---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 264: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 264: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۵۹. دوباره‌مرتب​ درگیری با‌اما​ فرشته (۲)

«چرا داری... نکنه داری می‌پاییش؟»

«رازهای خیلی عمیق دنیا رو‌دیگه​ فاش نکن. این حقیقتی نیست‌کنه​ که ما آدما بتونیم تحملش کنیم.»

«ببخشید.»

دئوس که داشت‌بود​ به حرف‌هاشون گوش می‌داد،‌وقتش​ پوزخندی زد و گفت:

«از پیشخدمت خودم کمتر از‌وقتش​ این هم انتظار نمی‌رفت. مهارتت‌گیجی​ تو ادب کردن پادوها حرف نداره.»

الکس با کلافگی جواب داد:‌دیگه​ «چطوره تو هم یکم کار‌کنه​ کنی؟ همین‌طوری‌اش هم دست‌تنها موندم.»

«برای همین پادو استخدام کردی دیگه. اگه‌کنن​ رئیس بخواد زیاد کار کنه که فاتحه شرکت‌نهایت​ خونده است. پیشخدمت رو هم باید اخراج کرد.»

الکس آهی‌مرتب​ کشید: «تو رو‌لطف​ خدا تمومش کن.»

«نه. پیدا کردن پیشخدمتی‌کلی​ که به اندازه تو‌قیافه‌هاشون​ مقرون‌به‌صرفه باشه کار سختیه.»

یکی‌یکی سر و کله مشتری‌ها پیدا شد.‌رئیس​ دئوس هم رفت و رو همون صندلی‌است​ رزرو شده همیشگی‌اش گوشه پیشخوان آشپزخونه ولو شد.

سیگنی و‌جای​ لاخه هم‌اومده​ رفتن سر کارشون.

اون دو تا کمک‌آشپز هم‌لطف​ بعد از مدت‌ها به جای‌قیافه‌هاشون​ رزدیا اومده بودن اینجا کار کنن.

از اونجایی که کاتران‌کلی​ و گومیون بودن، احوال‌پرسی گرمی‌بهت​ بینشون رد و بدل شد.

در نهایت،‌پادو​ سادیموس هم دست‌دیگه​ به کار شد.

وظیفه اصلی‌اش تمیزکاری و مرتب‌بودن​ کردن بود، اما به لطف‌گومیون​ کاتران، کلی تو وقتش صرفه‌جویی شد.

کاتران با نگاه کردن‌اما​ به قیافه‌هاشون، دوباره تو‌صرفه‌جویی​ بهت و گیجی فرو رفت.

این دیگه چه جور رستورانیه؟ اینجا جاییه که یه قهرمان رتبه D فقط در حد پادویی و کارهای متفرقه به حساب میاد.

رسما یه گروه مسلح‌کردی​ ناشناخته‌ست که تو تاریکی همه‌چیزِ‌زیاد​ این دنیا رو کنترل می‌کنه.

صدای تق‌تق.

دم‌دمای صبح‌مرتب​ بود. در‌اما​ صدایی داد.

دئوس دستش رو دراز کرد.

پشت دری که خودبه‌خود باز‌دیگه​ شده بود، زنی ایستاده بود‌کنه​ که شالی دور خودش پیچیده بود.

«ببخشید، دئوس.»

«چی شده؟»

«اشکالی نداره بیام تو؟»

«آره، بیا.»

سیگنی بود. با قدم‌های‌اومده​ آروم اومد تو و‌اونجایی​ رو صندلی اتاق نشست.

«یه خواب خیلی بد دیدم.»

«معلومه که‌اما​ داشتی بهش‌کلی​ فکر می‌کردی.»

«ببخشید. من... نمی‌خوام بی‌دلیل وبال گردنت بشم،‌رئیس​ اما... با این حال، تو تنها کسی هستی‌باید​ که می‌تونم در مورد میگو باهاش حرف بزنم.»

«اشکالی نداره. بالاخره‌رزدیا​ تو بچه من‌اینجا​ رو بزرگ کردی.»

