چپتر 116: نبرد با خدای غولها (۱)
0دئوس با بیحوصلگی گفت: «برده... تو این وضعیت،خبر بهتر نیست یه کم لفظت رو قشنگتر کنیمعمولاً و مثلاً بگی "بیا با هم دوست بشیم"؟»
گایگانتپا با غرور جواب داد: «نیازی بهزندانی همراه ندارم، همون برده بودن بیشتر به نفعتونه.خصومت ولی واقعاً تو چی هستی؟ "پدر تمام غولها"؟»
«آره. گایگانتپا پدر تمام غولهاست.»
دئوس سرش رواینجا چرخوند و بهاحتمالاً یولگئوم نگاه کرد.
یولگئوم کمی بیشتر به گایگانتپا خیره موند و گفت: «شاید... اون یکیلحن از اولین غولهایی باشه که به ماگوورت آلوده شده. برای یه غول، هوشخیلی بالایی داره و بیدلیل بزرگه. اما من تا حالا اسم گایگانتپا رو نشنیدم.»
گایگانتپا رو به یولگئوم کرد و گفت: «توشدی آدم دانایی هستی؟ پس تو به این مردکزیادی توضیح بده که غولها چقدر گنج و ثروت دارن.»
یولگئوم با انزجار جواب داد: «نمیخوام قاطی این قضیهزنی بشم. اولاً که غولها اصلاً حس شوخطبعی ندارن. اگهواکنش واقعاً پدر تمام این غولها هستی، همین الان میکشمت.»
دئوس پرسید:کِی «چرا اینقدر ازشدی غولها بدت میاد؟»
«به غولهای امروزی علاقهای ندارم، اما غولهای نسلخبر اول کاملاً یه داستان دیگهن. فکر میکردم همهشونمعمولاً مردن... باورم نمیشه یکیشون هنوز زنده باشه. غیرممکنه.»
گایگانتپا با لحنی حقبهجانب گفت: «تواینجا اصلاً کِی اینجا زندانی شدی؟ احتمالاًیین از اوایل دوران یین خبر نداری.»
خصومت زیادی تو لحن یولگئوم موج میزد. برایمیزد زنی که معمولاً داد میزد همه چیز باید راحتبره و بیدردسر پیش بره، این واکنش خیلی تندی بود.
دئوس با خودش فکر کرد:شدی «مثل اینکه اژدهایان کلاً سایهخبر غولها رو با تیر میزنن.»
گایگانتپا با تعجب داد زد: «یهدوران اژدها! داری میگی این زن یه اژدهاست؟موج اون جونورهای نفرینشده دشمن ما غولها هستن!»
دئوس باغیرممکنه بیخیالی گفت:حقبهجانب «که اینطور؟»
«حتی همین الان هم احتمالاًزیادی غولها دارن یه جنگ وحشتناکمعمولاً رو با اژدهایان پیش میبرن!»
یولگئوم پوزخندی زد و گفت: «همون اوایل عصر نقرهای، تمام غولهای نسل اول منقرض شدن. تنها اونایی زندهمعمولاً موندن که زیرگونه بودن و عقل و هوششون رو از دست داده بودن. با گذشت هر نسل، مغزشونتیر بیشتر تحلیل رفت و شبیه میمونها شدن. این یکی فقط قدش بلنده. از اعضای قبیله ریسوک به حساب میاد.»
گایگانتپا فریاد کشید:شدی «دروغ نگو! مادوران انسانهای کاملی هستیم!»
«انسان؟ اگه انسانلحنی هستین، پس چرااینجا خدا ولتون کرد؟»
«خدا! نکنه هنوز مثل احمقها به توهماتی مثل دین باورمعمولاً دارین؟ خدایی که ازش حرف میزنی وجود نداره. ما خیلیتندی وقت پیش با منطق ثابت کردیم که همچین چیزی نیست.»
یولگئوم روکِی کرد بهزندانی دئوس: «دئوس.»
«چیه؟»
«میتونی بکشیش.»
دئوس آهیخبر کشید: «آخه اینزیادی دیگه چه جونوریه؟»
«بهت کهکِی گفتم. یکی ازشدی غولهای نسل اول.»
