---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 286: ماه و شش پنس مال من است (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 286: ماه و شش پنس مال من است (۲)

0

زکه با‌پرنده​ چهره‌ای متعجب دهانش‌جهت​ را باز کرد.

«بابل!»

«درسته، بابل. چطوره؟‌کار​ تو هم آماده‌ای که‌شده​ با خدا ملاقات کنی؟»

«من چطور جرئت می‌کنم...»

«من تا همین الان هم به اندازه کافی کارایی کردم که بشه اسمش‌رفت​ رو گذاشت 'جرئت'، نه؟ فرشته مقرب، گابریل، فقط به خاطر دلسوزی داره سعی‌فضا​ می‌کنه به کسی کمک کنه که برچسب فرشته سقوط‌کرده بهش زدن، مگه نه؟»

«هر بهونه‌ای‌رفت​ هم که‌بعد​ بیاری... درسته، نه؟»

«اگه قراره کمک کنی، باید درست‌وحسابی کمک کنی.‌دئوس​ بیا یه جلسه سه‌جانبه بذاریم. خدا، راگوئل و ما.‌نیستی​ واقعاً خدا کار اشتباهی کرده یا راگوئل فاسد شده؟»

دئوس در حالی که‌بی‌شماری​ به راگوئل نگاه می‌کرد، این‌شناور​ را گفت و ادامه داد:

«تو هم کنجکاو نیستی؟»

«تو... حتی‌رفت​ ذره‌ای احترام برای‌احساس​ پروردگار قائل نیستی!»

«این حرفی نیست که ارزش شنیدن‌فاسد​ از دهن تو رو داشته باشه.‌این​ پس بیا همین الان راه بیفتیم.»

«کجا؟»

«منم اسم دقیقش رو نمی‌دونم. به اون یارو‌می‌رسید​ می‌گفتن خدمتکار ستاره. با دقت دنبالم بیا. تو‌احساس​ یه فرشته مقربی، پس از پسش برمیای، نه؟»

این اولین باری‌نزدیک​ بود که زکه از‌دارد​ خدمتکار ستاره دیدن می‌کرد.

بادبان‌های بی‌شماری در‌کار​ اطراف کره نقره‌ای‌فاسد​ دونات‌شکل شناور بودند.

این شیء پرنده غول‌پیکر که ابعادش‌کره​ در هر جهت به چند کیلومتر‌پرنده​ می‌رسید، خدمتکار ستاره بود، منبع قدرت نزار.

زکه به دنبال‌غول‌پیکر​ دئوس رفت و به‌کیلومتر​ خدمتکار ستاره نزدیک شد.

بعد احساس کرد که انگار دارد وارد‌دارد​ یک سایه می‌شود. با اینکه همه‌چیز در‌اما​ اطراف سیاه بود، اما فضا تاریک‌تر هم شد.

او به آسمان‌کار​ نگاه کرد و منبع‌شده​ سایه را دنبال کرد.

کشتی‌ای با اندازه‌ای که توصیفش با‌کره​ یکی دو کلمه سخت بود، توجه‌پرنده​ زکه را به خود جلب کرد.

لحظه‌ای که زکه آن را دید، متوجه‌کیلومتر​ شد. هدف واقعی آن ده کشتی فضایی‌نزدیک​ که بر فراز قاره خوزه شناور بودند.

آن کشتی‌ها بخشی از‌بعد​ موتوری بودند که این سفینه‌سایه​ عظیم را به حرکت درمی‌آوردند.

دریچه باز شد.

دئوس و‌دیدن​ زکه به داخل‌اطراف​ آن پرواز کردند.

عجیب این بود که‌ابعادش​ به محض بسته شدن دریچه،‌منبع​ بدن زکه روی زمین افتاد.

دئوس و زکه نمی‌دانستند،‌بعد​ اما جاذبه مصنوعی درون‌وارد​ خدمتکار ستاره وجود داشت.

داخل دریچه،‌واقعاً​ فضای خالی‌اشتباهی​ بزرگی وجود داشت.

