---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 334: ۷۶. تولد اعلیحضرت امپراتور فضا (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 334: ۷۶. تولد اعلیحضرت امپراتور فضا (۱)

0

«دوران نزار شروع می‌شه.»

«دورانش تا روزی‌اینه​ که برخلاف اراده‌ی خدا‌هنوز​ عمل نکنه، ادامه داره.»

«فقط با‌می‌زنم​ شنیدنش هم اعصابت‌همین​ خرد می‌شه، نه؟»

«تبریک می‌گم.‌برمی‌گرده​ حالا دیگه‌اینه​ یه قهرمان شدی.»

«اون یارو شیطانه؟»

«اگه بخوام صادق باشم، این کار مثل دفع کردن‌بودن​ سم با سم می‌مونه. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی که قراره‌منظورت​ این دنیا رو از بحران نجات بده، پادشاه شیاطین باشه.»

دئوس جواب داد: «مگه من قصدی‌کافیه​ برای نجات دنیا دارم؟ فقط اگه‌نظر​ از چیزی خوشم نیاد، می‌زنم لت‌وپارش می‌کنم.»

«همین کافیه.»

«پس، بیا زودتر بازیکنا رو عوض کنیم. به نظر می‌رسه زکه به حد‌ضعف​ خودش رسیده. چون اگه دوباره بمیره، جمع‌وجور کردنش خیلی دردسر داره. با اینکه‌مثلاً​ چشم‌های شیطانی داره، اما به نظر نمی‌رسه توانایی دیدن مسیر روح رو داشته باشه.»

یولگئوم گفت: «به‌جز فرشتگان مقرب، این‌اراده‌اش​ قدرتیه که فقط ارباب شیاطین، یعنی‌بی‌خیال​ از نوادگان مستقیم لوسیفر، اون رو داره.»

«خب، فقط یکم زمان می‌بره‌همین​ و برمی‌گرده. مسئله اینه که آیا‌کنیم​ اصلاً اراده‌اش رو داره یا نه.»

«چون زکه هنوز‌مسئله​ خودش رو به‌اصلاً​ انسان بودن محدود کرده.»

«اگه بی‌خیال انسان‌بکشه​ بودن می‌شد، دیگه مجبور‌نگفتی​ نبود این‌قدر زجر بکشه.»

«منظورت اینه که قوی‌تر می‌شه؟»

«مگه خودت‌می‌زنم​ نگفتی بدن‌می‌کنم​ فقط یه ظرفه؟»

«درسته...»

«ضعیف‌ترین نقطه ضعف زکه همین بدن انسانیشه. اگه‌بدن​ اون رو بندازه دور، خیلی قوی‌تر نمی‌شه؟ حداقل‌دور​ اگه مثل لاخه یه گیاه بود، خیلی بهتر می‌شد.»

یولگئوم با تردید گفت:‌آیا​ «اینکه زکه تبدیل به‌انسان​ یه گل بشه یکم...»

«مثلاً گفتم.»

دئوس در حالی که‌اینه​ این رو می‌گفت، شروع‌هنوز​ کرد به کش‌وقوس دادن شونه‌هاش.

گردنش رو‌زجر​ تق‌تق شکوند و‌قوی‌تر​ پرسید: «شرط ببندیم؟»

«چه شرطی؟»

«کی می‌بره؟»

«چه معنی داره‌مسئله​ کسی که خودش‌اصلاً​ قراره بجنگه شرط‌بندی کنه؟»

«شرط می‌بندم که من می‌برم.»

«خب، به هر حال...»

«اگه من‌می‌زنم​ ببرم، تو باید‌همین​ بی‌خیال عصبانیتت بشی.»

«ها؟»

«من واقعاً نمی‌دونم واسه‌منظورت​ چی از دستم عصبانی هستی.‌ظرفه​ کینه‌ت رو بریز دور. چطوره؟»

لبخندی روی‌مسئله​ صورت یولگئوم‌آیا​ نقش بست.

با اینکه عمداً لب‌هاش رو به هم‌بیا​ فشار می‌داد تا نخنده، اما متوجه شد‌زکه​ که خنده تا توی چشم‌هاش هم دویده.

