چپتر 286: ماه و شش پنس مال من است (۲)
0زکه باپرنده چهرهای متعجب دهانشجهت را باز کرد.
«بابل!»
«درسته، بابل. چطوره؟دنبال تو هم آمادهای کهاحساس با خدا ملاقات کنی؟»
«من چطور جرئت میکنم...»
«من تا همین الان هم به اندازه کافی کارایی کردم که بشه اسمشرفت رو گذاشت 'جرئت'، نه؟ فرشته مقرب، گابریل، فقط به خاطر دلسوزی داره سعیفضا میکنه به کسی کمک کنه که برچسب فرشته سقوطکرده بهش زدن، مگه نه؟»
«هر بهونهایبادبانهای هم کهاطراف بیاری... درسته، نه؟»
«اگه قراره کمک کنی، باید درستوحسابی کمک کنی.انگار بیا یه جلسه سهجانبه بذاریم. خدا، راگوئل و ما.فضا واقعاً خدا کار اشتباهی کرده یا راگوئل فاسد شده؟»
دئوس در حالی کهمنبع به راگوئل نگاه میکرد، ایننزدیک را گفت و ادامه داد:
«تو هم کنجکاو نیستی؟»
«تو... حتیبادبانهای ذرهای احترام برایکره پروردگار قائل نیستی!»
«این حرفی نیست که ارزش شنیدنبعد از دهن تو رو داشته باشه.میشود پس بیا همین الان راه بیفتیم.»
«کجا؟»
«منم اسم دقیقش رو نمیدونم. به اون یارومیرسید میگفتن خدمتکار ستاره. با دقت دنبالم بیا. تواحساس یه فرشته مقربی، پس از پسش برمیای، نه؟»
این اولین باریبیشماری بود که زکه ازدوناتشکل خدمتکار ستاره دیدن میکرد.
بادبانهای بیشماری دردنبال اطراف کره نقرهایبعد دوناتشکل شناور بودند.
این شیء پرنده غولپیکر که ابعادشنزار در هر جهت به چند کیلومترانگار میرسید، خدمتکار ستاره بود، منبع قدرت نزار.
زکه به دنبالغولپیکر دئوس رفت و بهکیلومتر خدمتکار ستاره نزدیک شد.
بعد احساس کرد که انگار دارد وارددوناتشکل یک سایه میشود. با اینکه همهچیز درجهت اطراف سیاه بود، اما فضا تاریکتر هم شد.
او به آسماندنبال نگاه کرد و منبعاحساس سایه را دنبال کرد.
کشتیای با اندازهای که توصیفش بانزار یکی دو کلمه سخت بود، توجهانگار زکه را به خود جلب کرد.
لحظهای که زکه آن را دید، متوجهکیلومتر شد. هدف واقعی آن ده کشتی فضایینزدیک که بر فراز قاره خوزه شناور بودند.
آن کشتیها بخشی ازاطراف موتوری بودند که این سفینهبودند عظیم را به حرکت درمیآوردند.
دریچه باز شد.
دئوس وکیلومتر زکه به داخلقدرت آن پرواز کردند.
عجیب این بود کهابعادش به محض بسته شدن دریچه،منبع بدن زکه روی زمین افتاد.
دئوس و زکه نمیدانستند،اطراف اما جاذبه مصنوعی درونشناور خدمتکار ستاره وجود داشت.
داخل دریچه،نزار فضای خالیرفت بزرگی وجود داشت.
به نظر میرسید یک منطقه حائلنزار بین فضای بیرون و داخل باشد، جاییدارد که هیچ هوایی در آن وجود نداشت.
به محض اینکه پایشان را رویچند کف فلزی گذاشتند، توهمی از راگوئل درسترفت در کنار دئوس و زکه ظاهر شد.
«شگفتانگیزه! فکر میکردم به قرون وسطینقرهای برگشتیم، چون همهچیز نابود شده بود وابعادش مردم داشتن با شمشیر و سپر میجنگیدن...»
دئوس گفت: «نباید این رو به عنوان استاندارد بشریتدارد در نظر بگیری. این یه سفینه تو آسمونه کهتاریکتر توسط یه انسان بازمانده قبل از نابودی ساخته شده.»
