چپتر 233: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۵۳. دستفروشدورانی شیاطین، فرشتههامیشدن و جنگجوها (۳)
«آماده رفتن بشید.سراغ بیرون قلعه هردقیقاً جا شد میتونید بخوابید.»
«باشه.»
کالسکه زیر سایهتواناییهای تاریک شب ازشده شهر بیرون زد.
روی صندلی راننده کالسکه،میشدن زیک بیآنکه خودش متوجه بشه،تواناییهای لبخندی روی لبهاش نشسته بود.
شاید دلیلش اینسراغ بود که این وضعیتهمین یادآور دوران بچگیش بود.
همون موقع، اسکاتول دستهایگذشته گرهکردهاش رو به پشتی صندلیافزایش تکیه داد و چیزی گفت.
«آخه این کارها چهجدیدی معنیای میده؟ کِی قرارهدوباره بریم سراغ نزار و بگیریمش؟»
زیک همدورانی دقیقاً همینمیشدن حس رو داشت.
با این حال،سراغ زیک تو یک موردهمین با اسکاتول مخالف بود.
کارهای دئوس بیدلیلمربوط نیست. فقط من هنوزمیشدن نمیتونم دستش رو بخونم.
در همین حین، دهجدیدی روز تمام طول کشیددوباره تا میگو بهوش بیاد.
او سه تا قرصی رو که الکس آورده بودتواناییهای و میگفت برای تبدیل شدن به پادشاه شیاطین لازمه،دید قورت داده بود و بلافاصله از هوش رفته بود.
خاطرات بیشماریبریم تو ذهنشنزار میاومدن و میرفتن.
بعضیهاشون خاطرات همین اواخر بودندورانی و بعضی دیگه مربوط بهپیدا گذشته و دورانی ناشناخته میشدن.
قدرتش افزایش پیدا کردهجدیدی بود و متوجه تواناییهایدوباره جدیدی تو وجودش شده بود.
وقتی دوباره چشمهاش رو بازقدرتش کرد، دید که به چیزی کاملاًوجودش متفاوت از یک انسان تبدیل شده.
«سرورم! بالاخرهبریم چشمهاتون رونزار باز کردید؟»
دوک بینا درمربوط برابر میگو سرناشناخته تعظیم فرود آورد.
«درود بر شما.»
«بهتون ادای احترام میکنم.میشدن به نظر میرسه تمام قدرتتواناییهای پادشاه شیاطین رو جذب کردید.»
«آره، میبینم. کلسراغ بدنم داره ازدقیقاً انرژی لبریز میشه.»
«سه قدرتی که سرورم به دستناشناخته آوردن شامل روح شیطانی، انرژی روح شیطانیجدیدی و مسیر عبور به دنیای شیاطین میشه.»
«این... همونکرده قدرتیه کهجدیدی پدرم بهم داده.»
بینا نمیتونست به اینمیشدن راحتیها دهنش رو بازکرده کنه و چیزی بگه.
اسم دئوس دمیورگوس ۶۶۶ام،نزار تو دنیای شیاطین چیزیداشت شبیه به یک تابو بود.
«چرا اینو بهم نگفتی؟»
«روح شیطانی قدرتیه که نسلوجودش به نسل منتقل میشه. فکرباز نمیکردم نیازی باشه دربارش حرفی بزنم...»
«همین اولدورانی کاری داریمیشدن بهم دروغ میگی.»
«سرورم!»
«دلیلی که قبول کردم پادشاه شیاطین بشم این نبود که تشنه قدرت بودم. اینطور نبود که چشمدوباره طمع به قدرت شیاطین داشته باشم. فقط به این خاطر قبول کردم که نزار تهدید کرد دنیایآورد شیاطین رو نابود میکنه. چون نمیخواستم بشنوم که دنیای شیاطین به خاطر بیکفایتی پدرم از بین رفته.»
با شنیدنکرده حرفهای میگو، سروجودش بینا پایین افتاد.
این اولیندورانی باری بود کهقدرتش همچین چیزی میشنید.
دوکهای دنیای شیاطین حتی وقت نداشتن به این فکر کنن که میگوکارهای دقیقاً کیه. اونها فقط به این دلیل او رو پذیرفتن که دنیایطول شیاطین تو آستانه فروپاشی بود و به یک نقطه اتکا نیاز داشت.
