چپتر 177: ۴۰. انسانها به دنیای شیاطین میروند و پادشاه شیاطین به عنوان حق امتیاز برمیگردد (۵)
0«ارزش خوردن رو داره.»
«آره؟ این روزا تودادم این دنیا هیچ دلخوشی دیگهایبرام جز غذای خوشمزه پیدا نمیشه.»
«تو همگفتم حسابی زندگی سوتمیخواستم و کوری داری.»
«مگه واسهدرست تو فرقیمنظورت هم داره؟»
«من؟»
الکس پرید وسط حرفمون:
«فرق داره دیگه!نزن مگه ارباب الاناینطوری یه بچه نداره؟»
برق مرگدرست تو چشمهایمنظورت دئوس درخشید.
«آخه الانبیام چه وقتپادشاه گفتن این حرفه؟»
«خب اگهبرات خانواده داشته باشی،حالا دیگه تنها نیستی.»
یولگئوم یه آه غلیظ کشید.
«همینم میشه.»
«چرا توبیام هم یکیپادشاه درست نمیکنی؟»
«منظورت بچهست؟»
«خانواده! تو فکر تشکیل خانوادهمیخواستم نیستی؟ اصلاً چرا بچههای اینبوده دوره زمونه اینقدر بیحیا شدن؟»
«یه بچه دهساله رو گیر میاری، یه بلایی سرش میاریدوره بعد از حیا حرف میزنی. خب که چی؟ میخوای خرجیبعد سیگنی رو بدی؟ اصلاً شیاطین همچین مفهومی تو کتشون میره؟»
الکس بهبیام جای منپادشاه جواب داد:
«شیطان که ازدواجتوضیح نمیکنه. تمام زنهایاینهمه دنیا مال اونن.»
«شنیدم واقعاً همینه، نه؟»
«خرپول بود، خرپولتر هم شد.»
«بهت که گفتم سر من غر نزن. مگه من خودم میخواستم اینطوری بهبرات دنیا بیام؟ وقتی پادشاه شیاطین اینطوری بوده و این مسیر رو رفته، من چهبیخیال خاکی تو سرم بریزم؟ قضیه سیگنی رو هم که صد بار برات توضیح دادم.»
«حالا چرا داریتوضیح با اینهمه حرص وحرص جوش برام توضیح میدی؟»
«ها؟»
«تو فقطدرست رئیس یه گروهبچهست متحدی، مگه نه؟»
«دقیقاً. بیخیال، برگردیموقتی سر همون بحثمسیر چهار خدای مرگ.»
«آها، یادم رفت اونودادم بگم. خب... وای! اینجوش یکی هم واقعاً خوشمزهست.»
«این زنیکه روانی.»
«ببخشید، ببخشید. خب داشتم میگفتم، جانور مرگتشکیل فقط یه ابزاره. میدونستی همون قبیله غولهاشدن بودن که باعث نابودی عصر طلایی شدن؟»
«میدونم. اسمشون نزار بود.»
«بعد از اینکه با نیزههای بچههاش سوراخسوراخ شد و زیر زمین دفنش کردن، آداپاها بهدقیقاً وحشیبازیشون ادامه دادن. آخرش هم سلاحهایی رو بیرون کشیدن که نباید ازشون استفاده میشد وروانی جنگی راه انداختن که باعث انقراض ۹۹.۹۹۹ درصد از تمام موجودات زنده روی زمین شد.»
«زمین؟»
«همون سرزمینیدرست که الانمنظورت دنیای شیاطین اونجاست.»
«آهان!»
«آداپاهای اون زمان اونقدر قوی بودن که اصلاً با غولهای الان قابل مقایسه نیستن. ده متر قد داشتن و قدرت ترمیم بدنشون یهیادم چیزی تو مایههای معجزه بود؛ طوری که حتی اگه دست و پاشون قطع میشد، تو یه چشمبههمزدن دوباره درمیاومد. حتی میتونستن در برابرنزار تشعشعات و سم درمنه هم مقاومت کنن. برای کشتنشون، یا باید کل بدنشون رو با حرارت خیلی بالا میسوزوندی یا سرشون رو قطع میکردی.»
