره، بیسروصدا پایینممکن اومد و روی کالسکه نشست.
تا جایی که ممکن بودبزنه آهسته. کالسکه با ملایمت حرکتبهمون کرد تا زنبورها رو عصبانی نکنه.
«اون دیگه چه کوفتیه؟»
دئوس در حالی کهمخصوصاً از پنجره به بیرونلحظه نگاه میکرد، نوچی کرد.
«باغ گل.»
یولگئوم خیلی کوتاهممکن جواب داد و منگریه سرم را تکان دادم.
«اونم یه هیولای درمنهست؟»
«هیولاهای افسنطینجوان تو اونمخصوصاً منطقه تخصص دارن.»
«تخصص خاصی نیست.مخصوصاً چون من ازانگار مرزها بیرون نمیرم.»
این را زیر لببود غرغر کردم و دوبارهمیکرد به بیرون نگاه کردم.
«اگه یه همچین چیزیکردند حمله کنه، قلعه زوریکسجوان با خاک یکسان میشه.»
اسکاتول در حالیخداحافظی که سرش راقیافهای داخل کالسکه میآورد، گفت:
«ارباب، تو رو خدااورنو صداتون رو یکم بیارین پایین.بود میترسم زنبورها رو تحریک کنه.»
«تحریک بشن که میشن. اگهبزنه حمله کردن، فقط آتیششون بزن. لونهبزنی زنبور سرخ در اصل خوراک شعلهافکنه.»
«زنبور داریم تا زنبور.»
«ترسیدی؟»
«آره، خیلی زیاد.»
«پس چرا با مورچهها میجنگی؟»
«من از زنبورها بیشترکردند از مورچهها میترسم. نه، تازهخداحافظی اون گله از اینم مشکوکتره.»
قبل از اینکه حرف اسکاتولاورنو تمام شود، زنبوری روی جنگل پدیداربزنه شد و روی یک گل نشست.
بلافاصله بعد از آن، گلبرگها با دندانهای قلابمانندشانممکن بسته شدند. صدای خرد شدن به گوش رسید وقول بدن زنبور بدون هیچ رد و نشانی ناپدید شد.
قرچ قروچ.
این صدای اعصابخردکن چند بارعقب تکرار شد و بعد، یک بالاورنو زنبور از بین گلبرگها بیرون پرید.
«اون دیگه چه کوفتیه؟»
با انگشت اشاره کردماورنو و اخم کردم، وممکن یولگئوم کوتاه جواب داد:
«باغ گل؟»
«خفه شو. اسکاتول،بدرقه گازشو بگیر. مشکلبرگشت ما زنبورها نیستن.»
«چشم! ارباب!»
اما انگارخداحافظی یک قدماورنو دیر شده بود.
کالسکه بالحظه یک تکانبود شدید متوقف شد.
سادیموس که در قسمت خدمتکارانعقب در عقب ایستاده بود، طلسمیمخصوصاً شلیک کرد و فریاد زد:
«ریشههای درختجوان دارن بهمخصوصاً کالسکه حمله میکنن!»
«آتیششون بزن!»
«تعدادشون خیلی زیاده.ممکن ارباب، شما همزیر باید کمکم کنید.»
«اَه، چه مکافاتی.»
در را باز کردم.
در همان لحظه، یکاورنو شاخه از زمین بیرون زدبود و مچ پایم را گرفت.
«این عوضی عقلشوممکن از دست داده؟زیر پای کیو داری میگیری؟»
به جای اینکه خودمکردند را عقب بکشم، شاخهجوان را گرفتم و کشیدم.
ریشههای ضخیمتریجوان از زمینمخصوصاً بیرون کشیده شدند.
«تو حیوونخداحافظی نیستی، گیاهی، پسقیافهای چرا گوشت میخوری؟»
ریشههایی که گرفته بودم سیاهبزنه شدند. به نظر میرسید طلسمبهمون خوردگی روی آنها اجرا شده است.
لحظهای که سعی کردم طلسم رابرگشت به ریشه ضخیمتر منتقل کنم، ریشهقیافهای نازک ناگهان قطع شد و افتاد.
«انگار یه مغزی دارهمخصوصاً که میتونه فکر کنه. یعنیممکن باید به سرش حمله کنیم؟»
رو بهخداحافظی بقیه تویاورنو کالسکه گفتم:
«فقط سعی کنیدممکن دوام بیارید. میرم ببینمگریه چه خبره و برمیگردم.»
یولگئوم در حالی کهکردند سرش را از پنجرهجوان بیرون آورده بود، گفت:
«حالا که داریخداحافظی میری ببینی، همونجاقیافهای شکستش هم بده.»
«تو هم بیا.»
«حوصله ندارم.»
«برای شامحسرت یه چیزکردند خوشمزه بهت میدم.»
«پس باشه!»
یولگئوم به هوا پرید و نگاهی به اطراف کالسکهبود انداخت. ریشههای درخت روی زمین پخش میشدند و طوریبده به نظر میرسیدند که انگار میخواهند کل کالسکه را ببلعند.
سادیموس، اسکاتول و زیک هم وارد عملگریه شدند و شروع به مبارزه با ریشههایی کردنددئوسم که مثل شلاق به هر طرف کوبیده میشدند.
به نظر میرسید تاکردند زمانی که سادیموس آنجاست،جوان خطر چندانی تهدیدشان نمیکند.
