---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 116: نبرد با خدای غول‌ها (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 116: نبرد با خدای غول‌ها (۱)

0

دئوس با بی‌حوصلگی گفت: «برده... تو این وضعیت،‌همه​ بهتر نیست یه کم لفظت رو قشنگ‌تر کنی‌خیلی​ و مثلاً بگی "بیا با هم دوست بشیم"؟»

گایگان‌تپا با غرور جواب داد: «نیازی به‌یین​ همراه ندارم، همون برده بودن بیشتر به نفعتونه.‌زنی​ ولی واقعاً تو چی هستی؟ "پدر تمام غول‌ها"؟»

«آره. گایگان‌تپا پدر تمام غول‌هاست.»

دئوس سرش رو‌زنده​ چرخوند و به‌حق‌به‌جانب​ یولگئوم نگاه کرد.

یولگئوم کمی بیشتر به گایگان‌تپا خیره موند و گفت: «شاید... اون یکی‌بی‌دردسر​ از اولین غول‌هایی باشه که به ماگ‌وورت آلوده شده. برای یه غول، هوش‌تیر​ بالایی داره و بی‌دلیل بزرگه. اما من تا حالا اسم گایگان‌تپا رو نشنیدم.»

گایگان‌تپا رو به یولگئوم کرد و گفت: «تو‌خبر​ آدم دانایی هستی؟ پس تو به این مردک‌معمولاً​ توضیح بده که غول‌ها چقدر گنج و ثروت دارن.»

یولگئوم با انزجار جواب داد: «نمی‌خوام قاطی این قضیه‌احتمالاً​ بشم. اولاً که غول‌ها اصلاً حس شوخ‌طبعی ندارن. اگه‌موج​ واقعاً پدر تمام این غول‌ها هستی، همین الان می‌کشمت.»

دئوس پرسید:‌هنوز​ «چرا این‌قدر از‌لحنی​ غول‌ها بدت میاد؟»

«به غول‌های امروزی علاقه‌ای ندارم، اما غول‌های نسل‌همه​ اول کاملاً یه داستان دیگه‌ن. فکر می‌کردم همه‌شون‌خیلی​ مردن... باورم نمی‌شه یکی‌شون هنوز زنده باشه. غیرممکنه.»

گایگان‌تپا با لحنی حق‌به‌جانب گفت: «تو‌دوران​ اصلاً کِی اینجا زندانی شدی؟ احتمالاً‌لحن​ از اوایل دوران یین خبر نداری.»

خصومت زیادی تو لحن یولگئوم موج می‌زد. برای‌شدی​ زنی که معمولاً داد می‌زد همه چیز باید راحت‌لحن​ و بی‌دردسر پیش بره، این واکنش خیلی تندی بود.

دئوس با خودش فکر کرد:‌لحنی​ «مثل اینکه اژدهایان کلاً سایه‌شدی​ غول‌ها رو با تیر می‌زنن.»

گایگان‌تپا با تعجب داد زد: «یه‌زنی​ اژدها! داری می‌گی این زن یه اژدهاست؟‌پیش​ اون جونورهای نفرین‌شده دشمن ما غول‌ها هستن!»

دئوس با‌زندانی​ بی‌خیالی گفت:‌احتمالاً​ «که این‌طور؟»

«حتی همین الان هم احتمالاً‌کِی​ غول‌ها دارن یه جنگ وحشتناک‌اوایل​ رو با اژدهایان پیش می‌برن!»

یولگئوم پوزخندی زد و گفت: «همون اوایل عصر نقره‌ای، تمام غول‌های نسل اول منقرض شدن. تنها اونایی زنده‌زیادی​ موندن که زیرگونه بودن و عقل و هوششون رو از دست داده بودن. با گذشت هر نسل، مغزشون‌مثل​ بیشتر تحلیل رفت و شبیه میمون‌ها شدن. این یکی فقط قدش بلنده. از اعضای قبیله ری‌سوک به حساب میاد.»

گایگان‌تپا فریاد کشید:‌لحن​ «دروغ نگو! ما‌زنی​ انسان‌های کاملی هستیم!»