دئوس این رامیرسید گفت و بهنزار اطراف نگاه کرد.
«اما چرا حالاغولپیکر که اربابش اومده، اینکیلومتر برده هنوز پیداش نیست...»
درست قبل از اینکه حرفش تمامنقرهای شود، یکی از درهای اتاق باز شدابعادش و غولی با سرعت به بیرون دوید.
او زانونزار زد و سرشنزدیک را خم کرد.
«درود بر دئوس و زکه. من خدمتکاری هستمرفت که از طرف نزار فرستاده شدم. کمی دیرمیشود شد چون تنظیم فشار روی عرشه بیرونی زمان میبرد.»
دئوس پرسید:پرنده «چرا خودشابعادش مستقیم نیومد؟»
«نزار حتی یک لحظه همکره استراحت نمیکنه، چون داره دستوراتیشیء که دئوس داده رو اجرا میکنه.»
«جدی؟ خب، از اونجایی کهنزدیک منم دقیقاً به همین خاطروارد اومدم اینجا... منو ببر پیش نزار.»
«بله، دئوس.»
غول، دئوس و زکهابعادش را به داخل سفینهمیرسید خدمتکار ستاره راهنمایی کرد.
دیوارهای درخشان و راهروهای فولادی.
در بعضی قسمتها، حتی کفنزدیک زمین هم خودبهخود حرکت میکردوارد تا افراد را جابهجا کند.
در بخش شگفتانگیز خدمتکارمنبع ستاره، زکه مثل یک دهاتیِنزدیک ندیدبدید مشغول تماشای اطراف بود.
دئوس گفت: «فقط یهابعادش کم به اطراف نگاهمیرسید کن. با جادو همهچیز ممکنه.»
«درسته.»
«حتی اگه چیزی نمیدونی، اگه دهنت رو ببندیانگار و جوری سرت رو تکون بدی که انگاراما میفهمی، خیلی بالاتر از سطح متوسط قرار میگیری.»
«به این میگن هنر زندگی.»
«بله.»
در حالی که آنهااطراف مشغول صحبت بودند، غولشناور درِ اتاقی را باز کرد.
با اینکه اسمش اتاق بود، اما برای استفادهانگار به طرز غیرمنطقیای کوچک بود. به نظر میرسیداما اگر حدود ده غول آنجا میایستادند، کاملاً پر میشد.
هیچ اثری از نزار نبود. زکهنزار با خودش فکر کرد که اینانگار اتاق کوچک اصلاً به چه دردی میخورد.
اما زکه لبخندی زد و سرش راکیلومتر تکان داد. او فوراً چیزی را که تازهبعد از دئوس یاد گرفته بود، به کار بست.
بلافاصله پسبادبانهای از آن،اطراف اتاق حرکت کرد.
اتاق با سرعت زیاد از میان فضااحساس عبور کرد و به سمت سفینه عظیمیهمهچیز که در ارتفاع بالا شناور بود، حرکت کرد.
غولی که بهمیرسید عنوان راهنما کار میکرد،دنبال دهانش را باز کرد.
«تیم اوتناپیش.پرنده این اسمابعادش این کشتی فضاییه.»
این نام سفینهایبیشماری عظیم با طولی دردوناتشکل حدود بیست کیلومتر بود.
نزار در فضاییدنبال در مرکز تیمبعد اوتناپیش قرار داشت.
در آن شکاف دوکیشکلِ طولانی،قدرت نورهای بیشماری به برجی که دراحساس وسط قرار داشت متصل شده بودند.
نور به سرعت در امتداد چیزی که شبیهمیرسید یک لوله شفاف بود حرکت میکرد. حتی با قدرتانگار بینایی دئوس هم دنبال کردن حرکت آن غیرممکن بود.
به نظر میرسیدبیشماری که ذرات درنقرهای حال حمل نور هستند.
«این برج بابله.»
نزار دهانش را باز کرد.
او در حالی که ردایی سفیدچند بر تن داشت، در حال لمسدنبال کردن صفحه بزرگی در دستانش بود.
دکمههای بیشماری روی صفحه وجود داشت. دئوسدوناتشکل نمیدانست هر دکمه چه معنایی دارد، اما نزارچند با دستانش بسیار با دقت مشغول کار بود.
