---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 303: راه‌اندازی برج بابل (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 303: راه‌اندازی برج بابل (۳)

0

یولگئوم اخم کرد.

«یعنی می‌گی‌متاترون​ یکی داره داروی‌نمی‌کنی​ فاسدکننده پخش می‌کنه؟»

«اگه این‌قدر کنجکاوی، چرا نمی‌ری‌نمی‌کنی​ سراغ اون راگوئل که دست‌وپاش بسته‌بهت​ است و زیر بغلش رو نمی‌گردی؟»

«...اگه همچین چیزی‌اوه​ بود، گابریل تا‌گوشام​ الان پیداش کرده بود.»

«منم همین حدس رو می‌زنم.»

«این چه‌متاترون​ طرز حرف‌پیدا​ زدن غیرمسئولانه‌ایه؟»

«چون از همون اولش هم‌نمی‌کنی​ هیچ ربطی به من نداشت.‌نمی‌ده​ آخ که همه‌چیز چقدر رو اعصابه.»

«چون زکه اینجا نیست؟»

«شاید؟»

با کلافگی‌متاترون​ نگاهم رو به‌نمی‌کنی​ سمت دریا دوختم.

دوباره دهن‌متاترون​ باز کردم‌پیدا​ و گفتم:

«نصفش درسته، نصفش غلط.»

«نصفش؟»

«نمی‌دونم تنش و هیجان از بین رفته یا نه. به‌هرحال، زکه الان به‌نمی‌گذره​ اندازه من قویه. اینکه اون قوی‌تر بشه و من دوباره ازش جلو بزنم،‌هیجان‌انگیزه​ تنها دلخوشی این روزامه. حوصلم سر رفته چون این سرگرمی رو از دست دادم.»

«پس اون‌متاترون​ نصف دیگه‌اش‌پیدا​ که غلطه چیه؟»

«شاید بیش از حد قوی شدم. بعد از‌می‌پوسن​ اینکه مطمئن شدم فرشته‌های مقرب هم زیردست منن،‌باهام​ حس می‌کنم تنها چیزی که برام مونده بازنشستگیه.»

«اوه، تازه‌باهام​ شنیدمش. حس می‌کنم‌اجازه​ گوشام دارن می‌پوسن.»

«اگه این‌قدر ادعات می‌شه،‌پیدا​ چرا به‌عنوان متاترون تجلی‌خدا​ پیدا نمی‌کنی تا باهام بجنگی؟»

«نه. چون خدا اجازه نمی‌ده.»

«پس بهت خوش نمی‌گذره.»

«شرمنده که خوش نمی‌گذره.‌خدا​ پس چرا این‌قدر پکری‌خوش​ و زانوی غم بغل گرفتی؟»

«بین تمام حرفایی که‌پیدا​ امروز زدی، این یکی‌خدا​ از همه منطقی‌تر بود.»

«چقدرم که هیجان‌انگیزه.»

یولگئوم پاش رو به‌تازه​ زمین کوبید و اون‌می‌پوسن​ فضا رو ترک کرد.

موج‌های کوچیک به ساحل‌خدا​ برخورد کردن و من‌خوش​ بالاخره کاملاً تنها شدم.

به پشتی نیمکت‌تجلی​ تکیه دادم و‌باهام​ سعی کردم دوباره بخوابم.

اما استراحتم‌متاترون​ یک بار دیگه‌نمی‌کنی​ به هم خورد.

«فکر می‌کردم چون اسمش استراحتگاهه، واقعاً‌گوشام​ یه جای لوکس باشه، اما بیشتر‌متاترون​ شبیه یه روستای قبیله‌ای و بدویه.»

«نزار؟»

یه مرد گنده‌تجلی​ و دو متری از‌بجنگی​ بالا بهم نگاه می‌کرد.

آروم چشم‌هام رو‌تجلی​ باز کردم، نگاهی بهش‌بجنگی​ انداختم و دوباره بستمشون.