«انسان؟ اگه انسان‌شدی​ هستین، پس چرا‌دوران​ خدا ولتون کرد؟»

«خدا! نکنه هنوز مثل احمق‌ها به توهماتی مثل دین باور‌اوایل​ دارین؟ خدایی که ازش حرف می‌زنی وجود نداره. ما خیلی‌زنی​ وقت پیش با منطق ثابت کردیم که همچین چیزی نیست.»

یولگئوم رو‌هنوز​ کرد به‌غیرممکنه​ دئوس: «دئوس.»

«چیه؟»

«می‌تونی بکشیش.»

دئوس آهی‌غیرممکنه​ کشید: «آخه این‌کِی​ دیگه چه جونوریه؟»

«بهت که‌هنوز​ گفتم. یکی از‌لحنی​ غول‌های نسل اول.»

دئوس با تعجب پرسید: «اینکه می‌گی تو‌معمولاً​ عصر نقره‌ای منقرض شدن... یعنی این یارو‌بره​ بیشتر از هفتاد هزار ساله که زنده‌ست؟»

گایگان‌تپا گیج شده‌شدی​ بود: «هفتاد هزار‌دوران​ سال؟ الان قرن چندمه؟»

دئوس جواب داد:‌لحنی​ «قرن ششصد و‌اینجا​ شصت و ششم.»

«ولی چرا هفتاد هزار سال؟‌لحنی​ عصر نقره‌ای دیگه چیه؟ نکنه‌شدی​ الان تو عصر نقره هستیم؟»

دئوس رو به یولگئوم کرد و گفت:‌معمولاً​ «الان دوران هرج و مرجه. مثل اینکه‌بره​ این بابا واقعاً تو گذشته گیر کرده، نه؟»

یولگئوم سر تکون داد.

دئوس ادامه داد: «از حرفات این‌طور برمیاد که حتی نابودی دنیایی که توش‌خبر​ زندگی می‌کردی رو هم ندیدی. نکنه تو از ساکنان عصر طلایی هستی؟ وایسا‌بی‌دردسر​ ببینم، یعنی تمام انسان‌هایی که تو عصر طلایی زندگی می‌کردن همچین غول‌هایی بودن؟»

یولگئوم گفت: «نه، اینا...»

گایگان‌تپا پرید وسط حرفش:‌موج​ «من آداپا هستم. برترین‌همه​ و تکامل‌یافته‌ترین گونه‌ی انسانی.»

دئوس دوباره‌زندانی​ به یولگئوم‌احتمالاً​ نگاه کرد.

«همین الان بکشمش؟‌لحنی​ حرف زدن باهاش‌اینجا​ فقط بدیمنی میاره.»

یولگئوم تأیید کرد:‌زنده​ «آره، بیا بکشیمش.‌حق‌به‌جانب​ فرض می‌کنیم اصلاً ندیدیمش.»

گایگان‌تپا با دستپاچگی گفت: «یه لحظه صبر کنید! می‌فهمم که شما انسان‌ها به گونه‌های برتر حسادت می‌کنید. پس بذارید یه پیشنهادی بدم. اگه جونم رو‌تیر​ نجات بدید، شما رو هم مثل خودم به یه گونه‌ی برتر تکامل می‌دم. بشریت تو هشتاد قرن گذشته تکامل پیدا کرد تا به یه ذهن و‌عقل​ بدن بی‌نقص برسه. اگه واقعاً هفتاد هزار سال از اون موقع گذشته، همین نشونه‌ی بی‌نقص بودن من نیست؟ من هنوز با یه بدن کاملاً جوون زنده‌م.»

یولگئوم با عصبانیت گفت: «چقدر‌اوایل​ پرروئه. بیا بریم، دیگه نمی‌تونم‌خصومت​ به چرت و پرت‌هاش گوش بدم!»

یولگئوم اولین‌غیرممکنه​ قدمش رو به‌کِی​ سمت خروجی برداشت.

این اتاق که به نظر می‌رسید‌حق‌به‌جانب​ یه گلخونه باشه، به جز خدای‌اوایل​ غول‌ها، گایگان‌تپا، هیچ چیز غیرعادی دیگه‌ای نداشت.