به نظر می‌رسید یک منطقه حائل‌کره​ بین فضای بیرون و داخل باشد، جایی‌غول‌پیکر​ که هیچ هوایی در آن وجود نداشت.

به محض اینکه پایشان را روی‌چند​ کف فلزی گذاشتند، توهمی از راگوئل درست‌رفت​ در کنار دئوس و زکه ظاهر شد.

«شگفت‌انگیزه! فکر می‌کردم به قرون وسطی‌انگار​ برگشتیم، چون همه‌چیز نابود شده بود و‌سیاه​ مردم داشتن با شمشیر و سپر می‌جنگیدن...»

دئوس گفت: «نباید این رو به عنوان استاندارد بشریت‌حالی​ در نظر بگیری. این یه سفینه تو آسمونه که‌حتی​ توسط یه انسان بازمانده قبل از نابودی ساخته شده.»

دئوس این را‌بادبان‌های​ گفت و به‌کره​ اطراف نگاه کرد.

«اما چرا حالا‌غول‌پیکر​ که اربابش اومده، این‌کیلومتر​ برده هنوز پیداش نیست...»

درست قبل از اینکه حرفش تمام‌انگار​ شود، یکی از درهای اتاق باز شد‌سیاه​ و غولی با سرعت به بیرون دوید.

او زانو‌واقعاً​ زد و سرش‌کرده​ را خم کرد.

«درود بر دئوس و زکه. من خدمتکاری هستم‌دونات‌شکل​ که از طرف نزار فرستاده شدم. کمی دیر‌چند​ شد چون تنظیم فشار روی عرشه بیرونی زمان می‌برد.»

دئوس پرسید:‌پرنده​ «چرا خودش‌ابعادش​ مستقیم نیومد؟»

«نزار حتی یک لحظه هم‌احساس​ استراحت نمی‌کنه، چون داره دستوراتی‌می‌شود​ که دئوس داده رو اجرا می‌کنه.»

«جدی؟ خب، از اونجایی که‌کرده​ منم دقیقاً به همین خاطر‌نگاه​ اومدم اینجا... منو ببر پیش نزار.»

«بله، دئوس.»

غول، دئوس و زکه‌ابعادش​ را به داخل سفینه‌می‌رسید​ خدمتکار ستاره راهنمایی کرد.

دیوارهای درخشان و راهروهای فولادی.

در بعضی قسمت‌ها، حتی کف‌کرده​ زمین هم خودبه‌خود حرکت می‌کرد‌نگاه​ تا افراد را جابه‌جا کند.

در بخش شگفت‌انگیز خدمتکار‌بی‌شماری​ ستاره، زکه مثل یک دهاتیِ‌شناور​ ندیدبدید مشغول تماشای اطراف بود.

دئوس گفت: «فقط یه‌ابعادش​ کم به اطراف نگاه‌می‌رسید​ کن. با جادو همه‌چیز ممکنه.»

«درسته.»

«حتی اگه چیزی نمی‌دونی، اگه دهنت رو ببندی‌دئوس​ و جوری سرت رو تکون بدی که انگار‌کنجکاو​ می‌فهمی، خیلی بالاتر از سطح متوسط قرار می‌گیری.»

«به این می‌گن هنر زندگی.»

«بله.»

در حالی که آن‌ها‌بعد​ مشغول صحبت بودند، غول‌وارد​ درِ اتاقی را باز کرد.

با اینکه اسمش اتاق بود، اما برای استفاده‌دئوس​ به طرز غیرمنطقی‌ای کوچک بود. به نظر می‌رسید‌کنجکاو​ اگر حدود ده غول آنجا می‌ایستادند، کاملاً پر می‌شد.

هیچ اثری از نزار نبود. زکه‌کره​ با خودش فکر کرد که این‌پرنده​ اتاق کوچک اصلاً به چه دردی می‌خورد.

اما زکه لبخندی زد و سرش را‌کیلومتر​ تکان داد. او فوراً چیزی را که تازه‌بعد​ از دئوس یاد گرفته بود، به کار بست.

بلافاصله پس‌رفت​ از آن،‌بعد​ اتاق حرکت کرد.