به نظر می‌رسید صرفاً فکر کردن‌اصلاً​ به کنار گذاشتن عصبانیتش هم باعث‌کرده​ شده بود یولگئوم حس بهتری پیدا کنه.

تصویر دئوس‌زجر​ از روبه‌روی‌منظورت​ او ناپدید شد.

و بعد، چند کیلومتر‌آیا​ دورتر، جایی که نزار و‌بودن​ زکه بودند، دوباره ظاهر شد.

یولگئوم این صحنه‌لت‌وپارش​ رو تماشا کرد‌کافیه​ و دوباره لبخند زد.

می‌دونست که حتی اگه دئوس در‌اصلاً​ برابر نزار پیروز بشه، باز هم قرار‌بی‌خیال​ نیست اوضاع کاملاً بر وفق مراد باشه.

میکائیل داشت پشت سر انسان‌ها‌قوی‌تر​ نقشه‌ای می‌کشید و لوسیفر هم‌درسته​ پشت سر شیاطین پنهان شده بود.

راگوئل و رازیل سقوط‌کرده.

و حتی بابل.

شاید نزار‌برمی‌گرده​ فقط شروع تمام‌آیا​ این اتفاقات بود.

زکه در حالی که‌منظورت​ غرق در خون بود، همچنان‌ظرفه​ به سمت جلو حرکت می‌کرد.

فاصله‌اش با‌مسئله​ نزار فقط حدود‌اصلاً​ ده متر بود.

او انرژی بی‌کران رعدوبرق‌می‌کنم​ رو دفع کرد و‌زودتر​ با شمشیرش ضربه‌ای زد.

نزار چاره‌ای جز‌مسئله​ ادای احترام به‌اصلاً​ این جنگجوی مجروح نداشت.

«صادقانه بگم، بهت حسودیم می‌شه. اون شجاعت‌نگفتی​ خالص، نماد یه جنگجوی واقعیه. تو از هر‌بندازه​ موجود دیگه‌ای توی این دنیا جنگجوی بزرگ‌تری هستی.»

زکه تلخند زد.

«یعنی از من قوی‌تری؟»

نزار جواب داد: «من یه جنگجو نیستم. من یه حاکم مطلقم. اگه قرار بود‌می‌شد​ ارتشی رو برای جنگ با موجودات قدرتمند بفرستم، دلم می‌خواست تو طلایه‌دارش باشی. دلم می‌خواد‌ضعف​ ارتشی رو که هرگز شکست نمی‌خوره تحت فرمان تو دربیارم و یه یگان شکست‌ناپذیر بسازم.»

«محترمانه رد می‌کنم. چون‌منظورت​ همین الانش هم اربابی‌بدن​ دارم که بهش خدمت می‌کنم.»

صدای سبک‌سرانه‌ی دئوس‌اینه​ کل فضا رو‌اراده‌اش​ شکافت: «ارباب وارد می‌شود!»

ناگهان تمام‌می‌زنم​ رعدوبرق‌های نزار‌می‌کنم​ ناپدید شدند.

دئوس از انرژی روح شیطانی و‌اصلاً​ قدرت دی‌اس خودش استفاده کرد تا‌کرده​ محیط اطراف رو تحت سلطه دربیاره.

شعاعی به وسعت‌بکشه​ چند صد متر کاملاً‌نگفتی​ تحت کنترل دئوس دراومد.

دئوس از فضایی بی‌حرکت،‌آیا​ شبیه به چشم طوفان،‌انسان​ به نزار نگاه کرد.

«چطوری، خدمتکار شماره ۷؟»

ابروهای نزار پرید.

دئوس خندید.

«چیه، قرارداد رو پاره‌آیا​ کردن؟ من هیچ حس‌انسان​ قرارداد بردگی‌ای دریافت نمی‌کنم.»

«چون من خیلی قوی‌تر‌می‌کنم​ از اونم که با‌زودتر​ یه تیکه کاغذ محدود بشم.»

«نکنه قدرت بابل بهت رسیده؟ به نظر می‌رسه قرارداد‌انسان​ رو امضا کردی چون مطمئن بودی خودت می‌تونی پاره‌اش‌زجر​ کنی. به هر حال، تو هم یه حروم‌زاده‌ی بی‌شرمی.»

