چپتر 275: آخرین روز قاره خوزه (۴)
0یولگئوم دستهایش را کشیداونجا جلو و از چپتعدادشان و راست بازشان کرد.
یکدفعه کلی صفحهحالا نمایش و دکمههای کوچکباید در هوا سبز شدند.
انگشتهایش بدون توقف روی هوا میرقصیدند. حروفبرید و اعداد روی صفحهها جوری تندتند عوضراحت میشدند که آدم با دیدنشان سرگیجه میگرفت.
«همونطور که حدسبزنید میزدم، امواج رادیویی کاراونجا خادمان ستارههاست. پارازیت میندازم.»
با کلافگی پرسیدم:آدمهای «باز این پارازیتاژدهایان انداختن دیگه یعنی چی؟»
جواب داد:گفتم «یعنی اختلال ایجادکاریش کردن تو کارشون.»
هوفی کشیدم و گفتم: «حالابزنید هر چی، فقط یه کاریشمحافظت بکن. ما باید چه غلطی بکنیم؟»
«ارتفاع همینطوری میاد پایین.بیرون قاره رو به سمتمحافظت یه جای امن هدایت کنید.»
یولگئوم این را گفتاونجا و یک پرتوی نور قرمزراحت به سمت قاره خوزه فرستاد.
یه جوراییگفتم مثل خطفقط راهنما بود.
من و زیک همشهر نور رو دنبال کردیمآدمهای و تو آسمون اوج گرفتیم.
یولگئوم با دستهایش تو کار نزار اختلالاونجا ایجاد میکرد و همزمان به تمام اژدهایانیمیشد که تو معبد زندگی میکردند، دستور میداد.
«از شهر بزنید بیروناونجا و برید سمت قاره خوزه.راحت از آدمهای اونجا محافظت کنید!»
اژدهایان بیشماری که تعدادشان راحتکاریش از صد هزار تا رد میشد،همینطوری با دستور او به پرواز درآمدند.
کم نبودند آدمهایی که با دیدن این صحنه، فکر کردندمحافظت اژدهایان بهشان حمله کردهاند و زهرهترک شدند، اما کمی بعد،آدمهایی اصلاً وقتی برای فکر کردن به این چیزها نمانده بود.
یه زلزلهیشهر وحشتناک کل قارهبرید خوزه رو لرزوند.
یه جاهایی حتی سونامی راه افتاد. ازبیشماری اون طرف، یه وقتهایی آب دریاچهها تو یکآدمهایی چشمبههمزدن غیب میشد و کف خشکشان میزد بیرون.
زمین شکاف برمیداشتحالا و دهها متربکن بالا و پایین میرفت.
فرو ریختن قلعههای مستحکمشهر دیگه تبدیل به یهآدمهای صحنهی عادی شده بود.
آدمها که برای اولین بار تو عمرشاناونجا با همچین فاجعهای روبهرو شده بودند، اصلاًمیشد نمیدانستند باید چه خاکی تو سرشان بریزند.
اما این زلزله، در برابر بلاییاژدهایان که داشت سر کل قاره خوزهپرواز میآمد، عملاً یه شوخی مسخره بود.
من و زیکحالا حالا تقریباً سیصد کیلومتریباید از هم فاصله داشتیم.
دستم رو گذاشته بودم زیر صفحهبیرون قارهای و با تمام توانم، ذراتبیشماری تاریک رو از موتورهای پیشرانم بیرون میدادم.
صدای یولگئوم تو گوشم پیچید:
«خروجی رو حدود سه درصدمحافظت کم کن. اگه همینطوری پیش بره،میشد صفحه قارهای با مخ میخوره زمین.»
با کلافگی جواب دادم: «باشه، باشه. ولی واقعاً اینطوریبکنیم بهتره؟ اگه قاره از وسط نصف بشه و بیفته،هدایت دهها میلیون نفر تو همون ثانیهی اول پودر میشن.»
«هنوز کنترلش دستمونه. آرک مالکوث تازهبیرون از هم پاشیده. وزن بیشتری میفتهبیشماری سمت زیک، پس حواست رو جمع کن.»
«مطمئنم اونشهر بچه خوببیرون دوام میاره.»
داشتیم دربارهی یه تودهاونجا سنگین با قطر بیشترتعدادشان از هزار کیلومتر حرف میزدیم.