«کدوم بادی تو رو انداخته اینجا؟ تو که‌می‌پوسن​ خودت رو تو اتاقت حبس کرده بودی و‌باهام​ حتی وقتی می‌اومدم بهت سر بزنم هم بیرون نمی‌اومدی.»

«مگه به خاطر این نیست که درگیر انجام کارایی‌نمی‌گذره​ بودم که شما ارباب بهم دستور دادین؟ بقیه اگه‌زدی​ ندونن هم مهم نیست، ولی شما دیگه نباید سرزنشم کنید.»

«که این‌طور؟ حالا‌تجلی​ برای چی امروز‌باهام​ پاشدی اومدی اینجا؟»

«نکنه کلاً‌متاترون​ برگشتی به‌پیدا​ عصر حجر؟»

«این عوضی اومده اینجا دعوا‌شنیدمش​ راه بندازه؟ سلاح جدیدی چیزی‌می‌شه​ ساختی؟ فکر می‌کنی می‌تونی ببری؟»

«اگه فکر می‌کردم قراره‌خدا​ ببرم، تو سکوت و بی‌سروصدا‌نمی‌گذره​ از پشت بهتون خنجر می‌زدم.»

«انتظاراتم ازت خیلی‌تجلی​ بالاست. کی قراره‌باهام​ دوباره بهم حمله کنی؟»

«با دیدن اینکه ارباب این‌طوری داره وقت می‌گذرونه،‌خدا​ به نظر می‌رسه هنوز راه درازی در پیشه.‌زانوی​ به جای این کارا ترجیح می‌دین چی‌کار کنین؟»

«چی؟»

«دارم به این‌بجنگی​ فکر می‌کنم که اولین‌بهت​ آزمایشم رو انجام بدم.»

از روی نیمکت بلند شدم.

«کارت تموم شد؟‌تجلی​ خب، پس برای‌باهام​ همین اومدی اینجا.»

«حالا دیگه‌بازنشستگیه​ مغزت رسیده‌تازه​ به قرون وسطی.»

«بیا همین الان بریم.»

«بله، ارباب.»

نزار سرش رو خم کرد.

دستم رو دراز کردم و‌شنیدمش​ چرخوندم. بلافاصله بعد از اون،‌می‌شه​ یه پرده‌ی شناور جلوم ظاهر شد.

نزار اخم کرد.

«استعدادهای باقی‌مونده‌تون پیشرفت کرده.»

«برای یه‌متاترون​ جمله تحسین‌آمیز،‌پیدا​ زیادی تهاجمی نیست؟»

«عذر می‌خوام.‌بازنشستگیه​ مدل حرف‌تازه​ زدنم همین‌طوریه.»

به‌محض اینکه از دروازه‌خدا​ وارپ رد شدیم، فضای‌خوش​ داخلی آرک اوتناپیشتیم نمایان شد.

نزار یه‌متاترون​ قدم جلوتر از‌نمی‌کنی​ من راه افتاد.

مقصدمون زیگورات بود،‌تجلی​ جایی که برج بابل‌بجنگی​ توش ساخته شده بود.

دم ورودی زیگورات، سوتی کشیدم.

«خیلی بزرگه، نه؟»

با اینکه با یه دیواره‌ی نسبتاً ضخیم مسدود‌خدا​ شده بود، اما از همین الان می‌تونستم یه‌زانوی​ مقدار عظیم و وحشتناک از انرژی رو حس کنم.

این نزار بود که این‌نمی‌کنی​ اوتناپیشتیم رو ساخته بود. مواد اولیه‌اش‌بهت​ هم از بقایای دوران طلایی بود.

با اینکه اینجا تبلور تکنولوژی تو دورانی بود که‌ادعات​ بشریت بی‌وقفه در حال پیشرفت بود، اما انرژی‌ای که‌خدا​ برج بابل از خودش ساطع می‌کرد رو نمی‌شد پنهان کرد.

«آخه تو دقیقاً چی ساختی؟»

«دوست دارین چه جوابی بشنوین؟»

«من تو‌متاترون​ مسائل فنی‌پیدا​ یه احمق تمام‌عیارم.»

