چپتر 263: دوباره دعوا با یه فرشته (۱)
0زیک گفت: «فقط بیشتربعد تمرین کن که به چشمعجیبه یه ابزار بهش نگاه کنی.»
«همین الانش هم همینطوره. از خیلینگه جهات به درد میخوره. این روزاروحشون میتونم مزهها رو با چشمام بچشم.»
«...چرا آخه؟»
«خب، نمیشه همهشون رو چشید. حسهای چشم واقعاً بهطرز وحشتناکی تیزن. با یه نگاهکلنجار میتونی تعداد دونههای نمک رو ببینی و گازهای فرار مختلفی که ازش بلند میشهدوید رو هم تشخیص بدی، برای همین حتی میتونی مزه تقریبیش رو هم به خاطر بسپاری.»
«پس منحمالی دارم از چشماممرگشون چه استفادهای میکنم؟»
«شنیدم که بههرحال بامیدم جادو نمیتونی برش گردونی.حمالی حالا دیگه مال منه.»
غر زدم: «بایدبرش میفروختمش و پولشدیگه رو میزدم به جیب.»
سیگنی که داشت با یه سینیبعد از اونجا رد میشد، پرید وسطکلی حرفمون: «تو روح من رو گرفتی.»
«آخه با اون میخوام چیکارمرگشون کنم؟ چیزی نیست که بشهکلی باهاش دکور خونه رو چید.»
سیگنی در حالی که بهم نگاه میکرد، سرش روبکشم کج کرد و گفت: «مگه لازم نبود؟ از زمانهای قدیم،رفتم شیاطین در ازای گرفتن روح آدما، آرزوهاشون رو برآورده میکردن.»
«اینا مال عهد بوقه. ترجیح میدم زندهشونمال نگه دارم و ازشون حمالی بکشم، آخهجیب بعد از مرگشون روحشون به چه دردم میخوره؟»
سیگنی با دلخوری گفت: «عجیبه. من کلیمرگشون با خودم کلنجار رفتم و اراده بهکلنجار خرج دادم تا روحم رو فدا کنم.»
صدایی از میزبکشم اونطرفی بلند شد:روحشون «سفارش ما رو بگیر.»
سیگنی گفت: «چشم!» ومیدم با قدمهای تند دوید سمتشون.بکشم منم دوباره یه آه کشیدم.
«هوف، حوصلم سر رفته. نظرت چیهدیگه ارباب اینجا رو بازیچه کنم وپولش تو کشور بغلی یه جنگ راه بندازم؟»
زیک بانگه بیحسی گفت: «حرفیبکشم برای گفتن ندارم.»
«پس حتماًحمالی جلوش روبعد میگرفتی، نه؟»
«آره.»
«قرار نیست جونت رو بهحالا خطر بندازی تا جلوم رو بگیری.میفروختمش فکر نمیکنی ممکنه یکم خوش بگذره؟»
زیک آهی کشید: «فکر نمیکنی اینبعد سناریو اونقدر کلیشهای و مصنوعیه کهکلی حتی نتونی احساساتت رو بروز بدی؟»
«اینطوری فکر میکنی؟»
«آره.»
«پس ترجیح میدی با فرشتهها کلکل کنم؟مال چون با کامائل جنگیدم، میرم و دوازدهجیب فرشته مقرب رو یکییکی لت و پار میکنم.»
«انگار میخوای یهازشون لقب جدید واسه خودتمرگشون دست و پا کنی.»
«راستی، هنوزم صاحب تاج متاترونه؟»
«چیزی که من شنیدم اینه.»
«لوسیفر تغییر کرده. اون اربابحالا دنیای زیرین بود... نکنه رفتهباید دنیای شیاطین و اونجا کاری کرده؟»
زیک جواب داد: «خب، عجیببکشم میشه اگه شیطان باشه ولیدلخوری فرشته بمونه. پس الان فرشتهها کجان؟»
«واقعاً میخوای بری دعوا؟»
«آره.»
