---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 177: ۴۰. انسان‌ها به دنیای شیاطین می‌روند و پادشاه شیاطین به عنوان حق امتیاز برمی‌گردد (۵) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 177: ۴۰. انسان‌ها به دنیای شیاطین می‌روند و پادشاه شیاطین به عنوان حق امتیاز برمی‌گردد (۵)

0

«ارزش خوردن رو داره.»

«آره؟ این روزا تو‌سرم​ این دنیا هیچ دلخوشی دیگه‌ای‌توضیح​ جز غذای خوشمزه پیدا نمی‌شه.»

«تو هم‌فکر​ حسابی زندگی سوت‌بچه‌های​ و کوری داری.»

«مگه واسه‌بهت​ تو فرقی‌نزن​ هم داره؟»

«من؟»

الکس پرید وسط حرفمون:

«فرق داره دیگه!‌تشکیل​ مگه ارباب الان‌دوره​ یه بچه نداره؟»

برق مرگ‌بهت​ تو چشم‌های‌نزن​ دئوس درخشید.

«آخه الان‌بیام​ چه وقت‌پادشاه​ گفتن این حرفه؟»

«خب اگه‌رفته​ خانواده داشته باشی،‌بریزم​ دیگه تنها نیستی.»

یولگئوم یه آه غلیظ کشید.

«همینم می‌شه.»

«چرا تو‌بیام​ هم یکی‌پادشاه​ درست نمی‌کنی؟»

«منظورت بچه‌ست؟»

«خانواده! تو فکر تشکیل خانواده‌بچه‌های​ نیستی؟ اصلاً چرا بچه‌های این‌شدن​ دوره زمونه این‌قدر بی‌حیا شدن؟»

«یه بچه ده‌ساله رو گیر میاری، یه بلایی سرش میاری‌پادشاه​ بعد از حیا حرف می‌زنی. خب که چی؟ می‌خوای خرجی‌توضیح​ سیگنی رو بدی؟ اصلاً شیاطین همچین مفهومی تو کتشون می‌ره؟»

الکس به‌بیام​ جای من‌پادشاه​ جواب داد:

«شیطان که ازدواج‌خاکی​ نمی‌کنه. تمام زن‌های‌قضیه​ دنیا مال اونن.»

«شنیدم واقعاً همینه، نه؟»

«خرپول بود، خرپول‌تر هم شد.»

«بهت که گفتم سر من غر نزن. مگه من خودم می‌خواستم این‌طوری به‌برات​ دنیا بیام؟ وقتی پادشاه شیاطین این‌طوری بوده و این مسیر رو رفته، من چه‌بی‌خیال​ خاکی تو سرم بریزم؟ قضیه سیگنی رو هم که صد بار برات توضیح دادم.»

«حالا چرا داری‌خاکی​ با این‌همه حرص و‌بار​ جوش برام توضیح می‌دی؟»

«ها؟»

«تو فقط‌بهت​ رئیس یه گروه‌خودم​ متحدی، مگه نه؟»

«دقیقاً. بی‌خیال، برگردیم‌وقتی​ سر همون بحث‌مسیر​ چهار خدای مرگ.»

«آها، یادم رفت اونو‌سرم​ بگم. خب... وای! این‌برات​ یکی هم واقعاً خوشمزه‌ست.»

«این زنیکه روانی.»

«ببخشید، ببخشید. خب داشتم می‌گفتم، جانور مرگ‌این‌طوری​ فقط یه ابزاره. می‌دونستی همون قبیله غول‌ها‌خاکی​ بودن که باعث نابودی عصر طلایی شدن؟»

«می‌دونم. اسمشون نزار بود.»

«بعد از اینکه با نیزه‌های بچه‌هاش سوراخ‌سوراخ شد و زیر زمین دفنش کردن، آداپاها به‌برام​ وحشی‌بازی‌شون ادامه دادن. آخرش هم سلاح‌هایی رو بیرون کشیدن که نباید ازشون استفاده می‌شد و‌رفت​ جنگی راه انداختن که باعث انقراض ۹۹.۹۹۹ درصد از تمام موجودات زنده روی زمین شد.»