دئوس با تعجب پرسید: «اینکه میگی تویین عصر نقرهای منقرض شدن... یعنی این یارومیزد بیشتر از هفتاد هزار ساله که زندهست؟»
گایگانتپا گیج شدهلحنی بود: «هفتاد هزاراینجا سال؟ الان قرن چندمه؟»
دئوس جواب داد:نداری «قرن ششصد ولحن شصت و ششم.»
«ولی چرا هفتاد هزار سال؟شدی عصر نقرهای دیگه چیه؟ نکنهخبر الان تو عصر نقره هستیم؟»
دئوس رو به یولگئوم کرد و گفت:یین «الان دوران هرج و مرجه. مثل اینکهمیزد این بابا واقعاً تو گذشته گیر کرده، نه؟»
یولگئوم سر تکون داد.
دئوس ادامه داد: «از حرفات اینطور برمیاد که حتی نابودی دنیایی که توشباید زندگی میکردی رو هم ندیدی. نکنه تو از ساکنان عصر طلایی هستی؟ وایساکلاً ببینم، یعنی تمام انسانهایی که تو عصر طلایی زندگی میکردن همچین غولهایی بودن؟»
یولگئوم گفت: «نه، اینا...»
گایگانتپا پرید وسط حرفش:احتمالاً «من آداپا هستم. برترینخبر و تکاملیافتهترین گونهی انسانی.»
دئوس دوبارهغیرممکنه به یولگئومحقبهجانب نگاه کرد.
«همین الان بکشمش؟نداری حرف زدن باهاشلحن فقط بدیمنی میاره.»
یولگئوم تأیید کرد:اینجا «آره، بیا بکشیمش.احتمالاً فرض میکنیم اصلاً ندیدیمش.»
گایگانتپا با دستپاچگی گفت: «یه لحظه صبر کنید! میفهمم که شما انسانها به گونههای برتر حسادت میکنید. پس بذارید یه پیشنهادی بدم. اگه جونم روخیلی نجات بدید، شما رو هم مثل خودم به یه گونهی برتر تکامل میدم. بشریت تو هشتاد قرن گذشته تکامل پیدا کرد تا به یه ذهن وپوزخندی بدن بینقص برسه. اگه واقعاً هفتاد هزار سال از اون موقع گذشته، همین نشونهی بینقص بودن من نیست؟ من هنوز با یه بدن کاملاً جوون زندهم.»
یولگئوم با عصبانیت گفت: «چقدرکِی پرروئه. بیا بریم، دیگه نمیتونماوایل به چرت و پرتهاش گوش بدم!»
یولگئوم اولینخبر قدمش رو بهزیادی سمت خروجی برداشت.
این اتاق که به نظر میرسیداحتمالاً یه گلخونه باشه، به جز خدایخصومت غولها، گایگانتپا، هیچ چیز غیرعادی دیگهای نداشت.
گایگانتپا داد زد: «این چیزی نیست که بخواید سرش عصبانی بشید! میدونم هنوز نتونستیدمیزد از شر اون نماد بربریت که بهش میگن دین خلاص بشید، برای همین درکتونخودش میکنم، اما خوب بهش فکر کنید. شما میتونید بدن آداپا رو به دست بیارید!»
دئوس دوباره از حرکت ایستاد.
نگاهی به گایگانتپانداری انداخت، سرش رو کجموج کرد و لبخندی زد.
«من که هیچاینجا قدرت جادوییای تواحتمالاً وجودت حس نمیکنم؟»
«قدرت جادویی. ازشدی همون خزعبلاتی کهدوران کیمیاگرای قرون وسطی میگفتن!»
«وقتی حتی نمیتونی ازحقبهجانب جادو استفاده کنی، چطوریشدی میخوای انسانها رو تغییر بدی؟»
«با دگرگونی ژنتیکی!»
دئوس آهی کشید:اینجا «باز میخوای یهاحتمالاً حرف احمقانه دیگه بزنی؟»
«فقط چونزندانی چیزی رو نمیفهمی،اوایل ازش انتقاد نکن!»
دئوس با لحنی تحقیرآمیز گفت: «خیلی خب، به نظر میاد یه مهارتهایی داری، ولی من هیچ علاقهایلحن ندارم که تبدیل به آداپا یا همچین کوفتی بشم. ترجیح میدم همینطوری دهها هزار سال زندگی کنم. اینطوریاینکه خیلی بهتره. بدن خودم بینقصه. حتی بعد از گذشت صدها هزار سال هم صحیح و سالم باقی میمونه.»
