---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 220: ۵۰. برخورد عظیم (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 220: ۵۰. برخورد عظیم (۳)

0

سلاحی که غول‌ها تو‌فقط​ دستشون گرفته بودن، چیزی‌بی‌امانِ​ نبود جز چکش خدای رعد.

قدرتش حتی از چیزی‌رسماً​ که خود نزار استفاده‌سپرش​ می‌کرد هم خیلی بیشتر بود.

اون سلاح توپ‌مانند، در واقع‌بالا​ نسخه کوچیک‌شده‌ی ژنراتور اژدری بود که‌فقط​ روی خادم ستاره نصب شده بود.

میگو به صفحه نمایش‌تبدیل​ نگاه کرد و ناخودآگاه دست‌هاش‌آورد​ رو به هم گره زد.

تو دلش گفت:‌محافظت​ «خدا کنه بابا‌سپر​ و عمو سالم باشن.»

نمی‌دونست خدا به دعای یه شیطان‌طوفان​ گوش میده یا نه، اما تو‌محیط​ دلش آروم به درگاهش دعا کرد.

در همین حین، دئوس‌سپرش​ که روبه‌روشون ایستاده بود،‌محیط​ با لحنی کلافه پرسید:

«اونا دیگه چه‌کوفتی‌ان؟»

راستش رو بخواین،‌محافظت​ این سوالی بود‌سپر​ که دشمن باید می‌پرسید.

آخه کی فکرش رو می‌کرد یه دشمن‌زکه​ پیدا بشه که بتونه با مشت و‌محافظت​ شمشیرش، صاعقه رو ببره و دفع کنه؟

با این حال، چیزی‌سپرش​ که دئوس رو متعجب کرده‌اطراف​ بود، قدرت اون صاعقه‌ها بود.

غول‌ها حالا گوشه‌ی‌رسماً​ اون سالن عظیم،‌زکه​ دایره‌وار ایستاده بودن.

هر بار که غول‌های تفنگ‌به‌دست‌لطف​ ماشه رو می‌کشیدن، صاعقه‌ها بی‌هدف‌آسیب​ تو کل اتاق پخش می‌شدن.

اونجا رسماً تبدیل‌اونجا​ شده بود به‌طوفان​ یه طوفان صاعقه.

زکه سپرش رو بالا‌سپرش​ آورد و با هاله‌اش‌محیط​ از محیط اطراف محافظت کرد.

فقط به لطف سپر زکه بود که‌سپرش​ تونستن از این طوفان بی‌امانِ صاعقه بدون‌فقط​ آسیب جدی جون سالم به در ببرن.

غول‌هایی که سلاح‌های اژدری دستشون‌لطف​ بود، توسط بیست تا غول دیگه‌جدی​ که سپرهای بزرگی داشتن محافظت می‌شدن.

خود سپرها تبدیل به رسانایی‌تبدیل​ برای ضربات صاعقه شده بودن و‌هاله‌اش​ با همون صاعقه‌ها ازشون محافظت می‌شد.

این یه تاکتیک بی‌نقص‌سپرش​ برای نزار بود، کسی که‌اطراف​ علاقه‌ی خاصی به صاعقه داشت.

زکه دست‌هاش رو تکون‌تبدیل​ داد و گفت: «چیزی‌بالا​ نیست که بشه نادیده‌اش گرفت.»

نوک انگشت‌هاش از بس‌فقط​ قدرت سپر رو حفظ‌بی‌امانِ​ کرده بود، بی‌حس شده بود.

هر بار که صاعقه‌ای برخورد‌تبدیل​ می‌کرد، سپر ساخته شده از‌آورد​ هاله به شدت دچار اعوجاج می‌شد.

دئوس زیر‌طوفان​ لب غرید:‌سپرش​ «مرتیکه‌ی صاعقه‌دوستِ عوضی.»

یولگئوم سرش رو‌رسماً​ تکون داد و حرف‌سپرش​ دئوس رو تایید کرد:

«این قضیه با منحرف صدا کردنش‌سپر​ تموم نمیشه. نیروی الکترومغناطیسی یه انرژی‌جون​ قدرتمنده که کنترلش هم نسبتاً راحته.»