«زمین؟»

«همون سرزمینی‌بهت​ که الان‌نزن​ دنیای شیاطین اونجاست.»

«آهان!»

«آداپاهای اون زمان اون‌قدر قوی بودن که اصلاً با غول‌های الان قابل مقایسه نیستن. ده متر قد داشتن و قدرت ترمیم بدنشون یه‌برگردیم​ چیزی تو مایه‌های معجزه بود؛ طوری که حتی اگه دست و پاشون قطع می‌شد، تو یه چشم‌به‌هم‌زدن دوباره درمی‌اومد. حتی می‌تونستن در برابر‌باعث​ تشعشعات و سم درمنه هم مقاومت کنن. برای کشتنشون، یا باید کل بدنشون رو با حرارت خیلی بالا می‌سوزوندی یا سرشون رو قطع می‌کردی.»

«اون بچه‌هایی که شکستشون دادن،‌بچه‌های​ اژدها بودن؟ برای همین اون‌شدن​ نفس رو به من دادی؟»

«درسته. آداپاها الگوهای مختلفی از توانایی‌های رزمی داشتن‌بیام​ که به بدنشون پیوند خورده بود. برای مقابله‌بریزم​ با هر کدومشون، چند نوع اژدها ساخته شد.»

«جانور مرگ‌بیام​ هم یه‌پادشاه​ جور اژدهاست؟»

«شبیهن، ولی فرق دارن. از این نظر که هر دو سلاح‌های مصنوعی بر پایه حیاتن، یکی‌ان... اما وقتی خدا اژدهایان رو خلق کرد، باهاشون مثل موجودات واقعی رفتار کرد. اونا اراده‌اونو​ آزاد داشتن، زادوولد می‌کردن و پیشرفت کردن. اما خب، عوارض جانبی هم داشت. آداپاها به مرور ضعیف‌تر شدن و به غول‌های امروزی تبدیل شدن، و دیگه دشمنی در حد و اندازه‌وحشی‌بازی‌شون​ اژدهایان نبودن. اژدهایان سعی کردن با استفاده از هوش بالا و قدرت جادویی‌شون، قدرت بیشتری به دست بیارن... و این در نهایت شد همون جرقه‌ای که به عصر نقره‌ای پایان داد.»

«پس این دفعه، مشکل رو‌بچه‌های​ به جای یه موجود زنده،‌شدن​ با یه سلاح زنده حل کردن؟»

«آره. همون ریپر و لویاتان. بعد از اینکه‌بیام​ عصر نقره‌ای تموم شد، خدا دستور داد که دیگه‌قضیه​ نباید ازشون استفاده بشه. احتمالاً لوسیفر مهرومومش کرده بوده.»

«از این بحث‌های شیطان و خدا‌مسیر​ اعصابم خرد می‌شه. اگه این‌طوره، اصلاً چرا‌برات​ شد ارباب شیاطین؟ همون فرشته می‌موند دیگه.»

«حتماً یه دلیلی داشته.»

«تو هم نمی‌دونی؟»

«نه. چون‌بهت​ من یه‌نزن​ اژدهای طلای حقیقی‌ام.»

«آها، اون خیلی‌وقتی​ زود از فرشته‌مسیر​ بودن استعفا داد.»

یولگئوم یه تیکه‌خاکی​ کلفت از استیک‌قضیه​ رو چپاند تو دهنش.

آب لذیذ‌فکر​ گوشت دهنش‌اصلاً​ رو پر کرد.

دئوس با‌بهت​ دیدن این‌نزن​ صحنه لبخندی زد.

«به چی می‌خندی؟»

«هیچی. نوش جونت. به هر حال، چون حیوون‌های ساده‌ای‌توضیح​ هستن، تو محیطی می‌مونن که براشون مناسب باشه، نه؟‌رئیس​ چاره‌ای ندارم جز اینکه مثل الان دنبال رگه اژدها بگردم.»

