---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 277: ۶۲. قهرمان، پادشاه شیاطین، عمو و برادرزاده (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 277: ۶۲. قهرمان، پادشاه شیاطین، عمو و برادرزاده (۲)

0

به خاطر این سری‌نبود​ اخبار غیرقابل باور، رهبران حسابی‌اندازه​ گیج و کلافه شده بودند.

تازه از همه این اطلاعات بدتر و‌بیرون​ روی‌اعصاب‌تر، گزارش یک گروه از شوالیه‌ها بود که‌جنگجوها​ می‌گفتند در مرز جنوبی با شیاطین روبه‌رو شده‌اند.

انگار جنگ‌روی​ همین الانش هم‌حساس​ شروع شده بود.

خبر رسیده بود که شوالیه‌ها و سربازهای همان حوالی،‌مسئله​ در خط ساحلی قدیمی جمع شده‌اند تا در برابر‌نگران​ قبیله شیاطین دفاع کنند و جلوی پیشاهنگ‌هایشان را بگیرند.

پادشاه ورده، رگین ون‌نبود​ بیچ، فوراً شوالیه‌های اژدهای زرد‌اندازه​ کاخ سلطنتی را احضار کرد.

برخلاف شوالیه‌های اژدهای آبی و اژدهای سفید‌بیرون​ که از داخل و خارج پادشاهی محافظت می‌کردند،‌جنگجوها​ شوالیه‌های اژدهای زرد ارتش خصوصی خود پادشاه بودند.

از نظر ساختاری، فرق چندانی با گارد‌حاضر​ سلطنتی نداشتند، اما نقطه عطف ماجرا زمانی بود‌باید​ که ملکه آپریل له ورده شوهرش را پذیرفت.

ملکه، شوالیه‌های اژدهای زرد را‌جنگجوها​ به عنوان یک واحد تحت‌قدرت​ فرماندهی مستقیم رگین قرار داد.

غرغر و سروصدا زیاد‌نبود​ بود، اما هیچ‌کس نمی‌توانست‌مقایسه‌اش​ مهارت‌های رگین را نادیده بگیرد.

مهم‌تر از همه، به لطف شمشیر الهی بالمونگ‌کشیده​ که از سنگ بیرون کشیده بود، قدرتش اصلاً در‌اندازه​ سطحی نبود که بشود با بقیه جنگجوها مقایسه‌اش کرد.

هیچ‌کس هم به‌مسئله​ اندازه شوالیه‌ها روی‌حال​ مسئله قدرت حساس نبود.

در حال حاضر،‌بشود​ شوالیه‌های اژدهای زرد وفاداری‌اندازه​ مطلقی به رگین داشتند.

ملکه آپریل با‌سطحی​ چهره‌ای نگران با‌بقیه​ رگین صحبت کرد:

«حتماً باید خودت بری؟»

«من یه جنگجو‌مسئله​ هستم. اگه شیاطین اونجا‌حاضر​ باشن، باید باهاشون بجنگیم.»

«اگه من رو فراموش کنی‌جنگجوها​ مشکلی نیست. اما یادت نره‌قدرت​ که برول... پسرت برول اینجاست.»

رگین با‌اصلاً​ شنیدن این‌نبود​ حرف خندید.

«خب معلومه که زنده موندن پدر‌سنگ​ بهتره، اما اگه مرگم معنایی داشته‌نبود​ باشه، درس بزرگ‌تری برای برول میشه.»

«من که‌روی​ از این چیزا‌حساس​ سر در نمیارم.»

در جواب غرغرهای ملکه که بیش از‌اندازه​ ده سال از او بزرگ‌تر بود، رگین‌وفاداری​ او را در آغوش گرفت و بوسید.

«نگران نباش. من قویم.»

«می‌دونم.»

«تنها کسی تو این دنیا که‌حال​ نمی‌تونم شکستش بدم، برادرمه. این شمشیر الهی،‌صحبت​ بالمونگ، از خانواده سلطنتی ما محافظت می‌کنه.»

رگین دو‌نبود​ شمشیر به‌بقیه​ کمرش بسته بود.