«چرا از آقای اسکاتول نمیپرسی؟»
«به نظرت بهم میگه؟ شنیدمبکشم چون وقتی با کامائل میجنگیدمدلخوری پیشم بود، تو دردسر افتاده.»
زیک زد زیر خنده. «حتماً حسابیروحشون احساس بیعدالتی میکنه. لابد میگه دئوسکلنجار من رو به زور با خودش برد.»
«من که به زورمیدم نبردمش. خودش دنبال من راهبکشم افتاد چون میخواست تماشا کنه.»
«معلومه که باید میرفت،گردونی مبارزه پادشاه شیاطین درمنه برابر فرشته مقرب دیدن داره.»
«یه فکر بکر بهحمالی سرم زد. نظرت چیهروحشون سعی کنی با کامائل بپری؟»
زیک سریع گفت: «رد میکنم.»
«نه، اینطوری همون اول تو ذوقم نزن. کامائل، اون زنیکه ادایمرگشون آدمای موقر رو درمیاره و میگه ارباب قدرت الهیه یا اینکه دارهروحم از فرشته نابودی محافظت میکنه، اما در اصل، عاشق دعوا و بکشبکشه.»
زیک با نیشخند گفت: «فقط جناب دئوسمال میتونه یه فرشته مقرب رو با لفظجیب "این زنیکه" و "اون زنیکه" صدا کنه.»
«ولی تو کهازشون نمیگی اون یهبعد زنیکه لعنتیه، میگی؟»
«هاها، اولشحمالی به یولگئوم هممرگشون همین رو میگفتم.»
«چون یه کار کاملاًمیدم بیمعنی رو آوردن وحمالی مجبورم کردن انجامش بدم.»
چند تا سفارش جدیدگردونی رسید و زیک برایمنه لحظهای روی آشپزی تمرکز کرد.
در همین حین، منحمالی دوباره قیافهام رفت توروحشون هم و حوصلم سر رفت.
همون موقع، یه مرد اومدمرگشون همونجایی که زیک ایستاده بودکلی و با صدای بلندی گفت:
«واقعاً خودتی، زیک!»
چی؟ با تعجب بهشگردونی نگاه کردم. یه جنگجویمنه جوون اونجا ایستاده بود.
زیک با چهرهای درخشان بهشبکشم نگاه کرد و گفت: «خیلی وقتهعجیبه ندیدمت. چی باعث شده بیای اینجا؟»
وقتی زیک نگاه من رو دید،روحشون مرد رو بهم معرفی کرد: «کاترانکلنجار ون هالیگام هستم. یه جنگجو از ایزولتا.»
من؟ فقط با یه واکنشزندهشون معمولی ازش گذشتم و بهبعد یه تکون دادن سر اکتفا کردم.
اما انگار این لحظه برایحالا کاتران اصلاً چیز کوچیکی نبود.باید حتی اشک تو چشماش جمع شد.
«بعد از اینکه جنگ تمومبکشم شد، کل دنیا رو گشتمدلخوری تا زیک رو پیدا کنم. من...»
یهو پریدم وسطبکشم حرفش: «تو دیگه چیدردم هستی؟ از مریدای زیکی؟»
«بله! من ازترجیح صمیم قلب بهنگه زیک احترام میذارم.»
«بچههایی مثل تو زیادن.»
«بله؟»
«تو کاسبی بقیه داد و بیداد راه ننداز،دلخوری فقط بشین یه گوشه و یه چیزی سفارش بده.روحم همیشه حق با مشتریه. بقیه رو هم زهرهترک میکنی.»
کاتران هول شد: «آه، بله!»
بعد از اینکه کاتران نشست،حالا چند لحظه بعد، سیگنی لیوان آبیمیفروختمش که ریخته بود رو گذاشت جلوش.
همون لحظهای که کاتران اونبکشم رو دید، جا خورد. بهدلخوری نظر میرسید فهمیده باشه طرف کیه.
«سیگنی!»
