چپتر 277: ۶۲. قهرمان، پادشاه شیاطین، عمو و برادرزاده (۲)
0به خاطر این سرینبود اخبار غیرقابل باور، رهبران حسابیاندازه گیج و کلافه شده بودند.
تازه از همه این اطلاعات بدتر وبیرون رویاعصابتر، گزارش یک گروه از شوالیهها بود کهجنگجوها میگفتند در مرز جنوبی با شیاطین روبهرو شدهاند.
انگار جنگروی همین الانش همحساس شروع شده بود.
خبر رسیده بود که شوالیهها و سربازهای همان حوالی،مسئله در خط ساحلی قدیمی جمع شدهاند تا در برابرنگران قبیله شیاطین دفاع کنند و جلوی پیشاهنگهایشان را بگیرند.
پادشاه ورده، رگین وننبود بیچ، فوراً شوالیههای اژدهای زرداندازه کاخ سلطنتی را احضار کرد.
برخلاف شوالیههای اژدهای آبی و اژدهای سفیدبیرون که از داخل و خارج پادشاهی محافظت میکردند،جنگجوها شوالیههای اژدهای زرد ارتش خصوصی خود پادشاه بودند.
از نظر ساختاری، فرق چندانی با گاردحاضر سلطنتی نداشتند، اما نقطه عطف ماجرا زمانی بودباید که ملکه آپریل له ورده شوهرش را پذیرفت.
ملکه، شوالیههای اژدهای زرد راجنگجوها به عنوان یک واحد تحتقدرت فرماندهی مستقیم رگین قرار داد.
غرغر و سروصدا زیادنبود بود، اما هیچکس نمیتوانستمقایسهاش مهارتهای رگین را نادیده بگیرد.
مهمتر از همه، به لطف شمشیر الهی بالمونگکشیده که از سنگ بیرون کشیده بود، قدرتش اصلاً دراندازه سطحی نبود که بشود با بقیه جنگجوها مقایسهاش کرد.
هیچکس هم بهمسئله اندازه شوالیهها رویحال مسئله قدرت حساس نبود.
در حال حاضر،بشود شوالیههای اژدهای زرد وفاداریاندازه مطلقی به رگین داشتند.
ملکه آپریل باسطحی چهرهای نگران بابقیه رگین صحبت کرد:
«حتماً باید خودت بری؟»
«من یه جنگجومسئله هستم. اگه شیاطین اونجاحاضر باشن، باید باهاشون بجنگیم.»
«اگه من رو فراموش کنیجنگجوها مشکلی نیست. اما یادت نرهقدرت که برول... پسرت برول اینجاست.»
رگین بااصلاً شنیدن ایننبود حرف خندید.
«خب معلومه که زنده موندن پدرسنگ بهتره، اما اگه مرگم معنایی داشتهنبود باشه، درس بزرگتری برای برول میشه.»
«من کهروی از این چیزاحساس سر در نمیارم.»
در جواب غرغرهای ملکه که بیش ازاندازه ده سال از او بزرگتر بود، رگینوفاداری او را در آغوش گرفت و بوسید.
«نگران نباش. من قویم.»
«میدونم.»
«تنها کسی تو این دنیا کهحال نمیتونم شکستش بدم، برادرمه. این شمشیر الهی،صحبت بالمونگ، از خانواده سلطنتی ما محافظت میکنه.»
رگین دونبود شمشیر بهبقیه کمرش بسته بود.
یکی شمشیر مقدس رگولوس بود؛ شمشیریبقیه شبیه به نماد پالادین شیر کهقدرت امپراتور مقدس به او داده بود.
و دیگری شمشیر الهی بالمونگ.
این همان شمشیرمسئله الهی باستانی بودحال که زکه آورده بود.
رگین هر دو شمشیربقیه را محکم به کمرش بستمسئله و راهی میدان نبرد شد.
بیشتر دریایی که قارهنبود خوزه را احاطه کردهمقایسهاش بود، ناپدید شده بود.
آب دریا از طریق شکافبالمونگ کوچکی که بر اثر شدتاصلاً سقوط ایجاد شده بود، تخلیه شد.