«به نظردیگه میرسه ازگذشته پدرم متنفر بودی.»
«اینطور نیست، سرورم.»
«بازم داری دروغ میگی.»
«نه سرورم. لطفاً دچار سوءتفاهم نشید. باهمین این حال، حقیقت داره که فکر میکردمبیدلیل ایشون برای مقام پادشاه شیاطین مناسب نیستن.»
میگو در جوابمربوط حرفهای بینا سکوتناشناخته کرد و چیزی نگفت.
«وضعیت جنگ به کجا رسید؟»
«ما انسانها رو از دروازههای دنیای شیاطین بیرونکرده روندیم. همونطور که دستور داده بودید، همونجا مستقرباز شدیم و حتی یک قدم هم به بیرون برنداشتیم.»
«کارتون خوب بود. الان دنیای شیاطین قدرت درگیر شدن تو یک جنگکارهای رو نداره. اولویتمون اینه که با سربازهایی که از نزار قرض گرفتیم، هیولاهایکشید ماگوورت رو شکار کنیم و مرزها رو دوباره بسازیم. وضعیت حصار مرزی چطوره؟»
حصار مرزی، نوعی سد دفاعیدورانی بود که در امتداد مرزهایپیدا دنیای شیاطین کشیده شده بود.
این حصار، یک سد جادویی برای جلوگیری از نفوذ سم ماگوورتکرد و هیولاها بود، اما وقتی آیو فوران کرد، بخشی از اون ازتعظیم بین رفت و تا به امروز به حال خودش رها شده بود.
«در حال حاضر با سرعت بالاییافزایش داره بازسازی میشه. تا چند سالشده آینده به حالت بینقص اولیهاش برمیگرده.»
«خوبه، خسته نباشید.»
تمام دانشی که بهگذشته عنوان پادشاه شیاطین نیاز داشت،افزایش تو روحش حک شده بود.
میگو به محض اینکه بهوش اومد،شده سخت مشغول کار شد تا مشکلاتدید بیشمار دنیای شیاطین رو حل کنه.
مسائل پیچیده در هر صورت باید توسط هفت دوک حلجدیدی و فصل میشدن. بعد از اینکه هفت دوک تو جلساتشونمتفاوت تصمیمگیری میکردن، فقط برای گرفتن تأییدیه نهایی پیش پادشاه شیاطین میاومدن.
«الان وقتشه که قدرتمون رو جمع کنیم. دست به تحریکاتمورد عجولانه نزنید. و در برابر نزار، احترامی درخور یک پادشاهبخونم نشون بدید. نباید لطفی که در حقمون کرده رو فراموش کنیم.»
«چشم، سرورم.»
بینا ازکرده شنیدن جملات آخروجودش کمی ناامید شد.
اما خیلی زود بهش حق داد.افزایش اون که به لطف نزار پادشاهشده شده بود، مگه خودش چقدر قدرت داشت؟
اون فقط یک پادشاهنزار جوون بود که تازهداشت به تخت نشسته بود.
نه اعتمادی از سمتگذشته مردم داشت و نهقدرتش حمایتی از طرف جنگسالاران قدرتمند.
طبیعی بود که تصمیم بگیرهوجودش به نزار، کسی که این قدرتکرد رو بهش داده بود، وفادار بمونه.
بینا سر تعظیمناشناخته فرود آورد و ازپیدا اتاق پادشاه بیرون رفت.
کروچه، پیشخدمت ارشد، جاینزار او رو گرفت وداشت در برابر میگو تعظیم کرد.
«شما خردمند هستید، قطعاً نزاردورانی هم راضی میشه و حمایتپیدا بیشتری از دنیای شیاطین خواهد کرد.»
«حتماً همین رو بهش بگو. دنیایشده شیاطین هم تمام تلاشش رو میکنهدید تا خواستههای اربابت رو برآورده کنه.»
کروچه با چاپلوسیناشناخته گفت: «ارباب منافزایش شما هستید، بانوی جوان.»
میگو در حالی کهنزار با چهرهای بیتفاوت به اوحال نگاه میکرد، سر تکون داد.
«انتظارات بالایی از وفاداریت دارم.»