سیگنی با خونسردی گفت:میدم «پسوندش رو بنداز. چون منبکشم اونقدرها هم آدم بزرگی نیستم.»
کاتران با گیجی پرسید: «چطور...حالا یا اصلاً چرا شما دو تامیفروختمش دارید اینجا یه دکه غذاخوری میچرخونید؟»
سیگنی لبخندی زدازشون و جواب داد: «دئوسمرگشون من رو استخدام کرده.»
«جناب دئوس... اون دیگه کیه؟»
من جواب دادم: «صاحبمیدم این دکه. خب، حالاحمالی میخوای چی کوفت کنی؟»
کاتران با لکنتبرش گفت: «بله، بله...دیگه یه چیز معمولی...»
من به جاش سفارشحمالی دادم: «گرونترین چیزی کهروحشون داریم رو براش بیارین.»
زیک از اون پشت داد زد: «گرونترین دیگهدلخوری کجاست؟ امروز منو فقط یه چیزه؛ جامپونگ سرخشده.دادم چند روزی مغازه نبودم و مواد اولیهمون تموم شده.»
کاتران سرش رو کج کرد و به من خیره شد. حتماً داشتروحشون با خودش فکر میکرد: چرا زیک داره اینجا نقش یه آشپز روفدا بازی میکنه؟ و این یارو کیه که زیک رو اینطوری بازیچه خودش کرده؟
همون لحظه،نمیتونی یهو یه چیزیحالا به ذهنش رسید.
«امکان نداره! پا... پاد...»
کاتران با دستش جلوی دهنشمرگشون رو گرفت. وقتی لبخند تلخ زیکخودم رو دیدم، همهچیز براش روشن شد.
این پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۶امِ!
دکه من بعدبرش از ناهار یهدیگه تایم استراحت داشت.
زیک همونطور که داشت یه بشقاب رومرگشون با حوله خشک تمیز میکرد، گفت: «منظورمکلنجار اینه که... درسته. دقیقاً همونطوریه که فکر میکنی.»
کاتران با ناباوری گفت:بعد «چطور همچین چیزی ممکنه؟ یادتعجیبه رفته اصلاً چرا اخراج شدی؟»
«آره... ولی چرا انقدرمیدم رسمی حرف میزنی؟ راحت باشبکشم و همون زیک صدام کن.»
تو زمان استراحت، تنهاگردونی کسایی که تو دکهمنه بودن زیک و کاتران بودن.
«آقای زکه، تو اینحمالی مدت آخه چه اتفاقیروحشون افتاده؟ چرا دوباره باهاشی؟»
«اگه میپرسی چرا، به خاطرمرگشون اینه که خیلی وقت پیش قسمخودم خوردم. که برای اون زندگی کنم.»
«ولی مگهبوقه اون "پادشاهمیدم شیاطین" نیست؟»
کاتران صداشنمیتونی رو پایین آوردحالا و پچپچ کرد.
«الان دیگهنگه اون کاروحمالی گذاشته کنار.»
«بله؟»
«پیش میاد دیگه. درمیدم حال حاضر، دئوس دارهحمالی با یه غول میجنگه.»
«اگه منظورت غولهاست، هموناییگردونی رو میگی که یهومنه عجیب و غریب شدن؟»
«آره. فکر کنم اینطوری توضیح بدم راحتتر متوجه بشی. اون غولها دنیایکلی شیاطین رو تسخیر کردن. از دیدگاه دئوس، این مثل از دست دادنسفارش کشورشه... میگن دشمنِ دشمنِ من، دوست منه. در حال حاضر هدفمون غولهاست.»
کاتران مشتش روبکشم گره کرد و کوبیددردم کف اون یکی دستش.
«آها! الان فهمیدم. با اینکه دشمن همدیگهاید، ولی برای مقابله با یهروحشون دشمن قدرتمند به اسم غولها با هم دست به یکی کردید. اما...فدا بین غولها و شما دو تا، حس میکنم "پادشاه شیاطین" خطرناکتر باشه.»
