---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 250: ۵۷. قهرمان بیرون می‌رود. (۳) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 250: ۵۷. قهرمان بیرون می‌رود. (۳)

0

«بله؟»

«به دلایلی نمی‌تونم به اسم‌لئو​ خودم ماموریت قبول کنم، اما‌قلعه​ اگه تو ماموریت بگیری، کمکت می‌کنم.»

«واقعاً؟»

«فکر کنم برای‌دنیای​ یکی دو روز‌خاطرات​ مشکلی نداشته باشم.»

زکه کودکی خودش رو توی این پسر می‌دید. شاید به عنوان یک قهرمان‌احتمالاً​ استعداد داشت، شایدم نه. اما قبل از اینکه بتونه از استعدادهاش استفاده کنه، خطر‌کاری​ این وجود داشت که زیر بار فشار زندگی له بشه و از بین بره.

اگه با دئوس آشنا‌پالادین​ نشده بود، تهش یه‌هولی​ قهرمان رده‌پایین و بی‌اهمیت می‌شد.

نمی‌تونست برادر کوچیک‌ترش‌جایزه​ رو به یک‌مال​ پالادین لئو تبدیل کنه.

خانواده هولی جید از‌شیاطین​ قلعه زوریکس هم احتمالاً هنوز‌محو​ مورد تحقیر همه قرار می‌گرفت.

نمی‌تونست بعد از اون همه لطفی‌لئو​ که در حتش شده بود، این‌زوریکس​ پسر رو به حال خودش رها کنه.

«یه کاری برام پیش اومده‌لئو​ که باید انجامش بدم، زود‌قلعه​ برمی‌گردم. تو اول برو دفتر قهرمان‌ها.»

«چشم، زکه.»

زیگ ون ویچ مجرمی‌شیاطین​ بود که پادشاهی برای‌تار​ دستگیری‌اش جایزه گذاشته بود.

اما این‌نمی‌تونست​ قضیه مال یازده‌پالادین​ سال پیش بود.

تو این مدت، اتفاقات عجیب و غریبی‌خانواده​ مثل لشکرکشی به دنیای شیاطین افتاده بود و‌تحقیر​ خاطرات همه حسابی تار و محو شده بود.

تازه، ترودو یازده سال پیش فقط‌مال​ دو سالش بود. اون‌قدر سن نداشت که‌مثل​ شایعات مربوط به زکه رو شنیده باشه.

زکه بعد از جدا‌شیاطین​ شدن از ترودو، به سمت‌محو​ تقاطع بلوار قلعه راه افتاد.

چون هنوز خورشید طلوع‌کوچیک‌ترش​ نکرده بود، پرنده پر نمی‌زد‌هولی​ و کسی اون اطراف نبود.

با این حال، محض‌پالادین​ احتیاط از یه جادوی‌هولی​ پنهان‌سازی سطح پایین استفاده کرد.

این یه نوع جادوی سیاه بود که حتی اگه‌مدت​ تصادفاً زکه رو در حال انجام کاری می‌دیدی، بی‌تفاوت از‌حسابی​ کنارش رد می‌شدی و پیش خودت می‌گفتی چیز مهمی نیست.

یک صخره بزرگ‌دنیای​ از دل مرمر‌خاطرات​ سفید بیرون زده بود.

اندازه‌اش تقریباً قد یه اسب یا گاو بود،‌خانواده​ بنابراین اون‌قدر بزرگ نبود که راه رو ببنده،‌تحقیر​ اما قطعاً توجه همه رو به خودش جلب می‌کرد.

صخره و شمشیر.

زکه انگار که بهش‌گذاشته​ الهام شده باشه، بهش نزدیک‌مدت​ شد و شمشیر رو گرفت.

اگه حداقل یه‌دنیای​ بار سعی نکنی‌خاطرات​ بیرون بکشیش، مرد نیستی.

انرژی نافذی شمشیر،‌برادر​ خودش و زمین رو‌تبدیل​ به هم متصل کرد.

به نظر می‌رسید‌کوچیک‌ترش​ به همین راحتی و‌خانواده​ طبیعی می‌تونه انتخاب بشه.

برای همین دوباره ولش کرد.

این شمشیر‌لشکرکشی​ متعلق به‌شیاطین​ رگین بود.