«خواهش میکنم صبر کن!»
دئوس با پوزخنداینجا گفت: «این طرزاحتمالاً صدا کردن اربابت نیست.»
«کی اربابزندانی کیه؟ من آداپااوایل هستم، والاترین موجود!»
«باشه، پس هفتاد هزار سال دیگه هم همینجا بمون واوایل زندگی کن. بعدش برمیگردم و دوباره همون سؤال رو ازت میپرسم.معمولاً میخوای برده بشی؟ یا میخوای همینجوری به زندگی نکبتبارت ادامه بدی؟»
«امکان نداره یهنداری انسان معمولی بتونهلحن اینقدر عمر کنه!»
«نمیدونم هفتاد هزار سال پیش اوضاع چطور بوده، ولی این روزا ما همه همینطوری زندگی میکنیم. حالا گیریممعمولاً که اینطور هم نباشه. برعکس، من ازت میپرسم. حاضر بودی تکنولوژیِ هفتاد هزار سال پیش رو با قیمتتیر بالا بخری؟ خودت رو بذار جای من و به هفتاد هزار سال قبل از زمان خودت فکر کن.»
گایگانتپا لکنت گرفت: «اون که...!»
گایگانتپا زبونش بند اومد.
یه مدتخبر به مغزشخصومت فشار آورد.
اون حدود قرناینجا هشتادم میلادی اینجااحتمالاً زندانی شده بود.
اواخر اون قرن، شمارش معکوس برایدوران نابودی شروع شده بود. دلیلش هملحن اختلاف و درگیری با بچههاش بود.
هفتاد هزار سال قبل از اون،اینجا زمانی بود که انسانها با نیزههاییین سنگی حیوونها رو شکار میکردن و میخوردن.
چه حسی بهت دست میداد اگه اونموج آدمهای میموننما، مشتها و تبرهای سنگیشون روراحت سمتت میگرفتن و ازت میخواستن باهاشون معامله کنی؟
گایگانتپا دوباره اون فاصلهزندانی هفتاد هزار ساله رودوران تو ذهنش مجسم کرد.
حتی اگه تمدن تو این مدت فقط مسیر عادیش رو طیزیادی کرده بود، چیزهایی مثل دگرگونی ژنتیکی احتمالاً الان به یه عملپیش زیبایی ساده تبدیل شده بود که تو آرایشگاههای محلی انجام میشد.
«پس هفتادغیرممکنه هزار سالحقبهجانب دیگه میبینمت.»
دئوس چرخید و باخصومت چهرهای شاداب و بیخیالمیزد با او خداحافظی کرد.
«حالا یه لحظهاینجا صبر کن! فقطاحتمالاً یه ثانیه وایسا!»
«این طرززندانی حرف زدناحتمالاً با اربابت نیست.»
«اربابی دیگه خیلیلحنی ظالمانهست. حداقل حقوقاینجا بشرم رو تضمین کن.»
«حقوق بشر دیگه چهصیغهایه؟»
«روح آزادی، برابری و برادریه.»
«تو بهزندانی بردهها آزادیاحتمالاً و برابری میدادی؟»
«من یه رابطه کاری انسانکِی با انسان میخوام. ده سالاوایل بدون حقوق برات کار میکنم.»
«باشه، هفتادخبر هزار سالخصومت دیگه میبینمت.»
«پس صد سال!»
«خب، شاید تو این هفتاد هزار سال یه نفر دیگهخصومت هم از اینجا رد بشه، مگه نه؟ به همون آدمراحت بگو "اگه ولم کنی، صد سال مجانی برات کار میکنم".»
«پس چقدر میخوای؟»
«اگه مغز تو کلهت داری، یکم فکر کن. در ازایمعمولاً اینکه تو رو از این وضعیت رقتانگیز و گیر افتادنتندی تا ابد نجات بدم، باید چه رفتاری باهام داشته باشی؟»
«ابدیت دیگه اغراقه.»