فقط بلند کردنش توفقط هوا خودش به اندازهیغلطی کافی غیرمنطقی و مسخره بود.
برای همین، یولگئوم تصمیمشهر گرفته بود مشکل روآدمهای دقیقاً برعکس حل کنه.
ریشههای سفیروث رو یکییکیبیرون از قاره جدا میکردمحافظت و مینشاند روی زمین.
قرار بود از قدرت اژدهایان استفاده بشهبیشماری تا جلوی یه مقدار از شوک ونبودند آسیب به زمینهای قاره خوزه گرفته بشه.
البته، این عملیاتی بود کهکاریش اگه من و زیک نبودیم،ارتفاع حتی تصورش هم خندهدار بود.
ما حتی مدارمیداد ماه رو همبیرون عوض کرده بودیم.
هر دومون پیشرانههایی داشتیمبیرون که خروجیشون خیلی بیشترمحافظت از تکتک ریشههای سفیروث بود.
همون لحظه، صفحهآدمهای قارهای خوزه یهو شروعبیشماری کرد به کج شدن.
انگار وزنشگفتم از تعادلفقط خارج شده بود.
دلیلی که باعث شدشهر قاره از کنترل یولگئوم خارجاونجا بشه، چیزی نبود جز دریا.
اقیانوس قاره خوزه که دورتادور لبهی بیرونی صفحهی تکتونیکیاژدهایان قرار داشت، به یه سمت سرازیر شد و مرکزآدمهایی ثقل قاره رو به طرز وحشتناکی به هم زد.
فعلاً فقط دو سه درجه کجاژدهایان شده بود، اما هر چی زمانپرواز میگذشت، این انحراف بدتر و فاجعهبارتر میشد.
با درخواست فوری یولگئوم، جهتکاریش نازلهایی که از چهار خدایارتفاع مرگ ساخته بودم رو تغییر دادم.
اما قاره دیگه شتاب گرفتهبزنید بود و تغییر مسیرش به ایناژدهایان راحتیها نبود. لعنتی، مگه اسباببازی بود؟
با وجود اینکه من و زیکآدمهای داشتیم خودمون رو پاره میکردیم، فقطراحت تونستیم یکم سرعت سقوط رو کم کنیم.
دستهای یولگئومبرید با سرعت رویمحافظت کیبوردهای مجازیاش میکوبیدند.
اگه حتی با قدرت من و زیک هم نمیشدبکنیم اوضاع رو کنترل کرد، هیچ راه دیگهای نمیماند جزهدایت اینکه ریشههای سفیروث رو با سرعت بیشتری جدا کنه.
این کار سرعت سقوط قاره روبیرون بیشتر میکرد، اما حداقل خیلی بهتر ازتعدادشان این بود که کل قاره چپه بشه.
یه پیامشهر روی صفحه نمایشبرید روبهرویش ظاهر شد:
«آیا تایید میکنید؟»
با دیدن این سوال، یولگئومکاریش برای چند ثانیه خشکش زدارتفاع و نتوانست دستش رو تکان بده.
واقعاً کار درستی بود؟
شاید اگه یکم دیگهبیرون صبر میکرد، قاره با همیناژدهایان مقدار کج بودن متوقف میشد.
اگه تا آخرش کنترلشاونجا میکردند، نمیتونستند جون آدمهایتعدادشان بیشتری رو نجات بدن؟
هرچقدر هم که سرعت سقوطکاریش رو کم میکردند، باز همارتفاع سرعتش چند متر بر ثانیه بود.
فقط با تکیه بر نتایج شبیهسازی، اصلاًبرید نمیشد پیشبینی کرد که قاره خوزه بعدراحت از برخورد با زمین چقدر متلاشی میشه.
چند نفر قرار بود بمیرند؟
چند نفر؟
چند صد هزار نفر؟
شاید هم آمارمیداد تلفات به چند میلیونبرید نفر میرسید... هیچکس نمیدانست.
جان میلیونها نفر، فقطبیرون و فقط به یکمحافظت انتخاب یولگئوم بستگی داشت.
قلبش از استرسآدمهای یخ زده بود.اژدهایان با خودش فکر کرد:
فقط باید بهحالا اونایی فکر کنمبکن که قراره زنده بمونن.
حتی اگه ده میلیون نفر همبیرون بمیرند، باز هم میشه جون دههابیشماری میلیون نفر بقیه رو نجات داد.