«تسلیم نشدن در برابر یه تحقیر موقتی، یکی از مهم‌ترین شروط برای‌نقطه​ تبدیل شدن به یه فاتح بزرگه. جد بزرگ خاندان هان هم یه‌تبدیل​ زمانی در برابر پادشاه غرب سر خم کرد و وارد قلمرو اون شد.»

«باز داری چی می‌گی؟ بس کن از این چیزایی که‌محدود​ فقط خودت می‌فهمی حرف نزن. خب حالا برنامه‌ت چیه؟ با‌قوی‌تر​ این فاز فاتح بودن و این‌جور چیزا، می‌خوای پادشاه دنیا بشی؟»

زکه با لبخند گفت:‌می‌کنم​ «تو می‌گفتی می‌خوای تبدیل به‌بازیکنا​ خدای قرن جدید بشی، نه؟»

دئوس گفت: «خدا؟ پس چرا‌آیا​ نمی‌ری پیش خدا و باهاش‌بودن​ مذاکره کنی؟ اینجا چه غلطی می‌کنی؟»

نزار پوزخند زد.

«شماها بودین‌مسئله​ که اول‌آیا​ اومدین اینجا.»

زکه سرش رو خم‌می‌کنم​ کرد: «اوه، این‌طوریه؟ پس من‌بازیکنا​ یه گناه کبیره مرتکب شدم.»

دئوس گفت: «خب، گذشته‌ها گذشته. در نهایت،‌اراده‌اش​ من باید اوضاع رو راست‌وریس کنم. گیلگمش؟ از‌مجبور​ همون اول تمام تلاشت رو بکن. وگرنه می‌میری.»

نزار با صدای بلند خندید.

«هاهاها... خوبه. اگه این‌طوری‌آیا​ می‌خوای، با کمال میل نابودت‌بودن​ می‌کنم. با بدبختانه‌ترین مرگ ممکن.»

دئوس دروازه‌ای‌می‌زنم​ رو جلوی‌می‌کنم​ زکه باز کرد.

«برو پیش‌برمی‌گرده​ یولگئوم و خودت‌آیا​ رو درمان کن.»

«مراقب باش، دئوس.»

«تو هم می‌خوای‌اینه​ شرط ببندی؟ من می‌برم‌هنوز​ یا اون غول حروم‌زاده؟»

«من هیچ قصدی برای شرط‌بندی روی‌کافیه​ نتیجه‌ای که از قبل مشخصه ندارم. مگه‌می‌رسه​ خودت از قبل شرط نبستی که می‌بری؟»

«می‌دونم. خوبه.»

«رفتم.»

با رفتن زکه، فقط‌آیا​ دئوس و نزار در‌انسان​ اون فضای خالی باقی موندن.

دئوس دست‌هاش‌می‌زنم​ رو به‌می‌کنم​ آرومی تکون داد.

«ولی خودت این رو نمی‌دونی،‌آیا​ نه؟ در واقع، تو چیزی‌بودن​ بیشتر از یه عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستی.»

«داری چرت‌وپرت می‌گی‌بکشه​ که تمرکزم رو‌خودت​ به هم بزنی.»

«این‌طور فکر می‌کنی؟ اما‌آیا​ این‌طور نیست. فکر می‌کنی کی‌بودن​ سیاره مشتری رو نابود کرد؟»

«داری سعی می‌کنی‌لت‌وپارش​ قدرت خودت رو‌کافیه​ به رخ بکشی؟»

«متأسفانه کار من نبود. من می‌تونم این‌اراده‌اش​ کار رو بکنم، اما... من کسی نیستم‌می‌شد​ که این کار دیوانه‌وار رو انجام داده.»

نزار چشم‌هاش رو ریز کرد.

«پس کار کیه؟»

«کار کیه؟»

دئوس که تا‌مسئله​ همون لحظه داشت حرف‌اراده‌اش​ می‌زد، ناگهان ناپدید شد.

او درست‌زجر​ روبه‌روی نزار‌منظورت​ ظاهر شد.