نمی‌تونست مستقیم شمشیر رو بهش‌پالادین​ بده، اما این ارتباط قطعاً اون‌قلعه​ رو به سمت رگین هدایت می‌کرد.

«همین‌جا منتظر اربابت، رگین بمون.»

زکه بعد از گفتن این حرفِ‌مال​ کوتاه که بیشتر شبیه یه ورد‌غریبی​ بود، به سمت معبد شهر راه افتاد.

از اونجایی که اینجا‌شیاطین​ پایتخت ورده بود، عظمت و‌محو​ بزرگی معبد غیرقابل توصیف بود.

یک بلوک کامل‌برادر​ از خیابون رو‌لئو​ معبد تشکیل می‌داد.

حتی یه جا برای فروش سوغاتی و آثار مقدس‌جید​ وجود داشت، از صندوقچه مقدس گرفته تا معبدی برای‌می‌گرفت​ کشیش‌ها تا مراسم عشای ربانی صومعه رو برگزار کنن.

با طلوع خورشید،‌جایزه​ رفت و آمد‌مال​ مردم هم بیشتر شد.

زکه و ترودو، قهرمان نوجوان، شونه به شونه‌تار​ هم روی پله‌های جلوی دفتر مدیریت قهرمان‌ها نشسته‌شایعات​ بودن و منتظر بودن تا ساعت کاری شروع بشه.

«قلبم داره میاد تو دهنم.»

«خوبی؟»

«آره! اما... الان که‌گذاشته​ بهش فکر می‌کنم، حس‌سال​ می‌کنم شاید از پسش برنیام.»

«چرا این‌قدر آیه یأس می‌خونی؟»

«نه زرهی‌نمی‌تونست​ دارم، نه‌کوچیک‌ترش​ شمشیری، نه سپری.»

«راست میگی. جایی‌کوچیک‌ترش​ هست که بشه‌تبدیل​ اینا رو کرایه کرد؟»

«...آره.»

«هوم، نمی‌تونی بدون شمشیر و سپر‌خاطرات​ بری. اصلاً راه نداره. شمشیر و‌فقط​ سپر خودم رو بهت قرض می‌دم.»

«اما اون‌وقت‌نمی‌تونست​ خودت نمی‌تونی کاری‌پالادین​ بکنی که، زکه.»

«خیالت راحت. من یه‌پالادین​ شمشیر دیگه هم دارم،‌هولی​ همینو بهت قرض می‌دم.»

از اونجایی که شمشیر اصلی‌اش یه شمشیر‌یازده​ شیطانیِ خون‌آشام به اسم آزمودئوس بود، قرض دادنش‌دنیای​ به این بچه کار عاقلانه‌ای به نظر نمی‌رسید.

شمشیری که زکه به ترودو قرض داد،‌حسابی​ شمشیری با طول تیغه چهل سانتی‌متر بود‌اون‌قدر​ که معمولاً برای کارهای مختلفی استفاده می‌شد.

ترودو هنوز تو سن رشد‌پالادین​ بود و قدش فقط حدود‌جید​ صد و شصت سانتی‌متر می‌شد.

بنابراین اون شمشیر کوتاه‌پالادین​ هم برای اون خیلی‌هولی​ کوچیک به نظر نمی‌رسید.

تازه، از اونجایی که‌گذاشته​ این شمشیر متعلق به‌سال​ زکه بود، عملکرد فوق‌العاده‌ای داشت.

فقط به خاطر اینکه این یه سلاح «معمولی» بود که یه‌ترودو​ قهرمانِ درگیر با پادشاه شیاطین خیلی راحت به دستش آورده بود،‌سمت​ دلیل نمی‌شد که برای یه تازه‌کار مثل ترودو هم همون‌قدر معمولی باشه.

سپر هم یه آیتم‌کوچیک‌ترش​ کاملاً بی‌نظیر بود که‌خانواده​ توسط دورف‌ها ساخته شده بود.

با این حال، ترودو که هنوز ارزش واقعی اونا رو‌قلعه​ نمی‌دونست، خیلی راحت شمشیر رو بست و سپر رو برداشت‌اون​ و با ذوق و شوق منتظر ماجراجویی پیش رویش موند.

دفتر مدیریت قهرمان‌ها باز‌گذاشته​ شد و اونا بدون‌سال​ دردسر خاصی یه ماموریت گرفتن.