اشک تو چشم‌هاش حلقه زد.

دئوس با انگشت‌های‌لطف​ شستش زیر پلک‌هاش‌صرفه‌جویی​ رو پاک کرد.

«دیگه از سن‌استخدام​ تو گذشته که واسه‌رئیس​ کابوس دیدن گریه کنی.»

«ببخشید. ولی...‌جای​ دلم خیلی‌اومده​ براش تنگ شده.»

«این‌طوری نیست که برای همیشه از‌کلی​ هم جدا شده باشین. تازه، بالاخره که‌فرو​ یه روزی باید از هم جدا می‌شدین.»

«میگو فقط دو سالشه.»

«اون که انسان نیست.»

«بازم، خیلی نگرانشم.»

دئوس با‌مرتب​ دیدن اشک‌های سیگنی،‌لطف​ رفت تو فکر.

این احساسات‌اما​ کمی با احساسات‌وقتش​ انسانی فرق داشت.

اما باز هم‌استخدام​ به نظر می‌رسید با‌رئیس​ قبلش کمی متفاوت شده.

هنوز نمی‌دونست‌جای​ این تغییر‌اومده​ خوبه یا بد.

«تا حالا فضا نرفتی، نه؟»

«ها؟»

«دنبالم بیا.»

دست سیگنی رو‌رزدیا​ گرفتم و از‌اینجا​ پنجره رفتم بیرون.

قدرت‌های تاریکش به شکل پیشرانه‌هایی از‌کلی​ ذرات سیاه دراومدن و تو ارتفاع دویست‌فرو​ متری هوا، مثل موتور موشک روشن شدن.

دوازده کیلومتر بر ثانیه.

با سرعتی اوج‌استخدام​ گرفت که می‌تونست از‌رئیس​ جاذبه سیاره فرار کنه.

سیگنی برای محافظت از بدنش یه هاله دور خودش‌کاتران​ کشید. با اینکه اهل جنگیدن نبود، اما به هر‌وظیفه​ حال یه قدیسه با سطح خون خالصِ دو بود.

تا کجا می‌خواست بالا بره؟ با اینکه‌وقتش​ به نظر می‌رسید زمان زیادیه که دارن‌جور​ پرواز می‌کنن، اما دئوس انگار قصد توقف نداشت.

قلعه هالی اسپیندل به یه‌وقتش​ نقطه کوچیک تبدیل شد و‌گیجی​ دنیا با سرعت سرسام‌آوری کوچیک‌تر می‌شد.

یه جایی تو‌استخدام​ مسیر، کل قاره‌اگه​ خوزه اومد تو دیدشون.

از سر تا دمِ قاره خوزه که‌کنن​ شبیه اسب بود، روی یه صفحه نزدیک‌بدل​ قرار داشت و دریایی آبی دورش جریان داشت.

سیگنی که مدتی داشت به‌لطف​ قاره خوزه اون پایین نگاه‌قیافه‌هاشون​ می‌کرد، نگاهش رو دوخت به دوردست‌ها.

اون خشکی عظیم،‌لطف​ یه افق نیم‌کره‌ای‌صرفه‌جویی​ شکل داده بود.

چند باری‌پادو​ داستانش رو‌کردی​ شنیده بود.

در اصل، این سرزمینی که‌بودن​ قاره خوزه توشه، یه سیاره‌گومیون​ کروی شکل به اسم زمین بوده.

حتی وقتی با‌بود​ چشم‌های خودش هم‌کلی​ می‌دید، باورش سخت بود.

نوری نزدیک‌اما​ افقِ دوردست‌کلی​ دیده می‌شد.

یه کم طول‌استخدام​ کشید تا بفهمه‌اگه​ اون نوره، همون خورشیده.

حالا دیگه کل‌رزدیا​ قاره خوزه تو‌اینجا​ یه وجب جا می‌شد.

«اینجا... فضاست؟»

دئوس یه غشای دایره‌ای‌کلی​ شکل درست کرد تا‌قیافه‌هاشون​ از سیگنی محافظت کنه.