و مشتی‌مسئله​ به صورت‌آیا​ نزار کوبید.

با این‌می‌زنم​ حال، نزار حریف‌همین​ دست‌وپا بسته‌ای نبود.

میدان نیروی‌برمی‌گرده​ مغزی، مشت دئوس‌آیا​ را دفع کرد.

درست قبل از اینکه مشت به صورتش‌نگفتی​ برسد، تمام شتاب حمله گرفته شد. نزار چشمان‌بندازه​ بزرگش را چرخاند و به دئوس خیره شد.

«من از قبل دستت‌آیا​ رو خوندم و تمام‌انسان​ روش‌های سطحیت رو می‌دونم.»

«بذار یه چیزی بهت بگم. کی بود‌بیا​ که آزادت کرد و تو رو کشوند‌زکه​ اینجا؟ کی قدرت بابل رو دودستی تقدیمت کرد؟»

«من خودم‌برمی‌گرده​ برای همه‌چیز‌اینه​ تصمیم می‌گیرم.»

«پس قضیه این نیست. اگه بخوام روراست باشم، قدرتی که قبل از به دست آوردن بابل داشتی،‌نمی‌شه​ حتی نصف قدرت الانت هم نبود. با این حال تو تو همه‌چیز موفق شدی، نه؟ فکر می‌کنی‌گردنش​ فرشته‌ها احمقن؟ یه فرشته مقرب خیلی قویه. اون موقع تو حتی اندازه ناخن انگشت پاشون هم نبودی.»

«استراتژی من موفقیت‌آمیز بود.»

«خب، می‌دونم که بیش از حد به خودت مطمئنی. خودت هم اینو می‌دونی. از ضعف‌های شخصیتیت که بگذریم، حداقل احمق نیستی، مگه نه؟‌دردسر​ خودت می‌دونی. اگه اونایی که بر این دنیا حکومت می‌کنن واقعاً می‌خواستن، محال بود بتونی بابل رو به دست بیاری، چه برسه به اینکه‌می‌بره​ از اون زندان زیرزمینی فرار کنی. برای کشتن تویی که مهر و موم شده بودی، حتی به قدرت یه فرشته مقرب هم نیازی نبود.»

«این...»

«خوب بهش فکر کن. واقعاً فکر می‌کنی به خاطر اینه که خیلی توانمندی، یا‌انسانیشه​ کسی پشت پرده داره کمکت می‌کنه؟ حتی اگه شک کنی و شک کنی و‌حالی​ بازم شک کنی، اگه نتیجه همون باشه، می‌تونی همین‌طوری با این توهم زندگی کنی...»

نزار با شنیدن‌اینه​ حرف‌های دئوس شروع‌اراده‌اش​ به لرزیدن کرد.

دئوس از این‌لت‌وپارش​ فرصت استفاده کرد‌کافیه​ تا دوباره حمله کند.

مشتش محکم‌برمی‌گرده​ به سینه‌اینه​ نزار برخورد کرد.

زرهی که تحت تأثیر ضربه رعدآسای‌خودت​ دی‌اس ساخته شده بود از هم شکافت‌ضعف​ و گوشت درخشان سینه‌اش را نمایان کرد.

اما چیزی که‌اینه​ شکسته بود، فقط‌اراده‌اش​ پوسته بیرونی بود.

چیزی که زیر آن‌می‌کنم​ پوست مصنوعی قرار داشت، یک‌بازیکنا​ فلز خاکستری غیرقابل توصیف بود.

هیچ اثر‌برمی‌گرده​ موجی یا‌اینه​ لرزشی نداشت.

انگار کاملاً یخ زده بود.

تخصص دئوس، یعنی دی‌اس-ایره،‌آیا​ کاملاً بی‌فایده شده بود.‌انسان​ نزار دهانش را باز کرد.

«سطح گیلگمش با ذرات ایستا پوشیده شده. تمام‌زودتر​ انواع انرژی در برابرش بی‌فایده‌ست. انگار که زمان‌رسیده​ متوقف شده باشه و هیچ تخریبی رخ نده.»