«اون بچههایی که شکستشون دادن،میخواستم اژدها بودن؟ برای همین اونبوده نفس رو به من دادی؟»
«درسته. آداپاها الگوهای مختلفی از تواناییهای رزمی داشتناصلاً که به بدنشون پیوند خورده بود. برای مقابلهگیر با هر کدومشون، چند نوع اژدها ساخته شد.»
«جانور مرگبیام هم یهپادشاه جور اژدهاست؟»
«شبیهن، ولی فرق دارن. از این نظر که هر دو سلاحهای مصنوعی بر پایه حیاتن، یکیان... اما وقتی خدا اژدهایان رو خلق کرد، باهاشون مثل موجودات واقعی رفتار کرد. اونا ارادهببخشید آزاد داشتن، زادوولد میکردن و پیشرفت کردن. اما خب، عوارض جانبی هم داشت. آداپاها به مرور ضعیفتر شدن و به غولهای امروزی تبدیل شدن، و دیگه دشمنی در حد و اندازهکشیدن اژدهایان نبودن. اژدهایان سعی کردن با استفاده از هوش بالا و قدرت جادوییشون، قدرت بیشتری به دست بیارن... و این در نهایت شد همون جرقهای که به عصر نقرهای پایان داد.»
«پس این دفعه، مشکل رومیخواستم به جای یه موجود زنده،بوده با یه سلاح زنده حل کردن؟»
«آره. همون ریپر و لویاتان. بعد از اینکهاصلاً عصر نقرهای تموم شد، خدا دستور داد که دیگهمیاری نباید ازشون استفاده بشه. احتمالاً لوسیفر مهرومومش کرده بوده.»
«از این بحثهای شیطان و خدامسیر اعصابم خرد میشه. اگه اینطوره، اصلاً چرابرات شد ارباب شیاطین؟ همون فرشته میموند دیگه.»
«حتماً یه دلیلی داشته.»
«تو هم نمیدونی؟»
«نه. چوندرست من یهمنظورت اژدهای طلای حقیقیام.»
«آها، اون خیلیوقتی زود از فرشتهمسیر بودن استعفا داد.»
یولگئوم یه تیکهتوضیح کلفت از استیکاینهمه رو چپاند تو دهنش.
آب لذیذگفتم گوشت دهنشخودم رو پر کرد.
دئوس بادرست دیدن اینمنظورت صحنه لبخندی زد.
«به چی میخندی؟»
«هیچی. نوش جونت. به هر حال، چون حیوونهای سادهایبرام هستن، تو محیطی میمونن که براشون مناسب باشه، نه؟همون چارهای ندارم جز اینکه مثل الان دنبال رگه اژدها بگردم.»
«میخوای برات یه فال بگیرم؟»
«فال؟ مگهدرست از اینمنظورت کارا هم بلدی؟»
«فعلاً کهبیام آره. شاید یهبوده جور سرگرمی باشه؟»
«اگه بلدی،برات خب زودتردادم انجامش بده دیگه.»
«فقط میشه یهنزن چیز تقریبی درآورد.اینطوری مثلاً جهت رو.»
«همینم کلی غنیمته.»
«امتحانش کنیم؟»
یولگئوم یه لحظه به اطراف نگاهاینهمه کرد و یه مشت از چاپستیکهاییرئیس که روی میز مونده بود رو برداشت.
چشمهاش رو بست، چاپستیکها رو با هر دووقتی دستش گرفت، اونا رو تقسیم کرد و آخرین دونهبار رو بین انگشت کوچیک و انگشت حلقهاش گیر داد.
این کار رو چندمنظورت بار تکرار کرد تااصلاً به جواب درست برسه.
در مجموع ۶ سوراخ وبوده جفت انتخاب شد و بهبریزم عنوان فال مورد استفاده قرار گرفت.
بعد از اینکه فال دراومد،حالا یولگئوم در حالی که بهش خیرهفقط شده بود، سرش رو کج کرد.
«اون دیگهگفتم چه قیافهایه؟خودم فال چی میگه؟»
«زن قبل از اینکه قایقبچهست رو نابود کنه، با معشوقهاشدوره ملاقات کرده و از رودخونه گذشته.»