به جز چند دریاچه نمک راکد، روی آن زمینهای شیبدارداشتند که تا پیش از این زیر آب بودند، حالا فقط دشتهایاونجا شنی بایر و بدون حتی یک پر کاه باقی مانده بود.
لاشه ماهیها ازبشود همین حالا بویمقایسهاش گندیدگی گرفته بودند.
در آن سوی این صحرای صد کیلومتری،جنگجوها میشد گروهی از پیشاهنگهای شیاطین را دید کهحاضر در حال برپا کردن یک برج دیدهبانی بودند.
رگین شوالیههای اژدهای زردالهی را رهبری کرد وکشیده به آن سمت راه افتاد.
نگهبانی از برجهایمسئله دیدهبانی بر عهده گابلینهایحاضر کوتوله و گوشدراز بود.
هیولاهای خیلی قویای نبودند،بقیه اما هوش بالایی داشتندروی و به شدت رویاعصاب بودند.
آنها سوار برسطحی گرگ میچرخیدند وبقیه سلاح اصلیشان قلابسنگ بود.
آنجا اصلاًلطف جای مناسبیالهی برای اسبسواری نبود.
شوالیهها اسبهایشان را در چادرهای موقتیحال که انسانها ساخته بودند مستقر کردند وصحبت با سپر و نیزه آرایش نظامی گرفتند.
در خط مقدم، رگین ایستادهجنگجوها بود. پیشاهنگهای گابلین متوجه پیشرویقدرت فشرده شوالیههای اژدهای زرد شدند.
دروازه قلعه بازسطحی شد و نیروی عظیمیجنگجوها از گابلینها بیرون ریختند.
تعداد شوالیههای اژدهای زرد هزار نفرسنگ بود. در مقابل، گابلینها ارتش بزرگینبود نزدیک به ده هزار نفر بودند.
علاوه بر این،مسئله دشمن حدود سهحال هزار سوارهنظام گرگسوار داشت.
در نگاه اول، کاملاً مشخصجنگجوها بود که شوالیههای اژدهای زردقدرت از نظر تعداد کم میآورند.
اما در نوکسطحی پیکان این آرایش گوهایجنگجوها شکل، رگین حضور داشت.
میزان تجربهای که او فقط از شرکت در اعزامقدرتش به دنیای شیاطین به دست آورده بود، باعث شدروی تا رشدی کاملاً متفاوت نسبت به قبل داشته باشد.
چیزهای زیادی هم بودقدرت که موقع آموزش دادنوفاداری به میگو یاد گرفته بود.
تازه، شمشیر الهیبشود بالمونگ را هممقایسهاش در دست داشت.
آخه موجودی مثل گابلیننبود چطور میتوانست در برابرمقایسهاش یک شمشیر الهی مقاومت کند؟
رگین بیرحمانه گابلینها را تکهتکه میکرد تا راهی باز کند،اصلاً و شوالیههای اژدهای زرد هم با نیزههای بلندشان سوارهنظام گرگسوارقدرت را شکار میکردند؛ ارتش گابلینها به طور کامل در هم شکست.
او هزاران دشمن را از دم تیغحاضر گذراند و قلعه را تصرف کرد، وحتماً حتی ارتش پادشاهی را در آنجا مستقر کرد.
قلعهای که ارتش گابلینهابقیه ساخته بود، دیگر رویروی قاره خوزه قرار نداشت.
گوشههای خشکی در اثر برخورد بابقیه دنیای شیاطین کاملاً خرد شده بودقدرت و اینجا تقریباً مرز ماگوورت محسوب میشد.
در اصل، مرز ماگوورتالهی مکانی پر از گازهایکشیده سمی و میاسما بود.
با این حال، از آنجایی که صخرههای قاره خوزه ازداشتند هم پاشیده و با خاک و سنگ پوشیده شده بود،اگه حالا دیگر مشکلی برای عبور و مرور افراد وجود نداشت.
راستش را بخواهید، ازبقیه دید شیاطین این یکروی اتفاق کاملاً ناعادلانه بود.
یک قاره عظیم ازنبود آسمان به زمین افتاده واندازه مرزهایشان را نقض کرده بود.
