---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 341: خدای فرشتگان سقوط‌کرده (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 341: خدای فرشتگان سقوط‌کرده (۴)

0

اسلحه‌خانه حسابی شلوغ شده بود.

تقریباً تمام عناصری که این دنیا را‌بکشم​ تشکیل می‌دادند اینجا جمع شده بودند؛ از‌اول​ انسان‌ها گرفته تا پری‌ها، اژدهایان، شیاطین و کوتوله‌ها.

خیلی‌هایشان با‌اولیه‌اش​ دیدن من،‌اهمیتی​ ادای احترام کردند.

اوایل، خیلی‌ها فقط به خاطر اعتمادی که به‌صاحبش​ زیک داشتند در روزدیا جمع می‌شدند. به خاطر اینکه‌فرشتگان​ قبلاً ارباب شیاطین بودم، با عینک بدبینی نگاهم می‌کردند.

اما حالا دیگر‌اسکاتول​ همه چیز را‌داد​ قبول کرده بودند.

حداقل فهمیده بودند که‌نیست​ قرار نیست این دنیا را‌برمی‌داشتی​ به خاک و خون بکشم.

اگر آن عینک‌اصلاً​ بدبینی را برمی‌داشتی، روزدیا‌خودآگاهی​ جای واقعاً جالبی بود.

گفتم: «اول باید یه‌سلاحیه​ تست عملکرد بگیریم، بعدش می‌تونیم‌رشد​ تشویق کنیم یا فحش بدیم.»

تکنسین‌های روزدیا از‌اسکاتول​ این لحن رک و‌گفت​ بی‌پرده‌ام زدند زیر خنده.

روی میز‌فهمیده​ وسط اتاق، یک‌خاک​ شمشیر قرار داشت.

شکلش ساده‌اولیه‌اش​ بود. شبیه‌اهمیتی​ یک صلیب بلند.

از آنجایی که این سلاح هم مثل‌کنار​ هیولای خدای مرگ می‌توانست به اراده‌ی کاربر‌چطوره​ تغییر شکل بدهد، فرم اولیه‌اش اصلاً اهمیتی نداشت.

پرسیدم: «خودآگاهی هم داره؟»

اسکاتول در‌فهمیده​ جوابم سر تکان‌خاک​ داد و گفت:

«البته. این سلاحیه که‌اهمیتی​ با جمع کردن تجربه‌داره​ در کنار صاحبش، رشد می‌کنه.»

«در مقایسه‌گفت​ با نسخه‌ی‌سلاحیه​ اصلی چطوره؟»

«هیولای چهار خدا سلاحیه که فرشتگان‌داد​ طبق کلام خدا ساختن. با توانایی‌های ما،‌صاحبش​ غیرممکنه بتونیم سلاحی در اون سطح بسازیم.»

«طبیعیه.»

«ده درصد. حداقل روی‌اهمیتی​ کاغذ به نظر می‌رسه‌داره​ بتونه این‌قدر قدرت تولید کنه.»

«یه کم تو ذوق می‌زنه.»

«با این حال،‌اسکاتول​ بازم از هر سلاحی‌گفت​ تو دنیای انسان‌ها قوی‌تره.»

«معلومه که هست.»

یولگئوم با‌اولیه‌اش​ بی‌حوصلگی بهم‌اهمیتی​ سقلمه زد.

«این‌قدر فک نزن، فقط امتحانش کن.‌تجربه​ منم کنجکاوم ببینم کلون هیولای چهار‌نسخه‌ی​ خدای مرگ چه جور قدرتی داره.»

«چقدر عجولی تو آخه.»

«تازه فهمیدی؟»

لبخندی زدم‌اولیه‌اش​ و شمشیر‌اهمیتی​ را چسبیدم.

و لحظه‌ای بعد، ناپدید شدم.

حالت چهره‌ی کسانی که‌جوابم​ در اتاق باقی مانده‌البته​ بودند، کم‌کم محو شد.

یولگئوم که تا همین چند لحظه پیش داشت‌اگر​ با حالت «داری با من شوخی می‌کنی؟» می‌خندید،‌تست​ وقتی غیبتم طولانی شد، نگاهش را به اسکاتول دوخت.

«همه‌چی طبق نقشه‌ست؟»

«میشه نقشه‌ی‌گفت​ ساختش رو به‌کردن​ من نشون بدی؟»

اسکاتول من‌من‌کنان‌داره​ طومار کاغذی را‌تکان​ به او داد.

یولگئوم طومار را باز کرد.‌خاک​ عرضش دو وجب بود و طولش‌واقعاً​ به بیش از بیست متر می‌رسید.