«خوشحالم که‌بازنشستگیه​ بالاخره بهش‌تازه​ پی بردین.»

«فقط بازش کن.»

«بله، ارباب.»

نزار سرش رو‌تجلی​ خم کرد و ورودی‌بجنگی​ زیگورات رو باز کرد.

حتی همین یک ماه پیش‌شنیدمش​ هم که اومده بودم اینجا، داخلش‌به‌عنوان​ یه افتضاح به تمام معنا بود.

فضایی بود که توش پر از سیم‌های در‌خوش​ هم گره‌خورده بود و دستگاه‌های مکانیکی ناشناخته و‌حرفایی​ تیکه‌های فلزی هرجا که دلشون می‌خواست پخش‌وپلا بودن.

اما حالا، تنها‌تجلی​ چیزی که می‌تونستم‌باهام​ ببینم یه برج بود.

«این هم از برج بابل.»

«چی بگم... فکر‌اوه​ می‌کردم کلی زلم‌زیمبو‌گوشام​ و تزئینات داشته باشه.»

برج بابل شبیه‌بجنگی​ یه ستون سفید با‌بهت​ سطحی کاملاً صاف بود.

هیچ‌چیز اضافه‌ای نداشت. بافتی‌پیدا​ داشت که آدم رو‌خدا​ یاد عاج یا سرامیک می‌انداخت.

درست زیر اون پوسته‌پیدا​ شیشه‌ای، یه نور آبی کمرنگ‌اجازه​ مثل رگ‌های خونی جریان داشت.

برج بابل که حدود ۳۰ متر‌گوشام​ ارتفاع داشت، بین برج‌های کوچیکی که شبیه‌تجلی​ انگشتای بازشده بودن، تو هوا شناور بود.

«هنوز اجرای‌باهام​ آزمایشیش رو‌خدا​ انجام ندادی؟»

«شما صاحب برج بابل‌پیدا​ هستین. من فقط از‌خدا​ دستورات اربابم پیروی می‌کنم.»

«فکر می‌کردم خودت‌تجلی​ اول راه‌اندازیش می‌کنی و‌بجنگی​ یه کاری انجام می‌دی.»

«الان نه. راستش رو بخواین، یه کم ناامید شدم. از اونجایی که حتی با‌پیدا​ استفاده کامل از خادم ستاره هم از شما شکست خوردم، فعلاً هیچ راهی برای‌گرفتی​ پیروزی ندارم. اگه به جادو نگاه کنین، این فقط یه استفاده راحت از تکنولوژیه...»

«چون من‌باهام​ تو مبارزه‌خدا​ یه نابغه‌ام.»

«حتی اگه شما، ارباب، شخصاً باهاشون روبه‌رو بشین، فرشته‌های مقرب قوی‌تر از اون چیزی‌شرمنده​ هستن که فکر می‌کنین. بحث این نیست که نمی‌تونم پیروز بشم، اما برخلاف زمانی‌زمین​ که پسرام اینجا بودن، الان تنهام و به همین خاطر سخته که از پسشون بربیام.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم، این‌باهام​ یه جور ماشین حساب نیست که تعیین‌نمی‌گذره​ می‌کنه من ملکه‌ام یا یه همچین چیزی؟»

«درسته.»

«پس سر اون زنی که بچه‌هات رو به دنیا آورد چی‌پکری​ اومد؟ منم به اون بچه‌ها فحش می‌دادم و بهشون می‌گفتم یه‌هیجان‌انگیزه​ خانواده‌ی مزخرف که ملکه رو گرفتن، اما اون مادر بیولوژیکیشون نبود.»

«مگه اصلاً‌متاترون​ نیازی به‌پیدا​ همسر هست؟»

«ها؟ تا‌متاترون​ حالا بهش‌پیدا​ فکر نکرده بودم.»