خدمتکاری که نقشدنبال راهنما را داشت تعظیماحساس کرد و کنار رفت.
هیچکس به او اهمیتی نداد. برخینزار مجذوب برج بابل شده بودند، درانگار حالی که بقیه به نزار نگاه میکردند.
«عصر طلایی. تمام تکنولوژیهای دورانی کهچند من توش زندگی میکردم، اینجا جمع شدن.رفت مدارهای کوانتومی فوتونیک، سیستمهای سفر بینابعادی، و...»
دئوس حرفش را قطع کرد: «نیازینقرهای به توضیح نیست. فقط جواب بدهغولپیکر که آیا قابل استفاده هست یا نه.»
«هنوز نه.»
«کی آماده میشه؟»
«توی یکیپرنده دو روزابعادش تموم نمیشه.»
«یک ماه چطور؟»
«اگه یک ماهدنبال وقت باشه، شاید بتونیماحساس اولین تست عملیاتی رو...»
«خیلی خب، پسمیرسید یک ماه بهت وقتدنبال میدم. سعیت رو بکن.»
«بسیار خب.»
«چیزی لازم داری؟»
«بردههای کافی نداریم.»
«هر چقدر میتونی بخر.»
«ممنونم.»
نزار در حال حاضراطراف مثل یک دانشمند محترمشناور و متشخص رفتار میکرد.
این منظره برای زکه ناآشنا بود. او بارانگار دیگر از توانایی دئوس در تبدیل کردن یکاما ظالمِ هار به چنین موجود آرامی شگفتزده شد.
زکه از او پرسید:
«اما این برج بابل دیگهجهت چه صیغهایه؟ حداقل یه درقدرت به دنیای خدا هست یا نه؟»
نزار جواب داد: «این دستگاهیه که دیوارهای ابعادی رو در هم میشکنه. اگه در درون یک بُعد حرکت کنی، نمیتونی ازدنبال سرعت نور که حد فیزیکیه فراتر بری... اما اگه از یک بُعد عبور کنی، میتونی سریعتر از اون به طرف دیگهکلمه برسی. میتونی اون رو شبیه به قابلیت وارپ در نظر بگیری. تنها تفاوتش اینه که میتونی به جاهای خیلی دورتری بری.»
«به دنیای خدا؟»
«در تئوری ممکنه. قبلمنبع از اینکه بتونم واقعاً اجراشنزدیک کنم، مهر و موم شد.»
دئوس پرسید:پرنده «اصلاً چرا همچینجهت چیزی ساختی؟ شماها...»
«هدفش ناوبری در فضای ماورای جونقرهای بود. عبور از منظومه شمسی سوار برابعادش کشتی اوتناپیشتیم، دلیل واقعی وجود بابل همینه.»
زیک گفت: «تصورش سخته.»
«شاید اینطور باشه. سطح فعلی تمدن بشری در بهترین حالت دراحساس حد قرون وسطاست. فقط قرون وسطایی که توش شمشیر و جادوتاریکتر هست. تفاوت خیلی زیادی با تمدنی داره که ما مردم آداپا ساختیم.»
دئوس وارد بحث شد.
«اینقدر پز نده. تمدنی که فقطنقرهای بعد از هفتاد قرن نابود شد.غولپیکر انسانهای مدرن تا قرن ۶۶۶ام دووم آوردن.»
«اگه بقای یک گونه معیار تمدن باشه، حق با توئه... اماسایه اگه اینطوری حساب کنی، سوسکها تمدن خیلی برتری دارن. اگه شرایط ایجادیکی یک جامعه رو هم بهش اضافه کنیم، باید موریانهها رو انتخاب کنیم.»
دئوس گفت: «دیگه خیلی تند رفتی. بهدنبال هر حال، همینطور پز بده و کار بابلسایه رو تموم کن. من یک ماه دیگه برمیگردم.»
«چشم، ارباب.»
دئوس پادشاهی نزار رو که درنقرهای فضای ماورای جو ساخته شده بود ترکابعادش کرد و همراه زیک به زمین برگشت.
اما اینجا قارهدنبال خوزه یا هیچبعد جای آشنای دیگهای نبود.