میگو نگاهشکرده رو بهجدیدی روبرو دوخت.
از پشت پنجره بزرگ اتاقخواب پادشاهافزایش شیاطین، آتشفشان عظیمی در دوردست دیده میشدوقتی که نور قرمزرنگی از خودش بیرون میداد.
از همینبریم الان احساسنزار تنهایی میکرد.
مادرش رگین،دیگه عمو یولگئومگذشته و حتی لکسیا.
دلتنگ خانوادهای بود که توشوجودش به دنیا اومده بود وباز تمام عمرش رو باهاشون گذرونده بود.
دلش برای پدرشناشناخته و عمو زیکافزایش تنگ شده بود.
با این حال، این افکار رودقیقاً پس زد و یک بار دیگه منظرهدئوس دنیای شیاطین رو تو ذهنش حک کرد.
امیدوارم بتونیم ازمربوط این صدها میلیونناشناخته جانِ بیچاره محافظت کنیم.
نامی که بر قلبجدیدی او نقش بسته بود،دوباره مهربانی و شفقت بود.
در تاریخ قرن ۶۶۶ام، اوقدرتش اولین پادشاه شیاطین بود که رحمتوجودش و بخشش رو در آغوش میکشید.
«واقعاً میشه سوپی رونزار خورد که فقط باداشت جوشوندن استخون درست شده باشه؟»
دئوس سرش رو کج کرددورانی و به دیگ بزرگ وپیدا در حال جوش نگاهی انداخت.
«باید یه کم گوشت هم بهش اضافه کنی. چون اینجا بهکرد دریاچه لاگونا نزدیکه، ماهیگیرهای زیادی کلهسحر از سر کار برمیگردن. اگهبرابر تو این سوپ داغ نودل بریزی و بفروشی، حسابی فروش میکنه.»
«حالا خوشمزه هم هست؟»
«تا حالابریم دیدی من غذایبگیریمش بد درست کنم؟»
«راست میگی.»
آخر شب بود، اما زیکوجودش بدون اینکه اصلاً بهش فکرباز کنه، همونجا پای آتیش مونده بود.
«ولی حالا کهناشناخته اینقدر ریلکسی، اشکالی ندارهپیدا من فقط برم خرید؟»
«من همینبریم الانشم ۵۰ تابگیریمش سکه طلا درآوردم.»
«بیشترش به خاطر اینهگذشته که پول اراذل وقدرتش اوباش محلی رو تلکه کردی.»
«خب، وقتی یکی میگه میخوادوجودش بهم پول بده، دلیلی ندارهباز دست رد به سینهاش بزنم.»
«اگه همینطوری پیش بریم، جایقدرتش دکه غذافروشی، با یه مشتجدیدی دزد و راهزن اشتباه میگیرنمون.»
«من کهبریم یه دزد جوانمردبگیریمش نیستم، من قهرمانم.»
زیک زد زیر خنده.
«قهرمانی که میفته به جونوجودش اراذل محلی. حس میکنم برگشتمباز به همون دوران پیمانکاری و حمالی.»
«مگه هنوز رسماً رتبه B نیستی؟»
«آره، لایسنسم همونطوری مونده. قضیه سیگنیدقیقاً قبل از اینکه بتونم قراردادم رو تمدیددئوس کنم پیش اومد، منم فلنگ رو بستم.»
زیک ساکت جلوی آتیشگذشته ایستاد و کف وقدرتش چربی روی دیگ رو گرفت.
«داری یهکرده کار بهجدیدی شدت حوصلهسربر میکنی.»
«دارم ورددورانی میخونم کهمیشدن خوشمزهتر بشه.»
«خب، نمیشدبریم با جادونزار سریع درستش کنی؟»
«جادو برای درست کردن غذا هست،ناشناخته ولی غذای جادویی هیچ مزهای نداره. فقطجدیدی در حدیه که شکمت رو سیر کنه.»
«چرا اینطوریه؟»
«فکر کنم کسی که این جادو رو ساخته اصلاًتواناییهای به مزهاش اهمیتی نمیداده. یا شایدم فقط میخواسته جلویدید اعتیاد به غذا رو بگیره یا یه همچین چیزی.»
