---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 47: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 47: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۱۱. شکار غول (۳)

«جنگجوها برای‌چطوری​ مبارزه با‌انجامش​ غول جمع شدن.»

کانادین با تمام‌جنگجو​ توانش فریاد زد و‌یعنی​ مشتش رو برد بالا.

«ارباب برای سر‌هیچ‌وقت​ غول هزار سکه‌یعنی​ طلا جایزه گذاشته!»

جنگجوها از‌همون​ روی هیجان‌مشت​ نعره کشیدن.

نهایتاً حدود‌چطوری​ صد نفر اینجا‌بدن​ جمع شده بودن.

اگه تو شکار موفق‌هیچ‌وقت​ می‌شدن، به هر نفر حدود‌بزن​ ده تا سکه طلا می‌رسید.

شاید بسته به عملکردشون این‌می‌کشید​ مقدار فرق می‌کرد، ولی حداقلش‌همون​ پنج تا سکه طلا بود!

پولی بود که با یه سال آزگار حمالی کردن تو مأموریت‌های رتبه C به‌زور می‌شد درآورد.

فقط مشکل این‌می‌خواستن​ بود که چطوری‌مدتی​ می‌خواستن انجامش بدن.

«ارباب کانادین! تو این مدتی که اینجا منتظر بودیم، همه‌مون با‌همون​ هم یکی شدیم! طبق دستورات شما با تمام توانم به غول‌راه​ حمله می‌کنم. تا لحظه‌ای که یه تیم بشیم و غول رو بکشیم!»

گروه جنگجوها هورا‌هیچ‌وقت​ کشیدن و اسم‌یعنی​ کانادین رو صدا زدن.

کانادین با دیدن‌کلمه​ اونا احساس کرد‌جنگجوهای​ قلبش داره مچاله می‌شه.

نمی‌تونستن ببرن.

آخه کی‌مبارزه‌ای​ می‌تونست حریف‌هیچ‌وقت​ اون بشه؟

ولی حتی تو همچین‌نباید​ مبارزه‌ای، یه جنگجو هیچ‌وقت‌بزن​ نباید پا پس می‌کشید.

جنگجو بودن یعنی همین.

«بزن بریم!»

با همون یه کلمه‌هیچ‌وقت​ و مشت گره‌کرده‌ی کانادین،‌همین​ جنگجوهای روستا نعره کشیدن.

در همین حین، تو قلعه‌می‌کشید​ ارباب که همه درگیر پیدا‌همون​ کردن یه راه چاره بودن،

دئوس داشت‌همون​ رو اعصاب‌مشت​ الکس راه می‌رفت.

«چه سر و صداییه.»

«چی‌کار کنم ارباب؟»

«خونه رو اشتباه نساختیم؟‌نباید​ صدای بیرون مستقیم داره‌بزن​ میاد تو اتاق من، نه؟»

«پس بریم سر اون‌مشت​ غول رو قطع کنیم‌حین​ و بچپونیمش تو فاضلاب؟»

«تو؟»

«بله.»

«می‌تونی ببری؟»

«هههه، این‌همون​ چه حرف‌مشت​ غم‌انگیزیه که می‌زنین.»

«جلب توجه می‌کنی.‌می‌خواستن​ می‌تونی بدون اینکه‌مدتی​ نشون بدی شیطانی، ببریتش؟»

«اوه، نه دیگه، اون‌طوری ناممکنه.»

«پس فقط یه فکری‌نباید​ به حال سر و‌بزن​ صدای اتاق من بکن.»

«قصد ندارین‌همون​ خودتون دست‌مشت​ به کار بشین؟»

«من؟»

«بله.»

«پولی توش هست؟»

«اوه، خب‌همون​ نه... ولی شهرتتون‌گره‌کرده‌ی​ قطعاً می‌ره بالا.»

«زیک باید بگیرتش.»

«البته.»

«زیک رتبه Bئه. یه رتبه B چطوری می‌خواد یه غول رو شکار کنه؟»

«فکر کنم تا‌کلمه​ حالا چندتایی گنده‌تر از‌روستا​ اینم شکار کرده باشه.»

«جلو چشم مردم که نبوده.»

«صحنه‌سازی‌مون بی‌نقصه.»

«معلومه که هست.»

همون موقع، در‌کلمه​ باز شد و‌جنگجوهای​ دو نفر پیداشون شد.

«دئوس!»

«چته؟ زیکی؟»

«یه غوله!»

«که چی؟»

«که چی نداره. باید بریم‌بدن​ بیرون و بجنگیم. می‌گن همه جنگجوهای‌شدیم​ شهر تو عمارت ارباب جمع شدن.»

