چپتر 244: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۵۶. موفقیت در انتقام (۲)
نعرهای از سر درد. صدایدیگهاش جیغ غول مثل رعد وروی برق دل زمین رو شکافت.
تمام جونورهای دنیای شیاطین گوشهاشون رو گرفتن و توآبیرنگ خودشون مچاله شدن، اما میگو، که دقیقاً تو صورتکشید یارو بود، عین خیالش هم نبود و خونسرد موند.
چشماش به رنگ قرمز درخشید.
چشمهای یهبار شیطان که ذاتخوردن حقیقت رو میشکافه.
میگو خودش رو برای حمله دوم آمادهپودر کرد. انرژی روح شیطانی که تو بدنش وحشیانهخوردن جولان میداد رو دوباره توی مشتش متمرکز کرد.
ولی اصلاًبزرگ فرصت نشد حملهاشنور رو پیاده کنه.
غول آتشینقفسه مستقیم زلآبیرنگ زد به میگو.
مواد مذاب از توی شکمش جوشید و اومدگذاشتن بالا و بازوهاش دوباره شکل گرفتن. با اونسوراخ دستهای گندهاش سعی کرد میگو رو چنگ بزنه.
میگو دست چپش رو دراز کرد و انرژیوقتی جادویی رو بیرون داد. یه بمب مارپیچ تاریک کوچیکبزرگ مثل داس چرخید و انگشت غول رو قطع کرد.
هر کدوم از انگشتهاششبیه قد ستونهای یه معبد،سینه گنده و بیقواره بود.
با قدرت جادویی دست دیگهاش، اونسوراخ انگشت قطعشده رو پودر کرد تا وقتیکشید میفته روی زمین، خسارتی به بار نیاره.
بالهای میگو به هم خوردن و یه رد نورانیشبیه بزرگ از خودشون به جا گذاشتن. بدنش شبیه یهمتر خط نور شد و مستقیم رفت تو قفسه سینه غول.
نور آبیرنگ بدن غول رو شکافت. یه سوراخوقتی گنده به شعاع ده متر که با بالهاشنورانی درست شده بود، بدن غول رو از هم درید.
غول نعرهای کشید وشبیه اون فضای خالی رو دوبارهآبیرنگ با مواد مذاب پر کرد.
سرش رو عین جغد چرخوند عقب وشعاع افتاد دنبال میگو. مفصلهای کل بدنش برعکسفضای تا شدن و هیکلش کاملاً برگشت سمت عقب.
اما میگو دیگه اونجا نبود.
میگو اوج گرفته بود تو آسمونقطعشده و حالا داشت مثل یه شاهین،بار مستقیم به سمت سر غول شیرجه میرفت.
یک بار دیگه، با کمک انرژیرفت روح شیطانی که تو مشتش جمعشعاع کرده بود، سر غول رو متلاشی کرد.
بدن غول لرزید و تیکههای سنگسوراخ و مواد آتشفشانی رو مثل یه کوهکشید آتشفشان کوچیک به هر طرف پرتاب کرد.
بارونی از بمبهای آتشفشانی بهخوردن اندازه یه مشت، روی زمین خشکرفت دنیای شیاطین شروع به باریدن کرد.
میگو از اون بالا بهدیگهاش زمینهای کشاورزی بیچارهای که با بمبهایخسارتی آتشفشانی داغون شده بودن، نگاه کرد.
«آخه چرا یه هیولای نفهم باید همچین کارسینه بیرحمانهای بکنه! اگه غریزهات اینه که بمیری، خبشده برو تو اعماق یه آتشفشان بتمرگ و بمیر دیگه!»
میگو با حرص و تاسفبدن این رو داد زد و دوبارهشده به سمت بدن غول هجوم برد.
همون لحظه، هیکلنیاره غول آتشین یهونورانی دو برابر شد.
قد کشید وبیقواره رنگش از قبل همپودر سرختر و سوزانتر شد.
فضا یه جوری سنگین شده بود که انگار هر لحظهبدن ممکن بود منفجر بشه. نه، راستش بخشهایی از بدنش همینخالی الانش هم داشتن میترکیدن و شعلههای وحشی از توشون زبانه میکشید.