یکی شمشیر مقدس رگولوس بود؛ شمشیری‌بقیه​ شبیه به نماد پالادین شیر که‌قدرت​ امپراتور مقدس به او داده بود.

و دیگری شمشیر الهی بالمونگ.

این همان شمشیر‌مسئله​ الهی باستانی بود‌حال​ که زکه آورده بود.

رگین هر دو شمشیر‌بقیه​ را محکم به کمرش بست‌مسئله​ و راهی میدان نبرد شد.

بیشتر دریایی که قاره‌نبود​ خوزه را احاطه کرده‌مقایسه‌اش​ بود، ناپدید شده بود.

آب دریا از طریق شکاف‌بالمونگ​ کوچکی که بر اثر شدت‌اصلاً​ سقوط ایجاد شده بود، تخلیه شد.

به جز چند دریاچه نمک راکد، روی آن زمین‌های شیب‌دار‌داشتند​ که تا پیش از این زیر آب بودند، حالا فقط دشت‌های‌اونجا​ شنی بایر و بدون حتی یک پر کاه باقی مانده بود.

لاشه ماهی‌ها از‌بشود​ همین حالا بوی‌مقایسه‌اش​ گندیدگی گرفته بودند.

در آن سوی این صحرای صد کیلومتری،‌جنگجوها​ می‌شد گروهی از پیشاهنگ‌های شیاطین را دید که‌حاضر​ در حال برپا کردن یک برج دیده‌بانی بودند.

رگین شوالیه‌های اژدهای زرد‌الهی​ را رهبری کرد و‌کشیده​ به آن سمت راه افتاد.

نگهبانی از برج‌های‌مسئله​ دیده‌بانی بر عهده گابلین‌های‌حاضر​ کوتوله و گوش‌دراز بود.

هیولاهای خیلی قوی‌ای نبودند،‌بقیه​ اما هوش بالایی داشتند‌روی​ و به شدت روی‌اعصاب بودند.

آن‌ها سوار بر‌سطحی​ گرگ می‌چرخیدند و‌بقیه​ سلاح اصلی‌شان قلاب‌سنگ بود.

آنجا اصلاً‌لطف​ جای مناسبی‌الهی​ برای اسب‌سواری نبود.

شوالیه‌ها اسب‌هایشان را در چادرهای موقتی‌حال​ که انسان‌ها ساخته بودند مستقر کردند و‌صحبت​ با سپر و نیزه آرایش نظامی گرفتند.

در خط مقدم، رگین ایستاده‌جنگجوها​ بود. پیشاهنگ‌های گابلین متوجه پیشروی‌قدرت​ فشرده شوالیه‌های اژدهای زرد شدند.

دروازه قلعه باز‌سطحی​ شد و نیروی عظیمی‌جنگجوها​ از گابلین‌ها بیرون ریختند.

تعداد شوالیه‌های اژدهای زرد هزار نفر‌سنگ​ بود. در مقابل، گابلین‌ها ارتش بزرگی‌نبود​ نزدیک به ده هزار نفر بودند.

علاوه بر این،‌مسئله​ دشمن حدود سه‌حال​ هزار سواره‌نظام گرگ‌سوار داشت.

در نگاه اول، کاملاً مشخص‌جنگجوها​ بود که شوالیه‌های اژدهای زرد‌قدرت​ از نظر تعداد کم می‌آورند.

اما در نوک‌سطحی​ پیکان این آرایش گوه‌ای‌جنگجوها​ شکل، رگین حضور داشت.

میزان تجربه‌ای که او فقط از شرکت در اعزام‌قدرتش​ به دنیای شیاطین به دست آورده بود، باعث شد‌روی​ تا رشدی کاملاً متفاوت نسبت به قبل داشته باشد.

چیزهای زیادی هم بود‌قدرت​ که موقع آموزش دادن‌وفاداری​ به میگو یاد گرفته بود.

تازه، شمشیر الهی‌بشود​ بالمونگ را هم‌مقایسه‌اش​ در دست داشت.