«این دیگه چه صیغهایه؟»
«یعنی سوزاکو ازتوضیح قبل رفته تااینهمه صاحبش رو پیدا کنه.»
«پوف. ازگفتم پول فالخودم خبری نیست.»
یولگئوم ازدرست حرف دئوسمنظورت کفری شد.
«تو تا حالا اشتباه نکردی؟»
«امروز همونبرات روزیه کهدادم اشتباه کردی.»
«یه بار دیگه امتحان میکنم!»
دوباره چاپستیکها رونمیکنی برداشت و شروعفکر کرد به فال گرفتن.
اما نتیجه بازموقتی همون بود. قیافهمسیر دئوس تو هم رفت.
«یعنی یه پدرسوختهایتوضیح پیدا شده کهاینهمه سوزاکوی من رو دزدیده...؟»
«از کی تانزن حالا شده مالاینطوری تو؟ ولی خب، عجیبه.»
یولگئوم در حالی کهمنظورت به نمادهای فالش نگاهاصلاً میکرد، حسابی گیج شده بود.
«این یعنی یه جایی توبوده این سرزمین... یه چیزی قویتربریزم از سوزاکو داره پرسه میزنه.»
تو همون لحظه، دئوسدادم و یولگئوم همزمان بهجوش یه نفر فکر کردن.
«زکه؟»
«یعنی ممکنهدرست تا این حدبچهست قوی شده باشه؟»
واکنش دئوس بهوقتی سؤال یولگئوم، بهمسیر نظرش یکم غافلگیرکننده اومد.
دئوس داشت لبخند میزد.دادم انگار این خبر از هربرام چیز دیگهای براش خوشحالکنندهتر بود.
«خوشم نمیاد.»
«چرا؟»
«اگه زکه ازوقتی تو قویتر بشه،مسیر دردسر بزرگی درست میشه.»
«چه دردسری؟»
«یادت رفتهگفتم با خواهرشخودم چیکار کردی؟»
«آه!»
لبخند ازبیام روی لبهایپادشاه دئوس محو شد.
«احمق. یه وجبتوضیح جلوتر از دماغتاینهمه رو هم نمیبینی.»
«این یکیگفتم دیگه خیلیخودم رُک بود.»
«چرا جلوی زکه اینقدر زبوندرازبچهست نیستی؟» دئوس لبهایش را آویزاندوره کرد. جرقهای به سمت الکس پرید.
«پیشخدمت!»
«بله، سرورم.»
«سعی کن موقعیت یکی دیگه از هیولاهایبیام مرگ رو پیدا کنی. اگه مهر وسرم موم شده باشه، باید بشکافمش و ببلعمش.»
«چشم! سرورم، که با این جاهطلبیفکر رویای فتح دنیا رو در سراینقدر دارید، من اوامر شبانهتون رو اطاعت میکنم!»
دئوس رو به یولگئوم کرد:بوده «تو هم فقط نگاه نکن،بریزم یه فال بگیر ببینیم چی میشه.»
«نه. دیگه از ایندادم کارا نمیکنم. باهام مثلجوش یه رمال شیاد رفتار میکنن.»
یولگئوم نوچی کرد، لیوانخودم آبمیوهاش را برداشت ووقتی به لبهایش نزدیک کرد.
این چیزی بود که بهبچهست زبان آورد، اما دلیل اصلیدوره فال نگرفتنش چیز دیگهای بود.
راستش یکم ترسیده بود.
اگر چهار خدای مرگدادم بیدار میشدن و به دستبرام انسانها و اربابان شیاطین میافتادن...
آیا این کارنزن نظم دنیا رواینطوری به هم نمیریخت؟
همون بهتر که قهرمانیمنظورت که پادشاه شیاطین رواصلاً شکست داده بود، بمیره.
دئوس دربیام میخانه قلعه جوریکسبوده مشغول نوشیدن بود.
از اونجایی که قبلاً مدت زیادی تو این قلعه مونده بود، طبیعی بود کهمتحدی یهسری خاطرات براش زنده بشه. اما قلعهای که ده سال پیش کاملاً نابود شدهخوشمزهست و به دست غولها از نو ساخته شده بود، هیچ شباهتی به خاطرات دئوس نداشت.