«احمقانه است. از دید من، تو فقط یه ماهی تو تنگ آبی. من این زمینزنی رو خریدم، درسته؟ اگه ورودی رو مهر و موم کنیم، کی میفهمه تو اینجایی یااینکه نه؟ زندانی کردنت، نه فقط برای ابد، بلکه برای چند برابر اون زمان هم کار سادهایه.»
«واقعاً قصدغیرممکنه داری همچینحقبهجانب کار بیرحمانهای بکنی؟»
«نمیدونم تو دوران شما اوضاع چطور بوده، اما این دورهایه که بردهداری توش رواج داره. چیزی به اسم حقوق بشر وجود نداره. به عنواناینکه یه انسان، خیلی راحت میتونی یکی رو بخری، بفروشی و بندازیش وسط میدون جنگ. تو الان جزو املاک و مستغلات حساب میشی، میفهمی؟ ازمنقرض اونجایی که به این زمین گره خوردی، همراه با زمین، اموال من محسوب میشی. اینکه بکشمت یا بسوزونمت، کاملاً به میل و اراده خودمه.»
«عجب دوران وحشیانهای!»
«پس هفتاد هزار سال دیگه تو همینیین وضعیت همدیگه رو میبینیم. اگه اون موقعمیزد هم به یه خدمتکار نیاز داشتم، استخدامت میکنم.»
گایگانتپا در حالی که دورکِی شدن دئوس را تماشا میکرد،اوایل غرق در کشمکش درونی شد.
او هیچخبر قصدی برای بردهیزیادی کسی شدن نداشت.
اما کلمات «دههااینجا هزار سال» مثل پتکاوایل بر قلبش کوبیده شد.
وقتی فهمید چقدر زمان گذشته، ماندن دریین این فضای سفید حتی برای یک دقیقهمیزد یا یک ثانیه هم برایش دشوار بود.
در تمام این مدت، باکِی جذب گلسنگها و باکتریهای بیشماراوایل از طریق پوستش زنده مانده بود.
تمام حواسش منجمد شده بودزیادی و زمانی شبیه به خوابمعمولاً زمستانی را سپری کرده بود.
اما لحظهای که با اینشدی دو نفر صحبت کرد، ساعت بیولوژیکینداری بدنش دوباره شروع به تیکتاک کرد.
احساس میکردزندانی دیگر نمیتوانداحتمالاً دوام بیاورد.
«صبر کن!»
قدمهای دئوس متوقف نشد.
گایگانتپا تقلاکِی کرد تازندانی از غرورش بگذرد.
«صبر کن!»
دئوس ناگهانغیرممکنه ایستاد وحقبهجانب به عقب چرخید.
لبخندی زد.
یولگئوم باکِی نگاهی بهزندانی او چیزی گفت:
«شیطان.»
«تازه فهمیدی؟»
دئوس بهخبر سرعت بهخصومت گایگانتپا نزدیک شد.
تکه کاغذی رااینجا احضار کرد و آناوایل را جلوی چشمانش گرفت.
«قرارداد بردگی. لطفاًشدی با دقت بخونشدوران و امضا کن.»
«تثبیت ذرات ریز! احضارحقبهجانب ماده بدون هیچ ماشینآلات خاصی.احتمالاً واقعاً پیشرفت تکنولوژیکی اتفاق افتاده.»
«در موردخبر طمع انسانهاخصومت چی فکر میکنی؟»
«حق با توئه.»
«با دقت بخونش.شدی حداقل میتونی حروفدوران رو بخونی، مگه نه؟»
«البته. امکان نداره نشه این حروفاینجا رو تو زبان مشترک دوم خوند.یین فقط متن اونقدر ریزه که خوندنش سخته.»
«با دقتخبر بخونش. بعداًخصومت پشیمون نشی.»
«این قراردادکِی تحت هیچ شرایطیشدی قابل فسخ نیست.»
«مگه در هر صورت برده نمیشم؟ نقضیین حقوق بشر از همون اولش شروع میشه،میزد پس بیشتر خوندنش چه فرقی به حالم میکنه؟»
«چی شدغیرممکنه یهو اینقدرحقبهجانب مطیع شدی؟»
«دیگه نمیتونمخبر اینطوری زندگیخصومت کنم. امضاش میکنم.»