آخه موجودی مثل گابلین‌نبود​ چطور می‌توانست در برابر‌مقایسه‌اش​ یک شمشیر الهی مقاومت کند؟

رگین بی‌رحمانه گابلین‌ها را تکه‌تکه می‌کرد تا راهی باز کند،‌اصلاً​ و شوالیه‌های اژدهای زرد هم با نیزه‌های بلندشان سواره‌نظام گرگ‌سوار‌قدرت​ را شکار می‌کردند؛ ارتش گابلین‌ها به طور کامل در هم شکست.

او هزاران دشمن را از دم تیغ‌حاضر​ گذراند و قلعه را تصرف کرد، و‌حتماً​ حتی ارتش پادشاهی را در آنجا مستقر کرد.

قلعه‌ای که ارتش گابلین‌ها‌بقیه​ ساخته بود، دیگر روی‌روی​ قاره خوزه قرار نداشت.

گوشه‌های خشکی در اثر برخورد با‌بقیه​ دنیای شیاطین کاملاً خرد شده بود‌قدرت​ و اینجا تقریباً مرز ماگ‌وورت محسوب می‌شد.

در اصل، مرز ماگ‌وورت‌الهی​ مکانی پر از گازهای‌کشیده​ سمی و میاسما بود.

با این حال، از آنجایی که صخره‌های قاره خوزه از‌داشتند​ هم پاشیده و با خاک و سنگ پوشیده شده بود،‌اگه​ حالا دیگر مشکلی برای عبور و مرور افراد وجود نداشت.

راستش را بخواهید، از‌بقیه​ دید شیاطین این یک‌روی​ اتفاق کاملاً ناعادلانه بود.

یک قاره عظیم از‌نبود​ آسمان به زمین افتاده و‌اندازه​ مرزهایشان را نقض کرده بود.

حومه دنیای شیاطین‌شمشیر​ در اصل انبار‌سنگ​ غله آن‌ها بود.

آنجا بهترین مکان برای کشاورزی بود، چون تنها‌وفاداری​ جایی بود که کمی نور خورشید به آن می‌رسید،‌بری​ نوری که حالا توسط قاره خوزه مسدود شده بود.

در آن مناطق، مزارع وسیعی‌جنگجوها​ نابود شده و چندین روستا‌قدرت​ از روی نقشه محو شده بودند.

پس کاملاً طبیعی بود‌نبود​ که یک گروه پیشاهنگ‌مقایسه‌اش​ برای بررسی اوضاع اعزام کنند.

وقتی تیم پیشروی گابلین‌ها تار‌بالمونگ​ و مار شد، نیروی اعزامی‌اصلاً​ جدیدی از دنیای شیاطین انتخاب شد.

موجودی که بر‌مسئله​ دشت‌های شمالی حکومت‌حال​ می‌کرد، اوسیس طمع‌کار بود.

او ارباب انواع‌بشود​ حشرات سمی و‌مقایسه‌اش​ موجودات شرور بود.

نیروی عظیمی از عقرب‌های غول‌پیکر‌بشود​ به نام اسکورپیون‌ها، تحت فرماندهی‌روی​ هوروس شاهین‌سر به سمت شمال تاختند.

اسکورپیوگا آن‌قدر قدرتمند بودند‌الهی​ که می‌شد آن‌ها را‌کشیده​ با تانک مقایسه کرد.

اگرچه هوروس به خاطر هوش پایینش‌حال​ یک شیطان کامل محسوب نمی‌شد، اما‌نگران​ راز خاصی برای کنترل حشرات داشت.

او با ارتشی از‌بقیه​ عقرب‌ها، سوسک‌های کرگدنی غول‌پیکر‌روی​ و هزارپاها حرکت می‌کرد.

ده‌ها هزار حشره ارتشی را تشکیل دادند و‌مقایسه‌اش​ به محض رسیدن به مرز شمالی، به قلعه‌وفاداری​ گابلین‌ها که حالا تسخیر شده بود، حمله کردند.

با این حال، رگین از قبل‌سنگ​ تمام نیروهای تازه‌نفس را در این قلعه‌بشود​ پذیرفته و استقرارشان را کامل کرده بود.