«اگه بهش فکر کنی، اگه یه همچین جادویی بسازی، رستورانهای کلمخالف دنیا ورشکست میشن. صاحبای رستورانها با پلاکارد میریزن بیرون و برجروز جادوگرها رو محاصره میکنن. شعار میدن: جادوی خوشمزه رو ممنوع کنید!»
«اینم منطقیه.»
زیک که داشت پای آتیش وقتشده میگذروند، نگاهی به عقب و به دئوسکاملاً انداخت که مدتی بود ساکت شده بود.
«تو فکر چی هستی؟»
«به اینبریم در ونزار اون در.»
«سیگنی... انگاردیگه ازش خوشتگذشته میاد، دئوس.»
«بس کن، بس کن. اگه یهشده برادر بزرگترِ درستوحسابی بودی، خواهر کوچیکت روکاملاً تو همون چالهای نمیانداختی که من توشم.»
«موافقم.»
«چیه؟ بابریم شنیدنش حس بدیبگیریمش بهم دست داد.»
«تو طرف کدومی؟»
«کدوم به کدومه؟»
«از یولگئوم خوشت میاد؟»
«من؟»
«آره.»
«اون زنیکه دیوونه؟»
«آره.»
«یکم خندهدار نبود؟ تو رو از زیردستهمین شماره یک به دلقک شماره یک ارتقابیدلیل میدم. ولی... تو از اینجور بحثها خوشت میاد؟»
«اوه، هیچوقت اینطوری فکر نمیکردم.»
«من که بدم نمیاد. پس،وجودش میخوای یکم جذابترش کنیم؟ چراباز لکسیا رو همینطوری فرستادی رفت؟»
«منظورت لکسیاست؟»
«آره. کل این راهنزار رو کوبید اومد اینجاداشت که تو رو پیدا کنه.»
«من یه همچین چیزی نشنیدم.»
«حتماً بایدکرده بلند بهجدیدی زبون میآوردش؟»
«ارشد لکسیا به عنوان بالاترینقدرتش مقام قدیسه انتخاب شد وجدیدی داشت از رگین حمایت میکرد.»
«خب.»
«چرا پایدیگه من کشیدهگذشته شد وسط؟»
«پس چرا اون هنوزجدیدی مجرده؟ تازه واکنشش رودوباره وقتی تو رو دید، ندیدی؟»
«آه دئوس، داری اشتباهمیشدن میزنی. دئوس، تو ازکرده اینجور بحثها خوشت میاد؟»
«نه، نه خیلی.»
«پس منم نمیدونم.»
«به طرز عجیبی قانعکنندهجدیدی بود. پس دیگه ایندوباره چرتوپرتها رو تمومش کن.»
«پس داشتیدورانی به چیمیشدن فکر میکردی؟»
«همم... سیگنی و میگو.»
«بفرما. منم چونمربوط فکر میکردم قضیهناشناخته اینه پرسیدم دیگه.»
«پس کلاً اشتباه متوجه شدی. این ازوقتی اون داستانها نیست که کی از کی خوششانسان میاد، یه داستان حماسی در مورد تعادل جهانه.»
«در ضمن، داستانی درمیشدن مورد دخترت و زنیهکرده که بهش زندگی بخشیده.»
«دوباره بحث رو نکش به همون جای اولش و خواهرت رو ننداز تودئوس این منجلاب. سیگنی، اون بچه اونقدر میگو رو دوست داره که اگه بهمیگو حال خودش رهاش نکرده بودم، تا الان خاطره زایمانش رو پاک کرده بودم.»
«شاید اونطوری بهترین کار بود.»
«واقعاً اینطوری فکر میکنی؟»
«آره، درسته.»
دوباره زمان گذشت.
آبگوشت سفیدرنگیدیگه از استخوانها شروعدورانی به جوشیدن کرد.
بوش هنوز اونقدرها همجدیدی عالی نبود، اما خیلیدوباره اشتهاآورتر از قبل شده بود.
«من یه شیطانم.»
«بله.»
«توی قتلعام و نابودی اعتماد بهناشناخته نفس بالایی دارم، اما تو اینجورتواناییهای مسائل بین اعضای خانواده یکم ضعیفم.»
«برای شیاطینکرده از هیچجدیدی کاری دریغ نمیکردی.»