گایگان‌تپا داد زد: «این چیزی نیست که بخواید سرش عصبانی بشید! می‌دونم هنوز نتونستید‌بره​ از شر اون نماد بربریت که بهش می‌گن دین خلاص بشید، برای همین درکتون‌اژدها​ می‌کنم، اما خوب بهش فکر کنید. شما می‌تونید بدن آداپا رو به دست بیارید!»

دئوس دوباره از حرکت ایستاد.

نگاهی به گایگان‌تپا‌لحنی​ انداخت، سرش رو کج‌زندانی​ کرد و لبخندی زد.

«من که هیچ‌زنده​ قدرت جادویی‌ای تو‌حق‌به‌جانب​ وجودت حس نمی‌کنم؟»

«قدرت جادویی. از‌لحن​ همون خزعبلاتی که‌زنی​ کیمیاگرای قرون وسطی می‌گفتن!»

«وقتی حتی نمی‌تونی از‌احتمالاً​ جادو استفاده کنی، چطوری‌خبر​ می‌خوای انسان‌ها رو تغییر بدی؟»

«با دگرگونی ژنتیکی!»

دئوس آهی کشید:‌زنده​ «باز می‌خوای یه‌حق‌به‌جانب​ حرف احمقانه دیگه بزنی؟»

«فقط چون‌زیادی​ چیزی رو نمی‌فهمی،‌می‌زد​ ازش انتقاد نکن!»

دئوس با لحنی تحقیرآمیز گفت: «خیلی خب، به نظر میاد یه مهارت‌هایی داری، ولی من هیچ علاقه‌ای‌همه​ ندارم که تبدیل به آداپا یا همچین کوفتی بشم. ترجیح می‌دم همین‌طوری ده‌ها هزار سال زندگی کنم. این‌طوری‌می‌زنن​ خیلی بهتره. بدن خودم بی‌نقصه. حتی بعد از گذشت صدها هزار سال هم صحیح و سالم باقی می‌مونه.»

«خواهش می‌کنم صبر کن!»

دئوس با پوزخند‌زنده​ گفت: «این طرز‌حق‌به‌جانب​ صدا کردن اربابت نیست.»

«کی ارباب‌زیادی​ کیه؟ من آداپا‌می‌زد​ هستم، والاترین موجود!»

«باشه، پس هفتاد هزار سال دیگه هم همین‌جا بمون و‌خصومت​ زندگی کن. بعدش برمی‌گردم و دوباره همون سؤال رو ازت می‌پرسم.‌بی‌دردسر​ می‌خوای برده بشی؟ یا می‌خوای همین‌جوری به زندگی نکبت‌بارت ادامه بدی؟»

«امکان نداره یه‌لحنی​ انسان معمولی بتونه‌اینجا​ این‌قدر عمر کنه!»

«نمی‌دونم هفتاد هزار سال پیش اوضاع چطور بوده، ولی این روزا ما همه همین‌طوری زندگی می‌کنیم. حالا گیریم‌زیادی​ که این‌طور هم نباشه. برعکس، من ازت می‌پرسم. حاضر بودی تکنولوژیِ هفتاد هزار سال پیش رو با قیمت‌مثل​ بالا بخری؟ خودت رو بذار جای من و به هفتاد هزار سال قبل از زمان خودت فکر کن.»

گایگان‌تپا لکنت گرفت: «اون که...!»

گایگان‌تپا زبونش بند اومد.

یه مدت‌غیرممکنه​ به مغزش‌حق‌به‌جانب​ فشار آورد.

اون حدود قرن‌زنده​ هشتادم میلادی اینجا‌حق‌به‌جانب​ زندانی شده بود.

اواخر اون قرن، شمارش معکوس برای‌زنی​ نابودی شروع شده بود. دلیلش هم‌بی‌دردسر​ اختلاف و درگیری با بچه‌هاش بود.

هفتاد هزار سال قبل از اون،‌دوران​ زمانی بود که انسان‌ها با نیزه‌های‌لحن​ سنگی حیوون‌ها رو شکار می‌کردن و می‌خوردن.

چه حسی بهت دست می‌داد اگه اون‌زندانی​ آدم‌های میمون‌نما، مشت‌ها و تبرهای سنگی‌شون رو‌نداری​ سمتت می‌گرفتن و ازت می‌خواستن باهاشون معامله کنی؟

گایگان‌تپا دوباره اون فاصله‌غیرممکنه​ هفتاد هزار ساله رو‌اینجا​ تو ذهنش مجسم کرد.