دود غلیظی مثل یه توده ابرسوراخ سیاه کل آسمون رو پوشوند و خاکسترکشید آتشفشانی مثل بارون شروع به باریدن کرد.
این غول آتشین،نیاره عملاً خودش یهنورانی آتشفشان متحرک بود.
چون میگو با عجله بهش حملهقطعشده کرده بود، حالا به نظر میرسیدبار یارو میخواد همینجا خودشو منفجر کنه.
میگو بابزرگ دیدن این صحنهنور یکم هول شد.
همونطور که سیتون گفته بود، درسوراخ افتادن با این غول آتشین ممکندرید بود خسارت جبرانناپذیری به دنیای شیاطین بزنه.
نه، شرمندگی درنیاره برابر این فاجعهنورانی اصلاً کلمهی کوچیکی بود.
نمیتونست اجازه بده ساکنان دنیایدیگهاش شیاطین که اون پایین ازروی ترس میلرزیدن، همینطوری الکی بمیرن.
چشماش بهبزرگ سرعت بدن غولنور رو اسکن کرد.
'پدر... بهم قدرت بده.'
اسم دئوسبار رو توبالهای قلبش فریاد زد.
قلب غول دقیقاًبیقواره وسط قفسه سینهاش میتپیدپودر و کاملاً مشخص بود.
داشت با شدت وحشتناکی میکوبیدنور و انواع و اقسام گلولههایبدن آتشین رو به بیرون پرتاب میکرد.
میگو هرقفسه دو تا مشتشبدن رو برد عقب.
بمب مارپیچ تاریک...
نه، به یهبیقواره نیروی خیلی قویتر ازپودر این حرفها نیاز بود.
رگهای خونیاش به لرزه دراومدن.
یه نیرویی تو قلبش زمزمه کرد.سوراخ انرژی جادویی و جریان خونش، دوردرید یه قدرت واحد شروع به چرخیدن کردن.
اسمش رو چی باید میذاشت؟
میگو از قبل اسمش رودیگهاش میدونست. اما فرمش با چیزیروی که میشناخت خیلی فرق داشت.
'میتونم از این استفاده کنم؟ من...رفت پادشاه شیاطین... واقعاً ایرادی نداره کهشعاع اسم خدای حقیقی رو فریاد بزنم؟'
هر دو تاسینه مشتش رو بهسوراخ سمت جلو پرتاب کرد.
چیزی که از مشتهاش فوران کرد،نورانی قدرتی بود که زمین تا آسمونقفسه با انرژی روح شیطانی فرق داشت.
بیشتر شبیه نور بود.قدرت نه، اصلاً خودِ نوروقتی بود. فقط رنگش سیاه بود!
درخشش اون صلیب عظیم،شبیه قلب غول رو بهسینه چهار قسمت مساوی شکافت.
نور بدون هیچ مقاومتآبیرنگ اضافهای بالا رفت و کلبالهاش بدن غول رو متلاشی کرد.
همهچیز تو یهنیاره چشم به همنورانی زدن سرد شد.
غول به خاکستر سیاه تبدیل شد و تو هوا پخشروی شد. خاکستر آتشفشانی تو گردبادی که از درخشش اون نور بهرفت وجود اومده بود گیر افتاد و یه مه غلیظ درست کرد.
فقط با یهگذاشتن ضربه، غول آتشینرفت خاموش و سرد شد.
تنها خسارتی که به جا موند،سوراخ چند تا خونه و یه مقدار زمینکشید کشاورزی بود که زیر خاکستر دفن شدن.
شیاطین با دیدن این صحنهخوردن غیرقابل باور، شروع کردن بهنور هورا کشیدن و تشویق کردن.
اما سیتون که همون بغل وایساده بودپودر و داشت همهچیز رو تماشا میکرد، فقطبالهای تونست یه ناله طولانی از سر استیصال بکشه.
نور بدنبزرگ میگو روشبیه در آغوش گرفت.
فقط رنگش سیاهسینه بود، ولی بدون شکشعاع جنسش از نور بود.
میگو به دستهاش خیره شد.
«صلیب مقدس... صلیب مقدس خدا.»
قدرت جنگجوی نسل صفر،شبیه افقهای بیپایانی رو توسینه دستهای اون باز کرده بود.
یه ارباب شیاطین کهآبیرنگ با یه هاله سیاهمتر و مقدس احاطه شده بود.