«اگه دئوس بخواد دشمن بشریتحالا بشه، حتی به قیمت جونمباید هم که شده جلوشو میگیرم.»
کاتران گفت:نگه «نمیفهمم چیحمالی به چیه.»
زکه گفت: «فقط فرض کنمرگشون یه همچین چیزیه. خودت چهکلی خبر، کاتران؟ اومدی دنبال من.»
«راستش... دلمبوقه میخواد آقای زکهزندهشون استاد من بشه.»
«استاد؟»
«بله! آقای زکهازشون از هر جنگجویی کهمرگشون تا حالا دیدم بهتره.»
چشمان کاترانحمالی از ارادهایبعد قوی برق میزد.
حس کردم اگه بخوام سر قبولنگه کردن یا نکردنش بحث کنم، آخرش بهدردم یه جر و بحث رقتانگیز ختم میشه.
«قربان، میخواید به ماگردونی ملحق بشید؟ تو اینمنه کار. باید بهشون بگم همکار؟»
«منظورتون همکارنگه زکهست! البته کهبکشم عالیه. باعث افتخاره!»
«خیلی هم دلتو صابونبعد نزن. در ضمن، بادلخوری من انقدر رسمی حرف نزن.»
«چطور میتونم هیجانزده نباشم؟ اینجا تو ظاهر یه دکه خیابونیه، ولی درروحشون واقع یه ارتشه که داره با غولها میجنگه! اون پورتال بالای اونفدا کوه صخرهای هم به میدون جنگ با ارتش غولها ختم میشه، نه؟»
«جنگ هنوز شروع نشده.گردونی یه مقدار نیروهامون کمه،منه برای همین فعلاً منتظریم.»
«اگه زکه با اونحمالی عظمتش نیروی کافی نداره، پسدردم دشمناش باید خیلی زیاد باشن.»
تو همون لحظه، زکه حس کرد حلقهایدردم که تو دست راستش بود شروع کرداراده به لرزیدن و دستش رو گذاشت روش.
این حلقه رو خیلی وقت پیشنگه ترجان فون هلیوس، فرمانده لژیون هلیوس،روحشون به عنوان نشان دوستی بهش داده بود.
بعد از اینکه کمیگردونی با حلقه ور رفت، بازدم لحن سنگینی به حرف اومد.
«اون... یه شیطان واقعیه.»
بعد از صحبت دربارهبعد اتفاقاتی که قرار بود بیفته،عجیبه کاتران بحث رو عوض کرد.
اون دربارهبوقه کار رگین بهزندهشون زکه توضیح داد.
زکه ازش تشکر کرد وحالا کاتران با خجالت لبخند زدباید و گفت که فقط شانس آورده.
بعد از اینکه مکالمهشونحمالی برای مدتی متوقف شد،روحشون دئوس دوباره پرید وسط.
«چیه، هنوز نرفتی؟»
«تصمیم گرفتم بشم همکار زکه.»
«اوه، پس میخوای اینجا استخدام بشی؟ حقوقمال ماهانهت یه سکه نقرهست. بعداً میبینم اگه کارتسیگنی خوب بود، دو تا سکه نقره بهت میدم.»
«چرت و پرتازشون نگو. چرا بایدبعد همچین کاری بکنم؟»
«پس چی؟ هنوزبکشم داری از ننهروحشون بابات پول توجیبی میگیری؟»
«اون پولی که...»
«پولی بودنمیتونی که خودتگردونی درآوردی؟ نه.»
«من تونگه جنگ صلیبیحمالی قبلی حقوق میگرفتم.»
«لابد همهشو خوردی یه آبم روش؟روحشون تو به عنوان نماینده بازرسها شرکتکلنجار کردی. پس باید پولو برمیگردوندی به خونوادهت.»
«معلومه که دادمش به خونوادهم.»