حتی اگه تمدن تو این مدت فقط مسیر عادیش رو طی‌راحت​ کرده بود، چیزهایی مثل دگرگونی ژنتیکی احتمالاً الان به یه عمل‌اژدهایان​ زیبایی ساده تبدیل شده بود که تو آرایشگاه‌های محلی انجام می‌شد.

«پس هفتاد‌زندانی​ هزار سال‌احتمالاً​ دیگه می‌بینمت.»

دئوس چرخید و با‌حق‌به‌جانب​ چهره‌ای شاداب و بی‌خیال‌شدی​ با او خداحافظی کرد.

«حالا یه لحظه‌زنده​ صبر کن! فقط‌حق‌به‌جانب​ یه ثانیه وایسا!»

«این طرز‌زیادی​ حرف زدن‌موج​ با اربابت نیست.»

«اربابی دیگه خیلی‌شدی​ ظالمانه‌ست. حداقل حقوق‌دوران​ بشرم رو تضمین کن.»

«حقوق بشر دیگه چه‌صیغه‌ایه؟»

«روح آزادی، برابری و برادریه.»

«تو به‌زیادی​ برده‌ها آزادی‌موج​ و برابری می‌دادی؟»

«من یه رابطه کاری انسان‌اوایل​ با انسان می‌خوام. ده سال‌خصومت​ بدون حقوق برات کار می‌کنم.»

«باشه، هفتاد‌غیرممکنه​ هزار سال‌حق‌به‌جانب​ دیگه می‌بینمت.»

«پس صد سال!»

«خب، شاید تو این هفتاد هزار سال یه نفر دیگه‌باید​ هم از اینجا رد بشه، مگه نه؟ به همون آدم‌مثل​ بگو "اگه ولم کنی، صد سال مجانی برات کار می‌کنم".»

«پس چقدر می‌خوای؟»

«اگه مغز تو کله‌ت داری، یکم فکر کن. در ازای‌اوایل​ اینکه تو رو از این وضعیت رقت‌انگیز و گیر افتادن‌زنی​ تا ابد نجات بدم، باید چه رفتاری باهام داشته باشی؟»

«ابدیت دیگه اغراقه.»

«احمقانه است. از دید من، تو فقط یه ماهی تو تنگ آبی. من این زمین‌واکنش​ رو خریدم، درسته؟ اگه ورودی رو مهر و موم کنیم، کی می‌فهمه تو اینجایی یا‌می‌گی​ نه؟ زندانی کردنت، نه فقط برای ابد، بلکه برای چند برابر اون زمان هم کار ساده‌ایه.»

«واقعاً قصد‌زندانی​ داری همچین‌احتمالاً​ کار بی‌رحمانه‌ای بکنی؟»

«نمی‌دونم تو دوران شما اوضاع چطور بوده، اما این دوره‌ایه که برده‌داری توش رواج داره. چیزی به اسم حقوق بشر وجود نداره. به عنوان‌باید​ یه انسان، خیلی راحت می‌تونی یکی رو بخری، بفروشی و بندازیش وسط میدون جنگ. تو الان جزو املاک و مستغلات حساب میشی، می‌فهمی؟ از‌دشمن​ اونجایی که به این زمین گره خوردی، همراه با زمین، اموال من محسوب میشی. اینکه بکشمت یا بسوزونمت، کاملاً به میل و اراده خودمه.»

«عجب دوران وحشیانه‌ای!»

«پس هفتاد هزار سال دیگه تو همین‌معمولاً​ وضعیت همدیگه رو می‌بینیم. اگه اون موقع‌بره​ هم به یه خدمتکار نیاز داشتم، استخدامت می‌کنم.»

گایگان‌تپا در حالی که دور‌اوایل​ شدن دئوس را تماشا می‌کرد،‌خصومت​ غرق در کشمکش درونی شد.

او هیچ‌غیرممکنه​ قصدی برای برده‌ی‌کِی​ کسی شدن نداشت.