«یه چیزی به اسم رفاقت و وفاداری وجودکرده داره. واو، یهجورایی میدونم اون چیه. اما عشق بهکرد خانواده... انگار دلم میخواد یه کاری برای میگو بکنم.»
«شاید یهبریم حس وظیفهشناسی یابگیریمش همچین چیزی باشه.»
زیک بادیگه صدای بلندگذشته زد زیر خنده.
«به چی میخندی؟»
«فکر کنم اگه جایمیشدن میگو بودم، همین الانشمکرده از خوشحالی بال درمیآوردم.»
«چی؟»
«چون حتی وسط جنگیدن برایدورانی صلح و تعادل جهان همپیدا داری به اون فکر میکنی.»
«کدوم صلح وتواناییهای تعادل جهان؟ منشده دارم سوپ میجوشونم.»
یولگئوم با یهناشناخته خمیازه طولانی بهافزایش آتیش نزدیک شد.
«هنوز دارید درستش میکنید؟»
«آره. یکمدیگه گوشت خوکگذشته آبپز میخوای؟»
«آره، خوبه، خوبه.»
«بیدار میشیدورانی و همون اولقدرتش صبحی گوشت میخوری؟»
«بیدار شدم که بتونم گوشتبگیریمش بخورم دیگه. هرچقدرم زور بزنم،مورد تو خواب که نمیتونم چیزی بخورم.»
«خدا رو شکرمربوط که یه کاریناشناخته کرده چاق نمیشی.»
«من همیشه شاکرم. تازه،جدیدی چرا میگی خدا رودوباره شکر؟ من خودم خدام.»
در حالی که داشتنمیشدن با هم جر وکرده بحث میکردن، هوا روشن شد.
زیک سوپ آماده شدهنزار رو برد سمت بندرداشت و شروع کرد به فروختنش.
یه ملاقه سوپ داغ ریختمدورانی روی گوشت خوک آبپزِ ریشریششدهپیدا و با نودل قاطیش کردم.
وقتی یکم پیازچهتواناییهای روش پاشیدم، تبدیل بهوقتی یه غذای بینقص شد.
ماهیگیرهایی که از تور انداختن تو باد سرد کلهسحرتواناییهای برگشته بودن، اولش با دیدن این غذا یکم دودل بودن،کاملاً اما خیلی زود داشتن برای یه کاسه دیگه فریاد میزدن.
به نظر میرسید دکهنزار زیک تو این شهر همحال قراره یه موفقیت بزرگ باشه.
هر لحظه بیشتر ازگذشته قبل شک میکنم که کِیافزایش قراره صلح جهانی برقرار بشه.
تا اینکه یه روز.
شایعاتی تو سراسر پادشاهیهایمیشدن قاره خوزه پخش شدکرده که جنگ تموم شده.
دئوس که وسط روز تو یه چایخونههمین تو قلعه داشت با یولگئوم سر و کلهنیست میزد، مخفیانه به پچپچهای میز بغلی گوش داد.
میگفتن که صلیبیون شجاعی که به دنیای شیاطین حمله کردهپیدا بودن، تعداد بیشماری از شیاطین رو قتلعام کردن و حتیکرد تا بیخ گوش قلعه شیاطینِ دشمن هم پیشروی کرده بودن.
بعد از اون، ارتش از جنگیدن با غولهایی که با شیاطینکرد دست به یکی کرده بودن خسته شد و در نهایت عقبنشینی کرد،تعظیم اما اونا ارتش دشمن رو تو همون ورودی دنیای شیاطین شکست دادن.
بعد از اون ماجرا، شیاطین از جنگجوها ترسیدنکرده و به سرزمین خودشون فرار کردن، و ورودیباز دنیای شیاطین دوباره رنگ آرامش رو به خودش دید.
یادداشت مترجم
[در متن انگلیسی به دلیل خطای ترجمه ماشینی، عبارت عجیب Vaginal construction worker برای یکی از شخصیتها استفاده شده بود که در واقع ترجمه اشتباهی از کلمه کرهای به معنای «دوک» (Gongjak) و نام یا لقب اوست. این مورد در ترجمه با توجه به منطق داستان به «دوک بینا» اصلاح شد تا از این فاجعه جلوگیری شود!]