جایی که قبلاً مغازه سلاحفروشیاش بود،اینطوری حالا کاملاً پاکسازی شده و بهرفته یه پارک کوچیک تبدیل شده بود.
اومده بودم ببینم آیا ابزاری از اون دوراناصلاً که زکه برای کارش استفاده میکرد مونده یاگیر نه، اما فقط خاطرات بودن که باقی مونده بودن.
«اگه همونجا مرده بودم، حداقل آبروم حفظرفته میشد. لعنتی، فرصت خوبی بود تا آخرین نفریدادم باشم که از قلعه جوریکس زنده بیرون میاد.»
نگاهم رو بهتوضیح سمتی که صدااینهمه ازش میاومد چرخوندم.
لباسهای یه ماجراجو تنش بود.میخواستم احتمالاً یه قهرمان، یکی ازبوده بستگان یه قهرمان یا همتیمیشون بود.
«همهش تقصیر اون ساحرهست.منظورت پشت سقوط هر مردی،اصلاً همیشه یه زن وجود داره.»
«دقیقاً. اون ساحره برادرم روبوده وسوسه کرد و باعث شدبریزم با شیاطین دست به یکی کنه.»
«یه شایعهای هم هست که میگهاینهمه اون ساحره تو جنگ با پادشاهرئیس شیاطین مرده و دوباره زنده شده.»
دئوس در حالی کهخودم به حرفهاشون گوش میداد، دوبارهپادشاه یه جرعه از نوشیدنیاش خورد.
یولگئوم کنارشدرست نشسته بودمنظورت و براش میریخت.
«عصبانی نشو.»
«فکر کردی بچهام؟»
«مگه ذاتت این نیست کهمیخواستم هر وقت دلت خواست قتلعامبوده کنی و همهچیز رو نابود کنی؟»
«باید ارزشش رو هممنظورت داشته باشه. یا بایداصلاً سرگرمکننده باشه یا ضروری.»
دوباره صدایبیام مکالمهشون بهپادشاه گوشم رسید.
«با این حال خوشحالم. کوچکترین برادرم حالا یهجوش پالادین لئو شده. مگه قسم نخورده بود که برادرشبرگردیم رو میکشه و لکه ننگ خانواده رو پاک میکنه؟»
«شنیدم مهارتهای شمشیرزنیاشنزن فوقالعادهست؟ منم ۱۰اینطوری درصد خون خالص دارم.»
«۱۰ درصد براینمیکنی اینکه آخرین نفرفکر باشی کافی نیست.»
«آره. برای همینه که بابوده وجود اینکه نسل چهارمی، بازمبریزم میتونی از هاله استفاده کنی!»
دئوس بابرات دهان باز بهحالا یولگئوم نگاه کرد.
«سومی؟»
«فکر میکردمدرست این داستان دربارهبچهست کوچکترین برادر زکهست؟»
«۱۰ درصد خون خالص؟پادشاه یعنی هر سه تا خواهرسرم و برادر بالای ۱۰ درصدن.»
«که اینطور.»
«تو از طرف فرشتهها هستی.»
«خب که چی؟»
«میشه با خدا حرف زد؟»
«ارباب فقط دستورتوضیح میده. من نمیتونماینهمه باهاش حرف بزنم.»
«حیف شد. میخواستم ازشخودم بپرسم اصلاً عقل تووقتی کلهاش هست یا نه.»
«بازم داریدرست بیاحترامی میکنی.منظورت اینطوری مجازات میشیا.»
«اگه دیوونه نباشه چی؟ هر سهمسیر تا خواهر و برادر تو محدودهبار ۱۰ درصدن. چه نقشهای تو سرشه؟»
«همهش به خاطر اینه کهحالا پادشاه شیاطین پا گذاشت تومیدی دنیای انسانها و وحشیبازی درآورد.»
«فقط چیزای بد روخودم از الکس یاد گرفتی.وقتی چرا بازم تقصیر من شد؟»
یولگئوم لیواندرست خالیاش رومنظورت جلو آورد.
دئوس دربیام سکوت لیوانشپادشاه رو پر کرد.