«خب؟ الان با چه پولی داری سفر میکنی؟ چند ماهه که داریپولش ول میگردی؟ لابد تو فضای باز نخوابیدی و برای شکمت شکار نکردی. حتماًاون تو هتلهای لوکس موندی و هر چی خواستی از رستوران سفارش دادی، نه؟»
«اِ...»
«هی، این یارو رو باش. واسه همینه که بچهمایهدارها به هیچ دردیکلنجار نمیخورن. اینکه تا حالا تو عمرت حتی یه پاپاسی هم با دستای خودتتند درنیاوردی، باعث میشه ارزش کار کردن رو مثل یه مشت پیادهنظام بیارزش ببینی.»
«کی دارهبوقه ارزش کار کردنزندهشون رو نادیده میگیره؟»
«مگه نگفتی میخوای باگردونی پولی که مامان باباتمنه بهت دادن زندگی کنی؟»
«نه!»
«میگی به زکه احترام میذاری،مرگشون ولی وقتی با اون پیشبندکلی آشپزی میکنه به نظرت خندهدار میاد.»
«مگه نگفتم نه؟»
«پس اینجا رو امضا کن.حالا باید ثابت کنی که میتونیباید با کار کردن خرج خودتو دربیاری.»
«کاری میکنمنگه که از اینبکشم حرفت پشیمون بشی.»
کاتران باحمالی خونسردی قرارداد استخداممرگشون رو امضا کرد.
«باشه، باشه. یهترجیح کار اضافی همنگه به وظایفت اضافه کن.»
«چی؟»
«از زکه خوبازشون یاد بگیر. و رومرگشون اعصاب منم راه نرو.»
کاتران نمیتونست بیخیالبکشم این حس بشه کهدردم بدجوری سرش کلاه رفته.
هر چی که بود، اون یهنگه جنگجو بود. به لطف تواناییهای بدنی بالاش،دردم کاتران کار رو خیلی زود یاد گرفت.
شمشیرزنی اساساًنمیتونی به تمرکز خیلیحالا بالایی نیاز داشت.
حداقل آدمای زیادیازشون نبودن که موقع ظرفمرگشون شستن، ظرفها رو بشکنن.
کاتران که مدتی مشغول ظرف شستن و تمیز کردنعجیبه اطراف بود، آهی کشید، کمرش رو صاف کرد و باصدایی خودش گفت آخه من چرا دارم این کارا رو میکنم.
بعد چشمش به زکه افتاد.
اونا داشتن از سبزیجاتیگردونی مثل کلم و پیازمنه برای شام استفاده میکردن.
به نظرنگه میرسید هیچکسحمالی باورش نمیشه.
اون، قویترین انسانبکشم روی زمین، آشپزروحشون این دکه کوچیک بود.
البته، از اونجایی که رئیس دکهنگه پادشاه شیاطین بود، همین الانشم اوضاعروحشون به اندازه کافی شیر تو شیر بود.
اما غافلگیرینمیتونی به همینجاگردونی ختم نشد.
با شروع شیفتازشون عصر، یه نفربعد اومد بهشون سر بزنه.
به محض اینکه رسید، کاتران دید که اوندلخوری شخص مثل یه شاگرد مغازه یه حوله مشکیدادم بسته به سرش و داره میزا رو دستمال میکشه.
مشکل، هویت اون شخص بود.
«اسکاتیل!»
کاتران با تعجب فریاد زد.
«منو میشناسی؟»
«تو جنگهای صلیبی دیدمت.»
«الان دیگه اسمم اسکاتوله.»
«آره، میدونم.»
کاتران زمانی که داشت رگینمرگشون رو تعقیب میکرد، کاملاً اتفاقیکلی به هویت اسکاتول پی برده بود.
علاوه بر اون، بعضی از جنگجوهاینگه ردهبالا در طول اون جنگ طولانیروحشون شنیده بودن که اسکاتول یه فرشتهست.
این یه راز برملا شده بوددیگه که رگین به دستور اون، شخصاًپولش به قلعه پادشاه شیاطین نفوذ کرده بود.