«نمی‌شه شکستش؟»

«گیلگمش بی‌نقص‌ترین بدن ممکنه. این اوج تکنولوژیه که شماها که فقط یه کم از میمون‌ها‌بندازه​ بزرگترید، حتی نمی‌تونید تصورش رو بکنید. علم و فلسفه، جادو و الهیات. گیلگمش تنها با‌کرد​ ترکیب کردن چندین نیروی ناسازگار تحت یک اصل واحد ساخته می‌شه. این بدن یک خدائه.»

دئوس به مشتش نگاه کرد.

نوک دستکش‌می‌زنم​ دی‌اس-ایره کمی‌می‌کنم​ فرورفته بود.

نزار اغراق نمی‌کرد.

اگر خدا بدنی‌بکشه​ داشت، قطعاً شبیه‌خودت​ به همین بود.

«من واقعاً می‌خوام تبدیل‌آیا​ به یک خدا بشم. چون‌بودن​ این تنها راه برای اثباتشه.»

«می‌خوای چی رو ثابت کنی؟»

«اینکه من‌برمی‌گرده​ از خدا‌اینه​ هم فراتر رفتم.»

دئوس خندید.

«اما یه کم ناامیدکننده‌ست.»

«برای چی تأسف می‌خوری؟»

«چون خیلی زشتی.‌مسئله​ قیافه‌ت اصلاً به‌اصلاً​ درد خدا بودن نمی‌خوره...»

چهره نزار در هم رفت.

دئوس دوباره حرکت کرد.

«قیافه‌ت اون وقار‌لت‌وپارش​ لازم برای خدا‌کافیه​ بودن رو نداره.»

درست مثل قبل‌مسئله​ مشتم را به‌اصلاً​ سمتش پرتاب کردم.

نزار در دل پوزخند زد. تا همین چند لحظه‌ظرفه​ پیش، فکر می‌کرد که دئوس دشمن قدرتمندی است که‌حداقل​ حداقل در زمینه مبارزه چاره‌ای جز اعتراف به مهارتش ندارد.

اما حالا که بدن‌آیا​ گیلگمش را داشت، حملات‌انسان​ دئوس حتی قلقلکش هم نمی‌داد.

بدن گیلگمش طوری‌لت‌وپارش​ بود که انگار زمان‌بیا​ برایش متوقف شده باشد.

تا زمانی که این‌اینه​ لایه زره ایستای غیرقابل‌تخریب وجود‌انسان​ داشت، تمام حملات بی‌معنی بودند.

با چهره‌ای‌زجر​ بی‌حوصله به حمله‌قوی‌تر​ دئوس نگاه کرد.

پیروز شده بود.

به حاکم‌می‌زنم​ واقعی این دنیا‌همین​ تبدیل شده بود.

دیگر نیازی به‌مسئله​ رد و بدل‌اصلاً​ کردن ضربات نبود.

نزار با دست‌های گره‌کرده‌منظورت​ به سینه، از بالا‌بدن​ به دئوس نگاه کرد.

هیچ رعد و برقی ایجاد نکرد. در‌هنوز​ هر صورت، انرژی در فضای وارونه‌ای که‌مجبور​ تحت کنترل دئوس بود، تقریباً بی‌فایده بود.

به نظر منطقی می‌رسید، اما حمله‌ای کاملاً بی‌معنی‌زودتر​ بود. نیازی نبود انرژی‌اش را بیهوده هدر دهد. در‌چون​ هر صورت، دشمن نمی‌توانست به بدن گیلگمش نفوذ کند.

تصمیم گرفت سر‌مسئله​ فرصت، اختلاف قدرتشان‌اصلاً​ را به رخ بکشد.

از نظر نزار، دئوس چیزی بیشتر‌خودت​ از یک بچه نبود که فقط با‌ضعف​ تکیه بر قدرت الهی خودش جولان می‌داد.

لحظه‌ای که متوجه‌اینه​ شود قدرتش دیگر کارساز‌هنوز​ نیست، در هم می‌شکند.

در واقع، احساس می‌کرد زکه‌همین​ از او قوی‌تر است و‌عوض​ به روحیه تسلیم‌ناپذیرش حسادت می‌کرد.