«الکترومغناطیسی؟»

«قانونش ساده‌ست. بار الکتریکی رو جمع می‌کنه و به‌اطراف​ سمت دلخواه می‌فرسته. فقط کافیه ولتاژ رو در نقطه‌جدی​ برخورد پایین بیارن تا صاعقه خودش مسیرش رو پیدا کنه.»

«منظورت اینه‌اونجا​ که جادوی‌تبدیل​ عصر طلاییه؟»

«اگه بخوام ساده‌محافظت​ بگم، آره. حالا راه‌تونستن​ حلی براش پیدا کردی؟»

دئوس پوزخندی زد‌اونجا​ و گفت: «فکر‌طوفان​ کردی من کی‌ام؟»

یه قدم از‌زکه​ سپر محافظی که زکه‌هاله‌اش​ ساخته بود، بیرون گذاشتم.

تو همون لحظه،‌رسماً​ صدها صاعقه به‌زکه​ بدن دئوس برخورد کرد.

گوشتش شکافت و خون سیاه‌لطف​ به بیرون پاشید و پوست‌آسیب​ زغال‌شده‌اش مثل خاکستر فرو ریخت.

اما چشم‌های‌می‌شدن​ دئوس هنوز‌رسماً​ زنده بودن.

بدنم تو یه چشم‌به‌هم‌زدن ترمیم شد.‌آورد​ رنگ گوشتم تیره‌تر شد و شعله‌های‌لطف​ آبی‌رنگ بدنم رو در آغوش گرفتن.

این بدن پادشاه شیاطین بود.

دلیل اینکه تا‌محافظت​ الان از صاعقه‌ها جاخالی‌تونستن​ می‌دادیم، بدن‌های ضعیفمون بود.

بدن پادشاه شیاطین هیچ‌رسماً​ دلیلی برای ترسیدن از‌سپرش​ چند تا صاعقه مسخره نداشت.

در حالی که به‌سپرش​ سمت غول‌ها قدم برمی‌داشتم،‌محیط​ گفتم: «حتی قلقلکم هم نمیده.»

صاعقه‌هایی که مثل‌رسماً​ بارون می‌باریدن رو با‌سپرش​ تمام بدنم دریافت کردم.

یولگئوم با دیدن‌محافظت​ این صحنه سرش رو‌تونستن​ تکون داد و گفت:

«چقدر جاهلانه.‌می‌شدن​ امکان نداره‌رسماً​ درد نداشته باشه.»

زکه جواب‌طوفان​ داد: «احتمالاً‌سپرش​ این روش شیاطینه.»

حتی برای یه‌رسماً​ لحظه هم اجازه‌زکه​ نمیده کسی تحقیرش کنه.

این همون‌اطراف​ روحیه پادشاه‌فقط​ شیاطین بود.

غول‌ها از پادشاه شیاطینی‌رسماً​ که حتی به کمرشون‌سپرش​ هم نمی‌رسید، وحشت کرده بودن.

می‌خواستن همون لحظه‌زکه​ برگردن و فرار کنن،‌هاله‌اش​ اما پاهاشون یاری نمی‌کرد.

دئوس دستش رو‌رسماً​ دراز کرد و یکی‌سپرش​ از غول‌ها رو گرفت.

غول‌ها به داخل اون مشتِ وجب‌مانند مکیده‌تونستن​ و منفجر شدن. ترس غول‌ها با دیدن‌غول‌هایی​ این صحنه‌ی غیرواقعی به اوج خودش رسید.

صاعقه‌ها متوقف شدن.

دلیلش این بود که‌سپرش​ بمب‌های اژدری هم به داخل‌اطراف​ مشت دئوس کشیده شده بودن.

دئوس سلاح نزار رو با‌طوفان​ یه سیاه‌چاله بلعید و دستش‌هاله‌اش​ رو برای غول‌های باقی‌مونده تکون داد.

در نهایت، تنها چیزی که‌لطف​ باقی موند، میله‌های فلزی‌ای بود‌آسیب​ که غول‌ها تو دستشون داشتن.