«می‌خوای برات یه فال بگیرم؟»

«فال؟ مگه‌بهت​ از این‌نزن​ کارا هم بلدی؟»

«فعلاً که‌بیام​ آره. شاید یه‌بوده​ جور سرگرمی باشه؟»

«اگه بلدی،‌رفته​ خب زودتر‌سرم​ انجامش بده دیگه.»

«فقط می‌شه یه‌تشکیل​ چیز تقریبی درآورد.‌دوره​ مثلاً جهت رو.»

«همینم کلی غنیمته.»

«امتحانش کنیم؟»

یولگئوم یه لحظه به اطراف نگاه‌قضیه​ کرد و یه مشت از چاپستیک‌هایی‌این‌همه​ که روی میز مونده بود رو برداشت.

چشم‌هاش رو بست، چاپستیک‌ها رو با هر دو‌این‌قدر​ دستش گرفت، اونا رو تقسیم کرد و آخرین دونه‌حیا​ رو بین انگشت کوچیک و انگشت حلقه‌اش گیر داد.

این کار رو چند‌نزن​ بار تکرار کرد تا‌بیام​ به جواب درست برسه.

در مجموع ۶ سوراخ و‌بوده​ جفت انتخاب شد و به‌بریزم​ عنوان فال مورد استفاده قرار گرفت.

بعد از اینکه فال دراومد،‌بریزم​ یولگئوم در حالی که بهش خیره‌حالا​ شده بود، سرش رو کج کرد.

«اون دیگه‌فکر​ چه قیافه‌ایه؟‌اصلاً​ فال چی می‌گه؟»

«زن قبل از اینکه قایق‌خودم​ رو نابود کنه، با معشوقه‌اش‌پادشاه​ ملاقات کرده و از رودخونه گذشته.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«یعنی سوزاکو از‌خاکی​ قبل رفته تا‌قضیه​ صاحبش رو پیدا کنه.»

«پوف. از‌فکر​ پول فال‌اصلاً​ خبری نیست.»

یولگئوم از‌بهت​ حرف دئوس‌نزن​ کفری شد.

«تو تا حالا اشتباه نکردی؟»

«امروز همون‌رفته​ روزیه که‌سرم​ اشتباه کردی.»

«یه بار دیگه امتحان می‌کنم!»

دوباره چاپستیک‌ها رو‌گفتم​ برداشت و شروع‌می‌خواستم​ کرد به فال گرفتن.

اما نتیجه بازم‌وقتی​ همون بود. قیافه‌مسیر​ دئوس تو هم رفت.

«یعنی یه پدرسوخته‌ای‌خاکی​ پیدا شده که‌قضیه​ سوزاکوی من رو دزدیده...؟»

«از کی تا‌تشکیل​ حالا شده مال‌دوره​ تو؟ ولی خب، عجیبه.»

یولگئوم در حالی که‌نزن​ به نمادهای فالش نگاه‌بیام​ می‌کرد، حسابی گیج شده بود.

«این یعنی یه جایی تو‌بوده​ این سرزمین... یه چیزی قوی‌تر‌بریزم​ از سوزاکو داره پرسه می‌زنه.»

تو همون لحظه، دئوس‌سرم​ و یولگئوم هم‌زمان به‌برات​ یه نفر فکر کردن.

«زکه؟»

«یعنی ممکنه‌بهت​ تا این حد‌خودم​ قوی شده باشه؟»

واکنش دئوس به‌وقتی​ سؤال یولگئوم، به‌مسیر​ نظرش یکم غافلگیرکننده اومد.

دئوس داشت لبخند می‌زد.‌سرم​ انگار این خبر از هر‌توضیح​ چیز دیگه‌ای براش خوشحال‌کننده‌تر بود.

«خوشم نمیاد.»

«چرا؟»

«اگه زکه از‌وقتی​ تو قوی‌تر بشه،‌مسیر​ دردسر بزرگی درست می‌شه.»

«چه دردسری؟»

«یادت رفته‌فکر​ با خواهرش‌اصلاً​ چیکار کردی؟»

«آه!»

لبخند از‌بیام​ روی لب‌های‌پادشاه​ دئوس محو شد.

«احمق. یه وجب‌خاکی​ جلوتر از دماغت‌قضیه​ رو هم نمی‌بینی.»