اینجا جایی نبود‌استخدام​ که انسان‌ها بتونن‌اگه​ توش زنده بمونن.

هوا به شدت رقیق بود و انواع‌کنن​ و اقسام انرژی‌ها وحشیانه در حال جولان دادن‌نهایت​ بودن تا بدن انسان رو از هم بپاشن.

«آره، این بیرون فضاست.»

«خیلی قشنگه.»

«قشنگه؟ پس،‌پادو​ از اینجا‌کردی​ به این سمت...»

دئوس دست سیگنی‌رزدیا​ رو کشید و‌اینجا​ ارتفاعشون رو کم کرد.

رفتیم سمت یه‌بود​ جایی که خیلی از‌وقتش​ قاره خوزه دور بود.

بعد از چند دقیقه پایین اومدن با‌نگاه​ سرعت کم، کم‌کم منطقه‌ای اون پایین پدیدار شد‌قهرمان​ که قبلاً قاره خوزه جلوش رو گرفته بود.

«اونجا دنیای شیاطینه.»

چشم‌های سیگنی قرمز شد.

«دنیای شیاطین... آوردمت‌بود​ اینجا تا بهت‌کلی​ نشون بدم میگو کجاست.»

«گریه نکن دیگه، خنگ خدا.»

«بـ... ببخشید.»

«چیزی برای معذرت‌خواهی وجود‌اومده​ نداره. به هر حال، تو‌کاتران​ کلی حسرت تو دلت مونده.»

«ببخشید.»

دئوس دستش رو دراز کرد. انگار که‌نگاه​ یه تلسکوپ غول‌پیکر اونجا باشه، منظره دنیای‌جاییه​ شیاطین بزرگ شد و جلوشون به نمایش دراومد.

«نگاه کن،‌پادو​ اونجا ایدوسه.‌کردی​ یادت میاد؟»

«آره، یادمه. همه‌چیز یادمه.»

«جایی که میگو الان توش‌لطف​ زندگی می‌کنه، برج مرکزیه. خودت‌قیافه‌هاشون​ هم یه مدت اونجا موندی.»

«آره، درسته.»

«دنیای شیاطین خیلی از جایی که هستی دور نیست. پس، اگه واقعاً دلت می‌خواد ببینیش، می‌تونی بری پیشش. اصلاً نیازی نیست‌تمومش​ نگران باشی که واسه کسی دردسر درست می‌کنی. اگه کسی جلوت رو گرفت، همه‌شون رو بزن و نابود کن. اگه کشوری‌لاخه​ مانعت شد، یا اگه فرشته‌ای تو کار اون کشور دخالت کرد، فقط کافیه کل ارتش فرشته‌ها رو با خاک یکسان کنی.»

سیگنی لبخند زد.

«ممنون، دئوس.»

«حالا اون غصه‌هات یکم خوابید؟»

«آره.»

سیگنی دوباره‌جای​ دست دئوس رو‌بودن​ محکم فشار داد.

«الان دیگه واقعاً حالم خوبه.»

«پس بیا برگردیم. می‌خوام‌کلی​ با نهایت سرعتم برم، پس‌بهت​ سفت بچسب که جا نمونی.»

از اونجا تا اقامتگاهشون‌کردی​ تو قلعه هالی اسپیندل،‌بخواد​ حدود هزار کیلومتر فاصله بود.

با بیشترین سرعت دئوس،‌اومده​ این مسیر کمتر از‌اونجایی​ دو دقیقه طول کشید.

لرزش باد اون‌قدر شدید بود که‌کلی​ می‌تونست گوش آدم رو کر کنه‌گیجی​ و گونه‌ها رو به سوزش بندازه.

سیگنی و دئوس از‌کلی​ همون پنجره‌ای که هنوز‌قیافه‌هاشون​ باز مونده بود، برگشتن داخل.

دئوس دستش را گرفت و‌دیگه​ کمکش کرد تا اینکه سیگنی‌کنه​ با خیال راحت پایین بیاید.