دئوس سرش رو‌جنگجو​ چرخوند و به نفر‌یعنی​ کنار زیک نگاه کرد.

چهره‌اش آشنا بود.

یه زن‌همون​ جوون. ولی‌مشت​ کی بود؟

«ایشون ارشد لکسیا هستن.»

دئوس با قیافه‌ای که نشون‌نباید​ می‌داد هیچ علاقه‌ای به توضیح کوتاه‌همون​ زیک نداره، دوباره به حرف اومد.

«می‌خوای بری بیرون؟»

لکسیا پرید وسط‌کلمه​ حرف زیک و‌جنگجوهای​ مشتش رو گره کرد.

«قلعه زوریکس تو بحرانه.‌انجامش​ اگه همراه یه جنگجویی،‌بودیم​ باید برای نبرد آماده بشی.»

«حالا تو‌مبارزه‌ای​ خودت می‌خوای‌هیچ‌وقت​ چی‌کار کنی؟»

«من، من...»

صدای لکسیا تحلیل رفت.

«انگار خودت قرار نیست بری.»

«پدرم به‌مبارزه‌ای​ عنوان نماینده خانواده‌نباید​ هولی‌اوک شرکت می‌کنه.»

«که این‌طور.»

«چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟ منم... منم می‌خوام‌روستا​ تو این مبارزه شرکت کنم. ولی چون پدرم‌دئوس​ به‌شدت مخالفه، چاره‌ای ندارم جز اینکه کنار بکشم.»

«آره، آره، می‌فهمم.»

«چی رو می‌فهمی؟»

«می‌فهمم. ولی‌جنگجو​ علاقه‌ای ندارم، پس‌می‌کشید​ فقط ساکت باش.»

«هی! خانواده هولی‌اوک به نظرت این‌قدر مسخره‌ست؟ درسته که اخیراً تو رتبه A موندن و نفوذشون تو دفتر امپراتور مقدس داره کم می‌شه، ولی تا همین قرن ۶۶۵ام، اونا یه خانواده جنگجوی رتبه G بودن. اون‌قدر هم بی‌ارزش نیستیم که یه تاجر بی‌نام و نشون مثل تو بخواد بهمون بخنده!»

«کی گفت‌چطوری​ دارم می‌خندم؟‌انجامش​ گفتم علاقه‌ای ندارم.»

«منم همین‌طور!»

مشت‌های سفید لکسیا لرزید.

دئوس به‌همون​ زیک نگاه کرد‌گره‌کرده‌ی​ و آروم پرسید.

«این چشه؟»

«ارباب دئوس.»

«چیه؟»

«من تو این نبرد شرکت‌گره‌کرده‌ی​ می‌کنم. قلعه زوریکس سرزمینیه که توش‌درگیر​ به دنیا اومدم و بزرگ شدم.»

«واقعاً مجبوری بری؟»

«بله!»

«جهت اطلاعت، نه من و نه‌یعنی​ الکس کمکت نمی‌کنیم. یولگئوم رو... نمی‌دونم،‌مشت​ ولی احتمال زیاد اونم کمکی نمی‌کنه.»

«مشکلی نیست.»

«استفاده از سلاح‌هات‌می‌خواستن​ هم ممنوعه. چون‌مدتی​ خیلی جلب توجه می‌کنه.»

«چشم، چشم.»

«همون‌طور که قبلاً گفتم، نمی‌خوایم سطحت خیلی بره بالا. حتی اگه یه غول رو بگیری و بکشی، اگه رتبه‌ت بشه G، دیگه نمی‌تونی هر کاری دلت خواست بکنی.»

«بله.»

«در عوض، بهت‌می‌خواستن​ اجازه می‌دم از‌مدتی​ سلاح‌های تو مغازه برداری.»

«ممنونم.»

«واقعاً می‌خوای بری؟»

«بله.»

«تو بدون سلاح خیلی ضعیفی.»

«یه جنگجو به خاطر‌هیچ‌وقت​ قوی بودنش نیست که‌همین​ جلوی شر رو می‌گیره.»

«یه لحظه صبر کن.»

لکسیا دستش رو آورد‌مشت​ بالا و پرید وسط‌حین​ مکالمه‌ی این دو نفر.

«این چه وضع حرف زدنه؟ یه‌مدتی​ جوری می‌گین انگار اگه سلاح دستش بگیره‌دستورات​ می‌تونه یه غول رو از پا دربیاره.»