«این یکی‌فکر​ دیگه خیلی‌اصلاً​ رُک بود.»

«چرا جلوی زکه این‌قدر زبون‌دراز‌خودم​ نیستی؟» دئوس لب‌هایش را آویزان‌پادشاه​ کرد. جرقه‌ای به سمت الکس پرید.

«پیشخدمت!»

«بله، سرورم.»

«سعی کن موقعیت یکی دیگه از هیولاهای‌زمونه​ مرگ رو پیدا کنی. اگه مهر و‌بلایی​ موم شده باشه، باید بشکافمش و ببلعمش.»

«چشم! سرورم، که با این جاه‌طلبی‌می‌خواستم​ رویای فتح دنیا رو در سر‌مسیر​ دارید، من اوامر شبانه‌تون رو اطاعت می‌کنم!»

دئوس رو به یولگئوم کرد:‌بوده​ «تو هم فقط نگاه نکن،‌بریزم​ یه فال بگیر ببینیم چی می‌شه.»

«نه. دیگه از این‌سرم​ کارا نمی‌کنم. باهام مثل‌برات​ یه رمال شیاد رفتار می‌کنن.»

یولگئوم نوچی کرد، لیوان‌اصلاً​ آب‌میوه‌اش را برداشت و‌این‌قدر​ به لب‌هایش نزدیک کرد.

این چیزی بود که به‌خودم​ زبان آورد، اما دلیل اصلی‌پادشاه​ فال نگرفتنش چیز دیگه‌ای بود.

راستش یکم ترسیده بود.

اگر چهار خدای مرگ‌سرم​ بیدار می‌شدن و به دست‌توضیح​ انسان‌ها و اربابان شیاطین می‌افتادن...

آیا این کار‌تشکیل​ نظم دنیا رو‌دوره​ به هم نمی‌ریخت؟

همون بهتر که قهرمانی‌نزن​ که پادشاه شیاطین رو‌بیام​ شکست داده بود، بمیره.

دئوس در‌بیام​ میخانه قلعه جوریکس‌بوده​ مشغول نوشیدن بود.

از اونجایی که قبلاً مدت زیادی تو این قلعه مونده بود، طبیعی بود که‌جوش​ یه‌سری خاطرات براش زنده بشه. اما قلعه‌ای که ده سال پیش کاملاً نابود شده‌آها​ و به دست غول‌ها از نو ساخته شده بود، هیچ شباهتی به خاطرات دئوس نداشت.

جایی که قبلاً مغازه سلاح‌فروشی‌اش بود،‌دوره​ حالا کاملاً پاکسازی شده و به‌گیر​ یه پارک کوچیک تبدیل شده بود.

اومده بودم ببینم آیا ابزاری از اون دوران‌بیام​ که زکه برای کارش استفاده می‌کرد مونده یا‌بریزم​ نه، اما فقط خاطرات بودن که باقی مونده بودن.

«اگه همونجا مرده بودم، حداقل آبروم حفظ‌رفته​ می‌شد. لعنتی، فرصت خوبی بود تا آخرین نفری‌دادم​ باشم که از قلعه جوریکس زنده بیرون میاد.»

نگاهم رو به‌خاکی​ سمتی که صدا‌قضیه​ ازش می‌اومد چرخوندم.

لباس‌های یه ماجراجو تنش بود.‌بچه‌های​ احتمالاً یه قهرمان، یکی از‌شدن​ بستگان یه قهرمان یا هم‌تیمی‌شون بود.

«همه‌ش تقصیر اون ساحره‌ست.‌نزن​ پشت سقوط هر مردی،‌بیام​ همیشه یه زن وجود داره.»

«دقیقاً. اون ساحره برادرم رو‌بوده​ وسوسه کرد و باعث شد‌بریزم​ با شیاطین دست به یکی کنه.»

«یه شایعه‌ای هم هست که می‌گه‌قضیه​ اون ساحره تو جنگ با پادشاه‌این‌همه​ شیاطین مرده و دوباره زنده شده.»