درجه ماموریت رتبه C بود. از اونجایی که یکی از بچه‌محل‌های ترودو تو دفتر مدیریت کار می‌کرد، یه سری از قوانین دست و پا گیر رو غیرقانونی اما بی‌سر و صدا دور زدن.

محتوای ماموریت چیز خاصی نبود.

باید قارچ‌های آمانیتای تیره‌رنگ رو‌لئو​ از جنگلی در حدود سه‌قلعه​ کیلومتریِ بیرون دروازه غربی جمع می‌کردن.

این روزها، هیولاهای ماگ‌وورت تا حدودی آروم گرفته بودن،‌مدت​ برای همین تو جنگل‌های نزدیک این شهرهای بزرگ، در‌خاطرات​ بدترین حالت گرگ‌ها ترسناک‌ترین هیولاهای ممکن به حساب می‌اومدن.

اونجا منطقه مرزی نبود و‌افتاده​ در فاصله سه کیلومتری از پایتخت‌ترودو​ پادشاهی ورده، امنیت کاملاً برقرار بود.

واقعاً یه ماموریت در حد رتبه C بود.

اما برای ترودو،‌کوچیک‌ترش​ این یه ماجراجویی خیلی‌خانواده​ بزرگ به نظر می‌رسید.

به محض اینکه از قلعه خارج شدن،‌یازده​ تمام بدن پسرک پر از انرژی شد، درست‌دنیای​ مثل قهرمانی که داره می‌ره اژدها شکار کنه.

حتی با وجود فاصله سه کیلومتری،‌خاطرات​ جاده نسبتاً خوب سنگ‌فرش شده بود، برای‌سالش​ همین نیم ساعت پیاده‌روی براش کافی بود.

جنگل یه جنگل بکر و انبوه نبود. یه‌خانواده​ گوشه‌اش به زمین‌های کشاورزی وصل می‌شد، برای همین‌تحقیر​ بوی حضور انسان‌ها به شدت توش حس می‌شد.

اونجا یه منطقه روستایی و دنج بود که اگه‌جید​ هیولاهای ماگ‌وورت تا همین اواخر بلای جون مردم نشده‌می‌گرفت​ بودن، احتمالاً تا الان یه روستا توش ساخته شده بود.

«یاد گرفتم که‌جایزه​ تو جنگل باید‌مال​ خیلی مراقب باشم.»

زکه در‌لشکرکشی​ تایید حرف ترودو‌افتاده​ سر تکون داد.

«دقیقاً. حتی اگه یه ماجراجوی ماهر هم‌تبدیل​ باشی، باید تو جنگل حواست رو جمع کنی.‌مورد​ چون هیچ‌وقت نمی‌دونی چی ممکنه اونجا سبز بشه.»

زکه با دیدن ترودو‌پالادین​ که داشت آب دهنش‌هولی​ رو قورت می‌داد، دوباره خندید.

«بهت که‌دستگیری‌اش​ گفتم این‌قدر‌گذاشته​ استرس نداشته باش.»

«آخه چطور می‌تونم آروم باشم؟»

«هوم، در مورد‌برادر​ خودم... آره، من به‌تبدیل​ پادشاه شیاطین فکر می‌کردم.»

«چی؟»

«وقتی به چشم‌های‌جایزه​ شیطان فکر می‌کنم،‌مال​ شجاعتم بیشتر می‌شه.»

«اما من تا‌دنیای​ حالا چیزی شبیه‌خاطرات​ چشم‌های شیطان ندیدم.»

لحظه‌ای که زکه‌برادر​ این حرف رو شنید،‌تبدیل​ یه حقیقتی یادش اومد.

چشم راستش رو بست.

«حالا به این چشم‌گذاشته​ نگاه کن. یه طلسمی توش‌مدت​ هست که بهت شجاعت میده.»

ماده‌ی شیطانی.

با اینکه فقط یه‌کوچیک‌ترش​ چشم بود، اما به‌خانواده​ وضوح چشم شیطان بود.

ترودو مستقیم‌برادر​ به چشم‌پالادین​ زکه خیره شد.

بلافاصله بعد از اون، یهو شروع‌مال​ کرد به لرزیدن و در حالی‌غریبی​ که جیغ می‌کشید به عقب رفت.