یک جزیره استواییمیرسید بود که موجهای آبیرنگشدنبال روی ساحل پهناور میغلتیدند.
نسیم ملایمی وزیدغولپیکر و موهای زیکچند رو تکون داد.
«واو، منظره واقعاً قشنگیه، خوشمکره اومد، ولی یه چیزِ اینشیء مکان عجیب به نظر میرسه، نه؟»
دئوس گفت:نزار «خوب بهشرفت فکر کن.»
«به چی؟»
«هم یه خوشگلغولپیکر کنارته، هم وقتچند آزاد داری، مگه نه؟»
زیک بابادبانهای شنیدن کلمه «خوشگل»کره سرش رو چرخوند.
توهم راگوئل قبلدنبال از اینکه حتی بفهمماحساس اونجا ظاهر شده بود.
دئوس ادامه داد: «پسمنبع باید بریم پیکنیک. منمرفت میخوام یه ماه بخوابم.»
زیک پرسید:پرنده «داری سعیابعادش میکنی قایم بشی؟»
«اگه بهش فکر کنی،اطراف تو خیلی وقته کهشناور داری با یولگئوم میگردی، درسته؟»
«آره. بیشترنزار از دهرفت سال میشه.»
«فکر کنمکیلومتر وقت یهمنبع تغییری رسیده.»
«بله؟»
«بیا اینطوری حساب کنیم. وقتی یولگئوم برای اولین بار پیداش شد، یهغولپیکر خدای اژدها بود و یه زن با گذشتهای مرموز. مثلاً، اونا خیلیبعد وقته که زنده هستن و دانشی دارن که تا عصر طلایی کشیده میشه.»
«بله. و معلومدنبال شد که اونبعد متاترون، رهبر فرشتگان مقربه.»
«اما الان دیگه هیچچیزمنبع مخفی و رازآلودی دررفت موردش وجود نداره، مگه نه؟»
«خب؟»
«مثل دو نفریهبیشماری که دیگه پیش همدوناتشکل راحت باد ول میکنن.»
زیک جا خورد: «ول کردی؟»
«اولاً که ما انسان نیستیم و از این کارا نمیکنیم.بعد اما منظورم اینه که پرده حیا بینمون پاره شده. مااما دیگه هر چیزی که باید از هم میدیدیم رو دیدیم.»
«بله...»
«در مقایسه، به این یکی نگاه کن. اول از همه، بدن اصلیش تو غل و زنجیره،کیلومتر مگه نه؟ دهنش با یه پوزهبند چرمی و میخهای نقرهای بسته شده، دستاش هم با زنجیر بستهست.سیاه از لحاظ بصری اصلاً قابل مقایسه نیستن. یه دختر خوشگل معمولی در برابر یه دختر خوشگلِ دستوپابسته.»
دئوس ادامه داد: «و تازه، یه نیمه دیگه به اسم فانتوم هممیشود اینجاست. یهو به خدا کفر گفت و یه چیزی مثل وسوسه شیطانکلمه روت پیاده کرد. البته چون طرف حسابش بد کسی بود، اصلاً جواب نداد.»
زیک پرسید: «من بدم؟»
«آره دیگه. چه شمشیر باشه چه لژیون، باید درست و حسابی جاروشون میکردی و میبردی.بعد وقتی یه چیزی رو گرفتی، فقط بگو روحمم خبر نداره. از اونجایی که به هراندازهای حال اینا اموال دزدی و غیرقانونیه، نمیتونه بره به اداره امنیت عمومی گزارش بده که.»
«این کاریهبادبانهای که یهاطراف شرور انجام میده.»
«ببخشید که من یه شرورم.»
«من یه جنگجو هستم.»
«هنوزم داری رویغولپیکر اون تنظیمات وچند نقش پافشاری میکنی؟»
«این یه نقش نیست...»
«به هر حال، یه فرشته مقرب باستانی. دقیقاً به همون اندازه که باید،اینکه حس مرموز بودن رو القا میکنه، انگار که از یه چیزی خیانت دیده،توجه و در عین حال خوشگل هم هست. بدنش هم که بستهست. عالی نیست؟»
«نمیدونم کجاش عالیه.»