سیتونِ تنبل با تماشای میگو، با اینکهبزرگ هیچ بادی نمیوزید، سرمای عجیبی رو پشت گردنشبدن حس کرد و مو به تنش سیخ شد.
تو یه جای دیگه... اسکاتیلدیگهاش اصلاً نمیتونست صحنهای که جلوروی چشماش بود رو باور کنه.
«تبریک میگم. تو بردی.»
منظرهی اطرافشون داشتسینه تیکه تیکه میشدسوراخ و فرو میریخت.
دئوس داشت دست میزد وخوردن میخندید. اون پوزخند کج و کولهاشرفت به طرز بینهایتی رو اعصاب بود.
با اینکه اون فضای بسته وقطعشده حصاری که دشمن ساخته بود حالا نابودنیاره شده بود، اما اسکاتیل اصلاً خوشحال نبود.
نه، راستش اینگذاشتن قضیه فقط شک وقفسه تردیدهاش رو بیشتر میکرد.
«این چه مسخرهبازیایه؟»
«از همون اول بهت گفتم که.نورانی اگه ببری، میتونی از این فضاقفسه بری بیرون. تبریک میگم. تو بردی.»
اسکاتیل وضعیت چندبیقواره لحظه پیش روقطعشده تو ذهنش مرور کرد.
دئوس مثلبزرگ همیشه، خیلی غیرمنتظرهنور پیداش شده بود.
اسکاتیل کاملاً میدونست که دئوس دقیقاًسوراخ زمانبندی کرده بود تا وقتی اوندرید ریکاوری میشه، سر و کلهاش پیدا بشه.
دئوس دقیقاً مثل کسی که داره بابزرگ یه موش آزمایشگاهی بازی میکنه، باهاش واردآبیرنگ مبارزه میشد و بعدش ول میکرد میرفت.
به شدت تحقیرآمیز بود، ولیدیگهاش اسکاتیل با غرور یه فرشتهروی این وضعیت رو تحمل کرده بود.
با این باور مبهم که شایدرفت یه روزی دئوس یه سوتی بدهشعاع و اون بتونه بالاخره شکستش بده.
کلی تاکتیکهای مختلف رو مطالعهبدن کرده بود و یه تکنیکدرست مخفی برای خودش ساخته بود.
با اینکه خیلی وقتها توخوردن مبارزه کم میآورد، ولی حسنور میکرد داره ذرهذره قویتر میشه.
اما دئوس بابیقواره یه حرکت، گند زدپودر به تمام این تصورات.
چیزی که امروز اتفاقشبیه افتاد رو اصلاً نمیشدسینه اسمش رو گذاشت مبارزه.
بعد از چند بار ردبدن و بدل شدن ضربات شمشیر وشده مشت، یهو اعلام تسلیم شدن کرد.
«همونطور که انتظارنیاره میرفت، تو یهنورانی فرشتهای. اصلاً حریفت نمیشم.»
«قصد داری بهم توهین کنی؟»
«چرا یهو فاز جدی برداشتی؟»
«واقعاً فکر کردیسینه من اینطوری تموم شدنشعاع مبارزه رو قبول میکنم؟»
«خودت گفتی بردی.نیاره منم که باختم.نورانی کجای این عجیبه؟»
«مسخرهبازی رو تموم کن!»
«آخ که واسه همینه سر و کلهقفسه زدن با این بچهمثبتها انقدر سخته. همون بهتردرست بود یه پولی میگرفتم و ولش میکردم بره.»
«دئوس!»
«گوشم کر شد بابا. باشه، باشه. حالا که بردی،شبیه بهت این حق رو میدم که چند تا سؤالمتر بپرسی. بپرس. با کمال میل و صادقانه جواب میدم.»
اسکاتیل دوباره به دئوس نگاه کرد. وقتی میدید دئوس پاهایشروی را روی هم انداخته، گوشش را میخاراند و میگوید کهنور صادقانه جواب میدهد، احساس کرد عصبانی شدن اصلاً فایدهای ندارد.
یکی دو روزگذاشتن هم نبود کهرفت اینطوری دستش میانداخت.
فقط اینقفسه دفعه دیگر کمیبدن زیادهروی کرده بود.