با افتادن بی‌دفاع اونا،‌رسماً​ صدای برخورد فلزات کل‌سپرش​ اتاق رو پر کرد.

به آسمون نگاه کردم و‌بالا​ با صدای کلفتی غریدم: «نزار، مسخره‌بازی‌فقط​ رو تموم کن و بیا بیرون.»

انگار که در‌رسماً​ جواب حرفم باشه،‌زکه​ در اصلی باز شد.

یه سکوی عظیم‌محافظت​ پدیدار شد که غول‌ها‌تونستن​ روی دوششون حملش می‌کردن.

نزار اون بالا‌اونجا​ نشسته بود و مثل‌زکه​ یه امپراتور فخرفروشی می‌کرد.

و کنارش، دختر ریزنقشی‌سپرش​ بود که زنجیری به‌محیط​ گردنش بسته شده بود.

با چشم‌هایی پر‌رسماً​ از خشم به‌زکه​ نزار خیره شدم.

اما خیلی‌اطراف​ زود نگاهم به‌لطف​ سمت دخترک چرخید.

اون بچه کوچیک‌اونجا​ هم داشت مستقیماً‌طوفان​ به من نگاه می‌کرد.

اولین باری که شنیدم سیگنی بچه‌دار‌آورد​ شده، فکر می‌کردم اگه دخترم رو‌لطف​ ببینم هیچ حسی بهش نخواهم داشت.

با اینکه می‌گفتم اون‌تبدیل​ بچه منه، اما واقعاً‌بالا​ همچین حسی بهش نداشتم.

تازه چند ماه قبل‌فقط​ از به دنیا اومدنش بود‌بدون​ که از وجودش باخبر شدم.

برای همین فکر می‌کردم‌رسماً​ قرار نیست هیچ حس‌سپرش​ خاصی تو وجودم بیدار بشه.

اما... این‌طور نشد.

نمی‌تونستم چشم ازش بردارم.

حس می‌کردم حتی اگه این لحظه تا‌تونستن​ ابد طول بکشه، بازم می‌تونم به راحتی دوام‌سلاح‌های​ بیارم. فقط با نگاه کردن تو اون چشم‌ها.

اما بلافاصله بعد‌اونجا​ از اون، صاعقه کل‌زکه​ دنیا رو پر کرد.

این یه موج‌زکه​ شوک بود که توسط‌هاله‌اش​ خادم ستاره فرستاده شد.

بدنم در هم شکست.

یه زانوم رو‌محافظت​ روی زمین گذاشتم و‌تونستن​ سرم رو پایین انداختم.

خون سیاه مثل فواره‌رسماً​ از دهنم بیرون زد‌سپرش​ و زمین رو خیس کرد.

نزار پوزخندی زد و گفت:

«کوک‌کوک‌کوک! نگاه کن پادشاه شیاطین چطور گاردش رو‌بالا​ پایین آورده. به نظر می‌رسه نگران اینی که‌سپر​ دخترت گروگان گرفته شده. نیازی به نگرانی نیست.»

اون زنجیری که دور‌فقط​ گردن میگو بسته شده‌بی‌امانِ​ بود رو بالا کشید.

میگو روی نوک پاهاش ایستاد.‌تبدیل​ از شدت خفگی با اون‌آورد​ زنجیر تنگ، دهنش باز مونده بود.

«چون قراره بیشتر‌زکه​ از چیزی که بتونی‌هاله‌اش​ تصور کنی، زجرت بدم.»

دئوس که هنوز از‌تبدیل​ ضربه صاعقه ریکاور نشده بود،‌آورد​ آروم سرش رو بالا آورد.

بدنم رو صاف کردم.

«این حرومزاده‌ی برده از وقتی‌تبدیل​ به یه مقام دولتی رسیده،‌آورد​ غرورش هیچ حد و مرزی نداره.»

نزار جواب داد: «من از‌بالا​ همون اول پادشاه این دنیا بودم.‌فقط​ فقط برگشتم به جایگاه اصلی خودم.»

«تو پادشاه دنیایی؟‌رسماً​ کی همچین چیزی‌زکه​ رو تایید کرده؟»

«خودت تنها‌اطراف​ برو. چون من‌لطف​ هیچ دشمنی نداشتم.»