«موجودی که خودش به‌تنهایی کامله، هیچ نیازی به‌می‌پوسن​ یه همسر بیولوژیکی نداره. وقتی می‌تونی خودت به‌تنهایی‌باهام​ بچه تولید کنی، دیگه چرا باید ازدواج کنی؟»

«واقعاً این‌طوریه؟»

«تمام بچه‌های من بهترین‌پیدا​ آداپاهایی بودن که بر‌خدا​ اساس ژن‌های خودم ساخته شدن.»

«پس یعنی‌متاترون​ همه‌شون یه کپی‌نمی‌کنی​ از خودت بودن.»

«آره.»

«حس بدی بهش نداری؟»

«مگه نگفتی پادشاه شیاطین هم موقع‌باهام​ ساختن اون بچه از انرژی شیطانی‌خوش​ استفاده کرده؟ اونم یه جور کپی نیست؟»

«میگو بامزه‌ست.»

«تغییر قیافه که کاری نداره.»

«من تغییرش ندادم.»

«یعنی هیچ معنی خاصی نمی‌ده. حداقل‌باهام​ از نظر ژنتیکی، اون دقیقاً همون توئه،‌نمی‌گذره​ پس می‌تونی فرض کنی جفتتون یه نفرید.»

«منظورت از‌متاترون​ ژنتیک همون‌پیدا​ خونه دیگه، نه؟»

«آره.»

«پس... من‌باهام​ خون کی رو‌اجازه​ به ارث بردم؟»

«خب، حتماً‌متاترون​ اولین پادشاه‌پیدا​ شیاطین دیگه.»

«اولین پادشاه‌متاترون​ شیاطین، همون‌پیدا​ فرشته مقرب لوسیفره؟»

«یعنی تو از نوادگان فرشته‌هایی؟»

«مگه می‌شه؟ حتماً یکی از کایمراها یا ترکیبی‌خوش​ از ویژگی‌های چندتا کایمرا بوده. اگه به بال‌های سیاه‌امروز​ و شاخ‌هاش نگاه کنی، باید از نژاد انسان‌جانور باشه.»

«مطمئن نیستم، آخه‌تجلی​ اون موقع مهر‌باهام​ و موم شده بودم.»

«به هر‌متاترون​ حال، بیا‌پیدا​ شروع کنیم.»

«عملیاتیه؟ نمی‌خوای‌بازنشستگیه​ یولگئوم یا زکه‌شنیدمش​ رو صدا کنی؟»

«زکه کار داشت‌بجنگی​ و رفت، یولگئوم‌نمی‌ده​ هم که قهر کرده.»

«ها، که اینطور.»

«خب، فقط یه تسته،‌پیدا​ پس بیا اول امتحانش‌خدا​ کنیم. ممکنه شکست بخوری.»

«نمی‌تونم انکارش کنم.‌اوه​ من حتی فرم کامل‌شده‌ی‌دارن​ بابل رو هم ندیدم.»

«شنیدم برای‌باهام​ یه کار عجیب‌غریب‌اجازه​ ازش استفاده کردی.»

«آره. بیشتر به عنوان سلاح ازش‌باهام​ استفاده می‌شد. جنگ تو اوج خودش‌خوش​ بود. پس لطفاً مختصات رو مشخص کن.»

«مختصاتش... نیازی نیست خیلی‌پیدا​ بهش فکر کنی. بیا‌خدا​ بریم خدا رو ببینیم.»

«خدا کجاست؟»

«ها؟»

«لطفاً مختصات رو‌تجلی​ مشخص کن. فقط کافیه‌بجنگی​ بگی کنار کدوم ستاره‌ست.»

«خدا تو‌متاترون​ قلب ماست. مگه‌نمی‌کنی​ اینو یاد نگرفتی؟»

«نمی‌دونی؟»

«خودت چی؟ تو هم‌خدا​ به خدا حمله کردی‌خوش​ و آخرش افتادی تو دردسر.»

«مگه نگفتی قبل از‌پیدا​ اینکه بتونی بهشون حمله‌خدا​ کنی، بچه‌هات زندانیت کردن؟»

«آه، راست می‌گی.»

دئوس دست به سینه شد.