گایگانتپا دستش را دراز کرد. وقتی نوکاوایل انگشتانش کاغذ را لمس کرد، نور قرمزی برایموج یک لحظه ظاهر شد و سپس ناپدید گشت.
«به نظرزندانی میاد تشخیصاحتمالاً اثر انگشت باشه.»
«اثر انگشت نیست، تشخیصحقبهجانب روحه. خب، حالا بیاشدی آزادت کنیم. همینجوری بکشمش بیرون؟»
«آره، ولی کار راحتی نیست. چونلحن هفت آداپا تمام تلاششون رو کردن تاباید این نیزه رو تو زمین فرو کنن.»
دئوس انتهایکِی نیزه رازندانی با دستش گرفت.
سعی کرد آنشدی را به آرامی بکشد،یین اما نیزه تکان نخورد.
«به این راحتیها نیست.»
«درسته.»
«حتی اگهکِی درد داشت،زندانی فقط تحمل کن.»
«میخوای چیکار کنی؟»
«بسوزونمش.»
«حالا یه لحظه صبر کن!»
در همان لحظه،اینجا گرمای فوقالعاده شدیدیاحتمالاً وارد قلب گایگانتپا شد.
احساس کرد تمامشدی درونش در حالدوران ذوب شدن است.
اما از روی ترحم، دئوس با فرستادنزندانی موجی از هوای سرد با دست دیگرش،نداری از سوختن کامل بدن گایگانتپا جلوگیری کرد.
برای خود شخصِ درگیر، احساسی شبیه به این داشتزنی که هر دو پایش در جهنم باشد؛ در حالی کهخیلی گرمای جهنم و سرمای شدید همزمان به بدنش ضربه میزدند.
دئوس در حالی که دندانقروچه کردناحتمالاً و مقاومت او را تماشا میکرد، گوشههایزیادی لبش را بالا داد و پوزخند زد.
یولگئوم با صدایی پایین گفت:
«بهتره زیاد بهش اعتماد نکنی.»
دئوس گفت: «براینداری آدمی مثل تو،لحن خیلی احساساتی شدی.»
«البته. چون کسانی کهزندانی عصر طلایی رو نابوددوران کردن، همون آداپاها بودن.»
«فکر کنم همینطور بوده.»
«این بدترین چیزه. اونا تمدنی درخشانتر از هر دوره دیگهای شکوفا کردن، و درستنداری قبل از اینکه کشتیای که ساخته بودن به سرزمین خدا برسه، سر حقوق انحصاری چندواکنش تا ماده معدنی با هم جنگیدن و نابودی رو برای تمام بشریت به ارمغان آوردن.»
«حق داری ازشون متنفرخصومت باشی. ولی این هیچمیزد ربطی به من نداره!»
شاید به خاطر اینکهزندانی نیروی بیش از حدی واردیین میکرد، صدایش بلندتر شده بود.
گرمای ساطعشده از نوک انگشتاناوایل دئوس در نهایت شروع بهخصومت ذوب کردن میلهی نیزه کرد.
آهن مذابِ در حال جوش،کِی در یک چشم به هماوایل زدن تبخیر و ناپدید شد.
بدن گایگانتپا به زمین افتاد. در حالی کهمیزد از درد تلوتلو میخورد، مچ دستش را چرخاند وبره ناگهان چیزی شبیه به یک دستبند نقرهای ظاهر شد.
یولگئوم اخم کرد و گفت:
«همونطور کهزندانی انتظار میرفت، هنوزماوایل اون رو داره.»
«اون چیه؟»
«چطور بایدخبر توضیحش بدم؟ فقطزیادی خودت تجربهاش کن.»
یولگئوم، دئوس را بهزندانی جلو هل داد ودوران خودش به عقب فرار کرد.
در همان لحظه،شدی گایگانتپا به سرعتدوران دستبند را لمس کرد.
سپس باغیرممکنه دیوانگی زیرحقبهجانب خنده زد.
«هاهاها! آفرین بچه جون! فقط با قطعموج کردن یه دست و یه پات، تمامراحت گناهانت رو میبخشم! این پاداش من برای توئه!»
درست در همان لحظه بود کهاحتمالاً صاعقهای از دستبندش بیرون جهید وخصومت بدن دئوس را در بر گرفت.