اتاق با سرعت زیاد از میان فضا‌شده​ عبور کرد و به سمت سفینه عظیمی‌ادامه​ که در ارتفاع بالا شناور بود، حرکت کرد.

غولی که به‌بادبان‌های​ عنوان راهنما کار می‌کرد،‌نقره‌ای​ دهانش را باز کرد.

«تیم اوتناپیش.‌پرنده​ این اسم‌ابعادش​ این کشتی فضاییه.»

این نام سفینه‌ای‌نزدیک​ عظیم با طولی در‌دارد​ حدود بیست کیلومتر بود.

نزار در فضایی‌کار​ در مرکز تیم‌فاسد​ اوتناپیش قرار داشت.

در آن شکاف دوکی‌شکلِ طولانی،‌اطراف​ نورهای بی‌شماری به برجی که در‌شیء​ وسط قرار داشت متصل شده بودند.

نور به سرعت در امتداد چیزی که شبیه‌می‌رسید​ یک لوله شفاف بود حرکت می‌کرد. حتی با قدرت‌انگار​ بینایی دئوس هم دنبال کردن حرکت آن غیرممکن بود.

به نظر می‌رسید‌نزدیک​ که ذرات در‌انگار​ حال حمل نور هستند.

«این برج بابله.»

نزار دهانش را باز کرد.

او در حالی که ردایی سفید‌چند​ بر تن داشت، در حال لمس‌دنبال​ کردن صفحه بزرگی در دستانش بود.

دکمه‌های بی‌شماری روی صفحه وجود داشت. دئوس‌دارد​ نمی‌دانست هر دکمه چه معنایی دارد، اما نزار‌فضا​ با دستانش بسیار با دقت مشغول کار بود.

خدمتکاری که نقش‌کار​ راهنما را داشت تعظیم‌شده​ کرد و کنار رفت.

هیچ‌کس به او اهمیتی نداد. برخی‌کره​ مجذوب برج بابل شده بودند، در‌پرنده​ حالی که بقیه به نزار نگاه می‌کردند.

«عصر طلایی. تمام تکنولوژی‌های دورانی که‌چند​ من توش زندگی می‌کردم، اینجا جمع شدن.‌رفت​ مدارهای کوانتومی فوتونیک، سیستم‌های سفر بین‌ابعادی، و...»

دئوس حرفش را قطع کرد: «نیازی‌انگار​ به توضیح نیست. فقط جواب بده‌همه‌چیز​ که آیا قابل استفاده هست یا نه.»

«هنوز نه.»

«کی آماده می‌شه؟»

«توی یکی‌پرنده​ دو روز‌ابعادش​ تموم نمی‌شه.»

«یک ماه چطور؟»

«اگه یک ماه‌کار​ وقت باشه، شاید بتونیم‌شده​ اولین تست عملیاتی رو...»

«خیلی خب، پس‌بادبان‌های​ یک ماه بهت وقت‌نقره‌ای​ می‌دم. سعیت رو بکن.»

«بسیار خب.»

«چیزی لازم داری؟»

«برده‌های کافی نداریم.»

«هر چقدر می‌تونی بخر.»

«ممنونم.»

نزار در حال حاضر‌بعد​ مثل یک دانشمند محترم‌وارد​ و متشخص رفتار می‌کرد.

این منظره برای زکه ناآشنا بود. او بار‌دئوس​ دیگر از توانایی دئوس در تبدیل کردن یک‌کنجکاو​ ظالمِ هار به چنین موجود آرامی شگفت‌زده شد.

زکه از او پرسید:

«اما این برج بابل دیگه‌جهت​ چه صیغه‌ایه؟ حداقل یه در‌قدرت​ به دنیای خدا هست یا نه؟»

نزار جواب داد: «این دستگاهیه که دیوارهای ابعادی رو در هم می‌شکنه. اگه در درون یک بُعد حرکت کنی، نمی‌تونی از‌یکی​ سرعت نور که حد فیزیکیه فراتر بری... اما اگه از یک بُعد عبور کنی، می‌تونی سریع‌تر از اون به طرف دیگه‌حرکت​ برسی. می‌تونی اون رو شبیه به قابلیت وارپ در نظر بگیری. تنها تفاوتش اینه که می‌تونی به جاهای خیلی دورتری بری.»