به جای اینکه شجاعت پیدا کنه، از ترس‌تار​ قالب تهی کرد و روی زمین افتاد. طوری‌شایعات​ که انگار داشت چهار دست و پا فرار می‌کرد.

زکه زد روی شونه‌ی ترودو.

«باید شجاع باشی!»

ظاهراً سطح خون خالصش تعریفی نداشت. مثل برادر بزرگ‌تر یا پدرش، تهِ تهش به زور یه رتبه C یا حتی پایین‌تر بود.

فقط یه نگاه به چشم‌های نیمه‌باز و خسته‌ی‌تار​ منِ شیطان انداخته بود و همون هم کافی‌شایعات​ بود تا قالب تهی کنه و فلنگ رو ببنده.

زیک دوباره دستش رو گذاشت روی شونه‌ی ترودو‌خانواده​ و یه مقدار از قدرت هاله‌اش رو بهش تزریق‌همه​ کرد تا یه کم دل و جرئت پیدا کنه.

ترودو یهو چشم‌هاش رو گرد کرد، با‌خانواده​ یه قیافه‌ی مات و مبهوت ولو شد‌مورد​ روی زمین و گفت: «اِ... من چیکار کردم؟»

«انگار یه‌دستگیری‌اش​ جور نفرین‌گذاشته​ روم افتاده بود.»

«آخ! واسه همینه که میگن تو جنگل‌حسابی​ باید شیش‌دانگ حواست جمع باشه. راستی، مگه‌اون‌قدر​ نگفتم به چشم چپ زیک نگاه کن؟»

«شرمنده، چشم راستم بود.»

زیک چشم‌هاش رو بست و دوباره‌تبدیل​ باز کرد. قدرت هاله‌اش رو یکم‌احتمالاً​ برد بالا و به ترودو دلگرمی داد.

بعد از این مسخره‌بازی‌ها،‌گذاشته​ زیک و ترودو دوباره‌سال​ راه افتادن سمت عمق جنگل.

حالا هرچقدر هم که‌شیاطین​ می‌گفتن این منطقه امنه،‌تار​ جنگل بالاخره جنگل بود.

به خاطر چوب و یه مشت خرت‌و‌پرت جنگلی مثل‌هولی​ قارچ و گیاهان دارویی، نمی‌تونستن کل درخت‌ها رو قطع‌قرار​ کنن، برای همین جنگل تحت حفاظت فرمان سلطنتی بود.

تو این جنگل‌های انبوه، حشرات و جونورهای کوچیک مثل‌جید​ مور و ملخ زیاد می‌شن و همین‌ها هم خیلی‌می‌گرفت​ زود سر و کله‌ی حیوون‌های گنده‌تر رو پیدا می‌کنن.

درنده‌هایی مثل گرگ و خرس و پلنگ،‌یازده​ حتی برای جنگجوهایی که چهارتا تکنیک رزمی‌لشکرکشی​ هم یاد گرفته بودن، حریف‌های دست‌وپابسته‌ای نبودن.

البته، این قضیه‌دنیای​ اصلاً در مورد هیولایی‌حسابی​ مثل زیک صدق نمی‌کرد.

ترودو در حالی که سپرش رو گرفته‌تبدیل​ بود جلوش و شمشیرش رو کشیده بود، با‌مورد​ ترس و لرز قدم‌به‌قدم می‌رفت تو دل جنگل.

زیر سایه‌ی سنگین برگ‌ها، جنگل لحظه‌به‌لحظه تاریک‌تر‌خانواده​ می‌شد. حدود یک کیلومتری که رفتیم تو،‌مورد​ دیگه تقریباً هیچ اثری از بنی‌بشر پیدا نبود.

شنیده بودم که قارچ‌های‌گذاشته​ آمانیتای تیره‌رنگ تو این‌سال​ جنگل اون‌قدرها هم کمیاب نیستن.

از اونجایی که قارچ سمی‌افتاده​ بود، حیوون‌های وحشی هم عقلشون‌تازه​ می‌رسید که سمتش نرن و بخورنش.

به خاطر خاصیت فلج‌کننده‌ی خفیفش، پای ثابت‌تبدیل​ نسخه‌های دکترا و داروسازها بود، اما خب‌هنوز​ به اندازه‌ی کافی هم تو طبیعت پیدا می‌شد.