«هدفت چی بود؟»
«ها؟ هدفم واسه چی؟»
«من رو زندانی کردی ونور باهام مبارزه تمرینی راه انداختی.بدن این کارِت دقیقاً چه معنیای داره؟»
«معنی داره. معلومه که داره.»
«خب چیه؟»
«همم، چند روز پیش پیش زیک پُزش رووقتی دادم، اما از اونجایی که تو این مدتنورانی کاملترش کردم، میخوای به تو هم نشونش بدم؟»
اسکاتیل چشمانش راگذاشتن ریز کرد ورفت به دئوس خیره شد.
در همان لحظه، یکآبیرنگ پنجهبوکس با شکلی عجیبمتر در دست دئوس شکل گرفت.
تاریکیِ این پنجهبوکس که به نظر میرسیدبزرگ فقط بخش انگشتهای یک دستکش زرهی ازآبیرنگ آن باقی مانده، داشت محیط اطرافش را میبلعید.
«این سلاحگنده جدیدیه که توسطدیگهاش دیاس ساخته شده.»
«این قدرتِ جانور خدای مرگِ.»
«دقیقاً.»
«ارتباطی بین ایننیاره و... زندانی کردنِنورانی من وجود داره؟»
«من عادت ندارم به کسی ببازم، مگه نه؟ راستش رو بخوای، فکر نمیکنم به نزارخوردن هم باخته باشم. اون عوضی فقط موهاش یه کم زیادی پرپشته. خداییاش، قایم شدن پشتدرست سپری که شکستنش دو ساعت طول میکشه و بعدش هم خوابیدن، به معنیِ بردن نیست، هست؟»
«پیروزی تاکتیکیبزرگ با پیروزیشبیه استراتژیک یکی نیست.»
«تو تصویرقفسه بزرگتر، میخوای بگیبدن که من باختم؟»
«برای یک بارنیاره هم که شده،نورانی منظورم رو فهمیدی.»
«خب، فقط نظرات بقیه رودیگهاش هم در نظر بگیر. بهروی هر حال، من هنوز هم نباختم.»
«همین الانبزرگ به منشبیه هم باختی.»
«باشه بابا، تو بردی. یه بُرد بهت میدم. برو تو خونهات بادرید خط درشت بنویسش و نسل به نسل به بچههات منتقلش کن. "کاملاًهیکلش اتفاقی بود، اما من دئوس، قویترین و خوشتیپترین مرد دنیا رو شکست دادم".»
«خجالت نمیکشیبار اینطوری رویبالهای خودت اسم میذاری؟»
«من درگنده برابر حقیقتقدرت هیچ شرمی ندارم.»
«...خیلی خب، بیا از ایننور بحث بگذریم. پس، کسی کهبدن ازش شکست خوردی... کامائل بود!»
«چیه، شایعهاش تاسینه اونجا هم رسیده؟ اونشعاع زنه هم چقدر دهنلُقه.»
«صبر کن ببینم، وقتیبالهای من رو زندانی کردی،گذاشتن کامائل تو ذهنت بود؟»
«چون نمیتونمگنده با باختنقدرت کنار بیام.»
ذهن اسکاتیلبزرگ شروع بهشبیه چرخیدن کرد.
اما نیازی به نگرانی نبود.
دئوس دوبارهبار دهانش رابالهای باز کرد.
«خیلی دقیق به این فکر کردم که چرا باختم. به خاطر اینه که ضعیفم؟ نه، راستش اصلاً اینطور نیست. حالا که بهش فکرسینه میکنم، هر وقت فرشتهها رو میبینم، یه حس مبهمی بهم دست میده. نمیدونم طرف از من قویتره یا ضعیفتر. البته، من فکر میکردمبرگشت قوی هستم و بهش حمله کردم، اما وقتی واقعاً باهاش درگیر شدم، تو یه چشم به هم زدن به دو نیم تقسیم شدم.»
«کامائل یکی ازگذاشتن فرشتگان مقربیه که بالاترینقفسه قدرت جنگی رو داره.»
«آره، اینطور میگن. بهآبیرنگ نظر میرسه رئیستون، میکائیلمتر هم مبارز خوبی باشه.»
«چون اونا چهارنیاره فرشته بزرگ هستن.نورانی قدرتشون خیلی بالاست.»