«به دنیای خدا؟»

«در تئوری ممکنه. قبل‌بی‌شماری​ از اینکه بتونم واقعاً اجراش‌شناور​ کنم، مهر و موم شد.»

دئوس پرسید:‌پرنده​ «اصلاً چرا همچین‌جهت​ چیزی ساختی؟ شماها...»

«هدفش ناوبری در فضای ماورای جو‌انگار​ بود. عبور از منظومه شمسی سوار بر‌سیاه​ کشتی اوت‌ناپیشتیم، دلیل واقعی وجود بابل همینه.»

زیک گفت: «تصورش سخته.»

«شاید این‌طور باشه. سطح فعلی تمدن بشری در بهترین حالت در‌شیء​ حد قرون وسطاست. فقط قرون وسطایی که توش شمشیر و جادو‌دنبال​ هست. تفاوت خیلی زیادی با تمدنی داره که ما مردم آداپا ساختیم.»

دئوس وارد بحث شد.

«این‌قدر پز نده. تمدنی که فقط‌انگار​ بعد از هفتاد قرن نابود شد.‌همه‌چیز​ انسان‌های مدرن تا قرن ۶۶۶ام دووم آوردن.»

«اگه بقای یک گونه معیار تمدن باشه، حق با توئه... اما‌می‌کرد​ اگه این‌طوری حساب کنی، سوسک‌ها تمدن خیلی برتری دارن. اگه شرایط ایجاد‌قائل​ یک جامعه رو هم بهش اضافه کنیم، باید موریانه‌ها رو انتخاب کنیم.»

دئوس گفت: «دیگه خیلی تند رفتی. به‌نقره‌ای​ هر حال، همین‌طور پز بده و کار بابل‌جهت​ رو تموم کن. من یک ماه دیگه برمی‌گردم.»

«چشم، ارباب.»

دئوس پادشاهی نزار رو که در‌انگار​ فضای ماورای جو ساخته شده بود ترک‌سیاه​ کرد و همراه زیک به زمین برگشت.

اما اینجا قاره‌کار​ خوزه یا هیچ‌فاسد​ جای آشنای دیگه‌ای نبود.

یک جزیره استوایی‌بادبان‌های​ بود که موج‌های آبی‌رنگش‌نقره‌ای​ روی ساحل پهناور می‌غلتیدند.

نسیم ملایمی وزید‌غول‌پیکر​ و موهای زیک‌چند​ رو تکون داد.

«واو، منظره واقعاً قشنگیه، خوشم‌احساس​ اومد، ولی یه چیزِ این‌می‌شود​ مکان عجیب به نظر می‌رسه، نه؟»

دئوس گفت:‌واقعاً​ «خوب بهش‌اشتباهی​ فکر کن.»

«به چی؟»

«هم یه خوشگل‌غول‌پیکر​ کنارته، هم وقت‌چند​ آزاد داری، مگه نه؟»

زیک با‌رفت​ شنیدن کلمه «خوشگل»‌احساس​ سرش رو چرخوند.

توهم راگوئل قبل‌کار​ از اینکه حتی بفهمم‌شده​ اونجا ظاهر شده بود.

دئوس ادامه داد: «پس‌بی‌شماری​ باید بریم پیک‌نیک. منم‌دونات‌شکل​ می‌خوام یه ماه بخوابم.»

زیک پرسید:‌پرنده​ «داری سعی‌ابعادش​ می‌کنی قایم بشی؟»

«اگه بهش فکر کنی،‌بعد​ تو خیلی وقته که‌وارد​ داری با یولگئوم می‌گردی، درسته؟»

«آره. بیشتر‌واقعاً​ از ده‌اشتباهی​ سال می‌شه.»

«فکر کنم‌دیدن​ وقت یه‌بی‌شماری​ تغییری رسیده.»

«بله؟»

«بیا این‌طوری حساب کنیم. وقتی یولگئوم برای اولین بار پیداش شد، یه‌همه‌چیز​ خدای اژدها بود و یه زن با گذشته‌ای مرموز. مثلاً، اونا خیلی‌توجه​ وقته که زنده هستن و دانشی دارن که تا عصر طلایی کشیده می‌شه.»