درست همان موقع،‌رزدیا​ صدایی از داخل اتاق‌کنن​ دئوس به گوش رسید.

«برنامه دارین بچه دوم بسازین؟»

یولگئوم در حالی‌لطف​ که دست به سینه‌نگاه​ ایستاده بود، دیده شد.

سیگنی با صورتی سرخ دستش‌دیگه​ را در هوا تکان داد‌کنه​ و دست دئوس را ول کرد.

«اوه نه.»

«چه بلایی داره سرت میاد؟»

دئوس پرسید‌اما​ و یولگئوم‌کلی​ خمیازه طولانی‌ای کشید.

«فقط دیدم سیگنی غیبش زد و‌اگه​ گریه کرد. ولی تو واقعاً بی‌احتیاطی.‌شرکت​ یادت رفته میگو چطوری به وجود اومد؟»

«حالا مگه‌جای​ یه لحظه دست‌بودن​ زدن چی میشه؟»

«این چیزی نیست‌بود​ که بتونی همین‌طوری‌کلی​ نادیده‌اش بگیری. سیگنی.»

«بله، بانو یولگئوم.»

«دفعه بعد که با‌کردی​ این مرد ملاقات می‌کنی،‌بخواد​ حتماً دستکش‌های باکیفیت بپوش.»

«چشم.»

«اما به‌مرتب​ نظر میاد‌اما​ اشکات خشک شده.»

لبخند درخشانی‌اما​ روی لب‌های‌کلی​ سیگنی نقش بست.

یولگئوم حس نسبتاً‌استخدام​ پیچیده‌ای نسبت به‌اگه​ لبخند او داشت.

«چشمت عفونت کرده؟»

دئوس در حالی که به زکه نگاه‌وقتش​ می‌کرد که از صبح یک چشم‌بند روی‌جور​ یکی از چشم‌هایش بسته بود، این را پرسید.

«دارم سعی می‌کنم دنیا رو از‌صرفه‌جویی​ چشم یکی دیگه ببینم. عادت کردن‌جور​ بهش سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کردم.»

«شاید واضح باشه، اما‌کردی​ دیدن دنیا از چشم یکی‌زیاد​ دیگه اصلاً نمی‌تونه آسون باشه.»

«از خیلی جهات، بله.»

«ولی از وقتی‌بود​ چشمت رو این‌طوری پوشوندی،‌وقتش​ قیافه‌ات خیلی خشن شده.»

«این‌طوریه؟»

«خب، وقتی چهارده سالم بود خیلی ملایم به‌بخواد​ نظر می‌رسیدم، الانم به نظر میاد حسابی قوی شدم،‌کرد​ ولی با این چشم‌بند دیگه اصلاً شبیه قهرمان‌ها نیستم.»

زکه در‌جای​ پنجره خوابگاهش به‌بودن​ خودش نگاه کرد.

«مطمئن نیستم.»

«نه، منظورم این نیست که شبیه راهزن‌ها‌نگاه​ شدم. اگه یه کم دیگه ریش بذارم، شبیه‌قهرمان​ فرمانده‌های مرزی میشم که از سرکوب بربرها برگشتن.»

«برم تو کار ریش گذاشتن؟ راستش‌اگه​ خودم هم نگران بودم که نکنه‌شرکت​ قیافه‌ام یه کم ضعیف به نظر برسه.»

«چرا؟ چون بین زنا‌اومده​ طرفدار نداری؟ برادرت که‌اونجایی​ مخ ملکه رو زد.»

«واقعاً مشکلی نداره؟»

«یه بچه پونزده ساله واقعاً بیست‌صرفه‌جویی​ و شش سالشه؟ اونم با ملکه‌ای تو‌رستورانیه​ اون سطح ازدواج کرد. عجب شکاری کرد.»

«فکر کنم عاشق هم بودن.»

«تو اصلاً این چیزا رو‌بودن​ باور می‌کنی؟ عشق؟ حالم رو‌گومیون​ به هم می‌زنه و کهیر می‌زنم.»