«معلومه که می‌تونه. فکر‌هیچ‌وقت​ کردی سلاحی که از‌همین​ فلس اژدها ساخته شده شوخیه؟»

«خانواده ما هم سلاح‌هایی داره که از‌همین​ فلس اژدها ساخته شدن. شمشیری که الان‌جنگجوهای​ پدرم استفاده می‌کنه از اژدها ساخته شده.»

«ده هزار سالی نمی‌شه که‌گره‌کرده‌ی​ دارین ازش کار می‌کشین؟ دیگه پوسیده‌درگیر​ و به‌زور سر هم بند شده.»

«ببین. نمی‌تونی با همچین چیزی مقایسه‌ش کنی. آخه مگه می‌شه شمشیری که ده‌ها هزار سال تو یه سنگ‌لحظه‌ای​ گیر کرده و بعد کشیدنش بیرون، یه شمشیر معروف و خفن باشه؟ زیر باد و بارون کلاً خشک شده‌آخه​ و پوسیده. آفتاب رو هم نادیده نگیر. حتی اگه دو سه سال هم بگذره، چیزایی مثل چرم فرسوده می‌شن.»

«با مزه‌پرونی‌مبارزه‌ای​ بحث رو‌هیچ‌وقت​ عوض نکن.»

«شوخی نمی‌کنم.»

«پس ثابتش‌همون​ کن. منم‌مشت​ همراهت می‌جنگم.»

«ارشد!»

زیک صداش رو برد بالا.

«خانواده هولی‌اوک همین الانشم...»

«خانواده مهم نیست. من، لکسیا ون هولی‌اوک، باید با چشمای‌همه​ خودم ببینم. زیک، تو چه جور جنگجویی هستی؟ اینکه اون‌صداییه​ روز اژدها رو شکست دادی تصادفی بود یا دلیل دیگه‌ای داشت؟»

در حالی که‌می‌خواستن​ زیک مردد بود، لکسیا‌منتظر​ دوباره به حرف اومد.

«منم یه جنگجو هستم.»

«جالبه. رتبه‌ت چی بود؟»

«رتبه A گرفتم.»

«پس ارزشش رو داره که یه امتحانی بکنیم، نه؟ یه رتبه A و یه رتبه B، به اضافه یه اژدها که قیافه‌اش معلوم نیست... الکس.»

«بله، سرورم.»

«بساطش رو جور کن.»

«حرف‌هاتون با قبل یه کم‌گره‌کرده‌ی​ فرق کرده. مگه قرار نبود کاری‌درگیر​ نکنیم که خیلی جلب توجه کنه؟»

«خب برای همین قرار‌انجامش​ نیست زکه کسی باشه‌بودیم​ که جلب توجه می‌کنه.»

«آها! متوجه شدم.»

دئوس لبخندی‌جنگجو​ زد و به‌می‌کشید​ لکسیا نگاه کرد.

«اگه بمیری،‌همون​ من هیچ‌مشت​ مسئولیتی قبول نمی‌کنما.»

«این یعنی چی؟»

«یعنی اگه مهارت‌هات الکی باشن،‌نباید​ قطعا می‌میری. زکه، سپر و‌بریم​ دستکش‌هات رو بده به این دختره.»

«باشه.»

«تو هم سلاح و چکمه‌های جنگی‌جنگجوهای​ بپوش. الان دو تا نیروی برابر‌پیدا​ داریم، پس هر چقدر دلتون می‌خواد بجنگید.»

تصمیم یهویی دئوس باعث شد‌بدن​ یه گروه جداگانه، کاملاً متفاوت با‌شدیم​ واحد جنگجویان معمولی قلعه شکل بگیره.

دو قهرمانِ‌مبارزه‌ای​ این گروه، زکه‌نباید​ و لکسیا بودن.

الکس و یولگئوم هم نقش‌می‌کشید​ جادوگرهایی رو بازی می‌کردن که‌همون​ از عقب به جنگجوها کمک می‌رسوندن.

لکسیا در حالی که صورتش رو‌جنگجوهای​ با کلاه‌خود پوشونده بود، تو یه گوشه‌راه​ دنج روی دیوار قلعه از دئوس پرسید:

«تو قراره چی‌کار کنی؟»

«من؟ تماشاچی‌ام.»

یولگئوم خمیازه‌ای کشید‌هیچ‌وقت​ و حرف دئوس‌یعنی​ رو تایید کرد:

«دیشب دیر‌همون​ خوابیدم... واقعا‌مشت​ مجبوریم الان بجنگیم؟»

«برو از غوله‌می‌خواستن​ بپرس. بپرس چرا‌مدتی​ الان پیداش شده؟»

«اصلا غولی‌مبارزه‌ای​ این دور و‌نباید​ بر زندگی می‌کرد؟»

در حالی که یولگئوم کش و قوسی‌همین​ به بدنش می‌داد و این سوال رو‌جنگجوهای​ می‌پرسید، زکه و لکسیا به هم نگاه کردن.