«بله. و معلوم‌کار​ شد که اون‌فاسد​ متاترون، رهبر فرشتگان مقربه.»

«اما الان دیگه هیچ‌چیز‌بی‌شماری​ مخفی و رازآلودی در‌دونات‌شکل​ موردش وجود نداره، مگه نه؟»

«خب؟»

«مثل دو نفریه‌نزدیک​ که دیگه پیش هم‌دارد​ راحت باد ول می‌کنن.»

زیک جا خورد: «ول کردی؟»

«اولاً که ما انسان نیستیم و از این کارا نمی‌کنیم.‌بودند​ اما منظورم اینه که پرده حیا بینمون پاره شده. ما‌قدرت​ دیگه هر چیزی که باید از هم می‌دیدیم رو دیدیم.»

«بله...»

«در مقایسه، به این یکی نگاه کن. اول از همه، بدن اصلیش تو غل و زنجیره،‌تاریک‌تر​ مگه نه؟ دهنش با یه پوزه‌بند چرمی و میخ‌های نقره‌ای بسته شده، دستاش هم با زنجیر بسته‌ست.‌فضایی​ از لحاظ بصری اصلاً قابل مقایسه نیستن. یه دختر خوشگل معمولی در برابر یه دختر خوشگلِ دست‌وپابسته.»

دئوس ادامه داد: «و تازه، یه نیمه دیگه به اسم فانتوم هم‌این​ اینجاست. یهو به خدا کفر گفت و یه چیزی مثل وسوسه شیطان‌حرفی​ روت پیاده کرد. البته چون طرف حسابش بد کسی بود، اصلاً جواب نداد.»

زیک پرسید: «من بدم؟»

«آره دیگه. چه شمشیر باشه چه لژیون، باید درست و حسابی جاروشون می‌کردی و می‌بردی.‌بعد​ وقتی یه چیزی رو گرفتی، فقط بگو روحمم خبر نداره. از اونجایی که به هر‌اندازه‌ای​ حال اینا اموال دزدی و غیرقانونیه، نمی‌تونه بره به اداره امنیت عمومی گزارش بده که.»

«این کاریه‌رفت​ که یه‌بعد​ شرور انجام می‌ده.»

«ببخشید که من یه شرورم.»

«من یه جنگجو هستم.»

«هنوزم داری روی‌غول‌پیکر​ اون تنظیمات و‌چند​ نقش پافشاری می‌کنی؟»

«این یه نقش نیست...»

«به هر حال، یه فرشته مقرب باستانی. دقیقاً به همون اندازه که باید،‌گفت​ حس مرموز بودن رو القا می‌کنه، انگار که از یه چیزی خیانت دیده،‌ارزش​ و در عین حال خوشگل هم هست. بدنش هم که بسته‌ست. عالی نیست؟»

«نمی‌دونم کجاش عالیه.»

«می‌خوام به جای یولگئوم، این‌جهت​ یکی رو با خودم ببرم.‌قدرت​ این شروع یه ماجراجویی جدیده.»

«یولگئوم اگه‌رفت​ اینو بشنوه‌بعد​ عصبانی می‌شه.»

«مگه می‌تونه بشنوه؟ تازه، وقتی بهش فکر‌شده​ می‌کنم... به نظرم این شکلی قشنگ‌تره. مخصوصاً این‌داد​ دور و برش. اول از همه، بزرگه، نه؟»

«می‌دونی اگه بیشتر‌بادبان‌های​ از این چیزی بگی،‌نقره‌ای​ آزار جنسی محسوب می‌شه؟»

«برای همین حرفم‌غول‌پیکر​ رو سانسور می‌کنم‌چند​ و این‌طوری می‌گم دیگه.»

«همون حالت‌رفت​ دستت هم‌بعد​ خودش آزار جنسیه.»

«بی‌خیال بابا. هیچ‌کار​ واکنشی نشون نمی‌ده.‌فاسد​ مثل یه عروسک چوبیه.»