حومه دنیای شیاطینشمشیر در اصل انبارسنگ غله آنها بود.
آنجا بهترین مکان برای کشاورزی بود، چون تنهاوفاداری جایی بود که کمی نور خورشید به آن میرسید،بری نوری که حالا توسط قاره خوزه مسدود شده بود.
در آن مناطق، مزارع وسیعیجنگجوها نابود شده و چندین روستاقدرت از روی نقشه محو شده بودند.
پس کاملاً طبیعی بودنبود که یک گروه پیشاهنگمقایسهاش برای بررسی اوضاع اعزام کنند.
وقتی تیم پیشروی گابلینها تاربالمونگ و مار شد، نیروی اعزامیاصلاً جدیدی از دنیای شیاطین انتخاب شد.
موجودی که برمسئله دشتهای شمالی حکومتحال میکرد، اوسیس طمعکار بود.
او ارباب انواعبشود حشرات سمی ومقایسهاش موجودات شرور بود.
نیروی عظیمی از عقربهای غولپیکربشود به نام اسکورپیونها، تحت فرماندهیروی هوروس شاهینسر به سمت شمال تاختند.
اسکورپیوگا آنقدر قدرتمند بودندالهی که میشد آنها راکشیده با تانک مقایسه کرد.
اگرچه هوروس به خاطر هوش پایینشحال یک شیطان کامل محسوب نمیشد، امانگران راز خاصی برای کنترل حشرات داشت.
او با ارتشی ازبقیه عقربها، سوسکهای کرگدنی غولپیکرروی و هزارپاها حرکت میکرد.
دهها هزار حشره ارتشی را تشکیل دادند ومقایسهاش به محض رسیدن به مرز شمالی، به قلعهوفاداری گابلینها که حالا تسخیر شده بود، حمله کردند.
با این حال، رگین از قبلسنگ تمام نیروهای تازهنفس را در این قلعهبشود پذیرفته و استقرارشان را کامل کرده بود.
بخشهای ضعیف قلعه تقویت شدهحساس بودن و سلاحهای غولپیکری مثلداشتند بالیستا روی دیوارها کاشته شده بود.
حصار چوبی جلو رو حسابی بامقایسهاش گل پوشونده بودن تا در برابرحال آتیش یا بارون تیرها مقاوم باشه.
مخصوصاً رگین که خودش آستینها رو بالا زده بود و جلوتر از همهحساس خاک جابهجا میکرد و روی هم میریخت؛ همین باعث شد تا از شوالیههای نخبههستم گرفته تا بردههای جنگی، هیچکس جا نزنه و همه با تمام وجود کار کنن.
ارتش اوسیث تحتشمشیر فرماندهی آبراکساس بهسنگ قلعه حمله کرد.
عقربها مثل کوه از سر وحال کول هم بالا میرفتن تا یهنگران جوری از دیوار قلعه عبور کنن.
رگین به نیروهاش دستوربقیه داد که با بالیستاهاروی پایین برج رو هدف بگیرن.
شبکهای از قلابها ازنبود تیرهای درختمانند باز شدمقایسهاش و عقربها رو تیکهتیکه کرد.
شوالیههای اژدهای زرد مسئول رسیدگی به عقربهایی بودن که یکییکی از دیوارنبود رد میشدن. هرچند این کار خارج از توان انسان نبود، اما اوناوفاداری یه ارتش حسابی آموزشدیده بودن و رگین هم ضعفهاشون رو پوشش میداد.
شمشیر بالمونگ اونقدر قدرت نشون داد که واقعاً لایق لقب شمشیرچهرهای الهی باشه. هیچ چیزی نبود که نتونه ببره. با اضافه شدن مهارتباهاشون شمشیرزنی بینظیر رگین، وضعیت اون عقربهای غولپیکر دیگه واقعاً رقتانگیز شده بود.
رگین بعد از متوقف کردن خط مقدماندازه دشمن که سعی داشتن از قلعه ردوفاداری بشن، دروازه رو باز کرد و زد بیرون.
اسب جنگیش یه نژادنبود خاص و اصیل بود کهاندازه ایزولتا بهش هدیه داده بود.