«چون دئوس یه ارباب شیاطینه،‌لطف​ از عشق متنفره. واسه همینه که‌بهت​ رابطه‌اش با یولگئوم خوب پیش نمیره.»

«چرا بحث‌اما​ یهو کشید‌کلی​ به اونجا؟»

«شماها الان بیشتر از ده‌دیگه​ ساله که با همید. اگه ازش‌فاتحه​ خوشت نمیومد، نمی‌تونستی این‌قدر تحملش کنی.»

«کی گفته خوشم نمیاد؟»

«بفرما.»

«چقدرم مفیده. می‌تونه هر جایی پورتال باز کنه. یه ارتش اژدها هم‌جور​ با خودش داره. تو مبارزه هم کارش درسته. تنها نکتۀ منفیش اینه‌گروه​ که هزینۀ نگهداریش بالاست چون غذای زیادی می‌خوره، ولی بقیۀ چیزاش عالیه.»

«و اینکه خوشگله.»

«همم... یه‌جای​ چیزی تو‌اومده​ همین مایه‌ها؟»

«دیدی گفتم.‌مرتب​ شماها از هر‌لطف​ نظر مکمل همید.»

«واقعاً از یولگئوم خوشت نمیاد؟»

«هی، من فقط یه‌کردی​ انسان معمولیم. اختلاف سطح‌بخواد​ من و یولگئوم خیلی زیاده.»

«چه فرقی بین زن و مرد‌اینجا​ هست؟ تا وقتی از هم خوششون‌گرمی​ بیاد، کار تمومه. داداش کوچیکت رو ببین.»

«حتی اگه جایگاهمون فرق کنه، بازم‌کلی​ جفتمون انسانیم. ولی قضیۀ رئیس فرشتگان‌گیجی​ مقرب و خدای اژدهایان کاملاً متفاوته.»

«واسه همینه که‌لطف​ تو هم از‌صرفه‌جویی​ لاخه فاصله می‌گیری؟»

«لاخه؟ چرا لاخه؟»

«بی‌خیال. اصلاً با یه آدم بی‌احساس و پخمه تو‌کاتران​ این مسائل چی میشه گفت؟ امروز می‌خوای استراحت کنی؟‌وظیفه​ پاشو بریم شکار. مواد اولیه‌مون داره کم‌کم تموم میشه.»

«آره، من آماده‌ام.»

دئوس دستش را دراز‌کلی​ کرد و یک گوی‌قیافه‌هاشون​ سیاه را احضار کرد.

این روزها وقتی‌استخدام​ می‌رفتم شکار، به‌اگه​ سرزمین‌های ویران می‌رفتم.

هیولاهای قاره خوزه داشتن منقرض می‌شدن. دلیلش‌کنن​ هم این بود که مسیر پشتی‌ای که‌بدل​ به دنیای شیاطین ختم می‌شد، مسدود شده بود.

جایی که آن‌بود​ دو به آن رسیدند،‌وقتش​ حیاط پشتی روسدیا بود.

از آنجا، دوباره به‌کلی​ آسمان پرواز کردند و‌قیافه‌هاشون​ به اطراف نگاهی انداختند.

«کجا بریم؟»

«این هفته‌جای​ چطوره مهمونی‌اومده​ کباب راه بندازیم؟»

«خب، هفته پیش‌بود​ بیشتر غذاهای دریایی‌کلی​ خوردیم. گاو یا خوک؟»

«بریم سراغ گاو. اگه کبابش کنیم‌صرفه‌جویی​ و بذاریم لای نون یا باهاش‌جور​ پیتزا درست کنیم، واقعاً خوشمزه میشه.»

«پس می‌ریم سمت شرق.‌کردی​ گله‌های گاو معمولاً از‌بخواد​ دشت‌های بزرگ رد میشن.»

در عرض یک روز، صدها کیلومتر‌اینجا​ را در تمام جهات جستجو کردند‌گرمی​ و یک گله گاو پیدا کردند.

گاوهایی با موهای بلند و مشکی و‌وقتش​ شاخ‌های زمخت، در پس‌زمینۀ یک دشت عظیم‌جور​ با خیال راحت در حال چریدن بودند.