یولگئوم کلی جادوی برکت رویاورنو بدن زیک اجرا کرد وبود بلافاصله به دنبال من راه افتاد.
گلهای گوشتخواری که به صورت دستهایانگار رشد کرده بودند، به شکل موربگریه در حال پیشروی در جنگل بودند.
من حتیلحظه به مقبرهبود گلها توجهی نکردم.
هدف از همانبدرقه ابتدا رسیدن بهبرگشت مرکز توده گلها بود.
مستقیم بهجوان همان سمتمخصوصاً پرواز کردم.
در یک نقطه،مخصوصاً زنبورهای سرخ غولپیکرانگار متوجه حضورم شدند.
یکییکی دور همممکن جمع شدند، انگار کهگریه در حال گشتزنی باشند.
اما من کسی نبودم که اجازه دهمپالادینهای چنین اتفاقی بیفتد. هر کدامشان که نزدیکلحظه میشد را میسوزاندم و به خاکستر تبدیل میکردم.
آیا این کار تحریکشانمخصوصاً کرد؟ ناگهان، دستهای ازلحظه زنبورها به سمتم حمله کردند.
زنبور سرخ غولپیکر به عنوان یک هیولای رتبه A دستهبندی میشد.
البته، این به اینبود معنی بود که سطحمیکرد یک زنبورِ تنها اینقدر است.
در کلنیهای بزرگ که حداقل صد زنبور در آنها حضور داشتند، تا هزار زنبور به صورت گروهی شکار میکردند، بنابراین رتبه آنها به عنوان یک کلنی، بالاترین سطح در رتبه D بود.
حریفی که حتی اژدهایان هماورنو باید از آن بترسند، همینبود زنبور سرخ غولپیکر و کمیاب است.
البته، اینخداحافظی قضیه در موردقیافهای من صدق نمیکرد.
«حشرات کوچیک دارن خیلی روبزنه اعصاب وزوز میکنن.» در اوج کلافگی،بزنی طوفانی از شعلهها را رها کردم.
«گرداب آتش.»
شعلهای که از نوک انگشتانم شروع شده بود،لحظه به سرعت مانند گردبادی بالا رفت و کلبهمون منطقه را به تودهای از آتش تبدیل کرد.
ترکیب طوفانهای شدیدمخصوصاً و آتش، بدترینانگار دشمن حشرات پرنده بود.
وقتی در باد گرفتار میشدندبزنه و به سمت گرداب کشیده میشدند،بزنی بالهایشان از گرمای شدید آتش میگرفت.
تنها چیزی کهبدرقه از آنها باقی میماند،پالادینهای مشتی پودر خاکستر بود.
مهم نبود تعدادشان چقدرمخصوصاً باشد، آنها برای من فقطممکن یک مشت «حشره پرنده» بودند.
یولگئوم تحتخداحافظی تأثیر قراراورنو گرفته بود.
«بیراه نیست اگهممکن بگیم تو مبارزهزیر واقعاً تو دنیا بهترینی.»
«سعی کنحسرت بیشتر ازمکردند تعریف کنی.»
«همین الانشم حوصلم سر رفت.»
«بیمزه.»
یولگئوم بالحظه خیال راحتبود کنارم پرواز میکرد.
از آنجایی که تمام دشمنانمعقب را کاملاً نابود کرده بودم، دیگراورنو کاری برای انجام دادن نمانده بود.
«ولی چراجوان منو هممخصوصاً کشوندی اینجا؟»
«چون اگهخداحافظی تنهایی بجنگماورنو حوصلم سر میره.»
«امکان نداره فقط بهبود خاطر همین بخوای شام مهمونمبرگردی کنی، مگه نه؟ ای خسیس.»
«وقتی باحسرت تو باشمکردند حوصلم سر نمیره.»
«اوه! این الان پیشنهاد ازدواج بود؟قیافهای باید یه لحظه آرایشم رو تجدیدزیر کنم و یه لباس خوشگل بپوشم.»
«باز مریضیت عود کرد؟»
«چرا دوباره خجالت میکشی؟ اینکه حوصلهت سرگریه نمیره یعنی با هم بودن برات لذتبخشه،کارمند پس اگه این پیشنهاد ازدواج نیست، چیه؟»
«منظورم از سر نرفتن حوصله یه چیز کاملاً خنثی و خشک نبود؟ تو اگه نتونی یهبود چیزی رو توضیح بدی، یه مرضی داری که آخرش تو رو به کشتن میده. من تو رواونه آوردم اینجا چون میخواستم درباره این هیولا برام توضیح بدی. این گونهایه که تا حالا ندیده بودم.»
«مگه هیولایجوان درمنه تخصصمخصوصاً شیاطین نبود؟»
«منم همین فکر رو میکردم، اماانگار تو به طرز عجیبی خیلی چیزاگریه میدونی. مخصوصاً درباره وضعیت شیاطین ما.»
«به خاطر اینه کهبود ما مدت زیادی بامیکرد هم در حال جنگ بودیم.»
«فقط این نیست. تو درباره عصر نقرهای هم میدونی. تو اوناورنو دوران اصلاً شیطانی وجود نداشت. از چیزایی که گاهی اوقات ازتبهمون میبینم، به نظر میرسه دانشت حتی به عصر طلایی هم میرسه.»