درست همون لحظهای که میخواست دکمهآدمهای تایید رو فشار بده، یه پرتویراحت نور از جلوی چشمهاش رد شد.
«کامائل!»
فرشته سقوطکردهی زرشکی، یعنیفقط کامائل، از افق پدیدار شدبکنیم و به سمتشان پرواز کرد.
بلافاصله بعد از اون،شهر یه بال بینهایت بزرگ تواونجا لبهی غربی قاره ظاهر شد.
مشخص بودشهر که این بالهابرید متعلق به کامائله.
با اضافه شدن اون به ماجرا،اژدهایان شیب صفحه قارهای به سرعت تثبیتپرواز شد و به حالت تعادل برگشت.
فرشته مقرب کامائل، پادشاه شیاطینکاریش سابق یعنی خودم دئوس، قهرمانارتفاع زیک و خدای اژدهایان یولگئوم.
چهارتا موجودی که تو حالت عادی هیچبرید دلیلی برای همکاری با هم نداشتند، حالا فقطهزار برای یه هدف مشترک دستبهدست هم داده بودند.
وظیفهی یولگئوم این بود که انسجام قارهاونجا خوزه رو حفظ کنه تا از هم نپاشهپرواز و همزمان ریشههای سفیروث رو هم جدا کنه.
در کنارش، باید سیگنالهایی کهمحافظت نزار برای کنترل کل ریشههایهزار سفیروث میفرستاد رو هم مسدود میکرد.
با اینکه از نظر فیزیکی زحمت زیادیباید نمیکشید، اما در واقع، یولگئوم تو اونقاره لحظه درگیرترین و پرمشغلهترین فرد جمع بود.
من و زیک هم داشتیم از پیشرانههایی که ازاونجا چهار خدای مرگ ساخته شده بودند، استفاده میکردیم تادرآمدند قاره خوزه رو به یه سمت مشخص هدایت کنیم.
کامائل هم که دیرتر بهمون ملحقآدمهای شده بود، با بالهاش که یکی ازهزار قدرتهای اصلیاش بود، بهمون نیروی مضاعف میداد.
با زور زدن و تلاش ما سه تاتعدادشان موجود متعالی، قاره بالاخره بدون اینکه خسارت وحشتناکیدیدن به بار بیاره، آرومآروم ارتفاعش رو کم کرد.
و با دور شدن قارهکاریش خوزه، یه تغییر بزرگ توارتفاع دنیای شیاطین به وجود اومد.
با پایان گرفتن خورشیدگرفتگی، خورشیدیبزنید که پشت قاره خوزه پنهان شدهاژدهایان بود، دوباره خودش رو نشان داد.
مسیرهای متصل به آتشفشانبیرون غولپیکر آیو و ورودی دنیایاژدهایان شیاطین، کلاً قطع شده بودند.
قاره خوزه حالا به جای اینکهاژدهایان روی سر دنیای شیاطین باشه، روپرواز به مرزهای شمالی قرار گرفته بود.
اژدهایان با استفاده از جادو، فضایبکن خالی بین توده خشکی خوزه ومیاد زمین رو با خاک پر کرده بودند.
اگه بگمدستور شوکهکننده نبود،شهر دروغ گفتم.
بیشتر از سی درصد ساختمونهایی که آدمها ساختهمحافظت بودن فرو ریخت و صخرههایی که به موییدرآمدند بند بودن، یکی پس از دیگری پایین اومدن.
چندین مورد هم پیش اومد کهاژدهایان دریاچههای بزرگ غیبشون زد و رودخونهها بهدرآمدند خاطر تغییر مسیر آب، کلاً خشک شدن.
دیگه از محصولاتحالا کشاورزی این آدمهایبکن بدبخت نگم براتون.
هر ده ریشه سفیروثشهر از قاره جدا شدنآدمهای و رفتن تو دل آسمون.
این نزار بود که کنترل هرآدمهای ده کشتی فضایی غولپیکر رو که دههاهزار کیلومتر طول داشتن، به دست گرفته بود.
یولگئوم دیگهبرید دکمهها رواونجا دستکاری نمیکرد.
همین که جلوی سقوط قاره خوزه روباید گرفتیم، کافی بود. اصلاً حوصله نداشتم سرقاره مالکیت ریشههای سفیروث با نزار بحث کنم.
دئوس، زیکدستور و کامائل یکییکیبزنید پیش یولگئوم برگشتند.