در یک طرف، هیکل‌های غول‌پیکری با‌صرفه‌جویی​ دو و نیم متر قد، تلوتلو‌جور​ می‌خوردند و به هم شاخ می‌زدند.

به نظر می‌رسید‌استخدام​ داشتند سر تسلط بر‌رئیس​ ماده‌ها با هم می‌جنگیدند.

«چند تا لازم داری؟»

«حتی یکیشون هم خیلی‌اما​ بزرگه. فقط یه شونه‌اش واسه‌نگاه​ سیر کردن صد نفر کافیه.»

«اگه زیاد برداریم، به هر‌وقتش​ حال فاسد میشه، پس بهتره فقط‌فرو​ یکی رو بگیریم و تیکه‌تیکه‌اش کنیم.»

زکه در آسمان پرسه‌کردی​ زد و به دنبال‌بخواد​ یک طعمه مناسب گشت.

یک گاو مادۀ کوچک پیدا کردم که‌کنن​ حدود یک تن وزن داشت. گاوهایی که‌بدل​ خیلی پیر بودند، اصلاً طعم خوبی نداشتند.

پیدا کردن گاوی که چربی بالایی داشته باشه‌صرفه‌جویی​ و پرورشی نباشه، سخت بود. حتی گاوهایی که‌جاییه​ زایمان کرده بودند هم طعمشون رو از دست می‌دادند.

زمان زیادی طول کشید تا‌وقتش​ گاوی پیدا کنیم که با‌گیجی​ این همه شرایط جور دربیاد.

دئوس در آسمان‌استخدام​ نشست و کار‌اگه​ زکه را تماشا کرد.

«چرا اون‌جای​ یکی به‌اومده​ درد نمی‌خوره؟»

«اون گاو نره.»

«به نظرم که خوب میاد؟»

«باید اینجا‌پادو​ رو نگاه کنی،‌دیگه​ نه اونجا رو.»

«اوه، گوشتش سفته.»

«دقیقاً.»

«می‌خوای همین‌جا‌اما​ تیکه‌تیکه‌اش کنی‌کلی​ و ببریمش؟»

«این‌طوری بهتره. امعا و احشاش خیلی زود فاسد میشن، واسه‌کنه​ همین مگه اینکه بخوای همون موقع بپزیشون... تازه، یولگئوم هم همینو‌تمومش​ گفت. بهتره فعلاً روده‌ها رو نخوریم. طحالش که دیگه خیلی خطرناکه.»

«به خاطر آلودگی سرزمین‌های ویران؟»

«آره.»

حدود سی دقیقه اطراف‌کلی​ رو گشتم و بالاخره‌قیافه‌هاشون​ یکی رو انتخاب کردم.

کاری که بعدش‌استخدام​ انجام دادیم مثل‌اگه​ آب خوردن بود.

هیچ چیزی وجود نداشت‌اومده​ که تیغه تیز آسمودئوس‌اونجایی​ نتواند آن را ببرد.

در حالی که نزدیک یک آب تمیز گوشت‌ها‌صرفه‌جویی​ را خرد و دسته‌بندی می‌کردیم، خیلی زود کوهی‌جاییه​ از گوشت گاو باکیفیت روی هم تلنبار شد.

با بوی خون،‌لطف​ چند حیوان به‌صرفه‌جویی​ آن حوالی نزدیک شدند.

یک گوشت‌خوار سگ‌سان‌استخدام​ با کمری خمیده‌اگه​ و دندان‌هایی تیز بود.

آن‌ها فقط در فاصله‌ای‌اومده​ دور پرسه می‌زدند و‌اونجایی​ برای حمله هجومی نیاوردند.

به نظر می‌رسید از حیوانی‌لطف​ به نام «انسان» که برای‌قیافه‌هاشون​ اولین بار می‌دیدند، محتاط بودند.

«راستی، زکه.»

«بله؟»

«نزار می‌خواد چیکار کنه؟»

ناولها | novelha.net