لکسیا دوباره دهن باز کرد:

«خب، محل زندگی‌می‌خواستن​ می‌تونه تغییر کنه.‌مدتی​ حالا نقشه چیه؟»

«من خط مقدم رو به عهده می‌گیرم. زکه...‌همین​ تو دنبال یه فرصت بگرد و حمله کن.‌روستا​ چون نمره‌های من تو امتحانات شمشیرزنی همیشه عالی بوده.»

«این قضیه‌جنگجو​ مال دوران‌نباید​ مدرسه ابتدایی بود.»

زکه یه سپر و زره سینه فولادی پوشیده بود. همه‌شون سلاح‌های‌درگیر​ کوتاه و زغالی‌رنگی بودن که یولگئوم تو گذشته به‌طور سفارشی ساخته بود‌خونه​ و آیتم‌های باکیفیتی محسوب می‌شدن که ضخامت متوسط رو به پایینی داشتن.

«پس بریم!»

لکسیا این رو فریاد‌هیچ‌وقت​ زد و از روی‌همین​ دیوار قلعه پایین پرید.

تنها چیزی‌جنگجو​ که داشت یه‌می‌کشید​ طناب بلند بود.

با تکیه به طنابی که از قبل‌روستا​ به قلعه بسته شده بود، مثل کسی‌چاره​ که سوار تاب باشه، روی زمین فرود اومد.

زکه هم در‌می‌خواستن​ کنار اون از‌مدتی​ قلعه پایین سرید.

برخلاف لکسیا که مثل یه قو پایین می‌اومد،‌همین​ زکه با عجله و با چند بار پا‌روستا​ گذاشتن روی دیوار قلعه، خودش رو به زمین رسوند.

یولگئوم برگشت‌جنگجو​ و به‌نباید​ دئوس نگاه کرد:

«نقشه چیه؟»

«اول از‌چطوری​ همه، من‌انجامش​ تماشاچی‌ام... پیشخدمت.»

«بله، سرورم.»

«من فقط‌جنگجو​ حواسم هست‌نباید​ که زکه نمیره.»

«از اون‌همون​ دختر کوچولو‌مشت​ هم محافظت کنیم؟»

«خودت می‌دونی.»

«بسیار خب.»

در همین حین، لکسیا که روی‌یعنی​ زمین فرود اومده بود، خودش هم‌مشت​ نمی‌تونست این وضعیت رو باور کنه.

در حالی که حدود صد نفر از جنگجویان قلعه دور هم جمع شده‌راه​ بودن تا در مورد نحوه مقابله با غول بحث کنن، اونا به این‌صدای​ فکر افتاده بودن که فقط با یه نفر، یعنی زکه، به جنگ غول برن!

بی‌اعتمادی، تردید به وجود میاره.

این کار احمقانه‌ست.

با اینکه سپر از فلس اژدها‌یعنی​ ساخته شده بود، اما کسی که اون‌گره‌کرده‌ی​ رو تو دست داشت، خود لکسیا بود.

یه قهرمان رتبه A.

آیا می‌شد مطمئن بود که نفوذ خانواده‌اش تو این رتبه نقشی نداشته؟ اگه حمایت خانواده‌ای مثل هولی بیچ در کار نبود، احتمال زیادی وجود داشت که رتبه‌ای پایین‌تر از A بگیره.

تردید، تبدیل‌مبارزه‌ای​ به منشأ‌هیچ‌وقت​ ترس شد.

لکسیا ناخودآگاه یه قدم به عقب‌یعنی​ برداشت. لحظه‌ای که با غول چشم‌مشت​ تو چشم شد، بدنش یخ زد.

باید فرار کنی.‌کلمه​ همین الان بی‌خیال‌جنگجوهای​ همه چیز بشو.

با این فکر‌می‌خواستن​ تو سرش، به‌مدتی​ پهلو نگاه کرد.

زکه اونجا بود.

در حالی که یه سپر فولادی تو دست داشت‌بریم​ و یه زره سینه معمولی پوشیده بود که می‌شد‌همه​ از هر مغازه‌ای خرید، مستقیم به غول خیره شده بود.

با ایمانی تزلزل‌ناپذیر.

از حالت‌چطوری​ چهره‌اش. از‌انجامش​ نگاه تو چشماش.