«خب پس خدا کجاست؟»

«اگه مختصات رو‌تجلی​ ندونی، نمی‌تونی در‌باهام​ بابل رو باز کنی.»

«چقدر دردسر داره.»

«این یه چیز کاملاً بدیهی‌شنیدمش​ نیست؟ اگه ندونی کجایی و‌می‌شه​ قراره کجا بری، مسیری باز نمی‌شه.»

«پس یعنی خدا اینجاست.»

«اونجا کجاست؟»

«پیدا کردنش وظیفه توئه.»

«وظیفه من‌بازنشستگیه​ ساختن بابل‌تازه​ و راه‌اندازی اونه.»

«مرتیکه دگم. واسه‌بجنگی​ همینه که زبون‌نمی‌ده​ مهندس‌ها رو نمی‌فهمم.»

«با زور‌متاترون​ زدن که‌پیدا​ چیزی درست نمی‌شه.»

نزار یه آه کوتاه کشید.

«گفتی سریع تمومش کن، منم خواب و خوراک رو بی‌خیال شدم‌به‌عنوان​ و چسبیدم به توسعه‌اش، اون‌وقت تو حتی نمی‌دونی باید کجا بریم. بی‌خود‌نمی‌گذره​ نگفتن وقتی صاحب‌کارت بی‌عرضه باشه، دست و پات باید تاوان پس بدن.»

«سعی کن ساکت باشی.‌خدا​ چون یه نفر هست‌خوش​ که همه‌چیز رو می‌دونه.»

«منظورت یولگئومه؟»

«اون نمی‌دونه؟»

«حتی اگه‌بازنشستگیه​ می‌دونست هم‌تازه​ بهت می‌گفت؟»

«آها! یه نفر‌بجنگی​ مناسب‌تر هست. راگوئل،‌نمی‌ده​ همون زن دیوانه.»

«منظورت همون فرشته‌تجلی​ مقربیه که دفعه‌باهام​ پیش با من اومد؟»

«دقیقاً. فکر کنم اون‌پیدا​ بدونه. فقط یه لحظه‌خدا​ وایسا. الان می‌رم میارمش.»

«باشه.»

دئوس بشکن زد‌بجنگی​ و دوباره دروازه‌نمی‌ده​ رو باز کرد.

اما تنها واکنشی‌تجلی​ که دریافت کرد،‌باهام​ صدای تقِ بشکنش بود.

«چی شد؟»

«داری چی‌کار می‌کنی؟»

دئوس دوباره بشکن زد.

کاملاً حس می‌کردم‌تجلی​ که جادو از‌باهام​ نوک انگشت‌هام خارج شده.

اما دروازه وارپ باز نشد.

سعی کردم‌بازنشستگیه​ حواسم رو‌تازه​ گسترش بدم.

می‌تونستم حضورهای قدرتمندی رو‌خدا​ حس کنم که اوتناپیشتیم‌خوش​ رو محاصره کرده بودن.

اون موجودات بال‌هاشون رو باز کرده بودن‌بجنگی​ و یه میدان نیرو ساخته بودن. دلیل اینکه‌پکری​ وارپ من شکست خورد، همون میدان نیرو بود.

میدان نیرو کاملاً‌تجلی​ فضای داخل رو از‌بجنگی​ بیرون جدا کرده بود.

«انکلیو... کسانی که این سد جادویی رو، که در‌ادعات​ واقع همون مرز دنیای شیاطین هم هست، تو فضا‌خدا​ گسترش دادن، کسی نیستن جز موجوداتی با بال‌های سفید.»

فرشته‌ها بودن.

دئوس دوباره دروازه وارپ‌پیدا​ رو باز کرد. هدفش‌خدا​ فضای داخلی انکلیو بود.

مکانی که بعد از‌پیدا​ پرش به آن رسیدیم، درست‌اجازه​ روبه‌روی یک فرشته قدرتمند بود.

چهره‌ای ناآشنا بود.

«تو دیگه کی هستی؟»

«اسم من هامیل‌تجلی​ است. ارباب زیبایی‌باهام​ و استاد سرزندگی.»