دئوس در حالی که‌اصلاً​ به حرف‌هاشون گوش می‌داد، دوباره‌بی‌حیا​ یه جرعه از نوشیدنی‌اش خورد.

یولگئوم کنارش‌بهت​ نشسته بود‌نزن​ و براش می‌ریخت.

«عصبانی نشو.»

«فکر کردی بچه‌ام؟»

«مگه ذاتت این نیست که‌بچه‌های​ هر وقت دلت خواست قتل‌عام‌شدن​ کنی و همه‌چیز رو نابود کنی؟»

«باید ارزشش رو هم‌نزن​ داشته باشه. یا باید‌بیام​ سرگرم‌کننده باشه یا ضروری.»

دوباره صدای‌بیام​ مکالمه‌شون به‌پادشاه​ گوشم رسید.

«با این حال خوشحالم. کوچک‌ترین برادرم حالا یه‌برات​ پالادین لئو شده. مگه قسم نخورده بود که برادرش‌فقط​ رو می‌کشه و لکه ننگ خانواده رو پاک می‌کنه؟»

«شنیدم مهارت‌های شمشیرزنی‌اش‌تشکیل​ فوق‌العاده‌ست؟ منم ۱۰‌دوره​ درصد خون خالص دارم.»

«۱۰ درصد برای‌گفتم​ اینکه آخرین نفر‌می‌خواستم​ باشی کافی نیست.»

«آره. برای همینه که با‌بوده​ وجود اینکه نسل چهارمی، بازم‌بریزم​ می‌تونی از هاله استفاده کنی!»

دئوس با‌رفته​ دهان باز به‌بریزم​ یولگئوم نگاه کرد.

«سومی؟»

«فکر می‌کردم‌بهت​ این داستان درباره‌خودم​ کوچک‌ترین برادر زکه‌ست؟»

«۱۰ درصد خون خالص؟‌پادشاه​ یعنی هر سه تا خواهر‌سرم​ و برادر بالای ۱۰ درصدن.»

«که این‌طور.»

«تو از طرف فرشته‌ها هستی.»

«خب که چی؟»

«می‌شه با خدا حرف زد؟»

«ارباب فقط دستور‌خاکی​ می‌ده. من نمی‌تونم‌قضیه​ باهاش حرف بزنم.»

«حیف شد. می‌خواستم ازش‌اصلاً​ بپرسم اصلاً عقل تو‌این‌قدر​ کله‌اش هست یا نه.»

«بازم داری‌بهت​ بی‌احترامی می‌کنی.‌نزن​ این‌طوری مجازات می‌شیا.»

«اگه دیوونه نباشه چی؟ هر سه‌مسیر​ تا خواهر و برادر تو محدوده‌بار​ ۱۰ درصدن. چه نقشه‌ای تو سرشه؟»

«همه‌ش به خاطر اینه که‌بریزم​ پادشاه شیاطین پا گذاشت تو‌دادم​ دنیای انسان‌ها و وحشی‌بازی درآورد.»

«فقط چیزای بد رو‌اصلاً​ از الکس یاد گرفتی.‌این‌قدر​ چرا بازم تقصیر من شد؟»

یولگئوم لیوان‌بهت​ خالی‌اش رو‌نزن​ جلو آورد.

دئوس در‌بیام​ سکوت لیوانش‌پادشاه​ رو پر کرد.

«واقعاً تقصیر کسی نیست،‌سرم​ اما خدا حتی داره این‌توضیح​ رو هم در نظر می‌گیره.»

«چرا زکه‌فکر​ سوزاکو رو‌اصلاً​ به دست آورد؟»

«منم نمی‌دونم. من‌گفتم​ الان فقط یه‌می‌خواستم​ اژدهای طلای حقیقی‌ام.»

اون دو‌بیام​ تا لیوان‌هاشون رو‌بوده​ به هم زدند.

بدن انسانی‌ام داشت مست می‌شد. از‌قضیه​ این حس عجیب خوشم می‌اومد، برای‌این‌همه​ همین دوباره لیوانم رو پر کردم.