درست در همون لحظه،‌بی‌شماری​ فضای کنارشون شکافته شد و‌شناور​ زنی از داخلش بیرون اومد.

«دیگه نمی‌تونم به چرت‌وپرت‌هات گوش‌جهت​ بدم! زیک، بیا دوتایی این‌قدرت​ یارو رو زنده به گور کنیم.»

زیک جا‌رفت​ خورد: «یولگئوم!‌بعد​ داشتی گوش می‌دادی؟»

دئوس با پررویی گفت:‌اشتباهی​ «من اینا رو گفتم‌دئوس​ تا اونو بکشونم بیرون!»

«من؟ من که اصلاً‌بی‌شماری​ خبر نداشتم. تو اینجا‌دونات‌شکل​ بودی؟ چرا داری دنبالم میای؟»

یولگئوم جواب داد: «اگه نیام چیکار کنم؟ زیک نصفه‌شب‌منبع​ تنهایی راه می‌افته می‌ره، تو هم یواشکی دنبالش می‌کنی...‌دارد​ وقتی این چیزا رو می‌بینم چطور می‌تونم بی‌خیال باشم؟»

به نظر می‌رسید‌نزدیک​ یولگئوم از همون‌انگار​ اول باهاشون بوده.

زیک سرخ‌واقعاً​ شد و سرش‌کرده​ رو پایین انداخت.

«ببخشید، یولگئوم.‌دیدن​ بدون اینکه‌بی‌شماری​ بهت بگم...»

یولگئوم گفت: «قضیه برعکسه. احتمالاً راگوئل اول با تو‌منبع​ حرف زده. لابد با خودش فکر کرده چون تو‌دارد​ انسانی، راحت‌تر می‌تونه خامت کنه. که البته کاملاً کور خونده.»

«اما...»

یولگئوم به‌واقعاً​ توهم راگوئل‌اشتباهی​ نگاه کرد.

«راگوئل، چرا این کارو‌بی‌شماری​ می‌کنی؟ تو این‌قدر احمق‌دونات‌شکل​ نبودی. آخه چی دیدی؟»

راگوئل در جواب‌غول‌پیکر​ سؤال یولگئوم، آروم‌چند​ دهنش رو باز کرد.

«خدا... یکی نیست. دیگه نمی‌دونم‌احساس​ باید بهش چی بگم. تو می‌گی‌اینکه​ اینا توهمات منه، اما من می‌فهمم.»

«من می‌فهمم چون نزدیک‌ترین دوستش بودم. صاحب‌شده​ اصلی یه جایی رفته و حالا یه‌ادامه​ موجود جعلی داره بر دنیا حکومت می‌کنه.»

یولگئوم گفت:‌دیدن​ «بازم همون‌بی‌شماری​ حرفای همیشگی.»

دئوس به یولگئوم گفت:

«پس تنها راه اینه‌بعد​ که بابل رو احیا کنیم‌سایه​ و بریم پیش خدا، درسته؟»

«نمی‌دونم. شک دارم‌کار​ که این کار‌فاسد​ درستی باشه یا نه.»

«اگه نمی‌دونی، فقط‌بادبان‌های​ دنبال من بیا.‌کره​ چون من رهبر گروهم.»

یولگئوم پرسید:‌پرنده​ «از کِی‌ابعادش​ تا حالا؟»

دئوس گفت: «مگه نیستم؟»

«به جای این حرفا،‌اشتباهی​ واقعاً می‌خوای اینجا قایم بشی؟‌حالی​ پس مغازه زیک چی می‌شه؟»

«همین جا بازش می‌کنیم.»

«به کی قراره چیزی بفروشه؟»

«خب. اگه مغازه‌نزدیک​ رو باز کنیم،‌انگار​ مشتری خودش نمیاد مگه؟»

«نمی‌دونم تو‌واقعاً​ اون کله‌ت‌اشتباهی​ چی می‌گذره.»

«کارمندهات رو بیار. این بار‌اطراف​ قراره یه فروشگاه موقت تو‌بودند​ یه ساحل قشنگ داشته باشیم.»

ناولها | novelha.net