در حالی که ترودو خودش رو پشت سپرش قایم‌جید​ کرده بود و یواش‌یواش می‌رفت جلو، زیک داشت این‌ور‌می‌گرفت​ و اون‌ور رو می‌گشت تا قارچ‌ها رو پیدا کنه.

«نکنه مسیرو‌دستگیری‌اش​ اشتباه اومدیم؟ باید‌قضیه​ می‌رفتیم سمت شرق؟»

«آ... آره.»

صدای ترودو‌نمی‌تونست​ از شدت‌کوچیک‌ترش​ استرس می‌لرزید.

«گفتم که، جای نگرانی نیست.»

همون موقع، صدای‌جایزه​ خش‌خشی از پشت‌مال​ بوته‌ها بلند شد.

نوک شمشیر‌لشکرکشی​ پسرکِ ترسو شروع‌افتاده​ کرد به لرزیدن.

اما زیک دستش‌برادر​ رو گذاشت روی دست‌تبدیل​ ترودو و فشارش داد.

زیک با همون لحن آروم همیشگیش گفت: «آدمه. شمشیرت رو‌قلعه​ غلاف کن. ممکنه باعث سوءتفاهم بشه.» با این حال، وقتی به‌لطفی​ سمت منبع صدا نگاه می‌کردن، هنوز گاردشون رو پایین نیاورده بودن.

«هه هه! یه تازه‌کار با یه جنگجوی رتبه B پا شدن تا اینجای جنگل اومدن. انگار جنگل غربی هم دیگه ابهت سابقش رو نداره.»

طرف در حالی که یه تبر رو گذاشته بود روی پاش و داشت تیغه‌اش رو تیز می‌کرد، معلوم بود که یه جنگجوی رتبه A است.

با اینکه خون خالص نبود، ولی به نظر می‌رسید بدک‌جید​ مهارتی نداره. داشت سر یه گرگ آلوده به انرژی شیطانی رو‌اون​ روی زمین می‌کشید که هیکلش دو برابر یه گرگ معمولی بود.

البته تابلو بود که تنهایی شکارش نکرده. یه‌هولی​ گروه متوازن و کامل همراهش بودن؛ یه جادوگر،‌همه​ یه کمان‌دار، یه جنگجوی دوشمشیره و یه جادوگر شفابخش.

جنگجوی رتبه A که ظاهراً خیلی هم اهل بگو و بخند بود، کلی اصرار کرد و گیر داد که این دو نفر هم باید بشینن و باهاشون ناهار بخورن.

با اینکه هنوز واسه ناهار‌افتاده​ یه کم زود بود، ولی‌تازه​ زیک بدون هیچ مخالفتی قبول کرد.

هم گرسنه‌شون بود، هم‌کوچیک‌ترش​ اینکه ترودو از خداش‌خانواده​ بود پیش اونا بمونه.

وقتی ترودو فهمید طرف یه جنگجوی رتبه A است، چشم‌هاش از شدت ذوق و تحسین برق می‌زد.

کلاً حدود دویست تا جنگجوی خون خالصِ رتبه A تو دنیا وجود داشت. توی رتبه‌های بالاتر مثل رتبه D و رتبه G هم روی هم رفته صد نفری بیشتر نبودن، برای همین حتی اگه طرف فقط یه جنگجوی رتبه A بود، بازم آدم خفنی به حساب می‌اومد.

تعداد جنگجوهای غیر خون خالص چند برابر این رقم‌محو​ بود، اما با این حال، شکی توش نبود که‌شنیده​ اینا مبارزهای ماهری هستن که لنگه‌شون کمتر پیدا می‌شه.

«اسمت ترودو بود دیگه، نه؟»

«بله! آقا یوف!»

«به خودت سخت بگیر پسر. یه جا نشستن یعنی غرق شدن تو‌غریبی​ سیلاب زمان. سرنوشت اونایی که تو این دوره و زمونه زندگی می‌کنن‌فقط​ اینه که برای درجا زدن هم باید مدام دست و پا بزنن.»

«حتماً آویزه گوشم می‌کنم!»