«چون اون‌می‌شدن​ موقع من‌رسماً​ اونجا نبودم.»

«هاهاها، یه نوچه سطح پایین با‌آورد​ خون سیاه داره درباره قدرت حرف می‌زنه؟‌سپر​ هنوزم نمی‌تونی قدرت خدا رو حس کنی؟»

صاعقه‌ای آسمان‌اونجا​ و زمین‌تبدیل​ را شکافت.

بدن دئوس‌اطراف​ یک بار‌فقط​ دیگر سوخت.

حتی بدن پادشاه شیاطین هم‌تبدیل​ نمی‌توانست از این صاعقه عظیم‌آورد​ جان سالم به در ببرد.

پوست کربن‌شده‌اش‌طوفان​ مثل خرده‌نان‌های‌سپرش​ سیاه فروریخت.

اما دئوس اصلاً اهمیتی نداد.

صاف ایستادم‌اطراف​ و به‌فقط​ نزار خیره شدم.

نزار به این حرکت خندید.

«داری سعی می‌کنی فقط با غرور زنده بمونی؟ اگه‌اطراف​ فقط غلت می‌زدی تا جاخالی بدی، صدماتت کمتر می‌شد.‌جدی​ این شخصیت گندت داره شانس برنده شدنت رو میاره پایین.»

«اصلاً می‌دونی‌اونجا​ قوی بودن‌تبدیل​ یعنی چی؟»

دئوس حرف نزار رو‌فقط​ قطع کرد و پرسید. نزار‌بدون​ پوزخندی زد و جواب داد.

«یعنی بتونی‌می‌شدن​ از پسش بربیای‌تبدیل​ و دووم بیاری.»

«بردن هیچ معنی‌ای نداره. هر کی زنده بمونه قویه؟ این فقط یه بهونه برای‌تونستن​ ضعیفای بزدله. قوی بودن یعنی در هم شکستن و له کردن. اینکه یکی رو از‌سپرها​ روی استیصال به زانو دربیاری و کاری کنی برای جونش التماس کنه، این یعنی قدرت.»

«اینا همه‌اش توهمه.‌رسماً​ من زانو نمی‌زنم.‌زکه​ حتی التماس هم نمی‌کنم.»

دئوس گوشه لبش‌محافظت​ رو کج کرد‌سپر​ و پوزخند زد.

«نیازی به این‌اونجا​ کارا نیست. این‌طوفان​ دفعه دیگه نمی‌بخشمت.»

بلافاصله بعد‌طوفان​ از اون،‌سپرش​ دئوس ناپدید شد.

هشت دستبند ظاهر شدن‌تبدیل​ و شروع کردن به‌بالا​ چرخیدن دور بدن نزار.

از هر جهتی که‌فقط​ حمله می‌شد، مطمئن بود‌بی‌امانِ​ که می‌تونه جلوش رو بگیره.

اما هر چی زمان می‌گذشت، ناخودآگاه‌طوفان​ نمی‌تونست جلوی در هم رفتن و‌محیط​ سفت شدن حالت صورتش رو بگیره.

عصبی شده بود.

نزار طنابی که‌رسماً​ میگو رو بسته‌زکه​ بود، محکم گرفت.

برنامه داشت که اگه‌فقط​ لازم شد، از اون برای‌بدون​ متوقف کردن دئوس استفاده کنه.

برای دفاع خیلی به‌رسماً​ درد نمی‌خورد، اما می‌تونست روان‌بالا​ حریف رو در هم بشکنه.

همون موقع، زکه‌زکه​ و یولگئوم تو زاویه‌هاله‌اش​ دید نزار قرار گرفتن.

با اینکه می‌دونست با هم هستن،‌زکه​ ولی چون تا الان تمام تمرکزش‌اطراف​ روی دئوس بود، حواسش بهشون نبود.

اگه یه وقت از‌فقط​ این فرصت استفاده کنن و‌بدون​ حمله کنن، باید چی‌کار می‌کرد؟

تعداد احتمالات یهو رفت بالا.