کاغذ بزرگ پر از حروف‌نداشت​ ریز و تصاویری بود که‌جوابم​ آدم را یاد یک هزارتو می‌انداخت.

چشمان یولگئوم به سرعت روی کاغذ چرخید.‌کنار​ او نقاشی‌های بی‌شماری را بررسی کرد. این‌چطوره​ نقشه خودش به تنهایی یک برنامه‌ی عظیم بود.

جادو و تکنولوژی دست به دست‌داد​ هم داده بودند تا سلاحی خلق کنند‌صاحبش​ که بیشتر شبیه یک اثر هنری بود.

البته، به جز یک جایش.

«اسکاتول.»

اسکاتول با شنیدن لحن‌سلاحیه​ تند و خشن یولگئوم،‌صاحبش​ به وضوح مضطرب شد.

«بـ... بله.»

«این چیزی‌فهمیده​ نیست که تو‌خاک​ طراحی کرده باشی.»

«خب اون...»

«بستگی به جوابی‌البته​ که میدی، شاید‌تجربه​ مجبور شم همین‌جا بکشمت.»

«این دیگه خیلی بی‌انصافیه.‌جوابم​ من فقط طبق دستورات‌البته​ اربابم تمام تلاشم رو کردم.»

«ارباب؟ کدوم ارباب؟»

«یولگئوم. این رو‌اصلاً​ به عنوان اژدهای‌پرسیدم​ طلای حقیقی می‌پرسی؟»

«مثل اینکه واقعاً تنت می‌خاره.»

«من هم یه عنصر کوچیک‌تکان​ از این دنیام. هیچ عنصری تو‌تجربه​ دنیا نیست که از نابودی نترسه.»

«من قرار نیست‌قرار​ بکشمت. ولی فکر می‌کنی‌بکشم​ اون دیگه برنمی‌گرده اینجا؟»

اسکاتول لبخند‌اولیه‌اش​ معذبی زد و‌نداشت​ گونه‌اش را خاراند.

در همان زمان، «آن‌سلاحیه​ شخص» یعنی من، با‌صاحبش​ موجودی روبرو شده بودم.

پرسیدم: «پس قیافه‌ت این‌شکلی بود؟»

او یک پیرزن بود.

بالای صورت پر از‌اهمیتی​ چین و چروکش، پلک‌هایی تیره‌اسکاتول​ و گودرفته به چشم می‌خورد.

خطوط خنده‌ی دور‌البته​ دهانش به عمق‌تجربه​ یک دره بود.

پرسیدم: «تو‌داره​ چی هستی؟‌جوابم​ لوسیفر؟ خود لوسیفری؟»

پیرزن گفت: «اسم چیزیه که‌خاک​ بقیه باهاش صدات می‌زنن. هر‌جای​ چی دوست داری صدام کن.»

«پس بهت میگم پشکل سگ.»

«اینم یه انتخابه.»

«خیلی زود نظرت عوض میشه. اگه حسم درست‌البته​ باشه، تو باید لوسیفر باشی. و اونی که‌مقایسه​ تو رو رها کرده باید شیطان واقعی باشه.»

اشک‌های قرمزی‌فهمیده​ از گوشه‌ی چشمان‌خاک​ پیرزن جاری شد.

«فکر نمی‌کردم تو‌اصلاً​ کسی باشی که‌پرسیدم​ من رو می‌شناسه.»

«زیاد تحت تأثیر قرار نگیر. چون راستش خیلی هم‌رشد​ عمیق بررسی‌اش نکردم. فقط شرایط این‌طوری ایجاب می‌کنه. اون‌طبق​ یارویی که بیرونه، کارهاش اصلاً شفاف و رو راست نیست.»

«اون زمان‌داره​ رو دزدید‌جوابم​ و رفت.»

دلیلی که فرشته‌ای که اسکاتول با او ملاقات‌اگر​ کرده بود به شکل یک کودک درآمده بود، این‌عملکرد​ بود که لوسیفر سنش را از دست داده بود.

«مگه یه‌اولیه‌اش​ جور خلق‌اهمیتی​ همزاد نبود؟»

«یه همزاد... اگه‌البته​ بخوایم ساده بگیم، یه‌کنار​ چیزی تو همین مایه‌هاست.»

«فقط حس می‌کردم که‌جوابم​ انگار بیماری روانی دارم.‌البته​ همزاد راگوئل هم همین‌طوری بود.»

«کالبد روحی‌فهمیده​ دقیقاً همون‌نیست​ روح نیست.»

«پس همون بیماری روانی.»