موهای آبی زیبای او هر‌نمی‌کنی​ چه به انتها می‌رسید تیره‌تر می‌شد‌بهت​ و با محیط اطراف یکی می‌شد.

او به معنای واقعی کلمه شبیه‌گوشام​ به خود کیهان بود و با‌متاترون​ چشمانی بی‌تفاوت به دئوس نگاه می‌کرد.

«تو یک تابو را‌خدا​ شکسته‌ای. آیا آماده‌ای تا‌خوش​ بر اساس گناهانت مجازات شوی؟»

«یه لحظه وایسا. این روند داستان یکم زیادی‌خدا​ یهویی نیست؟ تازه خودت رو معرفی کردی و الان‌بغل​ می‌خوای منو ببندی. هر چیزی یه حدی داره آخه.»

«من تو را نمی‌بندم. راه‌اندازی بابل بدون مجوز، مجازاتش‌اجازه​ نابودی است. ده هزار لژیون فرشته که از من پیروی‌تمام​ می‌کنند، انرژی‌های نابودی خود را بر سر تو خواهند ریخت.»

«این‌طوری که سریع‌تر شد، نه؟ یعنی بی‌خیال بستن‌می‌پوسن​ و شکنجه دادنم شدی و مستقیم می‌خوای منو‌باهام​ بکشی. حتی یه ذره هم مراعات حالم رو نمی‌کنی.»

«شر نیازی به مراعات ندارد.»

«ببین، این‌قدر قطعی‌تجلی​ نظر نده. اصلاً‌باهام​ چرا من شرم؟»

«بابل یک قدرت ممنوعه است. از آنجا که پادشاه قدرت الهی نتوانست به‌درستی از‌شرمنده​ آن محافظت کند، به دست پسر ولگردی مثل تو افتاد. تمام چشمان لژیون به‌زمین​ این مکان دوخته شده است. تنها چیزی که برای تو باقی مانده، قضاوت است.»

«اینکه فقط به خاطر استفاده از یه قدرت ممنوعه مثل یه شرور باهام رفتار بشه، یکم بی‌انصافیه. حداقل باید می‌ذاشتی‌نمی‌ده​ اول یه خسارتی به دنیا بزنم، بعدش یه چیزی تو این مایه‌ها می‌گفتی: "تو اصلاً پشیمون نیستی. زنبورهای کارگرِ سفید!‌فضا​ لژیون، به فرمان من گوش بدید. ما با حذف این یارو، عدالت رو تو دنیا برقرار می‌کنیم! این کلام خداست!"»

— دیکسیت دومینوس!

— دیکسیت دومینوس!

آواز فرشتگان‌متاترون​ در سراسر‌پیدا​ کیهان طنین‌انداز شد.

دئوس نگاهی به‌اوه​ اطراف انداخت. اوضاع‌گوشام​ اصلاً جالب نبود.

تنها کسی که اون دور و بر بود و می‌تونستم‌شرمنده​ ازش کمک بخوام نزار بود، اما اون از اون تیپ‌منطقی‌تر​ آدم‌هایی بود که به جای کمک کردن، از پشت خنجر می‌زد.

حتی نمی‌تونستم‌متاترون​ با ریتم‌پیدا​ آوازشون هم‌خونی کنم.

اگه زکه باهام‌تجلی​ بود خیالم راحت‌تر می‌شد،‌بجنگی​ اما الان پیشم نیست.

فقط خودم اینجا بودم.

از طرف دیگه، تعداد‌خدا​ فرشته‌ها اون‌قدر زیاد بود‌خوش​ که شمردنشون کار سختی بود.

طبق گفته‌ی اون فرشته مقرب، هامیل‌باهام​ که جلوم سبز شده بود، به‌خوش​ نظر می‌رسید حدود ده‌هزار نفر باشن.

لعنتی.

اگه می‌دونستم قراره این‌طوری بشه،‌شنیدمش​ حداقل یه ارتشی چیزی برای‌می‌شه​ خودم دست و پا می‌کردم.

ناولها | novelha.net