«واقعاً تقصیر کسی نیست،دادم اما خدا حتی داره اینبرام رو هم در نظر میگیره.»
«چرا زکهگفتم سوزاکو روخودم به دست آورد؟»
«منم نمیدونم. مننمیکنی الان فقط یهفکر اژدهای طلای حقیقیام.»
اون دوبیام تا لیوانهاشون روبوده به هم زدند.
بدن انسانیام داشت مست میشد. ازاینهمه این حس عجیب خوشم میاومد، برایرئیس همین دوباره لیوانم رو پر کردم.
یولگئوم پرسید: «ولی واقعاًخودم قصد داری همه خدایانوقتی مرگ رو بیدار کنی؟»
«آره. چرا؟ مشکلیه؟»
«من نظم رو دوست دارم. فکرمسیر میکنم حتماً دلیل خوبی وجود داشتهبار که هیولای مرگ مهر و موم شده.»
«شاید اینطور باشه.توضیح ولی چیکار میتونم بکنم؟حرص من از نظم متنفرم.»
«چرا؟»
«چون در نهایت، اونمنظورت نظم فقط در صورتیاصلاً حفظ میشه که من بمیرم.»
«آه!»
«من هیچبرات علاقهای بهدادم خودکشی ندارم.»
«این یعنی...»
«باز داری قضیه رو جدی میکنی.» این فقط یه شوخی تو حالت مستی بود. اگه بهش فکر کنی، پادشاه شیاطینبعد نمرده. چون من میتونم دوباره به عنوان یه شیطان زندگی کنم. «تا زمانی که کنترل خودم رو از دست ندم ومال مثل این دفعه کاملاً نابود نشم، حتی اگه ۶۶۶ قرن دیگه هم بگذره، با انرژی روح شیطانی به زندگیام ادامه میدم.»
«فقط کافیهبیام با قهرمان بجنگیبوده و پیروز بشی.»
«مگه این کار بهدادم نتیجهای ختم نمیشه کهجوش از نظم دورترین چیز ممکنه؟»
«نظم یعنی قوانین دنیا رعایتمیخواستم بشن. اینکه کی قراره بهبوده دنیا حکومت کنه، مسئله دومه.»
«این ایده کی بود؟»
«اژدهای طلای حقیقی.»
«فکر میکنی خداتوضیح و ارتشش هماینهمه همینطوری فکر میکنن؟»
به دلایلی، برای یولگئومخودم سخت بود که بهوقتی سوال دئوس جواب مثبت بده.
همون موقع بود که...
الکس در حالیوقتی که کنار دئوسمسیر مینشست، گفت: «پیداش کردم!»
«چیو؟»
«یه ببر سفیده.»
«کجاست؟»
«تو قلمرو ورمووده. اما زیاد از دنیایرفته شیاطین دور نیست. تو انتهای جنوبی حوضهتوضیح ناگا، که قلمرو جیلشیگونگه، مهر و موم شده.»
«بسیار خب، فردا راه میافتیم.»
در همین حین، زکه ومیخواستم لاخه هم تقریباً تو همونبوده زمان در دنیای زیرین بودن.
اونا به قلمرو ورموود رفتهبچهست بودن، جایی که لاخه چندتادوره طلسم روی زکه اجرا کرد.
«هیچ سابقهای تو تاریخ نیست که انسانها قدم به دنیایبریزم شیاطین گذاشته باشن. باید خیلی مراقب باشی. این عصاره شاخهبرام خاره. بمالش پشت گوشهات. چون اونجا بیشترین فرمونها رو ترشح میکنه.»
زکه در سکوتتوضیح همون کاری رو کردحرص که لاخه بهش گفت.
«خیلی سخته که بقیه رو گول بزنیمبیام تا فکر کنن تو یه گیاهی، برایسرم همین تو رو به عنوان گردهافشانم معرفی میکنم.»
«گردهافشان دیگه چیه؟»
«خب...»
گونههای لاخه سرخ شد.دادم سرش رو پایین انداختجوش و با صدای آرومی گفت:
«یعنی بردهای کهنزن گردهها رو از پرچمبیام به مادگی منتقل میکنه.»