«مگه تو هم یه موجود سطح‌تجربه​ بالا نیستی؟ اگه همون مسیر اصلی‌نسخه‌ی​ رو طی می‌کردی، تبدیل به ماهون می‌شدی.»

کسی که الان داشت با من‌داد​ حرف می‌زد، همان موجودی بود که در‌صاحبش​ گرداب کارما با او ملاقات کرده بودم.

آن زمان،‌فهمیده​ او را لوسیفر‌خاک​ صدا زده بودم.

اما در واقعیت،‌اصلاً​ او به بدن‌پرسیدم​ اصلی نزدیک‌تر بود.

«شاید هنوز هم برات آشناتر باشه که یک بدن و یک روح جوری کنار هم وجود داشته باشن که انگار با هم پیوند خوردن. اما این سطح‌بسازیم​ خیلی پایینی از حیاته. حتی فرشتگان هم بدن ندارن. اونا به عنوان موجودات هوشمند نیمه‌مستقلی وجود دارن که مرزهاشون فقط با نور کالبد روحی‌شون محدود میشه. اونا‌ببینم​ با وجود اینکه زیادن، یکی هستن، و با وجود اینکه یکی هستن، زیادن. درست همون‌طور که سلول‌ها یه بدن رو تشکیل میدن، فرشتگان هم یه فرشته رو می‌سازن.»

«یه کم بهت برخورده؟»

«هوشیاری بیش از حد به‌خاک​ طرد شدن ختم میشه، و‌جای​ طرد شدن به نابودی متقابل.»

«حرف و عملت یکی نیستا.‌نداشت​ در واقع، شما فرشته‌ها همونایی هستین‌تکان​ که همه چیز رو طرد می‌کنین.»

«این‌طوریه؟»

«کی بود که افتاد‌جوابم​ دنبال اون سنگ زاویه‌دار‌البته​ و باهاش لاس زد؟»

«مگه خودت‌فهمیده​ به اندازه‌ی‌نیست​ کافی آزاد نیستی؟»

«تو بودی؟»

«اگه تصمیم گرفته بودی‌سلاحیه​ که همون اول تو نطفه‌رشد​ خفه‌اش کنی، امروز اینجا نبودی.»

لبخند تلخی زدم.

«مگه فقط سرت شلوغ نیست؟ این‌خون​ روزا، این موضوعیه که به جای‌جالبی​ نطفه، باید از ریشه کشیدش بیرون.»

هر دو‌اولیه‌اش​ دستم را‌اهمیتی​ بالا آوردم.

طرح روی پشت دستم ناپدید شد. دو روح‌صاحبش​ شیطانی، هیون‌مو و بائک‌هو، پیش از این از‌خدا​ کنار من رفته و به صاحبان اصلی‌شان برگشته بودند.

کسی که هیولای‌اسکاتول​ مرگ را خلق‌داد​ کرده بود، لوسیفر بود.

همون پیرزنِ جلوم بود.

«از همون اول‌اصلاً​ هم این قدرت‌پرسیدم​ برات خیلی زیاد بود.»

«تا حدودی موافقم، اما...‌سلاحیه​ حیفه که از دست رفت.‌رشد​ حالا با نزار چیکار کنیم؟»

«اون کسی نیست که تو‌تکان​ بخوای باهاش درگیر بشی. ارتش‌کردن​ فرشته‌ها کارش رو تموم می‌کنن.»

«به هر حال.‌قرار​ پس چرا یهو تصمیم‌بکشم​ گرفتی خودی نشون بدی؟»

«مگه خودت نبودی‌اصلاً​ که بیدارم کردی‌پرسیدم​ و نه هیچ‌کس دیگه؟»

«من؟»

«با پس زدن کارما، من رو از خواب‌البته​ شیرینم پروندی و کالبد روحی‌ای که تو گرداب‌مقایسه​ کارما مهر و موم شده بود رو احضار کردی.»

«اوه، اونم‌فهمیده​ کار من‌نیست​ بود؟ شرمنده.»

«حتی اگه تو هم نبودی، دیر‌پرسیدم​ یا زود بیدار می‌شدم. به نظر می‌رسه‌گفت​ آخرین آزمایش هم با شکست مواجه شده.»

«منظورت انسان‌هاست؟»

«حالا دیگه‌داره​ حسابی به حقیقت‌تکان​ جهان نزدیک شدی.»

«داری در مورد این حرف‌خاک​ می‌زنی که دیگه از شیاطین برای‌واقعاً​ جلوگیری از انقراض انسان‌ها استفاده نمی‌شه؟»

پیرزن آروم‌اولیه‌اش​ سرش رو‌اهمیتی​ تکون داد.