اگه خط دفاعی رو‌سپرش​ گسترش می‌داد، قدرت دفاعی‌محیط​ تو هر نقطه کمتر می‌شد.

درست تو همون‌رسماً​ لحظه، دئوس جلوی‌زکه​ چشماش ظاهر شد.

خدمتکار ستاره بلافاصله واکنش‌فقط​ نشون داد و صاعقه‌ای‌بی‌امانِ​ رو به زمین کوبید.

تو همون تاخیر کوتاه و‌تبدیل​ تقریباً لحظه‌ای، دئوس مشتش رو‌آورد​ مستقیم کوبید تو صورت نزار.

هشت دستبند قادر مطلق با‌بالا​ استفاده از انرژی الکتریکی یه‌محافظت​ میدان نیروی محافظ ایجاد کردن.

سپری شبیه به‌رسماً​ هاله، مسیر رسیدن به‌سپرش​ نزار رو مسدود کرد.

اما نزار مجبور شد‌فقط​ یه صحنه غیرممکن رو‌بی‌امانِ​ با چشمای خودش ببینه.

فقط یه مشت‌اونجا​ ساده بود، اما هیچ‌چیزی‌زکه​ نمی‌تونست جلوش رو بگیره.

صاعقه‌ای که خدمتکار ستاره‌سپرش​ شلیک کرده بود، به‌محیط​ بدن دئوس برخورد کرد.

این دیگه بار سوم بود.‌طوفان​ با اینکه حتماً آسیب قابل‌توجهی‌هاله‌اش​ دیده بود، اما پیشرویش متوقف نشد.

میدان نیرویی که دستبند قادر‌لطف​ مطلق ایجاد کرده بود، خم‌آسیب​ شد و از هم درید.

صاعقه به‌طور تصادفی شکافته‌رسماً​ شد و بی‌شمار گوی پلاسمایی‌بالا​ از خودش به جا گذاشت.

دست دئوس که مورد اصابت‌بالا​ قرار گرفته بود، اون‌قدر پاره‌پاره‌محافظت​ شد که استخون‌هاش زد بیرون.

اما با وجود‌رسماً​ تمام این آسیب‌ها،‌زکه​ دئوس متوقف نشد.

یه قدم بلند به‌فقط​ جلو برداشتم و عضلات‌بی‌امانِ​ پشتم رو منقبض کردم.

ضربه‌ای مثل گلوله‌اونجا​ مستقیم تیغه بینی‌طوفان​ نزار رو هدف گرفت.

نزار با چهره‌ای‌زکه​ در هم رفته،‌آورد​ از مشت جاخالی داد.

سرش رو پایین‌رسماً​ آورد و پشتش‌زکه​ رو خم کرد.

با این حال، نتونست کاملاً ازش‌سپر​ فرار کنه، برای همین شونه‌ها و پشتش‌ببرن​ با موج ضربه به عقب پرت شد.

در نهایت،‌می‌شدن​ تلوتلو خورد‌رسماً​ و افتاد زمین.

از هر زاویه‌ای که‌سپرش​ نگاه می‌کردی، این دئوس بود‌اطراف​ که آسیب بیشتری دیده بود.

کل بدنم‌اونجا​ از ضربه صاعقه‌طوفان​ پاره‌پاره شده بود.

اما این دئوس بود که اونجا‌سپر​ ایستاده بود و لبخند می‌زد. در‌جون​ حالی که نزار جلوش روی زمین می‌خزید.

«این یعنی قدرت، عزیزم.»

بدن دئوس به‌سرعت ترمیم شد.

اون پادشاه شیاطین بود. سرزندگی‌طوفان​ و استقامتی داشت که اصلاً‌هاله‌اش​ با موجودات عادی قابل‌مقایسه نبود.

نزار در حالی که‌فقط​ روی زمین نشسته بود،‌بی‌امانِ​ دندون‌هاش رو به هم سایید.

«باشه، اعتراف‌می‌شدن​ می‌کنم. تو‌رسماً​ قوی هستی.»

«اگه سرت رو بذاری‌سپرش​ رو زمین و التماس‌محیط​ کنی، شاید بهت رحم کنم.»

«چون من خیلی بخشنده‌ام.»