«میخوام به جای یولگئوم، اینجهت یکی رو با خودم ببرم.قدرت این شروع یه ماجراجویی جدیده.»
«یولگئوم اگهبادبانهای اینو بشنوهاطراف عصبانی میشه.»
«مگه میتونه بشنوه؟ تازه، وقتی بهش فکراحساس میکنم... به نظرم این شکلی قشنگتره. مخصوصاً اینسیاه دور و برش. اول از همه، بزرگه، نه؟»
«میدونی اگه بیشترمیرسید از این چیزی بگی،دنبال آزار جنسی محسوب میشه؟»
«برای همین حرفمغولپیکر رو سانسور میکنمچند و اینطوری میگم دیگه.»
«همون حالتبادبانهای دستت هماطراف خودش آزار جنسیه.»
«بیخیال بابا. هیچدنبال واکنشی نشون نمیده.بعد مثل یه عروسک چوبیه.»
درست در همون لحظه،منبع فضای کنارشون شکافته شد ونزدیک زنی از داخلش بیرون اومد.
«دیگه نمیتونم به چرتوپرتهات گوشجهت بدم! زیک، بیا دوتایی اینقدرت یارو رو زنده به گور کنیم.»
زیک جابادبانهای خورد: «یولگئوم!اطراف داشتی گوش میدادی؟»
دئوس با پررویی گفت:رفت «من اینا رو گفتمانگار تا اونو بکشونم بیرون!»
«من؟ من که اصلاًمنبع خبر نداشتم. تو اینجارفت بودی؟ چرا داری دنبالم میای؟»
یولگئوم جواب داد: «اگه نیام چیکار کنم؟ زیک نصفهشبمنبع تنهایی راه میافته میره، تو هم یواشکی دنبالش میکنی...دارد وقتی این چیزا رو میبینم چطور میتونم بیخیال باشم؟»
به نظر میرسیدبیشماری یولگئوم از هموننقرهای اول باهاشون بوده.
زیک سرخنزار شد و سرشنزدیک رو پایین انداخت.
«ببخشید، یولگئوم.کیلومتر بدون اینکهمنبع بهت بگم...»
یولگئوم گفت: «قضیه برعکسه. احتمالاً راگوئل اول با تومنبع حرف زده. لابد با خودش فکر کرده چون تودارد انسانی، راحتتر میتونه خامت کنه. که البته کاملاً کور خونده.»
«اما...»
یولگئوم بهنزار توهم راگوئلرفت نگاه کرد.
«راگوئل، چرا این کارومنبع میکنی؟ تو اینقدر احمقرفت نبودی. آخه چی دیدی؟»
راگوئل در جوابغولپیکر سؤال یولگئوم، آرومچند دهنش رو باز کرد.
«خدا... یکی نیست. دیگه نمیدونمکره باید بهش چی بگم. تو میگیپرنده اینا توهمات منه، اما من میفهمم.»
«من میفهمم چون نزدیکترین دوستش بودم. صاحباحساس اصلی یه جایی رفته و حالا یههمهچیز موجود جعلی داره بر دنیا حکومت میکنه.»
یولگئوم گفت:کیلومتر «بازم همونمنبع حرفای همیشگی.»
دئوس به یولگئوم گفت:
«پس تنها راه اینهاطراف که بابل رو احیا کنیمبودند و بریم پیش خدا، درسته؟»
«نمیدونم. شک دارمدنبال که این کاربعد درستی باشه یا نه.»
«اگه نمیدونی، فقطمیرسید دنبال من بیا.نزار چون من رهبر گروهم.»
یولگئوم پرسید:پرنده «از کِیابعادش تا حالا؟»
دئوس گفت: «مگه نیستم؟»
«به جای این حرفا،رفت واقعاً میخوای اینجا قایم بشی؟دارد پس مغازه زیک چی میشه؟»
«همین جا بازش میکنیم.»
«به کی قراره چیزی بفروشه؟»
«خب. اگه مغازهبیشماری رو باز کنیم،نقرهای مشتری خودش نمیاد مگه؟»
«نمیدونم تونزار اون کلهترفت چی میگذره.»
«کارمندهات رو بیار. این بارقدرت قراره یه فروشگاه موقت توبعد یه ساحل قشنگ داشته باشیم.»