شاید به خاطر حال و‌کردن​ هواش بود، اما چین و‌می‌کنه​ چروک‌های صورتش کمی محوتر شد.

«انسان از‌داره​ بهشت عدن‌جوابم​ رانده شد.»

«عدن؟ همون بهشت افسانه‌ای؟»

«عدن همون زمینه.‌اصلاً​ انسان‌ها در نهایت از‌خودآگاهی​ زمین بیرون انداخته شدن.»

«پس اینجا...؟»

«قاره خوزه زمین نیست.‌جوابم​ اینجا یه محیط مصنوعیه‌البته​ که ما خلقش کردیم.»

«خب، اگه‌فهمیده​ بخوایم دقیق‌نیست​ بگیم، درسته، اما...»

«هارمونی و نظم. حقیقته که گونه‌هایی که نتونن‌داره​ این جریان عظیم رو درک کنن، حذف می‌شن.‌کردن​ با این حال، ما بهشون دو تا فرصت دادیم.»

«پس حالا می‌خواین‌البته​ ما رو گلچین‌تجربه​ و حذف کنین؟»

«صبر کن، دو تا؟ عصر‌تکان​ طلایی و عصر نقره‌ای. این‌کردن​ دوران هرج و مرج دیگه چیه؟»

«آیا درسته که‌قرار​ فرصت سومی بدیم؟‌خون​ یا کار درستی نیست؟»

«نکنه ۶۶۶ قرنه‌اصلاً​ که دارین سر‌پرسیدم​ این موضوع جلسه می‌ذارین؟»

«کنجکاو بودیم.‌گفت​ اینکه انسان‌سلاحیه​ اصلاً چیه؟»

«خب، انسان، انسانه دیگه.»

«ارزش زنده موندن رو دارن؟ دلیلی‌خون​ داره که به عنوان یکی از‌جالبی​ بین بی‌نهایت جهان وجود داشته باشن؟»

دئوس با‌اولیه‌اش​ نگاهی خالی به‌نداشت​ لوسیفر خیره شد.

«اما لحن حرف‌البته​ زدنت یه جوریه که...»‌کنار​ دئوس حرفش رو خورد.

یه فکر ناگهانی‌اسکاتول​ باعث شد لرزی‌داد​ به تنم بیفته.

احتمالاً نه.

احتمالاً این‌طور نیست.

«امکان نداره...‌گفت​ شماها که‌سلاحیه​ خدا نیستین، نه؟»

لوسیفر خندید.

ناگهان، تمام ردپای‌قرار​ پیری به کل از‌بکشم​ روی صورتش محو شد.

جادوگر جوان، زیبا و‌اهمیتی​ مو مشکی با یه‌داره​ سوال جواب دئوس رو داد.

«خدا چیه؟»

«اون...»

«خالق این دنیا؟ همچین چیزی وجود نداره. حتی اگه وجود هم داشته باشه، اون‌قدر عظیمه‌باید​ که ما قادر به درکش نیستیم. موجودی که ده‌ها میلیارد سال پیش با منفجر کردن‌خنده​ یه توده غیرقابل اندازه‌گیری این جهان رو خلق کرده. کی می‌تونه اون قدرت رو درک کنه؟»

«پس شماها چی هستین؟»

«مگه از یولگئوم نشنیدی؟»

«خدایان...»

«خدایان کوچک. مرزهای روح ناپدید شدن و ما با هم ادغام شدیم. اگه تو یه شب تاریک به جنگل خیره‌می‌تونیم​ بشی، قبل از اینکه بفهمی، این ماییم که داریم به تو خیره می‌شیم. ما تو آب‌های عمیق و تاریک و‌صلیب​ آتشی که کل یه کوه رو می‌سوزوند گرفتار شدیم. اولش بهش می‌گفتن روح، اما خیلی زود به عنوان خدا پرستش شد.»

«شما اراده‌های این سیاره‌اید؟»

«اراده‌ی ستارگان. روح ستاره. اسمش هر چی که باشه، فرقی نمی‌کنه. اما چیز شگفت‌انگیزی نیست. بهت که گفتم. می‌گن ما‌ساختن​ ارواحی هستیم که تو سنگ‌های کوچیک و علف‌های ناچیز ساکنیم. ما شروع کردیم به درک هارمونی و نظم و با‌حال​ هم یکی شدیم. یه تکه‌ی بی‌نهایت شکننده بودیم، اما در نهایت با تبدیل شدن به جنگل و کوه قدرت گرفتیم.»

اولین خدایان این سرزمین.

می‌گفتن فرشته‌ها‌فهمیده​ در اصل خدایان‌خاک​ مناطق کوچیک بودن.