هر سهتاشون از شدت خستگیبرید بدون اینکه کلمهای حرف بزنن،بیشماری همونجا روی زمین ولو شدن.
خیلی حرفها واسه گفتن داشتم،محافظت ولی جونِ اینکه همون لحظههزار از دهنم بکشمشون بیرون رو نداشتم.
میتونستم پهنهگفتم آبی آسمون روکاریش بالای سرم ببینم.
خورشید اونجا بود؛ نوریشهر اونقدر خیرهکننده که نمیشدآدمهای مستقیم بهش زل زد.
تصمیم گرفتن یه مدتبیرون تو سکوت، زیر نورمحافظت همون خورشید استراحت کنن.
حداقل منبرید که اینطوراونجا حس میکردم.
اربابِ اربابان، لقبی بودفقط که به اژدهای باستانیغلطی نمایندهی هر قبیله اژدها میدادن.
یه چیزی تو مایههای همون هفتبیرون دوک نژاد شیاطین خودمون. بین اژدهایان باستانی،تعدادشان فقط یکیشون میتونست لقب پادشاه رو بگیره.
از اونجا که قدرت جادویی فوقالعادهای داشتن،اونجا نقش پررنگی تو جلوگیری از اون فاجعهمیشد بیسابقه یعنی سقوط قاره خوزه ایفا کردن.
حاکمان اژدها وضعیتآدمهای رو به یولگئوماژدهایان گزارش دادن و رفتن.
دئوس، زیک و کامائل، با کمی فاصلهباید از یولگئوم که سخت مشغول صادر کردنقاره دستورات مختلف به پادشاهان بود، داشتن چای میخوردن.
یه رومیزی گلدارمیداد روی یه میزبیرون سفید پهن شده بود.
قوریها و فنجونها کاملاً چیده شدهآدمهای بودن و چند جور تنقلات وراحت کیک هم روی پایه دسر خودنمایی میکرد.
کامائل عاشق مردها، الکل ومحافظت دعوا بود، ولی خب ازهزار چای خوردن هم بدش نمیاومد.
این ست فنجونهای چایفقط که اینجا بود روغلطی خود کامائل آورده بود.
«هیچی مثل یهمیداد چای دبش بعدبیرون از کار نمیچسبه.»
کامائل دستهاش رو بهبیرون هم مالید، فنجون رومحافظت برداشت و نزدیک دهنش برد.
«تو اصلاًبرید برای چی دوبارهمحافظت اومدی سر کار؟»
دئوس غرغر کردحالا و زیک همبکن بلافاصله دهن باز کرد:
«به لطف کامائل تونستیمشهر از یه بحران بزرگآدمهای جون سالم به در ببریم.»
کامائل نگاهی بهش انداخت و گفت:آدمهای «اگه خیلی راحت از بحران ردراحت بشیم که دیگه کارمون بیارزش میشه.»
«اصلاً هم بیارزش نیست. چون جون آدمهای بیشماری رو توهزار قاره خوزه و دنیای شیاطین نجات دادی. حتی اگه یه ذرهحمله از ثوابش رو هم به من بدی، بازم کلی برات میمونه.»
«حالا مثلاً باارزش هم باشه، مگه کسی میخردش؟ فقط باید بههمینطوری عنوان خاطره پیش خودم نگهش دارم. همین چند وقت پیش جلوی سقوطقرمز ماه رو گرفتم، ولی حتی یه قرون هم بابتش بهم پول ندادن.»
«اگه اینطوره، مگه خودت باعثش نشدی؟ بهبرید خاطر تحریکای تو بود که نزار اون جادوهزار رو زد تا یه شهابسنگ بخوره به ماه.»
«اوه، جدی؟»
دئوس یهو گیجآدمهای به نظر رسید وبیشماری سرش رو کج کرد.
«ولی سر این یکیفقط باید بهت آفرین بگم.غلطی خیلی خوب جمعش کردی.»
«این الان یه تعریفشهر بود. حالا چی شدآدمهای که پاشدی اومدی اینجا؟»
«برگشتم، ولی دیگهبزنید چیزی برای محافظتآدمهای کردن وجود نداشت.»
«فرشتگان نابودی چی؟»
«اونا به خودی خود قدرتی ندارن. ساختارشون طوری نیست که با آتیش زدن منفجرقاره بشن. باید از کلید کنترل برای فعال کردنشون استفاده کنی، ولی آدمهای امروزی هنوز همچینبود عقلی ندارن. این آثار باستانیِ باقیمونده، بدون دانش اولیه مهندسی، عملاً به هیچ دردی نمیخورن.»