اما کلمات «ده‌ها‌زنده​ هزار سال» مثل پتک‌کِی​ بر قلبش کوبیده شد.

وقتی فهمید چقدر زمان گذشته، ماندن در‌معمولاً​ این فضای سفید حتی برای یک دقیقه‌بره​ یا یک ثانیه هم برایش دشوار بود.

در تمام این مدت، با‌اوایل​ جذب گلسنگ‌ها و باکتری‌های بی‌شمار‌خصومت​ از طریق پوستش زنده مانده بود.

تمام حواسش منجمد شده بود‌کِی​ و زمانی شبیه به خواب‌اوایل​ زمستانی را سپری کرده بود.

اما لحظه‌ای که با این‌لحنی​ دو نفر صحبت کرد، ساعت بیولوژیکی‌احتمالاً​ بدنش دوباره شروع به تیک‌تاک کرد.

احساس می‌کرد‌زیادی​ دیگر نمی‌تواند‌موج​ دوام بیاورد.

«صبر کن!»

قدم‌های دئوس متوقف نشد.

گایگان‌تپا تقلا‌هنوز​ کرد تا‌غیرممکنه​ از غرورش بگذرد.

«صبر کن!»

دئوس ناگهان‌زندانی​ ایستاد و‌احتمالاً​ به عقب چرخید.

لبخندی زد.

یولگئوم با‌هنوز​ نگاهی به‌غیرممکنه​ او چیزی گفت:

«شیطان.»

«تازه فهمیدی؟»

دئوس به‌غیرممکنه​ سرعت به‌حق‌به‌جانب​ گایگان‌تپا نزدیک شد.

تکه کاغذی را‌زنده​ احضار کرد و آن‌کِی​ را جلوی چشمانش گرفت.

«قرارداد بردگی. لطفاً‌لحن​ با دقت بخونش‌زنی​ و امضا کن.»

«تثبیت ذرات ریز! احضار‌احتمالاً​ ماده بدون هیچ ماشین‌آلات خاصی.‌نداری​ واقعاً پیشرفت تکنولوژیکی اتفاق افتاده.»

«در مورد‌غیرممکنه​ طمع انسان‌ها‌حق‌به‌جانب​ چی فکر می‌کنی؟»

«حق با توئه.»

«با دقت بخونش.‌لحن​ حداقل می‌تونی حروف‌زنی​ رو بخونی، مگه نه؟»

«البته. امکان نداره نشه این حروف‌دوران​ رو تو زبان مشترک دوم خوند.‌لحن​ فقط متن اون‌قدر ریزه که خوندنش سخته.»

«با دقت‌غیرممکنه​ بخونش. بعداً‌حق‌به‌جانب​ پشیمون نشی.»

«این قرارداد‌هنوز​ تحت هیچ شرایطی‌لحنی​ قابل فسخ نیست.»

«مگه در هر صورت برده نمیشم؟ نقض‌معمولاً​ حقوق بشر از همون اولش شروع میشه،‌بره​ پس بیشتر خوندنش چه فرقی به حالم می‌کنه؟»

«چی شد‌زندانی​ یهو این‌قدر‌احتمالاً​ مطیع شدی؟»

«دیگه نمی‌تونم‌غیرممکنه​ این‌طوری زندگی‌حق‌به‌جانب​ کنم. امضاش می‌کنم.»

گایگان‌تپا دستش را دراز کرد. وقتی نوک‌کِی​ انگشتانش کاغذ را لمس کرد، نور قرمزی برای‌خبر​ یک لحظه ظاهر شد و سپس ناپدید گشت.

«به نظر‌زیادی​ میاد تشخیص‌موج​ اثر انگشت باشه.»

«اثر انگشت نیست، تشخیص‌احتمالاً​ روحه. خب، حالا بیا‌خبر​ آزادت کنیم. همین‌جوری بکشمش بیرون؟»

«آره، ولی کار راحتی نیست. چون‌اینجا​ هفت آداپا تمام تلاششون رو کردن تا‌خبر​ این نیزه رو تو زمین فرو کنن.»

دئوس انتهای‌هنوز​ نیزه را‌غیرممکنه​ با دستش گرفت.