متاترون خدای‌اولیه‌اش​ خاورمیانه بود و‌نداشت​ کامائل خدای شمال.

یعنی خدای‌گفت​ جهان مجموعه‌ای‌سلاحیه​ از خدایان کوچیک‌تره؟

اگه این‌طوره، پس منطقیه.

خدا وجود داره،‌قرار​ اما درکش اصلاً‌خون​ کار راحتی نیست.

چون یه شخصیت واحد نبود.

طبیعی بود‌گفت​ که راگوئل‌سلاحیه​ احساس سردرگمی کنه.

تو عهد عتیق هم بین‌تکان​ فرشته‌ها اختلاف رتبه وجود داشت.‌کردن​ چهره‌های دیگه خدا و خدمتگزارانش.

فرشته‌های عهد جدید، فرشته‌های خلق شده بودن.‌بکشم​ اونا نمی‌دونن خدا چیه. چون فقط از‌اول​ طریق وحی و الهام باهاش ارتباط دارن.

دئوس دوباره‌اولیه‌اش​ به لوسیفر‌اهمیتی​ نگاه کرد.

بعد، نگاهش به دو‌سلاحیه​ تا حیوونی افتاد که‌صاحبش​ کنارش کز کرده بودن.

یه لاک‌پشت با سر‌جوابم​ مار و یه ببر سفید.‌سلاحیه​ اونا هیونمو و بک‌هو بودن.

«پس اینکه می‌گین‌قرار​ باید بریم به‌خون​ یه دنیای دیگه، دروغه؟»

«نه، نه دقیقاً. ما می‌تونیم صدایی رو بشنویم که از دوردست‌ها ما رو صدا‌البته​ می‌زنه. فقط داریم سعی می‌کنیم دنبالش کنیم. معلوم نیست اون طرف چی در انتظارمونه.‌فرشتگان​ شاید فقط یه اختروش باشه. لرزش یه ستاره که صدایی شبیه انسان تولید می‌کنه.»

بابل.

فقط یه‌داره​ ماشین با همچین‌تکان​ آینده‌ی مبهمی بود.

به خاطر همین‌قرار​ بود که حتی فرشته‌ها‌بکشم​ هم نادیده گرفته شدن.

اگه واقعاً ماشین مهمی بود که‌پرسیدم​ آینده‌ی بشریت در گرو اون بود، عمراً‌گفت​ فرشته‌ها همین‌طوری به امون خدا ولش می‌کردن.

دئوس یه نوچ کوتاه کرد.

«تچ، همه‌ش باد هوا بود.»

«این‌طور نیست. تو به تنهایی نقش مهمی تو این قضیه داشتی، چون جانوران خدای مرگِ‌باید​ پراکنده رو جمع کردی و تحویل من دادی. قدرتی که تو داری برای تبدیل شدن‌خنده​ به خدای شیاطین کافیه. نظرت چیه؟ اینکه به جای من به عنوان نگهبانشون عمل کنی.»

«خدای شیاطین؟»

«این یعنی فرار از‌سلاحیه​ سرنوشت دمیورگوس و به‌صاحبش​ دوش کشیدن نام لوسیفر.»

«می‌خوای مقام‌داره​ لوسیفر رو‌جوابم​ واگذار کنی؟»

«آره.»

«این بیشتر شبیه یه قرارداد‌نداشت​ یه طرفه‌ست که فقط به‌جوابم​ نفع اون طرفه، مگه نه؟»

«پشت این لحن بی‌خیالت،‌سلاحیه​ حتماً داری به شدت دو‌رشد​ دو تا چهار تا می‌کنی.»

«آره، اما...»

«به چی شک داری؟»

«این پیشنهاد‌اولیه‌اش​ چه سودی‌اهمیتی​ برات داره؟»

«این برای سود من نیست. به‌تجربه​ نفع ماست. لحظه‌ای که هارمونی رو‌نسخه‌ی​ درک کنی، به نفع تو هم می‌شه.»

دئوس دست به سینه شد.

«خب، داستان‌های جالبی بود. شنیدن اینکه‌خون​ هیچ خدایی تو این دنیا وجود‌جالبی​ نداره هم در نوع خودش تنوع بود.»

«پیشنهادم رو قبول می‌کنی؟»

«لوسیفر بشم؟»

«آره.»

«نه، نمی‌خوام. من حتی نمی‌خواستم ارباب‌خون​ شیاطین باشم، پس عمراً وقتی تازه از‌گفتم​ شرش خلاص شدم بخوام خدای شیاطین بشم.»

«که این‌طور.»

برقی از‌گفت​ ناامیدی تو‌سلاحیه​ چشماش درخشید.

ناولها | novelha.net