اونا از زمینهای ناهموار دنیای شیاطین، جایی کهکشیده اسبهای معمولی حتی به زور راه میرفتن، عبورمقایسهاش کردن و مستقیم به سمت اردوگاه دشمن تاختن.
هدفش آبراکساس بود.
از قبل زیر نظرش داشتم،جنگجوها همون موقعی که با فرماندههاش رفتهحساس بود روی پشت اون سوسک اسکاراب.
سوزنهای سمیاصلاً بیشماری به سمتبشود رگین نشونه رفتن.
اما رگین پشت سپرش پناهبالمونگ گرفت و بدون هیچ توقفیاصلاً به سمت آبراکساس یورش برد.
آبراکساس شلاقش رومسئله چرخوند و پای اسبحاضر رگین رو هدف گرفت.
رگین اسب رو کنترل کرد، پرید تواندازه هوا، پا روی پشت اسب گذاشت ووفاداری یه بار دیگه به سمت بالا جهش کرد.
«شیطان! موجوداصلاً پلید! همیننبود الان توبه کن!»
این رو با صدای خشنبالمونگ و بلندی فریاد زد واصلاً شمشیرش رو با شدت پایین آورد.
نور صلیب مقدس بینقدرت شیاطین پخش شد ووفاداری آبراکساس در جا جون داد.
رگین به همین قانع نشد ومقایسهاش فرماندههای بیشماری رو که دور وحال برش بودن، از دم تیغ گذروند.
مرکز فرماندهی تو یکنبود چشم به هم زدنمقایسهاش با خاک یکسان شد.
مشکل اصلی اونا این بود که گاردشون رو پایینقدرتش آورده بودن، چون اصلاً فکرش رو نمیکردن فرماندهای پیداروی بشه که یه تنه به وسط اردوگاه دشمن بزنه.
آجودانی که تو قلعه مونده بود،حال دروازه رو تا ته باز کردنگران و شوالیههای اژدهای زرد رو فرستاد بیرون.
ارتش دنیای شیاطین دیگه چیزی بیشترمقایسهاش از یه مشت بیسروپای بیکله نبودحال که فرماندهشون رو از دست داده بودن.
شوالیهها به اربابشون ملحقنبود شدن و مثل دیوونهها تااندازه وسط قلمرو دشمن پیشروی کردن.
رگین دوباره به شوالیههای اژدهایبالمونگ زرد پیوست و یه باراصلاً دیگه به اردوگاه دشمن یورش برد.
ارتش شیاطینروی کاملاً روحیهاشقدرت رو باخته بود.
با اینکه بهشون میگفتن ارتش نخبه اسکورپیا، اما حالا فقط یه مارحال بدون سر بودن. اونا تا غروب آفتاب کل ارتش رو تار وجنگجو مار کردن و تعداد سرهایی که از دشمن زدن به دههزار تا رسید.
با پیروزیهای پشت سر همبشود ارتش دشمن، هفت دوک دنیای شیاطینمسئله حسابی به دردسر و نگرانی افتادن.
قاره هورسا که مثل یه درپوشسنگ آسمون رو پوشونده بود، ناپدید شد وبشود نور خورشید یهو روی سرشون آوار شد.
همیشه میگفتم دلم برایقدرت خورشید تنگ شده، اماوفاداری حقیقت کاملاً برعکس بود.
بیشتر موجودات زنده دنیایبقیه شیاطین کاملاً با دنیایروی بدون خورشید سازگار شده بودن.
فقط شیاطین ردهبالا بودن کهبشود تغییرات کوچیک محیطی براشون مهمروی نبود، اما بقیه اینطوری نبودن.
البته به لطف پرده سیاهی که مثل یه پوشش روی قلمروسطحی شیاطین کشیده شده بود، جلوی آسیبهای مستقیمی مثل سوختگی یا کوریحال گرفته میشد، اما همه مشکلات که با این چیزا حل نمیشد.
مخصوصاً گیاهانروی که کلاًقدرت نابود شدن.
یه طاعون ناشناخته همهجابقیه پخش شد و گیاهانروی دنیای شیاطین رو خشک کرد.