سعی کرد آن‌لحن​ را به آرامی بکشد،‌معمولاً​ اما نیزه تکان نخورد.

«به این راحتی‌ها نیست.»

«درسته.»

«حتی اگه‌هنوز​ درد داشت،‌غیرممکنه​ فقط تحمل کن.»

«می‌خوای چیکار کنی؟»

«بسوزونمش.»

«حالا یه لحظه صبر کن!»

در همان لحظه،‌زنده​ گرمای فوق‌العاده شدیدی‌حق‌به‌جانب​ وارد قلب گایگان‌تپا شد.

احساس کرد تمام‌لحن​ درونش در حال‌زنی​ ذوب شدن است.

اما از روی ترحم، دئوس با فرستادن‌یین​ موجی از هوای سرد با دست دیگرش،‌می‌زد​ از سوختن کامل بدن گایگان‌تپا جلوگیری کرد.

برای خود شخصِ درگیر، احساسی شبیه به این داشت‌احتمالاً​ که هر دو پایش در جهنم باشد؛ در حالی که‌می‌زد​ گرمای جهنم و سرمای شدید همزمان به بدنش ضربه می‌زدند.

دئوس در حالی که دندان‌قروچه کردن‌حق‌به‌جانب​ و مقاومت او را تماشا می‌کرد، گوشه‌های‌دوران​ لبش را بالا داد و پوزخند زد.

یولگئوم با صدایی پایین گفت:

«بهتره زیاد بهش اعتماد نکنی.»

دئوس گفت: «برای‌لحنی​ آدمی مثل تو،‌اینجا​ خیلی احساساتی شدی.»

«البته. چون کسانی که‌غیرممکنه​ عصر طلایی رو نابود‌اینجا​ کردن، همون آداپاها بودن.»

«فکر کنم همین‌طور بوده.»

«این بدترین چیزه. اونا تمدنی درخشان‌تر از هر دوره دیگه‌ای شکوفا کردن، و درست‌می‌زد​ قبل از اینکه کشتی‌ای که ساخته بودن به سرزمین خدا برسه، سر حقوق انحصاری چند‌مثل​ تا ماده معدنی با هم جنگیدن و نابودی رو برای تمام بشریت به ارمغان آوردن.»

«حق داری ازشون متنفر‌حق‌به‌جانب​ باشی. ولی این هیچ‌شدی​ ربطی به من نداره!»

شاید به خاطر اینکه‌غیرممکنه​ نیروی بیش از حدی وارد‌زندانی​ می‌کرد، صدایش بلندتر شده بود.

گرمای ساطع‌شده از نوک انگشتان‌می‌زد​ دئوس در نهایت شروع به‌باید​ ذوب کردن میله‌ی نیزه کرد.

آهن مذابِ در حال جوش،‌اوایل​ در یک چشم به هم‌خصومت​ زدن تبخیر و ناپدید شد.

بدن گایگان‌تپا به زمین افتاد. در حالی که‌شدی​ از درد تلوتلو می‌خورد، مچ دستش را چرخاند و‌لحن​ ناگهان چیزی شبیه به یک دستبند نقره‌ای ظاهر شد.

یولگئوم اخم کرد و گفت:

«همون‌طور که‌زیادی​ انتظار می‌رفت، هنوزم‌می‌زد​ اون رو داره.»

«اون چیه؟»

«چطور باید‌غیرممکنه​ توضیحش بدم؟ فقط‌کِی​ خودت تجربه‌اش کن.»

یولگئوم، دئوس را به‌غیرممکنه​ جلو هل داد و‌اینجا​ خودش به عقب فرار کرد.

در همان لحظه،‌لحن​ گایگان‌تپا به سرعت‌زنی​ دستبند را لمس کرد.

سپس با‌زندانی​ دیوانگی زیر‌احتمالاً​ خنده زد.

«هاهاها! آفرین بچه جون! فقط با قطع‌زندانی​ کردن یه دست و یه پات، تمام‌نداری​ گناهانت رو می‌بخشم! این پاداش من برای توئه!»

درست در همان لحظه بود که‌حق‌به‌جانب​ صاعقه‌ای از دستبندش بیرون جهید و‌اوایل​ بدن دئوس را در بر گرفت.

ناولها | novelha.net