«اما اشتباه نکن. تو‌فقط​ جنگ همیشه طرف قوی‌تر‌بی‌امانِ​ نیست که برنده می‌شه.»

به نظر می‌رسید‌اونجا​ این بار نوبت نزار‌زکه​ بود که حمله کنه.

طنابی که میگو رو بسته بود‌آورد​ کشید و آوردش جلوی خودش، و با‌سپر​ دست دیگه‌اش چکش رعد رو احضار کرد.

«خدمتکار ستاره و دستبند قادر مطلق. حالا‌سپرش​ طعم هنر صاعقه‌ای که این دو تا‌فقط​ با هم می‌سازن رو بچش. طوفان انلیل!»

صاعقه مثل یه تور متراکم فضای اطراف دئوس‌بی‌امانِ​ رو پر کرد. تو اون نور سفید و‌توسط​ خیره‌کننده، باز نگه داشتن چشم‌ها کار سختی بود.

دئوس انرژی روح شیطانی‌اش‌رسماً​ رو بالا برد و‌سپرش​ صاعقه رو پس زد.

اما فقط همون کافی نبود.

درست تو نقطه‌ای که انرژی روح‌زکه​ شیطانی و طوفان انلیل به هم‌اطراف​ برخورد کردن، یه انفجار رخ داد.

به خاطر شدت ضربه، بدن دئوس به عقب‌بی‌امانِ​ پرت شد و تازه وقتی افتاد همون‌جایی که‌توسط​ اول ایستاده بود، تونست تعادلش رو به دست بیاره.

«این الان یعنی قوی بودن؟»

نزار پوزخند زد.

دئوس بلافاصله جواب داد.

«معلومه، اینم یه جور قدرته.»

«حتی با اینکه از من کتک‌طوفان​ خوردی و رو زمین غلت زدی،‌محیط​ بازم می‌خوای اصرار کنی که قوی هستی؟»

«من خودِ معنی کلمه‌سپرش​ "قوی"ام. پس چرا همین الان‌اطراف​ بی‌خیال نمی‌شی و تسلیم نمی‌شی؟»

«ببینیم تا کی می‌تونی رو حرفت‌زکه​ پافشاری کنی.» نزار با پوزخندی رو‌اطراف​ لبش، دوباره طوفان انلیل رو احضار کرد.

طوفان انلیل ترکیب ارگانیکی از هشت دستبند‌تونستن​ قادر مطلق، چکش رعد و خدمتکار ستاره‌غول‌هایی​ بود که طوفان‌های صاعقه‌ای بی‌پایانی رو آزاد می‌کرد.

صاعقه‌هایی با تراکم بالا نور‌تبدیل​ سفیدی از خودشون ساطع می‌کردن‌آورد​ و مثل یه گردباد می‌چرخیدن.

هیچ نقطه کوری وجود نداشت. هیچ‌آورد​ راهی برای فرار نبود جز اینکه‌لطف​ ضربه رو بخوری و دووم بیاری.

حتی دئوس هم نمی‌تونست تصور‌طوفان​ کنه که با بدن خالی‌هاله‌اش​ همچین ضربه‌ای رو تحمل کنه.

یه بار دیگه، انرژی روح شیطانی و صاعقه با هم‌آسیب​ واکنش نشون دادن و منفجر شدن، و تندبادی که اطراف‌بزرگی​ دئوس ایجاد شد، زخم‌های عمیقی رو بدنش به جا گذاشت.

تو همین حین، یولگئوم‌رسماً​ که درست کنار میدون‌سپرش​ نبرد بود، از زکه پرسید.

«همین‌طوری می‌خوای فقط تماشا کنی؟»

«آره.»

تا قبل از اینکه به اینجا برسن، زکه‌بی‌امانِ​ و دئوس طوری یه سری حملات رو اجرا‌توسط​ کرده بودن که انگار کاملاً با هم هماهنگ بودن.

اما حالا جلوی نزار، زکه‌تبدیل​ مثل یه تیکه سنگ خشکش‌آورد​ زده بود و ایستاده بود.

«هنوزم نزار رو دست‌کم می‌گیری؟»

ناولها | novelha.net