با این حال، این کسی‌آیا​ جز خود نزار نبود که در‌محدود​ درک درست دئوس شکست خورده بود.

اگر هیچ شانسی برای‌منظورت​ پیروزی وجود نداشت، دئوس‌بدن​ اصلاً قدم پیش نمی‌گذاشت.

در عوض، دست‌اینه​ زکه و یولگئوم را‌هنوز​ می‌گرفت و فرار می‌کرد.

او هیچ شرمی از عقب‌نشینی نداشت. از این لحاظ،‌بازیکنا​ او دقیقاً از همان جنس نزار بود که برای‌دوباره​ زنده ماندن، حتی حاضر شد خدمتکار شخص دیگری شود.

چیزی که اهمیت داشت پیروزی‌آیا​ نهایی بود و حفظ پرستیژ و‌محدود​ آبروی لحظه‌ای هیچ ارزشی برایش نداشت.

اینکه یک شیر خودش را جلوی خرگوش نشان دهد و با ابهتش او‌ضعف​ را مطیع کند، یا اینکه در جهت مخالف باد بی‌صدا نزدیک شود و‌مثلاً​ گردنش را گاز بگیرد، در نهایت فقط وسیله‌ای برای رسیدن به هدف هستند.

دئوس همچنان به‌اینه​ کوبیدن مشت‌هایش به‌اراده‌اش​ صورت گیلگمش ادامه داد.

در نگاه اول، این‌می‌کنم​ کار شبیه به یک‌زودتر​ اقدام بی‌معنی به نظر می‌رسید.

با این حال، این حملات که چون‌اراده‌اش​ هیچ آسیبی وارد نمی‌کردند از ریخت افتاده‌می‌شد​ به نظر می‌رسیدند، برای او معنای زیادی داشت.

مهم‌تر از همه،‌بکشه​ این بهترین راه برای‌نگفتی​ غافلگیر کردن دشمن بود.

در واقعیت،‌مسئله​ نزار هیچ‌آیا​ کاری نکرد.

فقط همان‌جا ایستاده بود و به زره مستحکمش‌زودتر​ اعتماد می‌کرد. درست بود که زره آن‌قدر قدرتمند بود‌چون​ که به او چنین اعتماد به نفسی بدهد، اما...

دئوس در دل پوزخند زد.

فقط با سفت و‌منظورت​ سخت بودن که نمی‌تونی‌بدن​ کاری از پیش ببری.

مهم‌تر از‌مسئله​ همه، چطور‌آیا​ می‌خوای ضدحمله بزنی؟

در بهترین حالت، یه چیزی‌همین​ مثل یه سلاح با استفاده‌عوض​ از ذرات ایستا خواهی داشت.

مثل یه شمشیر‌مسئله​ شکست‌ناپذیر که هیچ انرژی‌ای‌اراده‌اش​ نمی‌تونه جلوش رو بگیره.

با این حال، برای دفاع از خودت لزوماً نیازی به استفاده از زور نداری. مثلاً می‌تونی‌دور​ جاخالی بدی. شاید تولید انبوه چیزی مثل زره گیلگمش و ساختن ارتشی از ده‌ها هزار غول‌دادن​ کمی ترسناک باشه، اما وقتی فقط یه دونه ازش وجود داره، هرقدر هم که قوی باشه بی‌معنیه.

فقط کافیه یه‌اینه​ جایی زندانیش کنی‌اراده‌اش​ و زیر نظر بگیرش.

از دیدگاه یک خدا، تنها کاری که باید‌زودتر​ می‌کرد این بود که نزار را همین‌جا در‌رسیده​ منظومه شمسی رها کند و دیگر نگرانش نباشد.

اگر بابل نابود می‌شد و فناوری جهش فضایی‌هنوز​ در فواصل فوق‌طولانی از کار می‌افتاد، او چاره‌ای‌نبود​ نداشت جز اینکه برای همیشه همین‌جا گیر بیفتد.

اگه تنهایی قوی باشی، منزوی‌قوی‌تر​ می‌شی و اگه با بقیه‌درسته​ قوی باشی، بهت خیانت می‌کنن.

این نهایت ظرفیت نزار بود.

ناولها | novelha.net