بخش‌های ضعیف قلعه تقویت شده‌حساس​ بودن و سلاح‌های غول‌پیکری مثل‌داشتند​ بالیستا روی دیوارها کاشته شده بود.

حصار چوبی جلو رو حسابی با‌مقایسه‌اش​ گل پوشونده بودن تا در برابر‌حال​ آتیش یا بارون تیرها مقاوم باشه.

مخصوصاً رگین که خودش آستین‌ها رو بالا زده بود و جلوتر از همه‌حساس​ خاک جابه‌جا می‌کرد و روی هم می‌ریخت؛ همین باعث شد تا از شوالیه‌های نخبه‌هستم​ گرفته تا برده‌های جنگی، هیچ‌کس جا نزنه و همه با تمام وجود کار کنن.

ارتش اوسیث تحت‌شمشیر​ فرماندهی آبراکساس به‌سنگ​ قلعه حمله کرد.

عقرب‌ها مثل کوه از سر و‌حال​ کول هم بالا می‌رفتن تا یه‌نگران​ جوری از دیوار قلعه عبور کنن.

رگین به نیروهاش دستور‌بقیه​ داد که با بالیستاها‌روی​ پایین برج رو هدف بگیرن.

شبکه‌ای از قلاب‌ها از‌نبود​ تیرهای درخت‌مانند باز شد‌مقایسه‌اش​ و عقرب‌ها رو تیکه‌تیکه کرد.

شوالیه‌های اژدهای زرد مسئول رسیدگی به عقرب‌هایی بودن که یکی‌یکی از دیوار‌نبود​ رد می‌شدن. هرچند این کار خارج از توان انسان نبود، اما اونا‌وفاداری​ یه ارتش حسابی آموزش‌دیده بودن و رگین هم ضعف‌هاشون رو پوشش می‌داد.

شمشیر بالمونگ اون‌قدر قدرت نشون داد که واقعاً لایق لقب شمشیر‌چهره‌ای​ الهی باشه. هیچ چیزی نبود که نتونه ببره. با اضافه شدن مهارت‌باهاشون​ شمشیرزنی بی‌نظیر رگین، وضعیت اون عقرب‌های غول‌پیکر دیگه واقعاً رقت‌انگیز شده بود.

رگین بعد از متوقف کردن خط مقدم‌اندازه​ دشمن که سعی داشتن از قلعه رد‌وفاداری​ بشن، دروازه رو باز کرد و زد بیرون.

اسب جنگیش یه نژاد‌نبود​ خاص و اصیل بود که‌اندازه​ ایزولتا بهش هدیه داده بود.

اونا از زمین‌های ناهموار دنیای شیاطین، جایی که‌کشیده​ اسب‌های معمولی حتی به زور راه می‌رفتن، عبور‌مقایسه‌اش​ کردن و مستقیم به سمت اردوگاه دشمن تاختن.

هدفش آبراکساس بود.

از قبل زیر نظرش داشتم،‌جنگجوها​ همون موقعی که با فرمانده‌هاش رفته‌حساس​ بود روی پشت اون سوسک اسکاراب.

سوزن‌های سمی‌اصلاً​ بی‌شماری به سمت‌بشود​ رگین نشونه رفتن.

اما رگین پشت سپرش پناه‌بالمونگ​ گرفت و بدون هیچ توقفی‌اصلاً​ به سمت آبراکساس یورش برد.

آبراکساس شلاقش رو‌مسئله​ چرخوند و پای اسب‌حاضر​ رگین رو هدف گرفت.

رگین اسب رو کنترل کرد، پرید تو‌اندازه​ هوا، پا روی پشت اسب گذاشت و‌وفاداری​ یه بار دیگه به سمت بالا جهش کرد.

«شیطان! موجود‌اصلاً​ پلید! همین‌نبود​ الان توبه کن!»

این رو با صدای خشن‌بالمونگ​ و بلندی فریاد زد و‌اصلاً​ شمشیرش رو با شدت پایین آورد.

نور صلیب مقدس بین‌قدرت​ شیاطین پخش شد و‌وفاداری​ آبراکساس در جا جون داد.