«خب، فقط به خاطر اینکه یه مقام و اسم و رسم گندهبار دارم دلیل نمیشه که حتماً قوی باشم... به هر حال، کامائل فوقالعاده بود.بدن این رو قبول دارم. اما این به اون معنا نیست که من ضعیفم.»
«تو... من رو زندانیشبیه کردی تا درباره فرشتههاسینه اطلاعات به دست بیاری.»
«زدی به هدف.»
«و نتیجهاشبار همون چیزیه کهخوردن بهش میگی دیاس؟»
«میخوای امتحانش کنی؟»
«رد میکنم.بزرگ به نظرشبیه خیلی دردناک میاد.»
«همهاش به لطفسینه توئه. حالا میخوامسوراخ یه ضربه مهمونت کنم.»
اسکاتیل آه طولانیای کشید.
اوضاع کاملاًگنده از دستشقدرت خارج شده بود.
بیشتر از اینکه بازیچه دستشنور شده بود احساس توهین میکردبدن تا اینکه زندانی شده باشد.
«میخوای با فرشتهها بجنگی؟ اصلاًبدن میدونی این که کل این دنیاشده علیه ما بشه چه معنیای میده؟»
«مگه از هموننیاره اولش شیاطین ونورانی فرشتهها دشمن هم نبودن؟»
«ما فقط بهبیقواره قهرمان کمک میکنیم. علاقهپودر چندانی به شیاطین نداریم.»
«یعنی اینقدر جاتونگذاشتن بلنده که بهرفت ما پایینیها اهمیتی نمیدین؟»
«من فقط بهسینه این خاطر کمک میکنمشعاع که خدا بهم گفته.»
«شماها همهتون همینطورید. فقط یه ابزار تو دست خدایید. و لحظهای کهقفسه از اون سرنوشت فرار میکنید، تبدیل به چیزی غیر از فرشته میشید؟فضای درست همونطور که متاترون و لوسیفر تبدیل به یولگئوم و دمیورگوس شدن.»
«تو همگنده چیزهای زیادی دربارهدیگهاش دنیا یاد گرفتی.»
«از وقتی که ازشبیه پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم،آبیرنگ داستانهای زیادی به گوشم خورده.»
«حق با توئه. اونا دیگه فرشته نیستن.شعاع من به عنوان یه ارشد بهشون احترامفضای میذارم، اما اونا رو همکار خودم نمیدونم.»
«منم همینطور. اگه سر راهم قرار بگیرید، برام فرقی نمیکنهنور فرشتهاید یا هر چیز دیگهای. با این حال، قصد ندارم الکیالکیشده شما رو دشمن خودم کنم. کسی که میخوام لهش کنم کامائله.»
«این کار دیوانگیه.»
«چرا کهبزرگ نه؟ توشبیه چی فکر میکنی؟»
«...فکر کنم،قفسه اون سلاح روبدن بشه "ضد-فرشته" نامید.»
«ثابت نیست. وقتی با یه قهرمان طرفبزرگ بشم، احتمالاً میشه ضد-قهرمان. و وقتی باآبیرنگ اون عوضی درگیر بشم، یه تأثیر دیگه میذاره.»
«پس توگنده جانور چهار خدادیگهاش رو یاد گرفتی.»
«چون به نظر میرسه از همون اولش همین قابلیت رو داشته. چهار خدای مرگ ظاهر حیوونهاشده رو دارن، اما حیوون نیستن. فقط یه ترکیب ساده هم نیستن. دقیقاً نمیدونم چیه، اما... توصیفش بهدیگه عنوان یه سلاح به ماهیت اصلیش نزدیکتره. سلاحها بسته به موقعیت هزاران شکل مختلف به خودشون میگیرن.»
دئوس لبخندیقفسه زد وآبیرنگ به اسکاتیل گفت.
«خب، نظرت چیه؟»
«میشه لطفاً وقتی میخوام با کامائل بجنگم، همراهموقتی بیای؟ فکر کنم در ازای این همه کتکینورانی که خوردم، حق داشته باشم همچین درخواستی بکنم.»
«حالا که حرفشگذاشتن رو زدی، میخوایرفت همین الان راه بیفتیم؟»
«منظورت همین الانه؟»
«آره. همین الان.»