زیک پرسید: «راستی، آقا یوف.‌پالادین​ تو راه که می‌اومدین، چشمتون‌جید​ به قارچ‌های آمانیتای نقره‌ای تیره نخورد؟»

«همم؟ هدف ما شکار این گرگ هیولایی بود، واسه همین اصلاً‌زوریکس​ حواسمون به قارچ و این‌جور چیزها نبود. ولی خب اگه فقط‌حتش​ یه قارچ ساده است، پیدا کردنش نباید اون‌قدرها هم سخت باشه...»

«خودمم می‌دونم،‌دستگیری‌اش​ ولی عجیبه که‌قضیه​ اصلاً پیداشون نیست.»

«یه کم بیشتر بگردین. تو هم عجب حوصله‌ای داری‌ها. چطور‌تازه​ جرئت کردی با یه تازه‌کار پاشی بیای تو دل جنگل؟‌جدا​ نکنه بچه‌پولداری چیزی هستی که پشتت به یه سپر محکم گرمه؟»

ترودو سرش رو خاروند‌کوچیک‌ترش​ و گفت: «فقط دارم‌خانواده​ براشون دردسر درست می‌کنم.»

یوف گفت: «اگه بتونی خودت رو به رتبه B برسونی، حداقل می‌تونی گلیمت رو از آب بکشی بیرون. مگه نگفتی خون خالصی؟ دورگه‌هایی مثل ما تو جنگ نهاییِ پیشِ رو، قدرت چندانی ندارن. ما نمی‌تونیم از محافظت فرشته‌ها استفاده کنیم، برای همین نُه سال دیگه، شماها مهره‌های اصلی این جنگ می‌شین.»

ترودو گفت: «بعضی‌ها می‌گن نُه سال دیگه اصلاً‌سال​ جنگی در کار نیست. تو همین جنگ صلیبی‌شیاطین​ اخیر، نیروی اصلی دشمن رو تار و مار کردیم.»

«معمولاً آمار این پیروزی‌ها رو چند برابر گنده‌تر از چیزی که هست نشون می‌دن. اگه‌نداشت​ واقعاً خط مقدم دشمن رو شکسته بودن، دلیلی نداشت که نتونن قلعه پادشاه شیاطین رو‌نکرده​ فتح کنن. تازه، شایعه شده بود که خود پادشاه شیاطین هم اصلاً تو قلعه نبوده.»

یکی از هم‌تیمی‌های جنگجو غرولند کرد: «حرف و حدیث‌هایی‌هولی​ هم هست که لئو پالادین، که الان به اسم‌قرار​ پادشاه ورده شناخته می‌شه، کارش رو درست انجام نداده.»

«هیس، صداتو بیار پایین.‌پالادین​ هر چی نباشه اون‌هولی​ الان پادشاه ورده است.»

«شنیدم ممکنه از سونگ‌هوانگ‌چونگ اخراجش کنن.‌مال​ اگه خلع مقام بشه، شاید هنوز‌غریبی​ شوهر ملکه بمونه، ولی دیگه پادشاه نیست.»

«ولی بازم اخراج کردنش خیلی نامردیه. حالا درسته که‌محو​ اون زنِ خارجی یه دوک خون خالصه، ولی این کارش‌باشه​ رسماً تحقیر کردن و پریدن به پادشاه ورده‌ی ما نیست؟»

«فکر کنم به خاطر اینه که کاردینال له سولت‌هولی​ از دفتر امپراتور مقدس پشتش وایساده. مگه این آدمِ‌قرار​ قدرتمند، یکی از کاندیداهای اصلی برای جانشینیِ بعدی نیست؟»

اون دو نفر همین‌طور گرمِ‌لئو​ حرف زدن بودن که یهو‌قلعه​ با تعجب به زیک خیره شدن.

ترودو که هنوز بچه بود و مهم نبود چی‌مدت​ می‌شنوه، ولی زیک یه جنگجوی بالغ تو اواسط دهه‌خاطرات​ بیستِ زندگیش بود که تو اوج آمادگی قرار داشت.

اگه یه وقت حرف‌هایی که پشت‌خاطرات​ سر خانواده سلطنتی زده بودن به‌فقط​ بیرون درز می‌کرد، حسابی براشون شر می‌شد.

زیک که خیلی خوب از نگرانی‌شون خبر‌تبدیل​ داشت، برای اینکه خیالشون رو راحت کنه،‌هنوز​ خودش هم با کمال میل وارد بحث شد.

ناولها | novelha.net