لکسیا می‌تونست قدرت زکه رو‌نباید​ حتی تو قدم‌ها و نفس‌هایی‌بریم​ که بیرون می‌داد، حس کنه.

این واقعا‌جنگجو​ همون زکه‌ی‌نباید​ پادویِ ساده‌ست؟

یا کس‌همون​ دیگه‌ای پشت این‌گره‌کرده‌ی​ ظاهر پنهان شده؟

«ارشد.»

«بـ... نه، بله.»

«من تو مدرسه به جای جنگجویان افسانه‌ای، به ارشدهام نگاه می‌کردم و الگو می‌گرفتم. بین جنگجوهایی که تو قلعه جوریکس متولد شدن، شما بالاترین پتانسیل رو دارید. اصلاً عادی نیست که یه جنگجو فقط تو ۱۸ سالگی رتبه A بگیره.»

«چرا اینا رو می‌گی؟»

«لطفاً از‌چطوری​ این شمشیر‌انجامش​ استفاده کنید.»

«اما...»

«این شمشیریه که‌هیچ‌وقت​ می‌تونه سر یه هیدرای‌همین​ دومزراینو رو قطع کنه.»

لکسیا ناخودآگاه‌همون​ شمشیر زکه‌مشت​ رو گرفت.

«پس من‌چطوری​ یه راه‌انجامش​ نفوذ باز می‌کنم!»

زکه دید‌مبارزه‌ای​ که بدن‌هیچ‌وقت​ لکسیا خشک شده.

به نظر می‌رسید وقتی‌نباید​ با بدن غول‌پیکرِ غول روبه‌رو‌بریم​ شده بود، حسابی مضطرب شده.

اون هم تو مهارت شمشیرزنی و هم قدرت بدنی رتبه A بود، پس باید برتری می‌داشت.

زکه تصمیم‌چطوری​ گرفت براش مثل‌بدن​ یه راهنما باشه.

سپرش رو‌مبارزه‌ای​ بالا آورد و‌نباید​ خنجرش رو کشید.

و بدون‌جنگجو​ هیچ معطلی، به‌می‌کشید​ سمت غول دوید.

«زکه!»

لکسیا اسمش رو فریاد زد. درست‌مدتی​ تو همون لحظه بود که مشت‌طبق​ عظیم غول روی سر زکه فرود اومد.

یولگئوم بشکنی زد و گفت:‌نباید​ «شنیدم تو از اون جنگجوهایی هستی‌همون​ که به تلاش زیادی نیاز دارن.»

اراده‌ی او تبدیل به‌نباید​ جادو شد و تو‌بزن​ بدن زکه نفوذ کرد.

کمی به قدرتش اضافه کرد.

قدم‌هاش رو‌چطوری​ سبک‌تر و حواسش‌بدن​ رو تیزتر کرد.

با روی هم انداختنِ طلسم‌هایی که‌می‌کشید​ یه جادوگر معمولی هم به راحتی می‌تونست‌مشت​ انجامشون بده، پتانسیل زکه رو بیدار کرد.

الکس با تحسین‌هیچ‌وقت​ گفت: «واو، شما فوق‌العاده‌اید.‌همین​ این همه طلسم هم‌زمان!»

یولگئوم در‌همون​ جواب تعریف الکس‌گره‌کرده‌ی​ سر تکون داد.

«خیلی اغراق می‌کنی.»

«خیلی ممکنه که‌جنگجو​ ارباب در نگاه‌می‌کشید​ اول عاشقتون بشه.»

«کی عاشق کی بشه؟»

«هوهوهو، این‌طور‌همون​ به نظر‌مشت​ می‌رسه، نه؟»

«نکنه اون عوضی نفرین شده که روزی‌منتظر​ سه بار، اونم سه دقیقه بعد از غذا‌توانم​ خوردن روی اعصاب بره تا روزش شب بشه؟»

«درک کردن ذهن‌جنگجو​ خود آدم به‌می‌کشید​ طرز عجیبی سخته.»

«ولی من خیلی‌هیچ‌وقت​ خوب می‌دونم که‌یعنی​ دلم می‌خواد بکشمت.»

در حالی که این دو تا‌جنگجوهای​ موجود قدرتمند داشتن با هم بحث‌پیدا​ می‌کردن، نبرد تنهای زکه همچنان ادامه داشت.

یولگئوم در حالی‌می‌خواستن​ که به اون‌مدتی​ صحنه نگاه می‌کرد، گفت:

«زکه، تو قطعا از رتبه B فراتر رفتی.»

ناولها | novelha.net