رگین به همین قانع نشد و‌مقایسه‌اش​ فرمانده‌های بی‌شماری رو که دور و‌حال​ برش بودن، از دم تیغ گذروند.

مرکز فرماندهی تو یک‌نبود​ چشم به هم زدن‌مقایسه‌اش​ با خاک یکسان شد.

مشکل اصلی اونا این بود که گاردشون رو پایین‌قدرتش​ آورده بودن، چون اصلاً فکرش رو نمی‌کردن فرمانده‌ای پیدا‌روی​ بشه که یه تنه به وسط اردوگاه دشمن بزنه.

آجودانی که تو قلعه مونده بود،‌حال​ دروازه رو تا ته باز کرد‌نگران​ و شوالیه‌های اژدهای زرد رو فرستاد بیرون.

ارتش دنیای شیاطین دیگه چیزی بیشتر‌مقایسه‌اش​ از یه مشت بی‌سروپای بی‌کله نبود‌حال​ که فرمانده‌شون رو از دست داده بودن.

شوالیه‌ها به اربابشون ملحق‌نبود​ شدن و مثل دیوونه‌ها تا‌اندازه​ وسط قلمرو دشمن پیشروی کردن.

رگین دوباره به شوالیه‌های اژدهای‌بالمونگ​ زرد پیوست و یه بار‌اصلاً​ دیگه به اردوگاه دشمن یورش برد.

ارتش شیاطین‌روی​ کاملاً روحیه‌اش‌قدرت​ رو باخته بود.

با اینکه بهشون می‌گفتن ارتش نخبه اسکورپیا، اما حالا فقط یه مار‌حال​ بدون سر بودن. اونا تا غروب آفتاب کل ارتش رو تار و‌جنگجو​ مار کردن و تعداد سرهایی که از دشمن زدن به ده‌هزار تا رسید.

با پیروزی‌های پشت سر هم‌بشود​ ارتش دشمن، هفت دوک دنیای شیاطین‌مسئله​ حسابی به دردسر و نگرانی افتادن.

قاره هورسا که مثل یه درپوش‌سنگ​ آسمون رو پوشونده بود، ناپدید شد و‌بشود​ نور خورشید یهو روی سرشون آوار شد.

همیشه می‌گفتم دلم برای‌قدرت​ خورشید تنگ شده، اما‌وفاداری​ حقیقت کاملاً برعکس بود.

بیشتر موجودات زنده دنیای‌بقیه​ شیاطین کاملاً با دنیای‌روی​ بدون خورشید سازگار شده بودن.

فقط شیاطین رده‌بالا بودن که‌بشود​ تغییرات کوچیک محیطی براشون مهم‌روی​ نبود، اما بقیه این‌طوری نبودن.

البته به لطف پرده سیاهی که مثل یه پوشش روی قلمرو‌سطحی​ شیاطین کشیده شده بود، جلوی آسیب‌های مستقیمی مثل سوختگی یا کوری‌حال​ گرفته می‌شد، اما همه مشکلات که با این چیزا حل نمی‌شد.

مخصوصاً گیاهان‌روی​ که کلاً‌قدرت​ نابود شدن.

یه طاعون ناشناخته همه‌جا‌بقیه​ پخش شد و گیاهان‌روی​ دنیای شیاطین رو خشک کرد.

دوک‌های دنیای شیاطین تمام‌نبود​ تلاششون رو می‌کردن تا‌مقایسه‌اش​ این مشکل رو حل کنن.

تو همین گیرودار، سر‌الهی​ و کله دشمن‌های جدیدی‌کشیده​ از شمال پیدا شد.

هرچند قوی بودن،‌مسئله​ اما دردسر خیلی‌حال​ بزرگی حساب نمی‌شدن.

پادشاه شیاطین، میگو،‌بشود​ رو به دوک‌های‌مقایسه‌اش​ نگران کرد و گفت:

«خودم حساب‌اصلاً​ دشمن‌های شمال‌نبود​ رو می‌رسم.»

«اما هنوز هویت دشمن‌الهی​ مشخص نیست. حتی معلوم نیست‌قدرتش​ آدم‌های واقعی باشن یا نه...»