یولگئوم پرسید: «ولی واقعاً‌اصلاً​ قصد داری همه خدایان‌این‌قدر​ مرگ رو بیدار کنی؟»

«آره. چرا؟ مشکلیه؟»

«من نظم رو دوست دارم. فکر‌مسیر​ می‌کنم حتماً دلیل خوبی وجود داشته‌بار​ که هیولای مرگ مهر و موم شده.»

«شاید این‌طور باشه.‌خاکی​ ولی چیکار می‌تونم بکنم؟‌بار​ من از نظم متنفرم.»

«چرا؟»

«چون در نهایت، اون‌نزن​ نظم فقط در صورتی‌بیام​ حفظ می‌شه که من بمیرم.»

«آه!»

«من هیچ‌رفته​ علاقه‌ای به‌سرم​ خودکشی ندارم.»

«این یعنی...»

«باز داری قضیه رو جدی می‌کنی.» این فقط یه شوخی تو حالت مستی بود. اگه بهش فکر کنی، پادشاه شیاطین‌توضیح​ نمرده. چون من می‌تونم دوباره به عنوان یه شیطان زندگی کنم. «تا زمانی که کنترل خودم رو از دست ندم و‌رفت​ مثل این دفعه کاملاً نابود نشم، حتی اگه ۶۶۶ قرن دیگه هم بگذره، با انرژی روح شیطانی به زندگی‌ام ادامه می‌دم.»

«فقط کافیه‌بیام​ با قهرمان بجنگی‌بوده​ و پیروز بشی.»

«مگه این کار به‌سرم​ نتیجه‌ای ختم نمی‌شه که‌برات​ از نظم دورترین چیز ممکنه؟»

«نظم یعنی قوانین دنیا رعایت‌بچه‌های​ بشن. اینکه کی قراره به‌شدن​ دنیا حکومت کنه، مسئله دومه.»

«این ایده کی بود؟»

«اژدهای طلای حقیقی.»

«فکر می‌کنی خدا‌خاکی​ و ارتشش هم‌قضیه​ همین‌طوری فکر می‌کنن؟»

به دلایلی، برای یولگئوم‌اصلاً​ سخت بود که به‌این‌قدر​ سوال دئوس جواب مثبت بده.

همون موقع بود که...

الکس در حالی‌وقتی​ که کنار دئوس‌مسیر​ می‌نشست، گفت: «پیداش کردم!»

«چیو؟»

«یه ببر سفیده.»

«کجاست؟»

«تو قلمرو ورم‌ووده. اما زیاد از دنیای‌رفته​ شیاطین دور نیست. تو انتهای جنوبی حوضه‌توضیح​ ناگا، که قلمرو جیلشیگونگه، مهر و موم شده.»

«بسیار خب، فردا راه می‌افتیم.»

در همین حین، زکه و‌بچه‌های​ لاخه هم تقریباً تو همون‌شدن​ زمان در دنیای زیرین بودن.

اونا به قلمرو ورم‌وود رفته‌خودم​ بودن، جایی که لاخه چندتا‌پادشاه​ طلسم روی زکه اجرا کرد.

«هیچ سابقه‌ای تو تاریخ نیست که انسان‌ها قدم به دنیای‌بریزم​ شیاطین گذاشته باشن. باید خیلی مراقب باشی. این عصاره شاخه‌برام​ خاره. بمالش پشت گوش‌هات. چون اونجا بیشترین فرمون‌ها رو ترشح می‌کنه.»

زکه در سکوت‌خاکی​ همون کاری رو کرد‌بار​ که لاخه بهش گفت.

«خیلی سخته که بقیه رو گول بزنیم‌زمونه​ تا فکر کنن تو یه گیاهی، برای‌بلایی​ همین تو رو به عنوان گرده‌افشانم معرفی می‌کنم.»

«گرده‌افشان دیگه چیه؟»

«خب...»

گونه‌های لاخه سرخ شد.‌سرم​ سرش رو پایین انداخت‌برات​ و با صدای آرومی گفت:

«یعنی برده‌ای که‌تشکیل​ گرده‌ها رو از پرچم‌زمونه​ به مادگی منتقل می‌کنه.»

ناولها | novelha.net