«یعنی صدهادستور قرن همینطوری دستنخوردهبزنید باقی مونده بودن؟»
«حالا که بهش فکر میکنم، آره. ولی این واقعیتاژدهایان رو عوض نمیکنه که اون چیز خطرناکیه. منم فقط بهدیدن این خاطر اومدم اینجا چون سقوط قاره خوزه خطرناکتر بود.»
«مگه تو همون فرشتهای نبودیمحافظت که حتی اگه دنیا نابودهزار میشد هم از کارماش دست نمیکشید؟»
«چرا، خودشم. ولی بعد از اینکه چندباید بار از شماها کتک خوردم، انگار یهقاره قطعاتی اون تو، تو وجودم خراب شده.»
بعد از تموممیداد شدن کارش، دیدمبیرون یولگئوم داره میاد سمتم.
همین کهشهر نزدیک شد،بیرون شاکی شد:
«وای، اعصابم خورده. واقعاً مجبوریدمحافظت درست بغل دست جایی که دارممیشد جون میکنم، اینطوری بشینید چای بخورید؟»
کامائل بیسروصداگفتم فنجون چای روکاریش هل داد سمتش.
یولگئوم نشست ومیداد این بار چند تیکهبرید کیک گذاشت تو بشقابش.
«این کیکِ رینبوعه.»
«دروغ میگی!»
«همین امروز صبح خریدمش.»
«قاره خوزه داشت سقوط میکرد!»
«شانس آوردم. من همیشه مرتب سفارشمآدمهای رو تحویل میگیرم. داشتم از تنهاراحت دلخوشیای که خدا بهم داده لذت میبردم.»
کامائل برای دئوس و زیک کهاژدهایان گیج شده بودن و نمیفهمیدن بحثپرواز سر چیه، یه توضیح مختصر داد:
«رینبو یه شیرینیفروشی تو ایزولتاست،کاریش شمال شرقی قاره خوزه. همونجاییهارتفاع که خوشمزهترین کیکها رو میپزه.»
دئوس سرش رو تکون داد.
«حالا اینا به کنار.بیرون آخه چرا یهو بایدمحافظت همچین بدبیاری گندی بیاریم؟»
یولگئوم گفت:
«خودمم نمیدونم چرا. زیادی خیالم راحت بود. اصلاًغلطی فکرش رو هم نمیکردم که نزار از قبلجای تمام کدهای کنترل کشتی رو به دست آورده باشه.»
«منظورت ازدستور کشتی، همونشهر ریشههای سفیروثه، نه؟»
«آره. اون در اصل یه سفینه فضایی بود. بعد از شکست در سفرهزار فضایی، آدمهایی که میخواستن فرار کنن و سیارهای رو که به خاطر جنگزهرهترک در حال نابودی بود ترک کنن، اون رو تبدیل به یه کشتی نجات کردن.»
«یعنی نزار اونآدمهای رو کشید بیروناژدهایان و انداخت دور؟»
«هیچوقت فکر نمیکردم همچین کار احمقانهایبکن بکنه... نه، شاید باید از همونمیاد اول گارد میگرفتیم و دفاع میکردیم.»
یولگئوم آهیدستور کشید و سرشبزنید رو تکون داد.
عمراً اگه میتونستم تصور کنم که اون بهمحافظت همین راحتی دست به کاری بزنه که میتونست همنبودند بشریت و هم کل نژاد شیاطین رو نابود کنه.
دست زدن بهآدمهای ریشههای سفیروث به معنیبیشماری سقوط قاره خوزه بود.
و البته نابودیحالا شیاطینی که اونبکن پایین زندگی میکردن.
شیاطین با نزار متحد بودنبزنید و شاید همین موضوع باعثمحافظت شده بود یولگئوم غافلگیر بشه.
«یعنی نقشهشهر داره کهبیرون بذاره بره؟»
دئوس چایشبرید رو یهاونجا قلپ سر کشید.
هیچکدوم از اونحالا سه نفر نتونستن جوابیباید به این سؤال بدن.
نه، در واقع حتی نمیتونستن بهبیرون این سؤال که اصلاً اون زندهبیشماری است یا نه هم جوابی بدن.