«مگه نگفتید تقریباً‌مسئله​ قطعیه که قاره خوزه‌حاضر​ تو شمال سقوط کرده؟»

سیتون که تجسم تنبلی‌بقیه​ بود، در جواب سوال‌روی​ میگو سرش رو پایین انداخت.

«با توجه به‌سطحی​ شرایط، به نظر‌بقیه​ می‌رسه که همین‌طور باشه.»

«پس باید ساکنان قاره خوزه باشن. حتماً‌بیرون​ قهرمانن. برنامه‌تون اینه که فقط بشینید و تماشا‌جنگجوها​ کنید که قهرمان‌ها دوباره به سرزمینمون حمله می‌کنن؟»

«نه.»

«یه ارتش از شیاطینی که‌جنگجوها​ قابلیت پرواز دارن جور کنید.‌قدرت​ خودم شخصاً از مرز بیرونشون می‌کنم.»

میگو دستکش‌های پادشاه شیاطین‌نبود​ رو دستش کرد و‌مقایسه‌اش​ پرید پشت یه وایورن.

یه یگان شامل حدود‌الهی​ ده‌هزار وایورن تحت فرماندهی‌کشیده​ اون راهی این مأموریت شدن.

هفت دوک‌روی​ هیچ نگرانی‌ای‌قدرت​ بابتش نداشتن.

هیچ شکی تو این قضیه نبود که‌اندازه​ اگه قرار باشه قدرتمندترین پادشاه شیاطین تو کل‌مطلقی​ تاریخ رو انتخاب کنن، میگو نفر اول می‌شد.

البته به جز‌سطحی​ اونی که از دنیای‌جنگجوها​ شیاطین بیرون زده بود.

میگو از روی‌شمشیر​ پشت وایورن به‌سنگ​ دنیای پایین نگاه کرد.

اجساد بی‌شماری از شیاطین‌قدرت​ دور و بر قلعه‌وفاداری​ روی هم تلنبار شده بود.

زمان زیادی گذشته بود و‌جنگجوها​ کالسکه‌ها از قبل مسیری رو‌قدرت​ تو خطوط پشتی باز کرده بودن.

اندازه ارتش انسان‌ها خیلی بیشتر از‌بقیه​ پنجاه‌هزار نفر بود و هر از گاهی‌حساس​ پرچم قهرمان هم بینشون به چشم می‌خورد.

انسان‌هایی که متوجه یگان‌الهی​ وایورن‌ها شده بودن، شروع‌کشیده​ کردن به شلیک جادو.

میگو ارتش رو به فاصله‌ی حدود‌حال​ ده کیلومتری عقب کشید و بهشون دستور‌صحبت​ داد فعلاً تو پادگان شیاطین مستقر بشن.

فرمانده تورتو،‌نبود​ یه جانورینه با‌جنگجوها​ سر خرس بود.

اون یکی از‌سطحی​ جانورهای تحت فرمان‌بقیه​ داروچه شکمو بود.

تورتو پیشونیش رو روی‌الهی​ زمین گذاشت و در‌کشیده​ برابر پادشاه شیاطین تعظیم کرد.

«پادشاه بزرگ دنیای شیاطین، سرورم!‌حساس​ از قبل خبر اومدنتون به‌داشتند​ این سرزمین خشن رو شنیده بودم.»

«ادب حکم می‌کنه که با یه ضیافت‌اندازه​ مجلل ازتون استقبال کنم، اما از اونجایی‌وفاداری​ که جنگ تو اوج خودشه، لطفاً منو ببخشید.»

میگو بهش گفت:

«مهم نیست.‌لطف​ وضعیت جنگ رو‌بالمونگ​ برام گزارش کن.»

«چشم، سرورم. تا الان هفت یگان نخبه به قلعه‌شون حمله کردن، اما‌نگران​ هر بار شکست خوردن. تو همین حین، قلعه داره محکم‌تر می‌شه، نیروهای کمکی‌فراموش​ دشمن یکی پس از دیگری می‌رسن و قدرتشون داره به‌طور غیرقابل‌کنترلی بیشتر می‌شه.»

ناولها | novelha.net