دوکهای دنیای شیاطین تمامنبود تلاششون رو میکردن تامقایسهاش این مشکل رو حل کنن.
تو همین گیرودار، سرالهی و کله دشمنهای جدیدیکشیده از شمال پیدا شد.
هرچند قوی بودن،مسئله اما دردسر خیلیحال بزرگی حساب نمیشدن.
پادشاه شیاطین، میگو،بشود رو به دوکهایمقایسهاش نگران کرد و گفت:
«خودم حساباصلاً دشمنهای شمالنبود رو میرسم.»
«اما هنوز هویت دشمنالهی مشخص نیست. حتی معلوم نیستقدرتش آدمهای واقعی باشن یا نه...»
«مگه نگفتید تقریباًمسئله قطعیه که قاره خوزهحاضر تو شمال سقوط کرده؟»
سیتون که تجسم تنبلیبقیه بود، در جواب سوالروی میگو سرش رو پایین انداخت.
«با توجه بهسطحی شرایط، به نظربقیه میرسه که همینطور باشه.»
«پس باید ساکنان قاره خوزه باشن. حتماًبیرون قهرمانن. برنامهتون اینه که فقط بشینید و تماشاجنگجوها کنید که قهرمانها دوباره به سرزمینمون حمله میکنن؟»
«نه.»
«یه ارتش از شیاطینی کهجنگجوها قابلیت پرواز دارن جور کنید.قدرت خودم شخصاً از مرز بیرونشون میکنم.»
میگو دستکشهای پادشاه شیاطیننبود رو دستش کرد ومقایسهاش پرید پشت یه وایورن.
یه یگان شامل حدودالهی دههزار وایورن تحت فرماندهیکشیده اون راهی این مأموریت شدن.
هفت دوکروی هیچ نگرانیایقدرت بابتش نداشتن.
هیچ شکی تو این قضیه نبود کهاندازه اگه قرار باشه قدرتمندترین پادشاه شیاطین تو کلمطلقی تاریخ رو انتخاب کنن، میگو نفر اول میشد.
البته به جزسطحی اونی که از دنیایجنگجوها شیاطین بیرون زده بود.
میگو از رویشمشیر پشت وایورن بهسنگ دنیای پایین نگاه کرد.
اجساد بیشماری از شیاطینقدرت دور و بر قلعهوفاداری روی هم تلنبار شده بود.
زمان زیادی گذشته بود وجنگجوها کالسکهها از قبل مسیری روقدرت تو خطوط پشتی باز کرده بودن.
اندازه ارتش انسانها خیلی بیشتر ازبقیه پنجاههزار نفر بود و هر از گاهیحساس پرچم قهرمان هم بینشون به چشم میخورد.
انسانهایی که متوجه یگانالهی وایورنها شده بودن، شروعکشیده کردن به شلیک جادو.
میگو ارتش رو به فاصلهی حدودحال ده کیلومتری عقب کشید و بهشون دستورصحبت داد فعلاً تو پادگان شیاطین مستقر بشن.
فرمانده تورتو،نبود یه جانورینه باجنگجوها سر خرس بود.
اون یکی ازسطحی جانورهای تحت فرمانبقیه داروچه شکمو بود.
تورتو پیشونیش رو رویالهی زمین گذاشت و درکشیده برابر پادشاه شیاطین تعظیم کرد.
«پادشاه بزرگ دنیای شیاطین، سرورم!حساس از قبل خبر اومدنتون بهداشتند این سرزمین خشن رو شنیده بودم.»
«ادب حکم میکنه که با یه ضیافتاندازه مجلل ازتون استقبال کنم، اما از اونجاییوفاداری که جنگ تو اوج خودشه، لطفاً منو ببخشید.»
میگو بهش گفت:
«مهم نیست.لطف وضعیت جنگ روبالمونگ برام گزارش کن.»
«چشم، سرورم. تا الان هفت یگان نخبه به قلعهشون حمله کردن، امانگران هر بار شکست خوردن. تو همین حین، قلعه داره محکمتر میشه، نیروهای کمکیفراموش دشمن یکی پس از دیگری میرسن و قدرتشون داره بهطور غیرقابلکنترلی بیشتر میشه.»